بازگشت به مکتب؛ آرزوی کوچک یک دختر افغانستانی

2 ساعت قبل
زمان مطالعه 5 دقیقه

وقتی آفتاب آرام‌آرام بر دیوارهای خاکستری کابل می‌تابد و شهر از خواب بیدار می‌شود، مروه دیگر در خانه نیست. دختر ده‌ساله‌ای که باید در این ساعت برای رفتن به مکتب آماده شود، کیف و کتابی بر دوش ندارد. او از خانه بیرون می‌شود تا در میان ازدحام مردم، موترهای عبوری و دکان‌های شلوغ، چند افغانی برای خانواده‌اش جمع کند. دست کوچکش را جلو می‌برد و با صدایی که گاهی در هیاهوی شهر گم می‌شود، از رهگذران کمک می‌خواهد.

مروه، دختری از کابل است که زندگی برایش خیلی زودتر از سنش جدی شده است. او هنوز کودک است؛ اما روزهایش مانند بسیاری از کودکان با بازی، مکتب، کتاب و نشستن در کنار هم‌صنفانش نمی‌گذرد. بخش بزرگی از روز را در خیابان سپری می‌کند و تلاش دارد از رهگذرانی که از کنارش می‌گذرند، پولی به دست آورد. گاهی کسی چند افغانی در دستش می‌گذارد و گاهی چندین نفر بدون آن‌که حتی نگاهش کنند، از کنارش عبور می‌کنند.

مروه برای هر کسی که پولی به دستش می‌دهد، تشکر می‌کند. شاید مبلغی که دریافت می‌کند برای خانواده‌ای ناچیز باشد، اما برای او همان چند افغانی می‌تواند بخشی از نان شب باشد. او پول‌ها را با دقت در گوشه‌ای از لباسش نگه می‌دارد و تا پایان روز مراقب است چیزی از آن گم نشود. برای دختری در این سن، چنین مراقبتی از پول و چنین نگرانی‌ای درباره مخارج خانه، مسئولیتی سنگین است؛ مسئولیتی که نباید بر شانه‌های یک کودک قرار می‌گرفت.

مروه زمانی به مکتب می‌رفت. هنوز خاطره روزهایی را که کتابچه‌هایش را در بغل می‌گرفت و همراه دیگر دختران راهی مکتب می‌شد، فراموش نکرده است. می‌گوید درس خواندن را دوست داشت و از نشستن در صنف، نوشتن روی تخته و یاد گرفتن چیزهای تازه خوشش می‌آمد. اما مشکلات زندگی و شرایط دشوار خانواده باعث شد مکتب را ترک کند و به جای آن، راه خیابان را در پیش بگیرد.

وقتی از مکتب صحبت می‌کند، لحنش تغییر می‌کند. صدایش آرام‌تر می‌شود و گاهی برای چند لحظه سکوت می‌کند. انگار در ذهنش هنوز تصویری از همان روزها باقی مانده است؛ روزهایی که نگرانی اصلی‌اش انجام دادن تکلیف خانه، آماده کردن کتابچه‌ها و رسیدن به مکتب بود، نه پیدا کردن پول برای خانواده.

شاید برای یک کودک، فاصله میان مکتب و خیابان فقط چند قدم باشد، اما برای مروه این فاصله، فاصله میان دو زندگی است؛ زندگی‌ای که می‌توانست با کتاب و آموزش ادامه پیدا کند و زندگی‌ای که اکنون با انتظار، خستگی و درخواست کمک از رهگذران می‌گذرد.

در خانه مروه نیز شرایط آسان نیست. او پدرش را مردی می‌داند که رفتار مناسبی با خانواده ندارد. به گفته او، برخوردهای پدرش یکی از عواملی بوده که زندگی در خانه را برای اعضای خانواده دشوار کرده است. مروه درباره جزئیات مشکلات خانه زیاد صحبت نمی‌کند. هر بار که درباره پدرش از او پرسیده می‌شود، ابتدا اطرافش را نگاه می‌کند و بعد با احتیاط چند کلمه می‌گوید.

سکوت او در چنین لحظه‌هایی بیشتر از حرف‌هایش معنا دارد. شاید نمی‌خواهد درباره خانه صحبت کند، شاید از بازگو کردن مشکلاتش می‌ترسد و شاید هنوز واژه‌هایی برای توضیح همه آنچه بر او گذشته، پیدا نکرده است. او فقط ده سال دارد و نباید مجبور باشد مشکلات بزرگسالان را به تنهایی توضیح دهد یا تحمل کند.

