هوای کابل در آن صبح خاکآلود، هنوز کاملاً روشن نشده بود که «حاجی رحمانی» از خواب نیمبندش بیدار شد؛ نه به این خاطر که استراحت کرده بود، بلکه به این دلیل که دیگر خواب برایش معنا نداشت. سقف کوتاه و ترکخورده اتاق، درست بالای سرش، مثل باری سنگین روی سینهاش افتاده بود و هر بار که چشم باز میکرد، احساس میکرد در این اتاق نه نفس میتواند بکشد و نه امیدی برای فردا دارد. در گوشه دیگر اتاق، پنج کودک با هم در یک بستر کهنه و نازک خوابیده بودند؛ پاهایشان درهم پیچیده، صورتهایشان لاغر و رنگپریده و نفسهایشان آرام اما سنگین، انگار حتی خواب هم نتوانسته بود خستگیشان را کم کند. زن خانه، «زینب»، کنار دیوار نشسته بود، بیدار، با چشمانی که سرخ شده بود؛ معلوم نبود از بیخوابی یا از گریههای پنهانی شبانه. این خانه، اگر میشد نامش را خانه گذاشت، تنها یک اتاق نمور در یکی از پسکوچههای خاکی کابل بود که ماهانه هفت هزار افغانی کرایه داشت؛ رقمی که برای صاحبخانه شاید عادی بود، اما برای این خانواده مثل طنابی بود که هر روز بیشتر دور گلویشان تنگ میشد.
سالها پیش، وقتی این خانواده به پاکستان رفته بودند، امید داشتند که فقط برای مدتی کوتاه بمانند، اما آن «مدت کوتاه» تبدیل به سالهایی طولانی شد؛ سالهایی که در آن، با همه سختیها، حداقل یک نظم شکننده وجود داشت. حاجی رحمانی در آنجا کارگر ساختمان بود؛ صبحها کار میکرد، عصرها خسته اما با دست خالی برنمیگشت. بچهها گاهی به مکتب میرفتند، یا دستکم در کوچه بازی میکردند بدون اینکه سایه سنگین گرسنگی همیشه بالای سرشان باشد. اما هیچوقت «خانه» نبودند. همیشه یک حس موقتی بودن، یک نگاه تحقیرآمیز از سوی دیگران، و یک ترس از اخراج، مثل سایه دنبالشان میآمد. وقتی مجبور شدند برگردند، در ذهنشان این بود که بازگشت یعنی پایان آن تحقیر، یعنی دوباره صاحب خاک خود شدن. اما حالا، در کابل، میدیدند که فقر، حتی از غربت هم بیرحمتر است.
روزهای اول، حاجی رحمانی با همان عادت قدیمی، صبح زود به چهارراههایی میرفت که کارگران روزمزد جمع میشدند. مردان زیادی مثل خودش، با دستهای پینهبسته، چشمهای خسته و لباسهای خاکآلود، در کنار هم میایستادند و منتظر میماندند. بعضیها شوخی میکردند، بعضیها خاموش بودند، اما در نگاه همهشان یک سوال مشترک بود: «امروز نان پیدا میشود یا نه؟» موترهایی که گاهی میآمدند، مثل یک امید کوتاه بودند؛ چند نفر را انتخاب میکردند و میبردند، و بقیه فقط نگاه میکردند. بیشتر روزها، نوبت به حاجی رحمانی نمیرسید. او تا ظهر، تا عصر، گاهی تا نزدیک غروب میایستاد، اما وقتی هیچکس او را صدا نمیزد، آرام آرام راه خانه را پیش میگرفت؛ با قدمهایی سنگینتر از همیشه.
برگشتن به خانه سختترین بخش روز بود. نه به خاطر راه طولانی، بلکه به خاطر نگاههایی که منتظرش بودند. بچهها وقتی صدای در را میشنیدند، اول با امید به طرفش میدویدند، اما وقتی دست خالیاش را میدیدند، آهسته عقب میرفتند. زینب چیزی نمیگفت، اما سکوتش از هر سرزنشی دردناکتر بود. شبها، وقتی چراغ کمنور اتاق روشن بود، همه دور یک سفره ساده مینشستند؛ اگر چیزی برای خوردن بود. بیشتر شبها، نان خشک و چای، گاهی هم فقط آب گرم. صدای جویدن نان خشک در آن سکوت، مثل صدای شکستن چیزی در درون آدم بود.
کرایه خانه مثل یک کابوس دائمی در زندگیشان حضور داشت. صاحبخانه مردی بود که هرچند وقت یکبار میآمد، در را محکم میکوبید و با صدایی که سعی میکرد آرام باشد اما تهدید در آن پنهان بود، میگفت: «کرایه را آماده کنید.» حاجی رحمانی هر بار سرش را پایین میانداخت و وعده میداد. وعدههایی که خودش هم میدانست چقدر سست است. چند بار زینب پیشنهاد داد که شاید باید به جای ارزانتر بروند، اما ارزانتر از اینجا دیگر چیزی نبود؛ یا اگر بود، حتی قابل زندگی هم نبود.
یک روز، وقتی حاجی رحمانی از چهارراه ناامید برگشته بود، کنار سرک مردی را دید که کفش رنگ میکرد. مردی با یک صندوق چوبی کهنه، چند برس، و چند قوطی رنگ که کنار پیادهرو نشسته بود و با دقت کفشهای مشتری را برق میانداخت. مردم میآمدند، مینشستند، چند دقیقه صبر میکردند و بعد با کفشهای براق و چند افغانی کمتر، میرفتند. حاجی رحمانی مدتی طولانی به آن مرد نگاه کرد. در دلش چیزی میان شرم و نیاز درگیر شد. سالها کارگری کرده بود، کارهای سخت، کارهایی که بدن را میشکست، اما این کار… این کار برایش نوعی شکست به نظر میرسید. اما وقتی به یاد صورتهای گرسنه بچههایش افتاد، آن حس شرم آرام آرام جای خود را به یک تصمیم تلخ داد.
