از همان شبی که برای نخستین بار به خانهی شوهرش قدم گذاشت، چیزی در دلش فرو ریخت؛ احساسی که آن زمان نمیتوانست نامش را بگذارد، اما بعدها فهمید ترس بوده است؛ ترسی که آهسته و بیصدا، مثل رطوبت، در دیوارهای زندگیاش نفوذ میکرد و هر روز گستردهتر میشد. او فقط هجده سال داشت؛ دختری که هنوز بوی نوجوانی میداد و رویاهای سادهای در سر داشت؛ رویاهایی مثل ادامهی مکتب، خندیدن با دوستان، یا حتی یک زندگی معمولی با شوهری که دوستش داشته باشد. اما در فرهنگ خانوادهاش، ازدواج بیشتر یک تصمیم جمعی بود تا انتخاب شخصی. وقتی پدرش گفت «خواستگار خوب است، زندگیات تأمین میشود»، او فقط سرش را پایین انداخت و قبول کرد، چون از کودکی یاد گرفته بود که دختر خوب مخالفت نمیکند. پنج سال گذشت، اما آن پنج سال برای او به اندازهی یک عمر دردناک طول کشید. خانهی شوهرش بزرگ بود، اما در آن خانه برای او جایی امن وجود نداشت. از همان روزهای اول، مادرشوهرش با نگاههای سنگین و کلمات نیشدار به او فهماند که حضورش مطلوب نیست. هر کاری که میکرد، ایرادی پیدا میشد؛ اگر غذا میپخت، میگفتند بدمزه است؛ اگر خانه را تمیز میکرد، میگفتند هنوز کثیف است؛ اگر سکوت میکرد، میگفتند بیادب است. خواهرشوهرش که چند سالی از او بزرگتر بود، رفتاری تحقیرآمیز داشت و مدام او را با دختران دیگر مقایسه میکرد. پدرشوهرش هم مردی خشن بود که باور داشت زن باید با ترس «آموزش» ببیند. شوهرش در آغاز چندان بدرفتار نبود، اما مشکل اینجا بود که او هیچوقت از همسرش دفاع نکرد؛ سکوتش به اندازهی خشونت دیگران دردناک بود. کمکم آن سکوت تبدیل به بیتفاوتی شد و بیتفاوتی به نوعی همراهی خاموش با ظلم تبدیل شد. اولین بار که لتوکوب شد، فقط چند هفته از عروسیاش گذشته بود. دلیلش چیزی ساده بود؛ نمک غذا کمی زیاد شده بود. مادرشوهرش سیلی محکمی به صورتش زد، آنقدر که گوشش سوت کشید و اشک بیاختیار از چشمانش جاری شد. خواهرشوهرش موهایش را کشید و گفت «باید یاد بگیری»، و پدرشوهرش فقط نگاه کرد و گفت «زن باید ادب شود». آن شب او در اتاق کوچکشان نشست و بیصدا گریه کرد، اما هنوز امید داشت؛ امیدی کودکانه که شاید اگر بیشتر تلاش کند، اگر مهربانتر باشد، اگر اشتباه نکند، همهچیز بهتر میشود. اما اشتباه او همین بود که فکر میکرد مشکل از خودش است. سال اول باردار شد و اولین کودک به دنیا آمد. مادر شدن برایش همزمان شیرین و دردناک بود. وقتی نوزادش را در آغوش میگرفت، احساس میکرد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن دارد، اما همان زمان فشارها بیشتر شد. میگفتند «فقط بچه آوردن بلد است»، «هیچ هنر دیگری ندارد». شبها با بدن دردناک از کارهای خانه و زخمهای تازه، کودک را شیر میداد و در سکوت اشک میریخت تا کسی نشنود. دو سال بعد کودک دوم و سپس سوم به دنیا آمدند، اما بهجای اینکه جایگاهش در خانواده بهتر شود، خشونت شدیدتر شد. حالا او نهتنها عروس «بیارزش» بود، بلکه مادری بود که بهزعم آنها «بار اضافی» آورده است. خشونت فقط به توهین محدود نبود. بارها با دست و چوب زده شد. یک