برای یک کودک ده‌ساله، خانه باید معنای امنیت داشته باشد؛ جایی که پس از یک روز مکتب بتواند با خیال راحت به آن برگردد، استراحت کند و کنار خانواده باشد. اما برای مروه، خانه همیشه چنین احساسی ندارد. مشکلات خانوادگی، فشار اقتصادی و رفتار نامناسب پدر، زندگی او را دشوار کرده است. به همین دلیل، خیابان به بخشی از زندگی روزمره او تبدیل شده است.

مروه معمولاً صبح از خانه بیرون می‌شود و تا زمانی که هوا رو به تاریکی می‌رود، در نقاط مختلف شهر می‌ایستد. گاهی نزدیک بازارها و گاهی در کنار جاده‌های مزدحم دیده می‌شود. میان مردم حرکت می‌کند، به موترها نزدیک می‌شود و از کسانی که پیاده هستند درخواست کمک می‌کند. در این میان، برخورد مردم با او یکسان نیست. برخی با مهربانی چند افغانی می‌دهند، برخی بی‌تفاوت از کنارش عبور می‌کنند و بعضی نیز با ناراحتی از او می‌خواهند مزاحم‌شان نشود.

مروه به این برخوردها عادت کرده است؛ هرچند شاید هیچ کودکی نباید به بی‌توجهی، رد شدن و تحقیر عادت کند. او یاد گرفته است که نه گفتن مردم را بشنود، دوباره دستش را جلو ببرد و چند قدم دیگر راه برود. برای او، پایان یک درخواست، پایان تلاش نیست؛ چون می‌داند باید تا آخر روز پولی جمع کند و با دست خالی به خانه برنگردد.

گاهی در میان جمعیت، دخترانی را می‌بیند که لباس مکتب پوشیده‌اند. آن‌ها با کیف‌هایشان از کنار او عبور می‌کنند و درباره درس، هم‌صنفی‌ها و امتحان‌هایشان صحبت می‌کنند. مروه چند لحظه به آن‌ها نگاه می‌کند و بعد دوباره دستش را به سوی رهگذری دراز می‌کند.

شاید در همان لحظه با خودش فکر کند که اگر شرایط زندگی‌اش متفاوت بود، خودش نیز یکی از همان دختران بود؛ دختری با کیف مکتب، کتابچه‌های نو و برنامه‌ای برای فردای خود.

مروه هنوز کتابچه‌های قدیمی‌اش را نگه داشته است. بعضی از آن‌ها در گوشه‌ای از خانه مانده‌اند و دیگر کسی از آن‌ها استفاده نمی‌کند. او گاهی آن‌ها را ورق می‌زند و به نوشته‌های گذشته‌اش نگاه می‌کند. خطوطی که با دست کوچک خودش نوشته، برایش یادگاری از زمانی است که هنوز مکتب بخشی از زندگی‌اش بود.

شاید وقتی کتابچه‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، برای چند دقیقه خودش را دوباره در صنف تصور می‌کند؛ صدای معلم، تخته سیاه، هم‌صنفان و زنگ مکتب. اما صدای اعضای خانواده یا فکر روزی که باید در خیابان سپری کند، او را به زندگی امروز برمی‌گرداند.

پول جمع کردن برای او آسان نیست. گاهی ساعت‌ها می‌ایستد و پول بسیار کمی به دست می‌آورد. در روزهایی که مردم کمتر کمک می‌کنند، خستگی و نگرانی بیشتری با خود به خانه می‌برد. پاهایش خسته می‌شوند، گرسنه می‌شود و گاهی شاید دلش بخواهد فقط گوشه‌ای بنشیند؛ اما می‌داند که نمی‌تواند ساعت‌های زیادی را بدون تلاش سپری کند.

در خیابان، او تنها با فقر روبه‌رو نیست. رفت‌وآمد موترها، ازدحام، برخوردهای تند برخی مردم و قرار گرفتن یک کودک در محیطی که برای او ساخته نشده است، خطرهای دیگری نیز به همراه دارد. با این حال، نیاز اقتصادی خانواده چنان بر زندگی او سایه انداخته که فرصت چندانی برای انتخاب باقی نگذاشته است.

وقتی از مروه پرسیده می‌شود اگر فرصت داشته باشد چه کاری انجام خواهد داد، پاسخ او ساده است. نمی‌گوید خانه بزرگ می‌خواهد، لباس گران‌قیمت می‌خواهد یا چیز دیگری که برای بسیاری از کودکان جذاب باشد. تنها می‌گوید: «می‌خواهم دوباره مکتب بروم.»

همین آرزوی ساده، شاید بیش از هر چیز نشان می‌دهد که مروه هنوز کودک است.

او هنوز دوست دارد بنویسد، بخواند و روزی کاری داشته باشد که مجبور نباشد تمام روز در خیابان بایستد. هنوز برای آینده‌اش تصویری دارد؛ تصویری ساده اما روشن. می‌خواهد درس بخواند، چیزی یاد بگیرد و روزی بتواند زندگی خود را با کاری که دوست دارد بسازد.

اما فعلاً زندگی او با صبح‌های خیابانی و شب‌های خسته‌کننده گره خورده است. هر روز که از خانه بیرون می‌شود، بخشی از کودکی‌اش را پشت سر می‌گذارد و وارد دنیایی می‌شود که برای یک کودک ده‌ساله جای امنی نیست.

خیابان برای مروه فقط محل درخواست کمک نیست؛ جایی است که او هر روز با فقر، بی‌توجهی و خطرهای مختلف روبه‌رو می‌شود. او در سنی قرار دارد که باید از سوی خانواده و جامعه حمایت شود، آموزش ببیند، بازی کند و فرصت رشد داشته باشد؛ اما به دلیل شرایط دشوار زندگی، مجبور شده است بخشی از بار خانواده را به دوش بکشد.

کابل برای او شهری پر از آدم است، اما در میان این همه آدم، مروه گاهی احساس می‌کند کسی صدایش را نمی‌شنود. مردم می‌آیند و می‌روند، موترها از کنار او عبور می‌کنند، دکان‌ها باز و بسته می‌شوند و روز تمام می‌شود؛ اما زندگی او تقریباً همان‌گونه باقی می‌ماند.

با نزدیک شدن شام، مروه پول‌های جمع‌شده را دوباره می‌شمارد. دست‌های کوچکش خسته‌اند و چهره‌اش نشان می‌دهد که یک روز طولانی را پشت سر گذاشته است. شاید پولی که در دست دارد برای بسیاری مبلغ بزرگی نباشد، اما او می‌داند که حاصل ساعت‌ها ایستادن و درخواست کردن است.

بعد به سوی خانه حرکت می‌کند؛ خانه‌ای که مشکلاتش هنوز تمام نشده و فردا دوباره او را به خیابان خواهد فرستاد.

در مسیر برگشت، شاید دوباره از کنار کودکانی بگذرد که با خانواده‌هایشان در رفت‌وآمدند، یا دخترانی را ببیند که کتاب‌های مکتب را در بغل گرفته‌اند. شاید برای لحظه‌ای به کتابچه‌های قدیمی خودش فکر کند و آرزوی بازگشت به روزهایی را داشته باشد که مکتب برایش یک امر عادی بود، نه یک آرزوی دور.

مروه ده سال دارد، اما بخشی از کودکی‌اش را پیش از آن‌که فرصت زندگی کردنش را پیدا کند، از دست داده است. با این حال، هنوز یک آرزو در دلش باقی مانده؛ آرزویی که هر بار از مکتب می‌گوید، دوباره زنده می‌شود: این‌که روزی به جای ایستادن در کنار سرک و درخواست چند افغانی، دوباره کیفش را بردارد، وارد صنف شود و پشت یک چوکی مکتب بنشیند.

آرزوی مروه بزرگ نیست. او چیزی فراتر از حق طبیعی یک کودک نمی‌خواهد؛ فرصتی برای آموختن، بازی کردن و ساختن آینده‌ای متفاوت.

برای مروه، بازگشت به مکتب شاید یک آرزوی بزرگ به نظر برسد؛ اما در واقع، چیزی است که هر کودک ده‌ساله باید بتواند به‌سادگی از آن برخوردار باشد. شاید روزی برسد که دست کوچک او نه برای درخواست چند افغانی، بلکه برای گرفتن قلم و نوشتن نخستین جمله یک درس تازه بالا برود. آن روز، شاید بخشی از کودکی‌ای که در خیابان جا گذاشته است، دوباره به او بازگردد.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=32373
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد