در یکی از کوچههای خاکی غرب کابل، جایی که دیوارهای بلند گِلی خانهها مثل دیوارهای خاموش رازهای زیادی را در خود نگه داشتهاند، دختری زندگی میکرد که نامش زینب بود. خانهی آنها شبیه بسیاری از خانههای دیگر محل بود؛ یک حویلی کوچک با دروازهی آهنی زنگزده، چند اتاق که دور یک حیاط جمع شده بودند و یک درخت توت که سالها پیش پدر زینب آن را کاشته بود. اما اگر کسی از بیرون به آن خانه نگاه میکرد، هرگز نمیفهمید که پشت دیوارهای گِلی چه روزها و شبهای سنگینی میگذرد. زندگی زینب در ظاهر ساده بود، اما در حقیقت سرشار از دردهایی بود که هیچکس آنها را نمیدید. او دختری نوزدهساله بود با چشمانی تیره و صورتی که همیشه نوعی اندوه خاموش در آن دیده میشد. وقتی کوچکتر بود، همسایهها میگفتند: «این دختر خیلی آرام است.» اما هیچکس نمیدانست که آن آرامی نتیجهی سالها ترس و سکوت است. زینب تا چند سال پیش شاگرد مکتب بود. او از همان دخترهایی بود که همیشه دفترچههایش مرتب بود، کتابهایش را با دقت در بغل میگرفت و هر صبح زودتر از بسیاری از همصنفیهایش به مکتب میرسید. مکتب برای او فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که میتوانست چند ساعت از فضای سنگین خانه دور باشد، جایی که صدای خندهی دختران دیگر در دهلیزها میپیچید و معلمها گاهی از آیندهای بهتر حرف میزدند. اما آن روز که اعلام شد دختران دیگر اجازهی ادامهی مکتب ندارند، زینب احساس کرد دروازهای که به دنیای روشنتری باز میشد ناگهان بسته شده است. آن روز وقتی با دوستانش از مکتب بیرون آمد، هیچکس حرف نمیزد. فقط صدای قدمهایشان روی خاک کوچه شنیده میشد و بعضی از دخترها آرام گریه میکردند. زینب وقتی به خانه رسید، کتابهایش را در گوشهای گذاشت، اما تا مدتها نتوانست به آنها دست بزند؛ انگار آن کتابها یادآور رؤیایی بودند که حالا دیگر وجود نداشت. از آن زمان به بعد، زندگی او بهتدریج محدودتر شد. بیشتر روزها را در خانه میگذراند، به مادرش در کارهای خانه کمک میکرد، لباس میشست، نان میپخت و گاهی از پنجرهی کوچک اتاقشان به کوچه نگاه میکرد. در آن کوچه بچهها بازی میکردند و مردها گاهی از کار برمیگشتند، اما برای زینب آن کوچه بیشتر شبیه مرزی بود که اجازهی عبور از آن را نداشت. پدرش مردی بود که سالها در بازار کارگری کرده بود و زندگی سخت او را خسته و عصبی کرده بود. وقتی به خانه میآمد، اغلب سکوت میکرد، اما گاهی کوچکترین موضوعی کافی بود تا خشمش فوران کند. برادر بزرگ زینب نیز کمکم همان رفتار را یاد گرفته بود؛ او همیشه میگفت دختر باید در خانه بماند و اگر زینب گاهی میخواست به خانهی اقوام برود یا کمی بیرون هوا بخورد، با مخالفت شدید او روبهرو میشد. مادر زینب زنی بود که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود. او همیشه تلاش میکرد میان پدر و بچهها آرامش ایجاد کند، اما خودش هم بارها قربانی همان خشونتی بود که در خانه جریان داشت. وقتی زینب از درد دل میگفت، مادرش آهی میکشید و فقط میگفت: «دخترم، زندگی همین است. زن باید صبر داشته باشد.» این جمله برای زینب مثل دیواری بود که هیچ راهی برای عبور از آن وجود نداشت. او کمکم احساس میکرد صدایش در خانه شنیده نمیشود و آرزوهایش برای هیچکس اهمیتی ندارد. روزها میگذشتند و او بیشتر در خود فرو میرفت. شبها وقتی همه میخوابیدند، گاهی دفترچهای را که در صندوقچهاش پنهان کرده بود بیرون میآورد و جملاتی پراکنده دربارهی احساساتی که نمیتوانست با کسی در میان بگذارد، مینوشت. خشونت در خانه فقط به فریاد و توهین محدود