روایت او از یک صدا آغاز نمیشود؛ از یک سکوت آغاز میشود؛ سکوتی که در آن هیچکس چیزی نمیگوید، اما همهچیز در حال فرو ریختن است. در گوشهای از شهر هرات، جایی که کوچهها در گرمای روز خاکآلود و در شبها خاموشاند، خانهای هست با دیوارهای ترکخورده و دروازهای که همیشه نیمهباز است؛ نه برای آمدن امید، بلکه برای رفتن آرام آرزوها.
اگر او را از نزدیک ببینی، شاید فکر کنی مثل بقیه دخترهاست؛ موهایش را ساده میبندد، لباسهایش همیشه تمیز اما کهنهاند و نگاهش… نگاهش چیزی میان ترس و ایستادگی است. اما هیچکس از روی ظاهرش نمیفهمد در درونش چه میگذرد؛ هیچکس نمیفهمد که او هر روز، بارها و بارها، خودش را از نو جمع میکند تا فقط «بماند».
او فرزند سوم خانواده است. پیش از او دو برادر به دنیا آمدهاند؛ دو پسری که از همان کودکی یاد گرفتهاند صدایشان بلندتر است، حقشان بیشتر است و دنیا برایشان جای بازتری دارد. بعد از او نیز دو خواهر کوچکتر آمدهاند که هنوز در دنیای کودکانهشان، همهچیز ساده به نظر میرسد. اما او درست در میان این چهار نفر، در جایی ایستاده که نه میتواند مانند برادرانش آزاد باشد و نه مانند خواهران کوچکش بیخبر.
سال آخر مکتبش بود؛ سالی که قرار بود پایان یک مسیر و آغاز مسیری دیگر باشد. او از آن دخترهایی نبود که فقط برای نمره درس بخواند. با هر صفحهای که میخواند، خودش را کمی جلوتر میدید؛ در یک شفاخانه، در یک مکتب، یا حتی در یک دفتر کوچک؛ جایی که بتواند چیزی باشد جز «یک دختر در خانه». معلمش یکبار به او گفته بود: «تو فرق داری، تو میتوانی ادامه بدهی.» همین جمله برایش مثل چراغی بود که در تاریکی میدرخشید.
اما یک روز، همهچیز ایستاد.
دروازه مکتب بسته شد؛ نه با صدایی بلند، بلکه با یک اعلام ساده، با تصمیمی که از جایی دور گرفته شده بود، اما زندگی او را از نزدیک شکست. آن روز، وقتی از مکتب برگشت، کتابهایش را محکم در آغوش گرفته بود؛ انگار میخواست آنها را از دنیا پنهان کند. وقتی به خانه رسید، مادرش فقط نگاهش کرد؛ نگاهی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا همدردی.
از آن روز به بعد، زمان برای او شکل دیگری گرفت. صبحها دیگر بوی رفتن نمیدادند. صدای دخترانی که به مکتب میرفتند، دیگر فقط صدا نبود؛ یادآوری تلخی بود از این که: «تو دیگر جزو آنها نیستی.»
او سعی کرد خودش را سرگرم کند. به مادرش کمک میکرد، خانه را تمیز میکرد، خواهرهایش را میخواباند. اما هیچکدام از اینها نمیتوانست جای چیزی را که از او گرفته شده بود، پر کند. شبها، وقتی همه خواب بودند، آهسته کتابهایش را بیرون میآورد. نور گوشی را کم میکرد تا کسی متوجه نشود. صفحهها را لمس میکرد، میخواند و گاهی فقط نگاه میکرد. این کار، بیشتر از درس خواندن، شبیه زنده نگه داشتن بخشی از وجودش بود.
اما خانه فقط جای خاموشی نبود؛ جای تصمیمهایی بود که بدون او گرفته میشد.
