برچسب: ازدواج

5 ساعت قبل - 13 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاکی غرب کابل، جایی که دیوارهای بلند گِلی خانه‌ها مثل دیوارهای خاموش رازهای زیادی را در خود نگه داشته‌اند، دختری زندگی می‌کرد که نامش زینب بود. خانه‌ی آن‌ها شبیه بسیاری از خانه‌های دیگر محل بود؛ یک حویلی کوچک با دروازه‌ی آهنی زنگ‌زده، چند اتاق که دور یک حیاط جمع شده بودند و یک درخت توت که سال‌ها پیش پدر زینب آن را کاشته بود. اما اگر کسی از بیرون به آن خانه نگاه می‌کرد، هرگز نمی‌فهمید که پشت دیوارهای گِلی چه روزها و شب‌های سنگینی می‌گذرد. زندگی زینب در ظاهر ساده بود، اما در حقیقت سرشار از دردهایی بود که هیچ‌کس آن‌ها را نمی‌دید. او دختری نوزده‌ساله بود با چشمانی تیره و صورتی که همیشه نوعی اندوه خاموش در آن دیده می‌شد. وقتی کوچک‌تر بود، همسایه‌ها می‌گفتند: «این دختر خیلی آرام است.» اما هیچ‌کس نمی‌دانست که آن آرامی نتیجه‌ی سال‌ها ترس و سکوت است. زینب تا چند سال پیش شاگرد مکتب بود. او از همان دخترهایی بود که همیشه دفترچه‌هایش مرتب بود، کتاب‌هایش را با دقت در بغل می‌گرفت و هر صبح زودتر از بسیاری از هم‌صنفی‌هایش به مکتب می‌رسید. مکتب برای او فقط جایی برای درس خواندن نبود؛ جایی بود که می‌توانست چند ساعت از فضای سنگین خانه دور باشد، جایی که صدای خنده‌ی دختران دیگر در دهلیزها می‌پیچید و معلم‌ها گاهی از آینده‌ای بهتر حرف می‌زدند. اما آن روز که اعلام شد دختران دیگر اجازه‌ی ادامه‌ی مکتب ندارند، زینب احساس کرد دروازه‌ای که به دنیای روشن‌تری باز می‌شد ناگهان بسته شده است. آن روز وقتی با دوستانش از مکتب بیرون آمد، هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط صدای قدم‌هایشان روی خاک کوچه شنیده می‌شد و بعضی از دخترها آرام گریه می‌کردند. زینب وقتی به خانه رسید، کتاب‌هایش را در گوشه‌ای گذاشت، اما تا مدت‌ها نتوانست به آن‌ها دست بزند؛ انگار آن کتاب‌ها یادآور رؤیایی بودند که حالا دیگر وجود نداشت. از آن زمان به بعد، زندگی او به‌تدریج محدودتر شد. بیشتر روزها را در خانه می‌گذراند، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد، لباس می‌شست، نان می‌پخت و گاهی از پنجره‌ی کوچک اتاقشان به کوچه نگاه می‌کرد. در آن کوچه بچه‌ها بازی می‌کردند و مردها گاهی از کار برمی‌گشتند، اما برای زینب آن کوچه بیشتر شبیه مرزی بود که اجازه‌ی عبور از آن را نداشت. پدرش مردی بود که سال‌ها در بازار کارگری کرده بود و زندگی سخت او را خسته و عصبی کرده بود. وقتی به خانه می‌آمد، اغلب سکوت می‌کرد، اما گاهی کوچک‌ترین موضوعی کافی بود تا خشمش فوران کند. برادر بزرگ زینب نیز کم‌کم همان رفتار را یاد گرفته بود؛ او همیشه می‌گفت دختر باید در خانه بماند و اگر زینب گاهی می‌خواست به خانه‌ی اقوام برود یا کمی بیرون هوا بخورد، با مخالفت شدید او روبه‌رو می‌شد. مادر زینب زنی بود که بیشتر عمرش را در سکوت گذرانده بود. او همیشه تلاش می‌کرد میان پدر و بچه‌ها آرامش ایجاد کند، اما خودش هم بارها قربانی همان خشونتی بود که در خانه جریان داشت. وقتی زینب از درد دل می‌گفت، مادرش آهی می‌کشید و فقط می‌گفت: «دخترم، زندگی همین است. زن باید صبر داشته باشد.» این جمله برای زینب مثل دیواری بود که هیچ راهی برای عبور از آن وجود نداشت. او کم‌کم احساس می‌کرد صدایش در خانه شنیده نمی‌شود و آرزوهایش برای هیچ‌کس اهمیتی ندارد. روزها می‌گذشتند و او بیشتر در خود فرو می‌رفت. شب‌ها وقتی همه می‌خوابیدند، گاهی دفترچه‌ای را که در صندوقچه‌اش پنهان کرده بود بیرون می‌آورد و جملاتی پراکنده درباره‌ی احساساتی که نمی‌توانست با کسی در میان بگذارد، می‌نوشت. خشونت در خانه فقط به فریاد و توهین محدود نمی‌شد. گاهی وقتی پدر یا برادرش عصبانی می‌شدند، دستشان هم بالا می‌رفت. آن لحظه‌ها برای زینب از همه سخت‌تر بود؛ نه فقط به خاطر درد جسمی، بلکه به خاطر احساسی که در دلش می‌نشست، احساسی از بی‌ارزشی و تحقیر. بعد از هر بار دعوا، خانه دوباره در سکوت فرو می‌رفت، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما زینب می‌دانست که هر بار چیزی در دلش می‌شکند. زمستان آن سال سردتر از همیشه بود. برف سنگینی روی بام‌های کابل نشسته بود و کوچه‌ها لغزنده و خاموش بودند. یک شب که هوا به‌شدت سرد بود، دعوای بزرگی در خانه‌ی آن‌ها رخ داد. پدر زینب به خاطر مسئله‌ای کوچک عصبانی شده بود و فریاد می‌زد. برادرش هم به او پیوسته بود و هر دو با صدای بلند حرف می‌زدند. زینب در گوشه‌ی اتاق نشسته بود و احساس می‌کرد نفس کشیدن برایش سخت شده است. آن لحظه‌ها انگار همه‌ی سال‌های درد و تحقیر در ذهنش جمع شده بود. او احساس می‌کرد دیگر جایی برای فرار ندارد؛ نه مکتبی هست، نه کاری که بتواند انجام دهد و نه کسی که درد دلش را بشنود. وقتی دعوا تمام شد و همه به اتاق‌هایشان رفتند، خانه در سکوت فرو رفت، اما در دل زینب طوفانی برپا بود. آن شب تا دیر وقت بیدار ماند، به سقف نگاه می‌کرد و به زندگی‌اش فکر می‌کرد. احساس می‌کرد آینده برایش تاریک و بسته است. فکرهایی در ذهنش می‌چرخید که تا آن روز اجازه ورود به آن‌ها را نداده بود، اما حالا مثل سایه‌ای سنگین او را دنبال می‌کردند. وقتی همه خواب بودند، آرام از اتاق بیرون آمد و به آشپزخانه رفت. در قفسه‌ی کوچک کنار دیوار، بطری کوچکی بود که برای از بین بردن حشرات استفاده می‌شد. دستش می‌لرزید وقتی آن را برداشت. برای لحظه‌ای مکث کرد و به حیاط تاریک نگاه کرد؛ برف آرام روی زمین می‌نشست و همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود. در آن لحظه زینب احساس کرد زندگی برایش به بن‌بست رسیده است. بطری را باز کرد و بوی تند آن در هوا پیچید. اشک در چشمانش جمع شده بود. زیر لب چیزی شبیه دعا گفت و بعد جرعه‌ای از آن نوشید. چند لحظه بعد بدنش شروع به لرزیدن کرد و درد شدیدی در شکمش پیچید. بطری از دستش افتاد و صدای برخورد آن با زمین سکوت خانه را شکست. مادرش که از خواب بیدار شده بود، به آشپزخانه آمد و وقتی زینب را روی زمین دید، فریاد زد. پدر و برادرانش با عجله آمدند و او را به شفاخانه رساندند. ساعت‌ها در شفاخانه گذشت. پزشکان تلاش کردند تا سم را از بدنش خارج کنند. مادرش در گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد و پدرش با چهره‌ای که برای نخستین‌بار در آن نشانی از ترس دیده می‌شد، در راهرو قدم می‌زد. بالاخره پس از تلاش طولانی، پزشکان گفتند زینب زنده خواهد ماند. وقتی او چشم‌هایش را باز کرد، نور سفید چراغ‌های شفاخانه را دید و برای لحظه‌ای نمی‌دانست کجاست. گلویش خشک بود و بدنش هنوز درد می‌کرد، اما او نفس می‌کشید؛ زنده بود. آن شب وقتی دوباره به خانه برگشتند، سکوتی سنگین حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. زینب روی بسترش دراز کشید و به سقف نگاه کرد. او هنوز نمی‌دانست آینده‌اش چگونه خواهد بود، اما می‌دانست که از لبه‌ی مرگ برگشته است. در دلش احساسی عجیب وجود داشت؛ ترکیبی از درد، خستگی و شاید جرقه‌ای کوچک از امید. شاید زندگی هنوز راهی برای ادامه داشته باشد، حتی اگر آن راه دشوار و طولانی باشد. زینب آن شب در سکوت فکر می‌کرد که اگر روزی دوباره فرصت پیدا کند، شاید بتواند داستان زندگی‌اش را جایی بنویسد؛ داستان دختری که در میان تاریکی‌ها تا مرز نابودی رفت، اما هنوز زنده ماند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 هفته قبل - 69 بازدید