فردای آن روز، با پولی که از یک همسایه قرض گرفت، یک صندوق دستدوم خرید، چند برس و قوطی رنگ. وقتی اولین بار کنار سرک نشست، احساس کرد تمام شهر به او نگاه میکند. انگار هر رهگذری او را میشناسد و میداند که او روزی کارگر ساختمان بوده و حالا به اینجا رسیده است. دستهایش میلرزید، نه از سرما، بلکه از سنگینی این تغییر. اما وقتی اولین مشتری آمد و کفشش را جلویش گذاشت، او بیصدا کارش را شروع کرد. وقتی کار تمام شد و چند افغانی در دستش گذاشته شد، حاجی رحمانی برای اولین بار در آن روز، نفس عمیقی کشید. پول کم بود، اما واقعی بود؛ چیزی که میتوانست به خانه ببرد.
از آن روز به بعد، زندگیاش به کنار همان سرک گره خورد. صبحها زود میآمد، صندوقش را میگذاشت، و تا شام کار میکرد. بعضی روزها مشتری زیاد بود، بعضی روزها تقریباً هیچ. گرد و خاک، دود موترها، صدای بوقها، و نگاههای بیتفاوت مردم، بخشی از روزمرهاش شده بود. گاهی کودکان دیگر به او نگاه میکردند، گاهی رهگذران بدون توجه از کنارش میگذشتند. او یاد گرفته بود که نگاهها را نبیند، فقط برس را بردارد و کارش را بکند.
در خانه، وضعیت تغییری نکرده بود، فقط شکلش عوض شده بود. حالا حداقل گاهی چیزی بیشتر از نان خشک وجود داشت، اما هنوز هم کم بود. زینب سعی میکرد با همان پول اندک، غذا درست کند؛ گاهی کمی برنج، گاهی شوربا. اما بچهها همیشه سیر نمیشدند. لباسهایشان کهنهتر میشد، کفشهایشان پارهتر. زمستان که نزدیک شد، نگرانی تازهای به همه چیز اضافه شد؛ سرما.
دختر بزرگ خانواده، مریم، بیش از همه تغییر کرده بود. او قبلاً در پاکستان درس میخواند و آرزوهای بزرگی داشت. حالا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند، کمک مادرش میکرد، و گاهی به بیرون نگاه میکرد؛ به کوچه، به دخترانی که از کنارشان میگذشتند. در چشمانش چیزی بود که شبیه خاموش شدن یک چراغ بود. یک شب، وقتی همه خواب بودند، آهسته به پدرش گفت: «پدر، من هم میتوانم کار کنم.» این جمله برای حاجی رحمانی مثل خنجری در قلبش بود. نمیخواست دخترش چنین چیزی بگوید، اما میدانست که این حرف از سر ناچاری است، نه از سر انتخاب.
روزها پشت سر هم میگذشت، و زندگی برای این خانواده به یک چرخه تکراری تبدیل شده بود؛ بیدار شدن با نگرانی، گذراندن روز با تلاش، و خوابیدن با خستگی و ناامیدی. هیچ اتفاق بزرگی نمیافتاد، اما همین «هیچ» خودش بزرگترین درد بود. نه پیشرفتی، نه امیدی، فقط ادامه دادن.
یک روز بارانی، وقتی خیابانها گلآلود شده بود و مشتریها کمتر، حاجی رحمانی زیر یک سایهبان کوچک نشسته بود و به قطرات باران که روی زمین میافتادند نگاه میکرد. آب از کنارههای جاده جاری شده بود و کفشهای مردم خیس و گلآلود شده بود. کفشها بیشتر به رنگ نیاز داشتند، اما کسی نمیایستاد. همه عجله داشتند که خودشان را به جایی برسانند. حاجی رحمانی دستانش را به هم مالید تا گرم شود و زیر لب گفت: «این هم وطن ماست… اما چرا اینقدر سخت است؟»
هیچکس جواب نداد. فقط صدای باران بود و بوق موترها.
شب که به خانه برگشت، دید بچهها دور یک چراغ کوچک نشستهاند. زینب چیزی برای خوردن آماده کرده بود، اما کم بود. همه ساکت بودند. آن شب، حتی صدای جویدن هم کمتر بود. انگار همه فهمیده بودند که چیزی در حال شکستن است؛ نه در بیرون، بلکه در درونشان.
این داستان، فقط داستان یک خانواده نیست؛ داستان هزاران خانوادهای است که از پاکستان، ایران یا جاهای دیگر برگشتهاند و حالا در شهری زندگی میکنند که برایشان هم آشناست و هم غریبه. خانوادههایی که میان امید و ناامیدی گیر ماندهاند، میان گذشتهای که دیگر وجود ندارد و آیندهای که هنوز شکل نگرفته است.
و در میان این همه، مردی نشسته در کنار سرک، با صندوقی کهنه و برسهایی که هر روز فرسودهتر میشوند، تلاش میکند زندگی را نگه دارد؛ نه به خاطر خودش، بلکه به خاطر شش نفر دیگر که به او نگاه میکنند. او شاید قهرمان نباشد، شاید کسی نامش را نداند، اما هر روز، در سکوت، در میان گرد و خاک، میجنگد؛ جنگی که هیچکس آن را نمیبیند، اما برای او، از هر جنگ دیگری واقعیتر است.
نویسنده: سارا کریمی