روزی که فهمید دیگر نمیتواند به دانشگاه برود، برای چند لحظه احساس کرد تمام راههایی که به آیندهاش ختم میشدند، یکباره بسته شدهاند. کتابها و یادداشتهای درسیاش هنوز در گوشهی اتاق قرار داشتند و لباسهایی که برای رفتن به دانشگاه آماده کرده بود، همچنان در کمد آویزان بودند؛ اما دیگر خبری از رفتن به صنف، دیدن همصنفیها و خیالپردازی دربارهی روزی نبود که با گرفتن مدرک دانشگاهی بتواند زندگی متفاوتی برای خود بسازد.
این دختر جوان که در کابل زندگی میکند، مانند هزاران دختر دیگر افغانستان، با آرزوی ادامهی تحصیل وارد مسیر آموزش شده بود. او باور داشت که با درس خواندن میتواند آیندهی بهتری برای خود و خانوادهاش بسازد؛ اما پس از بسته شدن دروازههای دانشگاه به روی دختران، ناگهان خود را در برابر واقعیتی یافت که برای پذیرفتن آن آمادگی نداشت. روزها میگذشتند و او هر بار که به دوستانش فکر میکرد، از خود میپرسید با این همه آرزو و توانایی چه باید بکند.
مدتی در خانه ماند. روزهایش بیشتر در سکوت میگذشت و گاهی با دیدن کتابهایش احساس میکرد بخشی از زندگیاش را از دست داده است. او میدانست که بهتنهایی نمیتواند شرایط را تغییر دهد؛ اما نمیخواست تمام عمر منتظر بماند تا شاید روزی فرصتهای ازدسترفته دوباره به دست آیند. با خودش فکر کرد که اگر فعلاً نمیتواند به دانشگاه برود، دستکم باید راه دیگری برای یادگیری، کار کردن و مفید بودن پیدا کند.
خیاطی یکی از مهارتهایی بود که از پیش به آن علاقه داشت. او با خود اندیشید که شاید بتواند همین مهارت را به فرصتی برای آغاز دوباره تبدیل کند. در آغاز، امکانات زیادی در اختیار نداشت. راهاندازی یک کارگاه خیاطی به سرمایه، ماشین خیاطی، وسایل کار و مکان مناسب نیاز داشت؛ چیزهایی که فراهم کردن همهی آنها برای یک دختر جوان آسان نبود. با این حال، تصمیم گرفت با امکاناتی که در دسترس داشت، کارش را آغاز کند و بهتدریج آن را گسترش دهد.
شروع کار چندان آسان نبود. تهیهی وسایل، پیدا کردن مشتری و جلب اعتماد مردم، هرکدام دشواریهای خود را داشتند. درآمد کارگاه در روزهای نخست ثابت نبود و گاهی سفارشها آنقدر کم میشدند که نمیتوانست با اطمینان برای روزهای بعد برنامهریزی کند. با این همه، تلاش میکرد کیفیت کارش را حفظ کند، مهارتهایش را افزایش دهد و مشتریان بیشتری به دست آورد. برایش مهم بود که کارگاه تنها محلی برای کسب درآمد نباشد، بلکه جایی باشد که در آن بتواند دوباره احساس کند هنوز توانایی ساختن آیندهی خود را دارد.
بهتدریج، کارگاه کوچک او شکل گرفت و سفارشهای بیشتری دریافت کرد. او که زمانی به دلیل محرومیت از دانشگاه در خانه مانده بود، حالا بخش زیادی از وقتش را با طراحی لباس، اندازهگیری، بریدن پارچه و دوختن لباسها میگذراند. هر سفارشی که دریافت میکرد، برایش نشانهای بود از اینکه تلاشهایش بینتیجه نمانده است.
اما چیزی که این دختر جوان را بیش از پیش به ادامهی کار تشویق میکرد، تنها پیشرفت شخصیاش نبود. او میدید که زنان و دختران دیگری نیز در اطرافش با مشکلات مشابهی روبهرو هستند؛ زنانی که به دلیل محدودیتهای اجتماعی، کمبود فرصتهای شغلی یا مشکلات اقتصادی، امکان کار کردن و تأمین نیازهای خود را نداشتند. بعضی از آنها برای کمک به خانوادههایشان به درآمد نیاز داشتند و برخی دیگر میخواستند در کنار انجام مسئولیتهای خانوادگی، مهارتی بیاموزند و مستقلتر شوند.
او تصمیم گرفت درهای کارگاهش را به روی زنان و دختران دیگری نیز باز کند. با گسترش فعالیت کارگاه، توانست حدود شش زن و دختر را در بخشهای مختلف خیاطی مشغول به کار سازد. اکنون آنها در کنار یکدیگر کار میکنند، سفارشها را آماده میسازند و میکوشند از این راه، بخشی از نیازهای زندگی خود و خانوادههایشان را تأمین کنند.