نمیشد. گاهی وقتی پدر یا برادرش عصبانی میشدند، دستشان هم بالا میرفت. آن لحظهها برای زینب از همه سختتر بود؛ نه فقط به خاطر درد جسمی، بلکه به خاطر احساسی که در دلش مینشست، احساسی از بیارزشی و تحقیر. بعد از هر بار دعوا، خانه دوباره در سکوت فرو میرفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما زینب میدانست که هر بار چیزی در دلش میشکند. زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. برف سنگینی روی بامهای کابل نشسته بود و کوچهها لغزنده و خاموش بودند. یک شب که هوا بهشدت سرد بود، دعوای بزرگی در خانهی آنها رخ داد. پدر زینب به خاطر مسئلهای کوچک عصبانی شده بود و فریاد میزد. برادرش هم به او پیوسته بود و هر دو با صدای بلند حرف میزدند. زینب در گوشهی اتاق نشسته بود و احساس میکرد نفس کشیدن برایش سخت شده است. آن لحظهها انگار همهی سالهای درد و تحقیر در ذهنش جمع شده بود. او احساس میکرد دیگر جایی برای فرار ندارد؛ نه مکتبی هست، نه کاری که بتواند انجام دهد و نه کسی که درد دلش را بشنود. وقتی دعوا تمام شد و همه به اتاقهایشان رفتند، خانه در سکوت فرو رفت، اما در دل زینب طوفانی برپا بود. آن شب تا دیر وقت بیدار ماند، به سقف نگاه میکرد و به زندگیاش فکر میکرد. احساس میکرد آینده برایش تاریک و بسته است. فکرهایی در ذهنش میچرخید که تا آن روز اجازه ورود به آنها را نداده بود، اما حالا مثل سایهای سنگین او را دنبال میکردند. وقتی همه خواب بودند، آرام از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در قفسهی کوچک کنار دیوار، بطری کوچکی بود که برای از بین بردن حشرات استفاده میشد. دستش میلرزید وقتی آن را برداشت. برای لحظهای مکث کرد و به حیاط تاریک نگاه کرد؛ برف آرام روی زمین مینشست و همهچیز در سکوت فرو رفته بود. در آن لحظه زینب احساس کرد زندگی برایش به بنبست رسیده است. بطری را باز کرد و بوی تند آن در هوا پیچید. اشک در چشمانش جمع شده بود. زیر لب چیزی شبیه دعا گفت و بعد جرعهای از آن نوشید. چند لحظه بعد بدنش شروع به لرزیدن کرد و درد شدیدی در شکمش پیچید. بطری از دستش افتاد و صدای برخورد آن با زمین سکوت خانه را شکست. مادرش که از خواب بیدار شده بود، به آشپزخانه آمد و وقتی زینب را روی زمین دید، فریاد زد. پدر و برادرانش با عجله آمدند و او را به شفاخانه رساندند. ساعتها در شفاخانه گذشت. پزشکان تلاش کردند تا سم را از بدنش خارج کنند. مادرش در گوشهای نشسته بود و بیصدا گریه میکرد و پدرش با چهرهای که برای نخستینبار در آن نشانی از ترس دیده میشد، در راهرو قدم میزد. بالاخره پس از تلاش طولانی، پزشکان گفتند زینب زنده خواهد ماند. وقتی او چشمهایش را باز کرد، نور سفید چراغهای شفاخانه را دید و برای لحظهای نمیدانست کجاست. گلویش خشک بود و بدنش هنوز درد میکرد، اما او نفس میکشید؛ زنده بود. آن شب وقتی دوباره به خانه برگشتند، سکوتی سنگین حاکم بود. هیچکس چیزی نمیگفت. زینب روی بسترش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. او هنوز نمیدانست آیندهاش چگونه خواهد بود، اما میدانست که از لبهی مرگ برگشته است. در دلش احساسی عجیب وجود داشت؛ ترکیبی از درد، خستگی و شاید جرقهای کوچک از امید. شاید زندگی هنوز راهی برای ادامه داشته باشد، حتی اگر آن راه دشوار و طولانی باشد. زینب آن شب در سکوت فکر میکرد که اگر روزی دوباره فرصت پیدا کند، شاید بتواند داستان زندگیاش را جایی بنویسد؛ داستان دختری که در میان تاریکیها تا مرز نابودی رفت، اما هنوز زنده ماند. نویسنده: سارا کریمی