در یکی از کوچه‌های خاک‌آلود غرب کابل، جایی که دیوارهای گِلی به هم تکیه داده‌اند و پنجره‌ها اغلب با پرده‌های ضخیم پوشانده شده‌اند، زنی زندگی می‌کند که سال‌هاست صدایش از دیوار خانه‌اش بیرون نرفته است. نامش «مهتاب» است؛ سی‌ودوساله، مادر سه کودک، با چهره‌ای که اگر کسی دقیق نگاه کند، می‌تواند خطوطی از رنج‌های فروخورده را در آن ببیند؛ خطوطی که نه با گذر زمان کم‌رنگ شده‌اند و نه با اشک شسته شده‌اند. مهتاب روزی دختر پرشوری بود. در مکتب از شاگردان ممتاز به شمار می‌رفت، همیشه کتابی در دست داشت و معلم ادبیاتش به او می‌گفت صدایت برای خواندن شعر ساخته شده است. اما در هجده‌سالگی، وقتی هنوز آرزو داشت روزی خودش معلم شود، خانواده‌اش تصمیم گرفتند که «وقت عروسی‌اش رسیده است». مردی از فامیل دور که در ظاهر آرام و کم‌حرف بود، خواستگارش شد. گفتند خانه دارد، کار دارد، «مرد زندگی» است. مهتاب چیزی نگفت. در آن خانه، دخترها زیاد سؤال نمی‌پرسند؛ فقط سر خم می‌کنند. شب عروسی‌اش، زیر چراغ‌های رنگی و صدای موسیقی که در کوچه می‌پیچید، دلش بی‌دلیل می‌لرزید. مادرش در گوشش گفت: «صبر کن دخترم، زن باید صبر داشته باشد.» آن جمله سال‌ها بعد مثل پتکی بر سرش فرود آمد؛ چون فهمید صبری که از زن می‌خواهند، گاهی به قیمت جانش تمام می‌شود. شوهرش، نعمت، در آغاز رفتاری عادی داشت؛ نه مهربانی خاصی نشان می‌داد و نه خشونتی آشکار. اما خیلی زود نقاب‌ها کنار رفتند. نخستین بار که صدایش را بلند کرد، به‌خاطر این بود که مهتاب دیر در را باز کرده بود. نخستین بار که دستش را بالا برد، به‌خاطر این بود که چای کمی سرد شده بود. مهتاب با ناباوری به او نگاه می‌کرد؛ انگار مردی که روبه‌رویش ایستاده، همان مردی نیست که در مراسم خواستگاری با صدای آرام حرف می‌زد. خشونت در خانه‌شان آرام‌آرام عادی شد؛ مثل بخار نازکی که ابتدا دیده نمی‌شود اما کم‌کم همه‌جا را می‌گیرد. سیلی‌ها، هل‌دادن‌ها، کشیدن موها و فریادهایی که تا نیمه‌شب ادامه داشت. هر بار که مهتاب می‌گریست، نعمت می‌گفت: «تو مرا عصبانی می‌کنی.» گویی تقصیر از او بود؛ از نفس کشیدنش، از نگاه کردنش، از زنده بودنش. وقتی نخستین طفلش به دنیا آمد، مهتاب امید داشت که پدر شدن، دل نعمت را نرم کند. چند هفته‌ای بهتر شد، اما بعد همه‌چیز به حالت قبل برگشت؛ حتی بدتر. نعمت حالا بهانه‌های بیشتری داشت؛ خرج طفل، بی‌خوابی و فشار کار. خشمش را بر بدن مهتاب خالی می‌کرد و بعد با بی‌اعتنایی به خواب می‌رفت. مهتاب با بدنی کبود و قلبی شکسته، نیمه‌شب طفلش را در آغوش می‌گرفت و آرام زمزمه می‌کرد: «تو مثل من نخواهی شد.» سال‌ها گذشت. سه کودک در خانه قد کشیدند؛ در خانه‌ای که صدای خنده در آن کم بود و صدای فریاد زیاد. همسایه‌ها صداها را می‌شنیدند. دیوارها نازک بودند، اما در کوچه‌های شلوغ کابل هر خانه قصه‌ی خودش را دارد و کسی فرصت ندارد درِ خانه‌ی دیگران را بزند. اگر هم بزند، اغلب می‌گوید: «مسئله‌ی خانوادگی است.» مهتاب چند بار به خانه‌ی پدرش رفت؛ با صورتی کبود و دستی لرزان. مادرش گریه کرد، اما گفت: «دخترم، اگر برگردی، مردم چه می‌گویند؟ سه طفل داری. کجا می‌روی؟» پدرش خاموش بود و نگاهش از شرم پایین افتاده بود. مهتاب فهمید که بازگشتن راه نجات نیست. او میان دو زندان گیر کرده بود؛ زندان خانه‌ی شوهر و زندان قضاوت جامعه. خشونت فقط جسمی نبود؛ کلمات عمیق‌تر می‌بریدند. نعمت می‌گفت: «تو هیچ نیستی. اگر بروی، کسی تو را نمی‌خواهد.» این جمله‌ها مثل میخ در ذهن مهتاب فرو می‌رفت. کم‌کم باور کرد که شاید واقعاً هیچ نیست. اعتمادبه‌نفسش فروریخت. دیگر در آینه به خود نگاه نمی‌کرد. از مهمانی‌ها می‌ترسید، چون می‌دانست اگر اشتباهی کند، شبش به کتک ختم می‌شود. یک شب زمستانی، وقتی برف آرام روی بام‌ها می‌نشست، نعمت دیر به خانه آمد. بوی تند الکل می‌داد. بهانه‌ای کوچک کافی بود تا طوفان شروع شود. آن شب مهتاب آن‌قدر لت‌وکوب شد که برای لحظه‌ای فکر کرد دیگر نفس نمی‌کشد. کودکانش گوشه‌ی اتاق می‌لرزیدند و گریه می‌کردند. وقتی همه‌چیز تمام شد و خانه در سکوتی سنگین فرو رفت، مهتاب روی زمین سرد افتاده بود و به سقف ترک‌خورده خیره شده بود. در دلش چیزی شکست؛ چیزی فراتر از استخوان یا پوست. در همان لحظه، فکر پایان‌دادن به زندگی مثل نوری تاریک در ذهنش جرقه زد؛ نه از سر ضعف، بلکه از سر درماندگی. با خود گفت شاید اگر نباشد، همه‌چیز تمام شود؛ فریادها، تحقیرها و ترس‌ها. شاید کودکانش در خانه‌ای آرام‌تر بزرگ شوند. شاید دیگر هر شب با صدای شکستن ظرف یا ضربه‌ی در نلرزند. چند روز بعد، وقتی نعمت بیرون بود، مهتاب به بام خانه رفت. باد سردی می‌وزید و شهر زیر پایش گسترده بود؛ شهری که هزاران زن در آن بی‌صدا رنج می‌کشند. لبه‌ی بام کوتاه بود. فقط یک قدم کافی بود. قلبش تند می‌زد. به پایین نگاه کرد؛ فاصله آن‌قدرها هم زیاد نبود. فکر کرد شاید دردش کوتاه باشد، شاید سقوط پایان همه‌چیز باشد. اما ناگهان صدای خنده‌ی دختر کوچکش از داخل خانه آمد؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌خبر از تصمیم مادر. مهتاب چشم‌هایش را بست. تصویر چهره‌ی کودکانش در ذهنش جان گرفت؛ دست‌های کوچکی که هر شب دور گردنش حلقه می‌شد. اشک روی گونه‌هایش جاری شد. پاهایش لرزید. عقب رفت و روی بام نشست. گریست؛ گریه‌ای که سال‌ها در گلویش مانده بود. او نمی‌خواست بمیرد؛ او می‌خواست این زندگیِ خشونت‌آمیز بمیرد. آن روز، وقتی از لبه‌ی بام فاصله گرفت، تصمیم گرفت اگر نمی‌تواند دنیا را عوض کند، حداقل سکوتش را بشکند. روزها طول کشید تا جرأت کند. یک‌بار با شماره‌ای که روی دیوار نانوایی دیده بود تماس گرفت؛ شماره‌ی یک مرکز حمایتی برای زنان. صدای زنی پشت خط گفت: «خواهر، تنها نیستی.» همین جمله‌ی ساده، مثل نوری باریک در تاریکی دلش تابید. راه آسان نبود. تهدیدها ادامه داشت. ترس هنوز در وجودش بود. اما مهتاب حالا می‌دانست که دردش نام دارد: خشونت؛ و خشونت تقدیر نیست. او آهسته‌آهسته شروع به جمع کردن مدارک، فکر کردن به راه‌های قانونی و جست‌وجوی حمایت کرد. هر قدم کوچک برایش شبیه صعود به کوهی بلند بود. شب‌ها هنوز سخت می‌گذرد. هنوز گاهی صدای فریاد در خانه می‌پیچد. هنوز زخم‌های قدیمی روی بدنش هست. اما در درونش چیزی تغییر کرده است. او دیگر آن زن خاموشی نیست که باور کرده «هیچ» است. او زنی است که از لبه‌ی مرگ برگشته؛ زنی که فهمیده بودنش ارزش دارد. و این روایت فقط روایت مهتاب نیست؛ روایت زنانی است که در کوچه‌های خاموش کابل، پشت درهای بسته، میان ماندن و رفتن، میان مرگ و زندگی، هر شب می‌جنگند. زنانی که شاید هنوز بر بام خانه ایستاده‌اند و به پایین نگاه می‌کنند، اما در دل‌شان جرقه‌ای کوچک از امید روشن است؛ جرقه‌ای که اگر کسی دستشان را بگیرد، می‌تواند به شعله‌ای برای نجات تبدیل شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 126 بازدید

سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که هر سه ثانیه، یک دختر زیر سن ۱۸ سال در جایی از جهان ازدواج می‌کند. این نهاد امروز (شنبه، ۲۵ دلو) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که ازدواج کودکان نقض حقوق بشر است که دختران را از فرصت رسیدن به تمام پتانسیل‌های‌شان محروم می‌کند. سازمان ملل متحد در بخشی از پیامش به‌مناسبت ۱۴ فبروری یا روز ولنتاین، خواستار حمایت از کارزار توقف ازدواج کودکان شده است. همچنین صندوق جمعیت سازمان ملل متحد گفته است که ازدواج کودکان، زندگی و سلامت دختران را تهدید می‌کند و چشم‌انداز آینده‌ی آنان را محدود می‌کند. این نهاد در ادامه تاکید کرده است: «دخترانی که مجبور به ازدواج در کودکی می‌شوند، اغلب در دوران نوجوانی باردار می‌شوند و خطر عوارض بارداری یا زایمان را افزایش می‌دهند که علت اصلی مرگ‌ومیر در میان دختران نوجوان بزرگ‌تر است. همچنین احتمال دارد که آنان خشونت فیزیکی یا جنسی بیشتر از سوی شریک زندگی خود را تجربه کنند.» براساس آمار صندوق جمعیت سازمان ملل متحد، در سطح جهان، از هر پنج دختر، یک نفر قبل از رسیدن به ۱۸ سالگی رسما ازدواج کرده یا در یک پیوند غیررسمی قرار دارد. این نهاد اعلام کرده است که تخمین زده می‌شود که ۶۴۰ میلیون دختر و زن که امروزه زنده هستند، در کودکی ازدواج کرده‌اند. هر سال ۱۲ میلیون دختر نوجوان قبل از ۱۸ سالگی ازدواج می‌کنند. پدیده‌ی ازدواج زیر سن کودکان در افغانستان نیز مانند دیگر جای‌های جهان، معمول است. به نظر می‌رسد که در حال حاضر به‌دلیل محدودیت‌ها، ازدواج زیر سن در افغانستان افزایش یافته است.

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 108 بازدید

در یکی از پس‌کوچه‌های قدیمی شهر هرات، جایی که کوچه‌ها باریک‌اند و دیوارها بلند، زنی زندگی می‌کند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچه‌ی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگ‌باخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بی‌تفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج می‌تواند راه نجات باشد. از خانه‌ی پدر به خانه‌ی شوهر رفت، با همان تصور ساده‌ای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: این‌که بعد از عروسی، زن صاحب خانه می‌شود، حرمت پیدا می‌کند و زندگی‌اش شکل تازه‌ای می‌گیرد. هیچ‌کس به او نگفت که بعضی خانه‌ها فقط چهاردیواری نیستند؛ زندان‌اند. از همان ماه‌های اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایین‌تر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه به‌عنوان انسان، بلکه به‌عنوان نیروی کار می‌دید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفت‌وآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خنده‌اش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش می‌بود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی می‌زد، بیشتر برای آرام نگه‌داشتن خانواده‌اش، نه برای دفاع از زن خودش. به‌تدریج، محدودیت‌ها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانه‌ی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادی‌اش آرام‌آرام از او گرفته می‌شود، بدون این‌که کسی نامش را ظلم بگذارد. خانه‌ی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانواده‌ی خودش را می‌آورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبه‌رو می‌شد. کم‌کم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند. زندگی‌اش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشه‌ی خانه بسته شده بود. قالین‌بافی کاری‌ست که در خیلی از خانه‌های هرات جریان دارد؛ کاری که زن‌ها از کودکی یاد می‌گیرند. اما برای او، قالین‌بافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آن‌که آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار می‌شد. طفل‌ها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد می‌شست، چادر کهنه‌اش را سر می‌کرد و کنار دار قالین می‌نشست. ساعت‌ها همان‌جا می‌ماند؛ نخ‌ها را گره می‌زد و رنگ‌ها را مرتب می‌کرد، بدون این‌که بداند قالینی که می‌بافد، آخرش به کجا می‌رود و پولش به دست چه کسی می‌رسد. انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخم‌ها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخ‌ها می‌رفت و کسی متوجه نمی‌شد. کمرش درد می‌کرد و گردنش خشک می‌شد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی می‌کشید، می‌گفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از این‌که اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به این‌که شاید طفل‌ها زندگی‌اش را کمی معنا بدهند. دختر بزرگش حالا مکتب نمی‌رود؛ نه به‌خاطر این‌که استعداد ندارد، بلکه چون خانواده‌ی شوهر اجازه نمی‌دهد. می‌گویند: «دختر است، آخرش شوهر می‌کند.» دختر دوم هنوز کوچک‌تر است، اما او هم بیشتر وقت‌ها کنار مادر می‌نشیند و قالین‌بافی را نگاه می‌کند. پسرش تنها کسی‌ست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون این‌که بتواند کاری بکند. شب‌ها، وقتی خانه آرام می‌شود، زن به پشت‌بام یا گوشه‌ی اتاق می‌رود. همان‌جا می‌نشیند، زانوهایش را بغل می‌گیرد و فکر می‌کند؛ فکر به زندگی‌ای که می‌توانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچ‌وقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه می‌کند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط به‌عنوان پایان. او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام می‌شود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبح‌ها صدایش می‌زند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفل‌هایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی می‌بیند که زنش ساکت‌تر از همیشه است، اما نمی‌پرسد چرا. شاید نمی‌خواهد بداند، شاید هم فکر می‌کند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر می‌آورد تا راه‌حل. سال‌ها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمی‌خواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط می‌خواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمی‌داند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچه‌هایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد. او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگی‌اش در پس‌کوچه‌ها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سال‌ها طول می‌کشد تا بافته شود، اما هیچ‌کس به زحمت بافنده‌اش فکر نمی‌کند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار می‌شود، قالین می‌بافد، غذا می‌پزد، طفل‌ها را آرام می‌کند و شب، با خستگی می‌خوابد. هیچ‌کس نمی‌داند در دلش چه می‌گذرد. فقط خودش می‌داند که ده سال است دارد دوام می‌آورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برای‌شان بی‌رحم‌تر می‌شود. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 607 بازدید