برای این دختر، دیدن زنانی که با امید بیشتری به کارگاه میآیند، معنای خاصی دارد. او میداند که درآمد خیاطی شاید نتواند تمام مشکلات اقتصادی یک خانواده را حل کند؛ اما همین درآمد، هرچند اندک، میتواند در پرداخت کرایهی خانه، خرید مواد غذایی، تأمین نیازهای کودکان و پوشش هزینههای روزمرهی خانواده کمککننده باشد. از سوی دیگر، کار کردن در کنار زنان دیگر به آنها فرصت میدهد تا مهارتهای تازهای بیاموزند و احساس کنند که هنوز میتوانند در زندگی خود تصمیم بگیرند و برای آیندهشان تلاش کنند.
البته ادارهی یک کارگاه کوچک در کابل، با توجه به مشکلات اقتصادی موجود، همیشه آسان نیست. هزینهی تهیهی پارچه و وسایل خیاطی، کمبود سفارشها در بعضی روزها و ناپایداری درآمد، گاهی او را نگران میسازد. او باید هم به ادامهی فعالیت کارگاه فکر کند و هم مراقب باشد زنانی که در آن کار میکنند، فرصت ادامهی کار خود را از دست ندهند. گاهی مسئولیت این کار برایش سنگین میشود؛ بهویژه وقتی میداند که چند زن دیگر نیز برای تأمین نیازهای روزانهی خود به همین کارگاه وابستهاند.
با وجود این دشواریها، او نمیخواهد تسلیم شود. باور دارد که اگر در برابر مشکلات عقبنشینی کند، نهتنها خودش، بلکه زنانی که به او اعتماد کردهاند نیز با فرصتهای کمتری روبهرو خواهند شد. به همین دلیل، تلاش میکند سفارشهای بیشتری به دست آورد، کارگاهش را گسترش دهد و در آینده زمینهی آموزش خیاطی را برای دخترانی فراهم سازد که به دلیل محدودیتها از آموزش رسمی محروم ماندهاند.
او هنوز هم به دانشگاه و ادامهی تحصیل فکر میکند. خیاطی برایش جایگزین آرزوی درس خواندن نشده است؛ بلکه راهی است تا در شرایط دشوار کنونی، زندگیاش را متوقف نسازد. میگوید اگر روزی دروازههای دانشگاه دوباره به روی دختران باز شود، دوست دارد تحصیلاتش را ادامه دهد؛ زیرا باور دارد که کار و آموزش در تضاد با یکدیگر نیستند و یک دختر میتواند هم مهارت بیاموزد، هم کار کند و هم برای رسیدن به آرزوهای بزرگتر تلاش داشته باشد.
از نظر او، محرومیت از دانشگاه نباید به معنای محروم شدن از تمام فرصتهای زندگی باشد. او نمیخواهد شرایطی که در آن قرار گرفته است، تمام هویت و آیندهاش را تعیین کند. به همین دلیل، هر روز با این امید به کارگاه میرود که شاید تلاش امروز او بتواند فردای بهتری برای خودش و زنانی بسازد که در کنارش کار میکنند.
این دختر جوان میگوید که هیچکس نباید در برابر مشکلات زندگی بهسادگی ناامید شود. به باور او، گاهی انسان نمیتواند مانع بسته شدن یک دروازه شود؛ اما میتواند به دنبال راه دیگری بگردد و از همان فرصتهای کوچک برای ساختن آینده استفاده کند. او میخواهد دختران دیگر نیز بدانند که محرومیت از آموزش و کار نباید آنها را از باور داشتن به تواناییهای خود بازدارد.
با این حال، او تأکید میکند که تلاش فردی نمیتواند جای حق آموزش و فرصتهای برابر را بگیرد. ایجاد یک کارگاه خیاطی، هرچند برای او و شش زن و دختر دیگر فرصت کار فراهم کرده است، به این معنا نیست که دختران باید از حق تحصیل در دانشگاه چشمپوشی کنند. او همچنان امیدوار است روزی فرا برسد که هیچ دختری مجبور نباشد برای رهایی از ناامیدی ناشی از محرومیت آموزشی، راه دیگری برای ادامهی زندگی پیدا کند.
اکنون، در میان صدای ماشینهای خیاطی و پارچههایی که هر روز به لباس تبدیل میشوند، دختری کار میکند که زمانی فکر میکرد با بسته شدن دروازههای دانشگاه، آیندهاش نیز متوقف شده است. او هنوز به آرزوی تحصیل میاندیشد؛ اما در کنار آن، برای خودش و شش زن و دختر دیگر فرصت کار و تلاش فراهم کرده است. این فرصت نشان میدهد که حتی در دشوارترین شرایط نیز میتوان برای تغییر تلاش کرد.
او میخواهد پیامش به دختران افغانستان روشن باشد: ناامیدی نباید پایان راه باشد. باید تلاش کرد، مهارت آموخت و از فرصتهای موجود بهره گرفت؛ اما هیچ دختری نباید از حق آموزش و ساختن آیندهای که آرزویش را دارد، محروم بماند.
نویسنده: سارا کریمی