بار آنقدر او را هل دادند که به دیوار خورد و چند دقیقه نفسش بند آمد. یک بار ظرف فلزی به طرفش پرتاب شد و پیشانیاش شکافت. بدنش پر از کبودیهایی بود که یاد گرفته بود پنهان کند. اما درد واقعی در روحش بود؛ تحقیر مداوم، شنیدن جملاتی مثل «تو هیچ نیستی»، «کاش پسر ما با تو ازدواج نمیکرد»، «تو بدبختی آوردی». کمکم خودش هم این حرفها را باور میکرد و اعتمادبهنفسش نابود میشد. سه ماه قبل از فرارش، خشونتها به اوج رسید. آن روز بهانه فقط لباسهایی بود که بهزعم آنها خوب شسته نشده بود. دعوا شروع شد و خیلی زود به لتوکوب تبدیل شد. مادرشوهرش موهایش را کشید، خواهرشوهرش او را هل داد و پدرشوهرش با چوب به او ضربه زد. شوهرش باز هم فقط ایستاده بود. در آن لحظه، چیزی در وجودش شکست؛ نه از ترس، بلکه از خستگی عمیق. احساس کرد اگر بماند، یا خواهد مرد یا کاملاً نابود خواهد شد. همان شب، وقتی همه خواب بودند، به اتاق کودکان رفت، هر سه را بوسید، صورتشان را لمس کرد و با اشکهای بیصدا خداحافظی کرد. سپس در تاریکی خانه را ترک کرد و به سمت خانهی پدرش رفت. وقتی به خانهی پدر رسید، تصور میکرد بالاخره پناهگاهی پیدا کرده است، اما خیلی زود فهمید اشتباه کرده است. مادرش ابتدا گریه کرد و او را در آغوش گرفت، اما پدرش عصبانی شد. بهجای همدردی گفت «زن از خانهی شوهر فرار نمیکند». چند روز بعد، خبر رسید که شوهرش او را طلاق داده است؛ به همین سادگی، بدون گفتوگو، بدون تلاش. این خبر مثل ضربهای دیگر بر روحش فرود آمد؛ نه به این دلیل که شوهرش را دوست داشت، بلکه چون فهمید حالا کاملاً بیپناه شده است. زندگی در خانهی پدر هم آرامش نداشت. سرزنشها شروع شد؛ «آبروی ما را بردی»، «تحمل میکردی بهتر بود»، «حالا چه میکنی با سه بچه؟». برادرانش گاهی با عصبانیت حرف میزدند و حتی او را مقصر میدانستند. مادرش میان دلسوزی و ترس از حرف مردم گرفتار بود. او احساس میکرد در هیچ جایی پذیرفته نیست؛ نه خانهی شوهر، نه خانهی پدر. کودکانش هم نزد پدرشان مانده بودند و دلتنگی برای آنها قلبش را میفشرد. شبها صدای «مادر» گفتنشان را در ذهنش میشنید و گریه میکرد. در این میان، ناامیدی آنقدر عمیق شد که چند بار تلاش کرد به زندگیاش پایان بدهد. هر بار فکر میکرد دیگر راهی نمانده، دیگر امیدی وجود ندارد. اما هر بار زنده ماند؛ گاهی بهطور اتفاقی، گاهی بهخاطر رسیدن ناگهانی یکی از اعضای خانواده. بعد از آخرین بار، فقط گریه میکرد و میگفت «چرا نمیمیرم؟» اما در عمق وجودش چیزی هنوز زنده بود؛ عشق به فرزندانش. همین عشق، هرچند ضعیف، مانع شد که کاملاً تسلیم شود. اکنون سه ماه گذشته است. او هنوز در خانهی پدر زندگی میکند، هنوز با سرزنش و فشار روبهرو است، هنوز آیندهاش نامعلوم است. اما گاهی جرقهای کوچک از امید در دلش روشن میشود؛ شاید بتواند کاری پیدا کند، شاید بتواند دوباره فرزندانش را ببیند، شاید بتواند زندگی تازهای بسازد. او هنوز زخمی است، هنوز شکسته است، اما زنده است. و گاهی در زندگی انسان، زنده ماندن خودِ بزرگترین مبارزه است. نویسنده: سارا کریمی