زندگی مشترک از ازدواج زن و مردی تشکیل می‌شود که یا عاشقانه و یا هم سنتی مسیر مشترکی را انتخاب کرده اند. لزوما اینکه شما عاشقانه ازدواج کرده اید، نباید این توقع را ایجاد کند که در زندگی مشترک هرگز به بن بست نمی‌خورید و مشکلات، اختلاف نظرها و موارد دیگر را تجربه نمی‌کنید. قطعا در تمام زندگی‌های مشترک، صرف نظر از اینکه چگونه شروع شده باشد، مشکلات وجود دارد. این مشکلات بعد از آمدن بچه‌ها یا سایر تغییرات عمده در زندگی، می‌تواند بیشتر شود و حتی لحظاتی را رقم بزند که شما را عمیقا برنجاند و یا از همسرتان به کلی ناامید سازد. حق باشماست! هیچ کس به ما آموزش نمی‌دهد و یا نداده است که چگونه یک ازدواج و روابط زناشویی شاد و سالم داشته باشیم. فقط در بعضی از فیلم‌هایی که در دوران رشد دیده‌ایم، به ما یک نگاه اجمالی از اینکه عشق واقعی باید چگونه باشد، داده است. اینکه اگر با مشکلات مواجه شدیم چگونه از پس آن برآییم، بسیار اندک به آن پرداخته شده است. حقیقت مسیر زندگی مشترک این است که ابتدا درک کنید شما تنها نیستید. حتی موفق‌ترین زوج‌ها در زندگی مشترک‌شان با مشکل مواجه می‌شوند. نکته‌ی مهم اما این است که درصدی زیادی از زوج‌ها می‌توانند به طور موثر از آن چالش عبور کنند و برخی دیگر عبور نمی‌توانند و زندگی را به کام همدیگر زهر می‌کنند و یا مسیر جدایی (طلاق) را در پیش می‌گیرند. صرف نظر ازینکه شما کدام مسیر را تاکنون طی نموده‌اید و کجای زندگی دقیقا ایستاده هستید، در این مطلب به مشکلات رایجی می‌پردازیم که در زندگی مشترک، زوج‌ها با آن مواجه هستند. [caption id="attachment_14363" align="aligncenter" width="723"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] تقسیم کار: تحقیقات نشان می‌دهد که حتی زمانی که هر دو، زن و شوهر در خارج از خانه کار می‌کنند، معمولاً زن است که بیشتر کارهای خانه را انجام می‌دهد. بدیهی است که این باعث ایجاد استرس بیشتر برای او می‌شود. عدم تعادل در تقسیم کار می‌تواند باعث مشکلات زیادی شود. یکی خرج می‌کند. دیگری پس‌انداز می‌کند. بنابراین، اگر در یک ازدواج یک خرج کننده و یک پس انداز کننده با هم داشته باشیم، خواهیم دید که چگونه این مسئله به یک مشکل تبدیل می‌شود. ممکن است رشد و سرمایه‌گذاری پول برای یک نفر مهم باشد و دیگری نمی‌تواند اهمیتی به آن بدهد. دعوا بر سر پول و نحوه خرج کردن آن یکی از رایج‌ترین مشکلات ازدواج است. کودکان ممکن است استرس‌زا باشند. کودکانی که گریه می‌کنند و یا بد خواب می‌شوند، عصبانیت‌های عصبی و نوجوانان سرکش، چندان سرگرم‌کننده نیستند؛ صرف نظر از اینکه چقدر بچه‌های‌تان را دوست دارید. این می‌تواند استرس زیادی را برای یک زوج ایجاد کند. حتی شیوه‌های متفاوت فرزندپروری مانند نحوه تنبیه کودک می‌تواند باعث ایجاد شکاف در یک زوج متاهل شود. اگر یک نفر دارای شخصیتی درونگرا و دیگری برونگرا باشد، ممکن است تنش دائمی در مورد اینکه چند وقت یکبار معاشرت کند، وجود داشته باشد. برونگرا ممکن است احساس کند که درونگرا هرگز نمی‌خواهد با او به مهمانی برود. اما درونگرا ممکن است احساس طرد شدن کند. زیرا فرد برونگرا همیشه می‌خواهد با افرادی غیر از همسرش معاشرت کند. این تنها یک جنبه از تفاوت‌های شخصیتی است که می‌تواند مشکلاتی در ازدواج ایجاد کند. شاید یکی از زوچ‌ها در خانواده‌ای بزرگ شده باشد که در هنگام عصبانیت بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند. در حالی که زوچ دیگر در خانواده‌ای بزرگ شده است که خشم خود را به درون خود می‌ریختند. داشتن سبک‌های مختلف دعوا یا ارتباط در هنگام درگیری می‌تواند مانع بزرگی برای داشتن یک ازدواج شاد و سالم باشد. [caption id="attachment_14365" align="aligncenter" width="720"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] آدم‌ها نیازهای جنسی متفاوتی دارند، هم از نظر فراوانی و هم از نظر نوع. برخی از افراد علاقمند به رابطه جنسی زیاد هستند، در حالی که برخی دیگر می‌توانند بقیه عمر را بدون آن سپری کند. صرف‌نظر از اینکه شما چه می‌خواهید، اکثر زوج‌ها با سازگاری جنسی خود مشکل دارند. بسیاری از افراد به طور طبیعی بی‌اعتماد هستند و متاسفانه بسیاری از افراد نیز وسوسه می‌شوند که به همسر خود خیانت کنند. بنابراین، چه کسی واقعاً خیانت کند یا نه، ممکن است حسادت در رابطه وجود داشته باشد. خیانت فقط به موضوع جنسی محدود نمی‌شود. خیانت عاطفی این روزها به دلیل فناوری، مانند تلفن‌ها و برنامه‌های دوست‌یابی، بیداد می‌کند. آن‌ها پنهان کردن کاری که کسی انجام می‌دهد و با چه کسی صحبت می‌کند را بسیار آسان می‌کنند. روابط زمانی که جدید هستند، همیشه هیجان‌انگیز هستند. همه احساس می‌کنند روی ابر راه می‌روند زیرا بسیار عاشق هستند. اما با گذشت زمان، تازگی و شیفتگی ازبین می‌رود. همانطور که این اتفاق می‌افتد، بسیاری از زوج‌ها دچار رکود می‌شوند. رابطه آن‌ها دچار رکود می‌شود و به نظر می‌رسد خسته کننده شود. تلاش برای زنده نگه داشتن عشق و ادامه انجام کارهای هیجان‌انگیز با هم نیاز به تلاش دارد. قدرت می‌تواند به اشکال مختلف باشد، از قدرت مالی گرفته تا قدرت والدین. اگر یکی از زوج‌ها بیشتر از دیگری درآمد داشته باشد (یا شاید یکی از زوج‌ها خانه‌نشین باشد)، در مورد اینکه چه کسی پول آورده است، عدم تعادل ایجاد می‌کند. این عدم تعادل یک مشکل رایج ازدواج است. چه کسی قدرت تصمیم‌گیری بیشتری دارد؟ خیلی اوقات، مساوی نیست. بنابراین، قطعاً باعث ایجاد مشکلاتی می‌شود زیرا یکی از زوج‌ها ممکن است به مرور زمان احساس ناتوانی کند. سوء استفاده نیز به اشکال مختلفی ظاهر می‌شود. آزار جسمی همان چیزی است که اکثر مردم با شنیدن کلمه آزار به آن فکر می‌کنند. اما آزار روانی و عاطفی نیز برای افراد و زوجین به طور کلی بسیار مضر است: خشونت نامرئی در روابط که مردم را نابود می‌کند. وقتی یک یا هر دو نفر با استفاده از زبان وحشتناک هنگام صحبت کردن به یکدیگر احترام نمی‌گذارند، این می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان یک ازدواج را از هم بپاشاند. پرنده و ماهی ممکن است یکدیگر را دوست داشته باشند، اما کجا زندگی خواهند کرد. به عبارت دیگر، وقتی دو نفر دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به جهان دارند، درک یکدیگر را دشوار می‌کند. این ممکن است منجر به مشکلاتی در ازدواج شود. [caption id="attachment_14366" align="aligncenter" width="725"] عکس: شبکه‌های اجتماعی[/caption] هیچ کس کامل نیست. همیشه چیزی در مورد همه افراد دنیا وجود خواهد داشت که شما را آزار می‌دهد. اما وقتی مردم این را درک نمی‌کنند، سعی می‌کنند یکدیگر را تغییر دهند. آن‌ها فکر می‌کنند وقتی ازدواج کنند، می‌توانند نظر همسرخود را تغییر دهند. اما این هرگز کار نمی‌کند! شما نمی‌توانید مردم را تغییر دهید. بنابراین، شما فقط باید یاد بگیرید که همدیگر را همانطور که هستید بپذیرید. در غیر این صورت، با تمام نارضایتی‌هایی که برای تغییر یک فرد انجام می‌شود، یکدیگر را بدبخت خواهید کرد. علاوه بر این، این امکان‌پذیر نیست. همه ما این ایده را داریم که می‌خواهیم دیگران چگونه رفتار کنند. به عنوان مثال، شاید شما فکر کنید که وقتی کسی ازدواج کرده است، باید هر روز رابطه جنسی داشته باشد. اما بیشتر زوج‌ها از کار، بچه‌ها، کارهای روزمره و غیره خسته هستند. بنابراین، این اتفاق نمی‌افتد. شاید فکر می‌کنید همسرتان باید همیشه غذای خوشمزه و لذیذ درست کند، درست مثل مادرتان. قرار دادن انتظارات غیرواقعی از همسرتان فقط شما را ناامید و عصبانی می‌کند. بنابر این، بهتر است قبل اینکه از همسرتان انتظار چیزی را داشته باشید، یک بار خود را جای او قرار دهید که آیا او در شرایطی است که بتواند انتظارات شما را برآورده کند؟ درک کردن بخش بزرگی از زندگی مشترک است.

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 699 بازدید

در اکثر مواقع این مردان بوده‌اند که همیشه خواسته‌ها، انتظارات و ویژگی‌های مشخصی را برای همسر خود عنوان کرده اند. زنان اما کمتر پیش آمده که ویژگی‌های فردی مشخصی را برای همسر خود بیان کرده‌ باشند اگرچه نزد خود لیست بلند و بالایی از این ویژگی را داشته اند. ممکن است شما نیز همان جمله‌ی معروف «هیچ کسی نمی‌داند زنان دقیقا چه می‌خواهند.» را با خود تکرار کنید اما حقیقت ماجرا این است که کمتر پیش آمده که پای حرف‌ها و خواسته‌های زنان نشسته باشید تا از انتظارات مطلع شوید. هر زن با دیگری متفاوت است و انتظارات متفاوتی نیز دارد. این امر کمی دشوار است اما شما باید سعی کنید تا انتظارات همسرتان را شناسایی و جهت برآورده کردن آن تلاش کنید. در این صورت او خوشبختی بیشتری را به زندگی وارد و برای رفاه شما فداکارانه هر کاری خواهد کرد. در حقیقت زنان حکم همان آیینه‌ای را دارند که انعکاس رفتار و عملکردتان را وارد زندگی می‌سازند. به این معنی که اگر رفتار خوب و درستی با همسرتان داشته باشید، متقابلا رفتار خوب، احترام و عشق را دریافت می‌کنید. بنابراین، هرچه بیشتر همسرتان را درک کنید، برای برآورده کردن خواسته‌های او تلاش کنید، عشق و محبت بیشتری را در زندگی، تربیت فرزندان و مدیریت خانه دریافت خواهید کرد. علی‌رغم درک همه تفاوت‌ها، خواسته‌های مشترکی وجود دارد که زنان به طور کلی از همسران‌شان انتظار دارند. زنان در یک رابطه طالب محبت هستند خواه تازه ازدواج کرده باشند و یا چندین سال از ازدواج آن‌ها گذشته باشد. آن‌ها دوست دارند که همسرشان آنان را مورد عشق و توجه قرار دهد. به عنوان همسری ایده آل، شما باید زمان کافی را با همسر خود بگذرانید، نسبت به او مهربان باشید و به خواسته‌های او چه کوچک و چه بزرگ توجه کنید. زنان شوهری که زمان خود را با تلفن همراه می‌گذراند را نمی‌خواهند. تصور کنید شما می‌خواهید با همسرتان صحبت کنید و او مشغول صحبت با تلفن است. به همین ترتیب او نیز از شما توقع دارد به او گوش فرا دهید و زمان‌تان را با او سپری کنید .نگرانی‌ها و اضطراب‌های او را بی‌اهمیت نشمارید زیرا همسر شما به مکالمه با شما احتیاج دارد نه تلفن همراه، ریموت، لبتاب و سایر دستگاه‌های الکترونیکی. توجه به او باعث افزایش دوستی و بهبود روابط زناشویی خواهد شد. هنگامی که همسرتان به شما نیاز دارد توجه کنید زیرا این عمل عشق را به او منعکس خواهد کرد. همسر شما ممکن است به دلیل مسئولیت پذیری در خانواده و بچه‌ها از علایق و رویاهای خود فارغ شود؛ او را تشویق کنید تا مجددا به آن‌ها بپردازد و بتواند رویای خود را تحقق بخشد. نگذارید احساس محرومیت به او دست دهد و تصور کند که از رسیدن به آرزوهایش ناامید شده است. به جای آن که او را قضاوت کنید، در رسیدن به خواسته‌ها و تلاش‌هایش او را حمایت کنید زیرا او همیشه به شما افتخار خواهد کرد. رابطه جنسی به همان اندازه که برای یک مرد مهم است برای زن نیز مهم است. آن‌ها عاشق مردی هستند که از نظر جنسی فعال باشد و لذت را به آن‌ها برساند. یک زندگی جنسی فعال شعله عشق را در زندگی روشن نگه خواهد داشت. حتی اگر همسر شما از لحاظ مالی مستقل باشد انتظار دارد که برایش هزینه کنید. یک زن نمی‌خواهد مسئولیت تامین معیشت خانواده را به عهده داشته باشد. مهم نیست که از شما حمایت ‌کند اما دوست دارد که مردش برای خانواده درآمد آورد. مسلما شما احتیاج دارید که مورد احترام واقع شوید پس این احترام را به همسرتان نیز انتقال دهید. احترام متقابل پایه و اساس رابطه شما را تشکیل می‌دهد. همسر شما ممکن است روز سختی را در خانه سپری کرده باشد به جای نادیده گرفتن او سعی کنید از سخت کوشی‌اش قدردانی کرده و به نقش وی به عنوان مادر، همسر و سرپرست احترام بگذارید. امروزه اکثر زنان تمایل به ازدواج با مردی دارند که آشپزی بلد باشد و در امور منزل با آنان همکاری لازم را داشته باشند. به علاوه، امروزه زنان نیز ساعات کار طولانی‌تری دارند، در واقع، حتی گاهی اوقات بیشتر از مردان، شغل‌های‌شان استرس‌زا است. بنابراین، انتظار دارند که بخشی از فعالیت‌های خانه را انجام دهند. اگر به همسر یا فرزندان خود قول داده اید که آن‌ها را برای آخر هفته به سفر یا تفریح ببرید به تعهد خود پایبند باشید و آن‌ها را ناامید نکنید. مردی که به وعده‌هایش پایبند است بدون تلاش زیاد همسرش را به خود جذب می‌کند. به آن چه که یک زن می‌گوید گوش فرا دهید. هنگامی که او صحبت می‌کند به او نگاه کنید و توجه کنید. حداقل یک ساعت در روز را به همسرتان اختصاص دهید؛ در حالیکه مشغول خوردن صبحانه یا شام هستید در مورد کار روزانه صحبت کنید و از او سوال بپرسید. ممکن این کار، ساده به نظر برسد اما تاثیرات عمیقی در زندگی مشترک شما خواهد گذاشت. زنان مردانی که اعتماد به نفس دارد و متکبر نیستند را بیشتر می‌پسندند. زیرا یک مرد با اعتماد به نفس می‌تواند بر هر مانعی غلبه کند و مشکلات را حل کند. به علاوه، این احساس را به همسر خود نیز انتقال می‌دهد و با حمایتش این را تذکر می‌دهد که همسرش تنها نیست و می‌تواند به او اعتماد کند. امنیت برای یک زن مهم است و دوست دارد با مردی ازدواج کند که از او محافظت می‌کند. هنگامی که با همسرش بیرون می‌رود توقع شهامت و محافظت از او را دارد. زنان دوست دارند از سوی همسران‌شان سوپرایز شوند. سوپرایز کردن به منزله خرید هدیه گران قیمت نیست بلکه می‌تواند یک شاخه گل یا حتی یک خوراکی باشد. یا این که او را به یک وعده شام دعوت کنید. این امور حرکات کوچکی هستند اما تاثیر زیادی در روابط شما خواهند داشت.

ادامه مطلب


10 ماه قبل - 315 بازدید

رسانه‌های کویتی اعلام کرده‌اند که دولت این کشور در اقدامی بی‌سابقه، تابعیت ده‌ها هزار نفر از جمله دست‌کم ۲۶ هزار زن را لغو کرده است. در گزارش رسانه‌ها آمده است که این افراد عمدتا از طریق ازدواج تابعیت گرفته بودند، اما حالا در پی تغییر سیاست‌ها از سوی امیر جدید کویت، از حقوق شهروندی محروم شده‌اند. همچنین خبرگزاری فرانسه گزارش داده است که برخی از زنان قربانی این تصمیم، دهه‌هاست در کویت زندگی کرده‌اند. یکی از آن‌ها به نام «لاما» به خبرگزاری فرانسه گفته است: «پس از دو دهه زندگی در این کشور، یک‌شبه تابعیتش را از دست دادم. ما مادران و مادربزرگ‌های بچه‌های همین کشور هستیم.» همچنین در گزارش آمده است که  کویت از ماه آگوست تا اکنون تابعیت بیش از ۳۷ هزار نفر را لغو کرده است که دست‌کم ۲۶ هزار نفر از آن‌ها زنان بوده‌اند. لغو تابعیت‌های گسترده بخشی از برنامه اصلاح‌طلبانه‌ای است که توسط شیخ مشعل الاحمد الصباح، امیر کویت، با هدف بازتعریف هویت کویتی هدایت می‌شود. امیر کویت پنج ماه پس از رسیدن به قدرت در دسامبر ۲۰۲۳ میلادی، پارلمان را منحل و بخشی از قانون اساسی را به حالت تعلیق درآورد. کارزار جدید کویت، تابعیت از طریق ازدواج که فقط شامل زنان می‌شد را لغو کرده و تابعیت‌هایی را که به زنان از سال ۱۹۸۷ به بعد اعطا شده بود، پس می‌گیرد. داده‌های رسمی نشان می‌دهد که از سال ۱۹۹۳ تا ۲۰۲۰، حدود ۳۸ هزار زن از طریق ازدواج تابعیت گرفته‌اند. این اقدام همچنین افرادی با تابعیت دوگانه و کسانی را که با مدارک جعلی تابعیت گرفته‌اند هدف قرار داده است. تحلیل‌گران معتقدند این اقدام بخشی از سیاست بازتعریف «هویت کویتی» از سوی رهبری جدید این کشور است. این اقدام تلاشی‌ست برای محدود کردن تابعیت به افراد دارای تبار خانوادگی کویتی و همزمان، کاهش شمار رای‌دهندگان در ساختار سیاسی‌ای که تنها بخشی از جمعیت را در فرآیند تصمیم‌گیری مشارکت می‌دهد.

