روایت مهتاب از جایی شروع میشود که معمولاً هیچکس آنجا را نمیبیند؛ نه از کوچه، نه از خانه، نه حتی از همان روزی که دروازه مکتب بسته شد. روایت او از درون سینهاش آغاز میشود؛ از همانجایی که درد مثل سنگی سنگین نشسته و هر نفس را برایش دشوار کرده است. شبی که این روایت در آن نفس میکشد، هوا سرد است و بوی دود چوب نیمسوخته در فضای خانه پیچیده. مهتاب در گوشه اتاق، زیر لحافی نازک که بیشتر شبیه پارچهای کهنه است، به سقف خیره مانده؛ سقفی که ترکهایش مثل نقشهای از زندگی شکستهاش روی هم افتادهاند. او نمیخوابد، چون خواب برای آدمهایی است که فردایی برای رسیدن دارند. مهتاب اما فردا را نه حس میکند و نه باور دارد؛ برای او روزها فقط تکرار درد هستند، بدون هیچ تغییری.
اما در همان تاریکی، جایی میان نفسهای بریده و سکوت اتاق، چیزی هنوز زنده است. زیر بسترش کتابی پنهان کرده؛ کتابی که دیگر اجازه ندارد آن را آشکارا بخواند. گاهی شبها، وقتی همه خواباند، آن را آرام بیرون میکشد، صفحهای را باز میکند و با انگشت روی خطوطش میلغزد، انگار که با یک جهان گمشده تماس میگیرد. آن کتاب برای او فقط کاغذ نیست؛ آخرین نشانهی دختری است که هنوز در درونش نفس میکشد.
وقتی به گذشته فکر میکند، ذهنش ناخودآگاه به همان روز برمیگردد؛ روزی که هنوز خودش نمیدانست قرار است همهچیز تمام شود. صبح بود، مثل هر صبح دیگر. با شوقی که هنوز در وجودش زنده بود، یونیفورم مکتبش را پوشیده بود؛ همان لباس آبیرنگی که برایش فقط لباس نبود، بلکه نشانهای از بودن، دیده شدن و شنیده شدن بود. مادرش آن روز هم چیزی نگفت، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که در آن چیزی شبیه نگرانی بود، اما مهتاب آن را نفهمید. وقتی از خانه بیرون شد، هوا خنک بود و کوچهها آرام. دختران دیگری هم در راه بودند؛ بعضی خندان، بعضی خوابآلود. اما وقتی به دروازه مکتب رسیدند، همهچیز یکباره ایستاد. دروازه بسته بود. نه نگهبانی، نه صدایی، نه توضیحی. فقط یک دروازه بسته که انگار قرار بود بین گذشته و آینده خط بکشد.
آن لحظه را هیچوقت فراموش نکرد. یکی از دخترها گریه کرد، دیگری فقط به در خیره ماند، و مهتاب… مهتاب احساس کرد چیزی درونش فرو ریخت، اما حتی اشک هم نداشت. انگار ذهنش هنوز نمیتوانست باور کند که این پایان است. همانجا ایستاده بود، دستش را روی در گذاشته بود و زیر لب گفته بود: «فقط امروز است… فردا باز میشود…» اما فردا هیچوقت نیامد.
روزها گذشتند و مهتاب هر روز صبح بیدار میشد، حتی وقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را مرتب میکرد، دفترش را باز میکرد، قلم را در دست میگرفت و بدون نوشتن، فقط به صفحه سفید نگاه میکرد؛ صفحهای پر از کلماتی که هرگز نوشته نشدند. گاهی در خیال خود، خودش را در صنف درس تصور میکرد؛ داکتری که در آینده زندگی کسی را نجات میدهد. اما خیالها هر بار پیش از کامل شدن، در سکوت خانه گم میشدند.
کمکم صدای پدرش بلندتر شد، نگاههایش سنگینتر، و حرفهایش کوتاهتر و تیزتر. «دیگر بس است»، جملهای بود که بارها شنید؛ جملهای که نه فقط مکتب، بلکه تمام راههای دیگر را هم به رویش بست.
خانهای که زمانی پناهش بود، به جایی تبدیل شد که در آن باید مراقب همهچیز میبود؛ نگاهها، صداها، حتی نفس کشیدن. پدرش مردی بود که خستگی را با خشونت نشان میداد. برادرش نیز یاد گرفته بود که مرد بودن یعنی فریاد بلندتر و ضربه سختتر. و مهتاب در میان آنها، مثل سایهای زندگی میکرد که باید بیصدا باشد تا دیده نشود.
مادرش اما در این میان، زخمی خاموشتر داشت. شبها وقتی همه خواب بودند، او را میدید که آهسته گریه میکند، دست روی صورتش میگذارد و ساکت میماند. انگار بین درد دخترش و ترس خودش گیر کرده بود؛ نه توان دفاع داشت، نه توان سکوت بیدرد.
اولین باری که دست پدرش روی صورتش نشست، هنوز باور نمیکرد این همان خانه است. فقط پرسیده بود: «کی مکتب باز میشود؟» و پاسخ، سیلیای بود که سکوت را به او یاد داد. بعد از آن، دیگر نپرسید. فهمید که سکوت، درد را کمتر میکند.
زمان گذشت، اما نه مثل زمان دیگران. برای مهتاب هر روز کش میآمد؛ طولانی و بیانتها. کارهای خانه تمامی نداشت: آب آوردن، هیزم جمع کردن، نان پختن، شستن ظرفها با آب سرد. و در میان همه اینها، گاهی که تنها میشد، کتابش را لمس میکرد؛ مثل کسی که آخرین امیدش را در آغوش گرفته باشد.
اما سنگینترین لحظه زمانی آمد که دیگر حتی امید هم در او کمرنگ شده بود. یک عصر، پدرش او را صدا زد. وقتی وارد اتاق شد، مردی را دید که نمیشناخت. نگاهی سرد و بیروح داشت. پدرش بدون مقدمه گفت: «این، نامزدت است.»
همهچیز در یک لحظه متوقف شد. نه نفسها، نه نگاهها، نه زمان. مردها حرف میزدند و تصمیم میگرفتند، و مهتاب فقط احساس میکرد چیزی از وجودش گرفته میشود؛ بیآنکه پرسیده شود.
نامزدیاش ساده بود، اما سنگین. هیچکس نپرسید آیا او میخواهد یا نه.
در همان روزها، آن دفتر سفید که زمانی پر از رؤیا بود، کمکم تبدیل شد به دفتر خاموشی. مهتاب گاهی فقط یک جمله در آن مینوشت و بعد پاک میکرد. انگار حتی کلمات هم دیگر جرأت ماندن نداشتند.
نامزدش از همان ابتدا بیرحم و سرد بود. نگاهش بیشتر شبیه قضاوت بود تا محبت. اگر چیزی میگفت، یا نادیده گرفته میشد یا با تمسخر پاسخ میگرفت. یکبار که دستش را محکم گرفت، فقط گفت: «باید عادت کنی.»
این جمله، مثل حکم بود.
در خانه پدرش نیز وضعیت بهتر نشد. فشارها بیشتر شد. کوچکترین اشتباه بهانهای برای خشونت میشد. مادرش فقط نگاه میکرد؛ با چشمانی پر از اشک و سکوتی سنگینتر از هر فریاد.
با آغاز سال تعلیمی جدید، درد مهتاب شکل دیگری گرفت. صبحها صدای دختران از کوچه میآمد و قلبش تندتر میزد. پشت پنجره میایستاد و آنها را نگاه میکرد؛ لباسهای تمیز، خندههای زنده، کیفهای رنگی. دستش را روی شیشه میگذاشت و برای لحظهای خودش را جای آنها تصور میکرد. اما با باز کردن چشمها، فقط تصویر خودش را میدید؛ دختری که دیگر شاگرد نبود.
یک روز، دیگر نتوانست تحمل کند. کتابی را باز کرد و شروع به خواندن کرد. صدایش آهسته بود، اما کافی. برادرش وارد شد، کتاب را از دستش کشید و خشونت آغاز شد. مهتاب روی زمین افتاده بود، دستهایش را دور سرش گرفته بود و فقط سکوت میکرد؛ چون یاد گرفته بود فریاد، درد را بیشتر میکند.
وقتی همهچیز تمام شد، اتاق دوباره ساکت بود. مهتاب به سقف نگاه کرد؛ همان سقفی که هر شب میدید. اما اینبار اشکهایش آرام جاری شد؛ نه از درد، بلکه از سنگینی چیزی که دیگر نمیتوانست نگه دارد.
در ذهنش فقط یک سؤال مانده بود:
«اگر من دختر نبودم… آیا زندگیام فرق میکرد؟»
هیچکس پاسخی نداشت.
اما در همان لحظه، نگاهش به کتاب پنهانش افتاد. آن را آرام لمس کرد و برای اولین بار بعد از مدتها، در دلش چیزی شبیه مقاومت جوانه زد. نه امید کامل، نه تسلیم کامل؛ فقط یک ایستادگی خاموش.
و حالا مهتاب در آستانه زندگیای ایستاده که هرگز انتخابش نکرده است. شبها به آسمان نگاه میکند، ستارهها را میشمارد، اما دیگر آرزو نمیکند؛ چون یاد گرفته آرزوهای تکرارشده، به درد تبدیل میشوند.
با این حال، در جایی عمیق در وجودش، جرقهای هنوز زنده است؛ جرقهای کوچک اما سرسخت. هر بار با دیدن کتابی، صدای زنگ مکتب، یا خنده دختری در کوچه روشن میشود. شاید همین جرقه، تنها چیزی است که او را هنوز زنده نگه داشته است… حتی اگر هیچکس آن را نبیند.
و شاید حقیقت مهتاب همین باشد:
در جهانی که دروازههایش بسته شدهاند، هنوز قلبی هست که خاموش نشده است؛ و همین، آغازِ مقاومت است، حتی اگر کسی آن را نبیند.
نویسنده: سارا کریمی