اولین بار وقتی حرف ازدواجش را زدند، او فکر کرد اشتباه شنیده است. مادرش آهسته گفت: «پدرت تصمیم گرفته.» برادرش با لحنی که بیشتر شبیه دستور بود گفت: «مرد خوبی است، زندگیات جور میشود.» و او… فقط احساس کرد زمین زیر پایش خالی شده است.
او هنوز خودش را دختری میدید که باید درس بخواند، نه زنی که باید به خانهای دیگر برود. هنوز در ذهنش آیندهای بود که خودش انتخاب کرده بود. اما حالا دیگران برایش آیندهای ساخته بودند؛ بیآنکه حتی از او بپرسند.
اولین «نه» را که گفت، صدایش خیلی بلند نبود؛ بیشتر شبیه خواهش بود تا مخالفت. اما همین «نه» کافی بود تا همهچیز تغییر کند.
پدرش عصبانی شد. چهرهاش سرخ شد، صدایش بالا رفت و بعد… سکوت شکست. صدای سیلی، صدای افتادن، صدای نفسهایی که تند شده بودند. آن روز او فهمید که در این خانه، مخالفت کردن یعنی آماده بودن برای درد.
اما او باز هم گفت «نه».
بار دوم، برادرش جلو آمد. دستش را محکم گرفت و گفت: «فکر نکن که میتوانی تصمیم بگیری.» او دستش را با تمام قدرت کشید. این بار فقط سیلی نبود؛ لگد، فریاد و تحقیر هم بود. کلماتی که شاید از درد جسمی هم عمیقتر بودند.
روزها تبدیل به چرخهای از فشار و مقاومت شدند. هر بار که موضوع ازدواج مطرح میشد، او مخالفت میکرد. هر بار که مخالفت میکرد، خشونت برمیگشت؛ شدیدتر و بیرحمتر. بدنش پر از کبودیهایی بود که زیر لباسهایش پنهان میکرد. اما چیزی که پنهان نمیشد، خستگی عمیقی بود که در چشمانش نشسته بود.
گاهی به آینه نگاه میکرد و خودش را نمیشناخت. آیا این همان دختری بود که روزی با شوق به مکتب میرفت؟ همان کسی که میخواست داکتر شود؟ حالا فقط دختری بود که باید برای «نه» گفتن هزینه بدهد.
اما در میان همه اینها، یک چیز تغییر نکرده بود: او هنوز تسلیم نشده بود.
یک شب، پس از یک درگیری شدید، وقتی همه خواب بودند، او به پشتبام رفت. آسمان پر از ستاره بود؛ همان آسمانی که زمانی برایش پر از رؤیا بود. نشست، زانوهایش را در آغوش گرفت و برای نخستین بار بلند گریه نکرد؛ فقط اشک ریخت، بیصدا و آرام. بعد نفس عمیقی کشید و به خودش گفت: «من هنوز هستم.»
این جمله ساده شاید برای دیگران چیزی نباشد، اما برای او مثل یک عهد بود؛ عهدی برای ادامه دادن، حتی وقتی همهچیز علیه اوست.
او هنوز در همان خانه زندگی میکند. هنوز هر روز با همان آدمها روبهرو میشود. هنوز خطر ازدواج اجباری مانند سایهای بر سرش سنگینی میکند. اما در درونش چیزی تغییر کرده است؛ او دیگر فقط یک دختر خاموش نیست. او کسی است که میداند حق دارد انتخاب کند، حتی اگر برای این حق هر روز بجنگد.
در شهر هرات، در میان هزاران داستان نانوشته، داستان او شاید یکی از همانهایی باشد که کسی بلند نمیخواند. اما او، با همان «نه»هایش و با همان مقاومت خاموشش، دارد داستانش را مینویسد؛ خط به خط، درد به درد، اما هنوز زنده.
و شاید روزی همین «نه» کوچک، به فریادی تبدیل شود که دیگر هیچکس نتواند آن را نشنود.
نویسنده: سارا کریمی