ادامه مطلب


10 ماه قبل - 427 بازدید

خانواده، این هسته‌ی اصلی جامعه، از دیرباز شالوده بقا و پیشرفت بشریت بوده است. اما در دنیای پرشتاب امروز، حفظ پایداری و انسجام خانواده با چالش‌های بسیاری روبروست. از تغییرات اجتماعی و اقتصادی گرفته تا فشارهای روانی و تکنولوژیکی، همه و همه می‌توانند بنیان خانواده را متزلزل کنند. با این حال، دستیابی به یک زندگی مشترک موفق و پایدار نه یک رؤیا، بلکه هدفی دست‌یافتنی است، به شرطی که زوجین با آگاهی، تلاش و تعهد، راهکارهای لازم را به کار گیرند. این مقاله به بررسی عمیق‌تر عوامل مؤثر بر پایداری خانواده و ارائه راهکارهای عملی برای ساختن زندگی مشترکی موفق می‌پردازد. پایه‌های مستحکم: درک عمیق‌تر از ازدواج ازدواج فراتر از یک قرارداد اجتماعی، یک پیمان عمیق و مسئولیت‌آفرین است که نیازمند درک متقابل، احترام و تعهد است. بسیاری از مشکلات در زندگی مشترک از عدم درک صحیح این مفهوم ناشی می‌شوند. قبل از ورود به زندگی مشترک، شناخت کافی از خود، انتظارات، ارزش‌ها و اهداف شخصی ضروری است. هر فردی با کوله‌باری از تجربیات، باورها و الگوهای خانوادگی خود وارد زندگی مشترک می‌شود. درک این تفاوت‌ها و تلاش برای همگرایی و سازگاری، سنگ بنای یک رابطه پایدار است. پذیرش واقع‌بینانه: هیچ زندگی مشترکی بی‌عیب و نقص نیست. پذیرش این واقعیت که هر رابطه‌ای فراز و نشیب‌های خود را دارد و مشکلات جزئی از مسیر هستند، می‌تواند از سرخوردگی‌های بعدی جلوگیری کند. انتظارات غیرواقعی از همسر یا از زندگی مشترک، یکی از عوامل اصلی نارضایتی و فروپاشی روابط است. خودشناسی و خودسازی مداوم: ازدواج فرصتی برای رشد و بلوغ فردی است. هرچه بیشتر خود را بشناسیم و نقاط قوت و ضعفمان را درک کنیم، بهتر می‌توانیم در رابطه با همسرمان نقش‌آفرینی کنیم. کار کردن بر روی نقاط ضعف و تقویت ویژگی‌های مثبت، نه تنها به رشد فردی ما کمک می‌کند بلکه به پایداری رابطه نیز می‌انجامد. کلیدهای طلایی: مهارت‌های ارتباطی مؤثر ارتباط، اکسیژن رابطه است. بدون ارتباط سالم و مؤثر، هیچ زندگی مشترکی نمی‌تواند دوام بیاورد. بسیاری از سوءتفاهم‌ها و کدورت‌ها نتیجه عدم مهارت در برقراری ارتباط هستند. گوش دادن فعال: گوش دادن فعال به معنای شنیدن با تمام وجود است، نه صرفاً منتظر ماندن برای نوبت صحبت کردن. این مهارت شامل توجه به کلمات، لحن صدا و حتی زبان بدن همسر می‌شود و به او این پیام را می‌دهد که شنیده می‌شود و درک می‌شود. بیان شفاف احساسات و نیازها: بسیاری از ما در بیان احساسات و نیازهایمان مشکل داریم. به جای سکوت یا استفاده از کنایه، باید یاد بگیریم که نیازها و احساسات خود را به وضوح و با احترام بیان کنیم. جملاتی مانند "من احساس می‌کنم..." به جای "تو باعث شدی من احساس کنم..." می‌تواند بسیار مؤثرتر باشد. حل مسالمت‌آمیز تعارضات: تعارضات بخشی طبیعی از هر رابطه‌ای هستند. مهم این است که چگونه با آن‌ها برخورد کنیم. درگیری‌های سازنده که در آن‌ها هر دو طرف به دنبال راه‌حل هستند، می‌توانند به عمیق‌تر شدن رابطه کمک کنند. استفاده از تکنیک‌هایی مانند "وقفه‌های کوتاه" در زمان عصبانیت و بازگشت به بحث پس از آرام شدن، می‌تواند از شدت درگیری‌ها بکاهد. بازخورد سازنده: ارائه بازخورد مثبت و منفی به صورت سازنده و محترمانه، به رشد رابطه کمک می‌کند. به جای انتقاد، بر رفتار تمرکز کنید و راهکارهایی برای بهبود ارائه دهید. ساختن مشترک: تعهد و همکاری زندگی مشترک یک پروژه مشترک است که نیازمند تعهد و همکاری مداوم هر دو طرف است. این تعهد صرفاً به وفاداری جسمانی محدود نمی‌شود، بلکه شامل وفاداری عاطفی، فکری و عملی نیز می‌شود. تعهد به رشد مشترک: زوجین باید به رشد و شکوفایی یکدیگر متعهد باشند. حمایت از آرزوها و اهداف همسر، تشویق به یادگیری و پیشرفت، و ایجاد فضایی برای شکوفایی فردی، از نشانه‌های این تعهد است. تقسیم مسئولیت‌ها: مسئولیت‌های زندگی، چه در امور خانه، چه در تربیت فرزندان و چه در مسائل مالی، باید به صورت منصفانه و توافقی تقسیم شوند. این تقسیم مسئولیت نباید لزوماً به معنای نصف به نصف بودن باشد، بلکه به معنای پذیرش نقش و وظیفه هر یک بر اساس توانایی‌ها و توافقات است. مدیریت مالی مشترک: مسائل مالی یکی از ریشه‌های اصلی اختلافات در خانواده‌هاست. برنامه‌ریزی مالی مشترک، شفافیت در هزینه‌ها و درآمدها، و توافق بر سر اهداف مالی، از ضروریات پایداری اقتصادی خانواده است. گذراندن وقت با کیفیت: در دنیای پرمشغله امروز، یافتن زمان برای گذراندن وقت با کیفیت با یکدیگر اهمیت ویژه‌ای دارد. این می‌تواند شامل یک گفتگوی ساده، یک پیاده‌روی، یا یک فعالیت مشترک مورد علاقه باشد. مهم این است که این زمان‌ها به تقویت پیوند عاطفی کمک کنند. حفظ تازگی: مراقبت از رابطه مانند هر موجود زنده‌ای، رابطه نیز برای رشد و شکوفایی نیازمند مراقبت مداوم است. غفلت می‌تواند به تدریج عشق و علاقه را کمرنگ کند. ابراز محبت و قدردانی: کلمات محبت‌آمیز، لمس‌های کوچک، و ابراز قدردانی از تلاش‌های همسر، می‌تواند آتش عشق را شعله‌ور نگه دارد. فراموش نکنید که هر فردی زبان عشق خود را دارد و شناخت آن می‌تواند به ابراز مؤثرتر محبت کمک کند. غافلگیری‌های کوچک: هدایای کوچک، برنامه‌ریزی یک قرار عاشقانه، یا حتی یک یادداشت محبت‌آمیز، می‌تواند شور و هیجان را به رابطه بازگرداند. کشف علایق مشترک جدید: انجام فعالیت‌های جدید با یکدیگر، سفر کردن، یا یادگیری مهارت‌های جدید، می‌تواند به ایجاد خاطرات مشترک و تقویت پیوند کمک کند. بخشایش و گذشت: هیچ انسانی بی‌اشتباه نیست. توانایی بخشیدن اشتباهات یکدیگر و گذشت از کاستی‌ها، از ویژگی‌های روابط پایدار است. نگه داشتن کینه و ناراحتی می‌تواند به مرور زمان رابطه را فرسوده کند. کمک گرفتن از متخصص: در صورت بروز مشکلات جدی و حل‌نشدنی، مشاوره با یک متخصص خانواده یا زوج‌درمانگر می‌تواند راهگشا باشد. کمک گرفتن از بیرون به معنای ضعف نیست، بلکه نشانه‌ای از هوشمندی و تلاش برای حفظ زندگی مشترک است. در نهایت، خانواده پایدار نه یک اتفاق، بلکه نتیجه تلاش، آگاهی و تعهد مستمر زوجین است. این مسیر شاید همیشه هموار نباشد، اما با ابزارها و راهکارهای مناسب، می‌توان بر چالش‌ها فائق آمد و زندگی مشترکی سرشار از عشق، تفاهم و آرامش بنا کرد. ساختن یک خانواده پایدار نه تنها به سعادت زوجین و فرزندانشان می‌انجامد، بلکه به بنیان مستحکم‌تر جامعه نیز کمک شایانی می‌کند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 449 بازدید

منابع محلی از ولایت ننگرهار می‌گویند که یک زن در این ولایت با هم‌دستی دوست‌پسر سابقش، شوهر خود را به قتل رسانده است. دست‌کم دو منبع به رسانه گوهرشاد گفته‌اند که این زن و شوهر حدود دو هفته قبل ازدواج کرده بودند. منبع امروز (یک‌شنبه، ۲۹ میزان) گفته است که این رویداد روز (جمعه، ۲۷ میزان) در ساحه‌ی «نظرآباد» از مربوطات در ناحیه هفتم شهر جلال‌آباد رخ داده است. منبع تاکید کرد که این زن، شوهرش را دو هفته پس از ازدواج‌شان با همکاری دوست‌پسر سابقش با ضرب چاقو به شکل فجیع به قتل رسانده است. منبع افزود که نیروهای امنیتی حکومت سرپرست، این زن و دوست‌پسر سابقش را بازداشت کرده‌اند. این منبع از مقتول پوپل نام برد و گفت که وی ۱۸ سال سن داشت و دو هفته قبل یا یک دختر ازدواج کرده بود. همچنین صدیق‌الله قریشی، آمر اطلاعات و فرهنگ ننگرهار این قتل را تأیید کرده و از بازداشت یک زن و یک مرد خبر داده است. وی گفت که زن بازداشت‌شده همسر پوپل است که پیش از این با پسر دیگری در ارتباط بوده است. قریشی گفته است که هر دو متهم در بازجویی به انجام قتل اعتراف کرده‌اند. قابل ذکر است که چندی پیش از این نیز یک دختر و پسر از سوی برادران دختر در ننگرهار تیرباران شده بودند. قتل‌های ناموسی هرازگاهی در ولایت مختلف افغانستان رخ می‌دهد. پس از تسلط حکومت سرپرست بر کشور، قتل‌های مرموز در بین زنان به‌گونه بی‌پیشینه افزایش یافته است. بیماری‌های روانی، خصومت شخصی، ازدواج‌های اجباری، خشونت خانوادگی و فشار‎های روحی ناشی از فقر و بیکاری عوامل اصلی این قتل‌ها بیان شده است.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 418 بازدید

بسیاری از زوج‌های که تازه ازدواج کرده‌اند، ممکن است دچار افسردگی پس از ازدواج شوند. این دوره از افسردگی می‌تواند به‌طرز شگفت‌انگیزی زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد، به‌گونه‌ای که حتی انجام معمول‌ترین امور زندگی و شغلی برای او مشکل‌ساز شود. این نوع افسردگی ممکن است به دلیل تغییرات عمده‌ای که پس از ازدواج در زندگی افراد رخ می‌دهد، ایجاد شود. برای بسیاری از افراد، ازدواج یک تغییر بزرگ و گاه شگرف است که انتظارات، مسئولیت‌ها و فشارهای جدیدی را به زندگی آن‌ها اضافه می‌کند. از جمله این فشارها می‌توان به مسئولیت‌های مالی و اقتصادی اشاره کرد. به‌ویژه برای زوج‌هایی که پیش از ازدواج به‌طور مستقل زندگی نکرده‌اند، تقسیم هزینه‌ها و مدیریت مالی خانوادگی می‌تواند یک چالش بزرگ باشد. استرس‌های مالی شامل تأمین نیازهای روزمره، هزینه‌های مربوط به خانه، برنامه‌ریزی برای آینده و حتی مدیریت بدهی‌ها و وام‌هاست. در برخی موارد، زوجین ممکن است برای اولین بار پس از ازدواج با واقعیت‌های اقتصادی زندگی مواجه شوند و این موضوع می‌تواند باعث استرس و نگرانی‌های بیشتری شود. علاوه بر استرس‌های مالی، انتظارات از زندگی مشترک نیز می‌تواند باعث افزایش فشارهای روحی شود. بسیاری از افراد با تصویری ایده‌آل و رویایی از زندگی زناشویی به ازدواج وارد می‌شوند، اما پس از مدتی با چالش‌های واقعی زندگی مشترک روبه‌رو می‌شوند. این تضاد میان انتظارات و واقعیت می‌تواند منجر به احساس نارضایتی و حتی ناامیدی شود. زوجین ممکن است انتظارات متفاوتی از یکدیگر داشته باشند که اگر به درستی مدیریت نشوند، به تعارض و افسردگی منجر می‌شود. از سوی دیگر، تغییرات در نقش‌های اجتماعی و خانوادگی نیز ممکن است فشارهای روانی بیشتری را به افراد وارد کند. ازدواج باعث تغییر در روابط فرد با دیگران، از جمله خانواده و دوستان می‌شود. برای برخی افراد، این تغییرات ممکن است به احساس انزوا یا دوری از عزیزان منجر شود. همچنین، انتظارات فرهنگی و اجتماعی که از زوجین وجود دارد، می‌تواند بر نحوه تعامل آن‌ها با یکدیگر و دیگران تأثیر بگذارد. برخی فرهنگ‌ها ممکن است از زوج‌ها انتظار داشته باشند که به شکلی خاص رفتار کنند یا نقش‌هایی خاص را در زندگی مشترک بپذیرند، که این موضوع نیز به فشارهای روانی بیشتری منجر می‌شود. در نهایت، تمام این عوامل می‌توانند به افسردگی پس از ازدواج منجر شوند و برای مقابله با آن، زوجین باید به دنبال راه‌حل‌هایی برای مدیریت استرس و حفظ ارتباط مؤثر باشند. علائم افسردگی پس از ازدواج: علائم افسردگی پس از ازدواج می‌تواند شامل طیف وسیعی از نشانه‌های روحی و جسمی باشد. این علائم شامل کاهش علاقه به شغل یا حتی تمایل به استعفا دادن از کار است. کاهش ارتباطات اجتماعی و گوشه‌گیری نیز ممکن است اتفاق بیفتد. بسیاری از افراد با تغییرات غیرمعمول در عادات غذایی خود مواجه می‌شوند که ممکن است به‌صورت بی‌اشتهایی یا پرخوری ظاهر شود. کاهش علاقه به فعالیت‌های محبوب گذشته و کم‌رنگ شدن میل جنسی نیز از دیگر نشانه‌های رایج این افسردگی است. افراد معمولاً در این دوره احساس تنهایی بیشتری دارند و ممکن است از اجتماع دوری کنند. ناتوانی در هماهنگی کارها و تغییر در الگوی خواب نیز مشاهده می‌شود. به همین ترتیب، تغییر در مراقبت‌های شخصی مانند کاهش تمایل به ورزش یا پیروی از رژیم غذایی سالم نیز دیده می‌شود. بروز احساسات پوچی و بی‌معنایی زندگی نیز در این افراد رایج است. علل بروز افسردگی پس از ازدواج: افسردگی پس از ازدواج می‌تواند دلایل متعددی داشته باشد. همان‌طور که اشاره شد، حس ناراحتی، پشیمانی و حالت ناخوشایند پس از ورود به زندگی مشترک از جمله دلایل اصلی این نوع افسردگی است. افسردگی پس از ازدواج به‌طور مستقیم به جنسیت افراد یا شخصیت همسر بستگی ندارد. حتی در ازدواج‌هایی که با رضایت کامل و عشق آغاز شده‌اند، ممکن است این افسردگی رخ دهد. دلایلی مانند دوری از خانواده و دوستان نزدیک، تغییر ناگهانی در سبک زندگی، و انتظارات غیرواقعی از زندگی مشترک می‌توانند به ایجاد این نوع افسردگی کمک کنند. علاوه بر این، اختلاف طبقاتی، فرهنگی یا مالی میان زوجین نیز می‌تواند یکی از علل بروز این احساسات باشد. همچنین، ازدواج‌هایی که با اختلاف سنی زیاد همراه هستند نیز ممکن است باعث به وجود آمدن چالش‌های بیشتری شوند. احساس انزوا و تنهایی پس از شروع زندگی مشترک نیز در تشدید این افسردگی نقش دارد. راهکارهای درمانی برای افسردگی پس از ازدواج: روش‌های متعددی برای درمان افسردگی پس از ازدواج وجود دارد که از جمله مهم‌ترین آن‌ها زوج‌درمانی و خانواده‌درمانی است. این شیوه‌های درمانی بر مبنای گفتگو و ارتباط مؤثر میان زن و شوهر استوار هستند. هدف اصلی این روش‌ها کمک به حل مشکلات و تنش‌های موجود در زندگی مشترک و نجات روابط خانوادگی است. اگر یکی از زوجین با افسردگی دست‌وپنجه نرم می‌کند، ممکن است نیاز به درمان فردی نیز داشته باشد. در برخی موارد، افراد از حمایت اعضای خانواده برای بهبود وضعیت خود استفاده می‌کنند. آموزش و آگاهی دادن به اعضای خانواده در مورد افسردگی و نحوه برخورد با آن نیز می‌تواند بسیار مؤثر باشد. همچنین، تشویق زوجین به ایجاد ارتباط عمیق‌تر و بیشتر با یکدیگر، می‌تواند به بهبود روابط زناشویی کمک کند. مهم است که زوجین بدانند افسردگی پس از ازدواج یک مشکل رایج است و با حمایت متقابل می‌توان بر آن غلبه کرد. آشنایی با شرایط پس از ازدواج: پس از فروکش کردن هیجانات اولیه ازدواج، بسیاری از زنان و مردان دچار نوعی فروپاشی عاطفی می‌شوند. آن‌ها احساس می‌کنند که از یک فرد شاداب و پرانرژی به فردی خسته و بی‌روح تبدیل شده‌اند. این احساس منفی می‌تواند به دلایل مختلفی در ذهن افراد شکل بگیرد. از جمله این دلایل می‌توان به توقعات غیرواقعی از زندگی مشترک اشاره کرد. بسیاری از افراد پیش از ازدواج تصویری رویایی از زندگی زناشویی در ذهن خود می‌سازند، اما پس از ورود به زندگی واقعی و مواجهه با مسئولیت‌ها و چالش‌های مختلف، این تصویر در هم می‌شکند. همچنین، استرس‌ها و فشارهای مالی جدید که معمولاً پس از ازدواج به وجود می‌آیند، می‌توانند به احساس سرخوردگی و ناامیدی منجر شوند. تفاوت در دیدگاه‌ها و اولویت‌های مالی نیز ممکن است به این وضعیت دامن بزند. این تغییرات ممکن است افراد را دچار احساس عدم آمادگی برای زندگی مشترک کنند. چند نکته برای مقابله با افسردگی پس از ازدواج: برای مقابله با افسردگی پس از ازدواج، چند راهکار مؤثر وجود دارد. مشاوره با یک روان‌شناس یا مشاور خانواده می‌تواند در درک بهتر احساسات و افکار منفی کمک کند. افراد در این شرایط ممکن است احساس گناه یا سرزنش کنند، اما مشاوره با یک فرد متخصص می‌تواند به آرامش و پذیرش احساسات کمک کند. یکی از راهکارهای مؤثر دیگر، ایجاد چشم‌انداز جدید در زندگی مشترک است. به جای تمرکز بر افکار منفی، بهتر است به فعالیت‌های مثبت و سازنده پرداخته و با همسر خود درباره اهداف و آرزوهای مشترک صحبت کنید. تعیین اهداف مشترک در زندگی می‌تواند امید به آینده را تقویت کرده و به بهبود روابط کمک کند. همچنین، ابراز احساسات و به اشتراک گذاشتن آن‌ها با همسر یا خانواده می‌تواند به کاهش استرس و اضطراب کمک کند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب