برچسب: زندگی

2 روز قبل - 84 بازدید

سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد اعلام کرده است که اگر جهان اکنون اقدام نکنند، ۳۵۱ میلیون زن و دختر در سال ۲۰۳۰ میلادی در فقر شدید زندگی خواهند کرد. این نهاد امروز (شنبه، ۹ حوت) با نشر اعلامیه‌ای گفته است که کوتاهی در کاهش فقر برای زنان و دختران سبب می‌شود که اهداف جهانی توسعه‌ محقق نشود. در گزارش‌ها آمده است که زنان و دختران در کشورهای توسعه‌نیافته، درگیر فقر شدید هستند و محدودیت دسترسی به اشتغال سبب شده که این فقر دوام پیدا کند. قابل ذکر است که در افغانستان نیز، میلیون‌ها زن و دختران دچار فقر و ناامنی غذایی هستند. در کنار آن بازگشت حکومت سرپرست به قدرت، سبب شده که فقر میان زنان گسترش یابد؛ زیرا آن‌ها از ساختارهای کلان اقتصادی و مشاغل حکومتی کنار زده شده‌اند.

ادامه مطلب


2 هفته قبل - 72 بازدید

تقریباً همه ما تجربه کرده‌ایم که انگیزه‌ای قوی برای شروع کاری داریم، اهداف بزرگی در ذهنمان می‌سازیم و با شور و اشتیاق برنامه‌ریزی می‌کنیم، اما وقتی زمان عمل فرا می‌رسد، همچنان درجا می‌زنیم و کاری پیش نمی‌بریم. این تضاد میان انگیزه و عمل، یکی از چالش‌های رایج در زندگی روزمره است و باعث می‌شود افراد احساس ناامیدی و ناکامی کنند. فهم دلایل این پدیده و راهکارهای مقابله با آن، نقش بسیار مهمی در بهبود بهره‌وری، افزایش اعتمادبه‌نفس و رسیدن به اهداف دارد. یکی از دلایل اصلی این اتفاق، تفاوت بین انگیزه احساسی و آمادگی عملی است. انگیزه معمولاً به شکل یک احساس درونی ظاهر می‌شود؛ اشتیاق، علاقه یا هیجان اولیه که ما را به سمت هدف می‌کشاند. اما عمل کردن نیازمند برنامه‌ریزی، مدیریت زمان، مهارت و انرژی واقعی است. گاهی ما انگیزه زیادی داریم، اما هنوز مهارت یا منابع لازم برای شروع کار را در اختیار نداریم. برای مثال، ممکن است فردی بسیار مشتاق ورزش باشد، اما ندانستن نحوه برنامه‌ریزی تمرین، انتخاب ورزش مناسب یا زمان‌بندی درست، باعث می‌شود شروع نکند. به این ترتیب، انگیزه تنها نقطه آغاز است و بدون آماده‌سازی عملی به نتیجه نمی‌رسد. ترس و اضطراب نیز یکی دیگر از عوامل مهم است. وقتی هدف بزرگ و مهمی در ذهن داریم، ذهن ناخودآگاه به ما هشدار می‌دهد که ممکن است شکست بخوریم، قضاوت شویم یا توانایی لازم را نداشته باشیم. این ترس به شکل بهانه‌ها و تأخیر در عمل خود را نشان می‌دهد. جالب اینجاست که حتی وقتی فرد از نتیجه مثبت هدف آگاه است و می‌خواهد به آن برسد، ترس از شروع یا مواجهه با دشواری‌ها می‌تواند انگیزه را فلج کند. ذهن ما به‌طور طبیعی تمایل دارد از درد و ریسک اجتناب کند، حتی اگر آن ریسک ارزش رسیدن به هدف را داشته باشد. یکی دیگر از عواملی که مانع تبدیل انگیزه به عمل می‌شود، کمال‌گرایی است. افراد کمال‌گرا معمولاً انتظار دارند که همه‌چیز از ابتدا بی‌نقص باشد و کوچک‌ترین نقص یا خطا باعث توقف آن‌ها می‌شود. آن‌ها ممکن است برنامه‌ریزی‌های دقیق و بلندپروازانه داشته باشند، اما به محض اینکه متوجه می‌شوند شرایط ایده‌آل نیست یا خودشان آماده نیستند، عمل را به تعویق می‌اندازند. این رفتار به نوعی «بهانه‌ای برای عدم شروع» تبدیل می‌شود و انگیزه اولیه را به‌مرور تحلیل می‌برد. تنظیم نادرست اهداف نیز مشکل دیگری است که مانع عمل می‌شود. وقتی هدف خیلی بزرگ یا مبهم است، ذهن نمی‌داند از کجا شروع کند. اهداف نامشخص یا غیرقابل‌اندازه‌گیری باعث سردرگمی و عقب‌نشینی می‌شوند. برای مثال، هدفی مانند «می‌خواهم موفق باشم» انگیزه ایجاد می‌کند، اما فاقد برنامه عملی مشخص است. مغز ما برای اقدام به دستورالعمل‌های واضح نیاز دارد؛ هرچه مسیر روشن‌تر باشد، احتمال عمل بیشتر است. تقسیم هدف به گام‌های کوچک و ملموس، یکی از روش‌های مؤثر برای پر کردن فاصله میان انگیزه و عمل است. عادات روزمره و مقاومت درونی نیز نقش مهمی دارند. ذهن و بدن ما به رفتارهای آشنا عادت کرده‌اند و تغییر آن‌ها نیازمند انرژی و تمرین است. وقتی قرار است کاری متفاوت انجام دهیم، مغز ما مقاومت نشان می‌دهد و به روش‌های قدیمی و راحت بازمی‌گردد. این مقاومت معمولاً به شکل تعلل، بهانه‌جویی یا تمرکز بر کارهای کم‌اهمیت ظاهر می‌شود. بنابراین، حتی اگر انگیزه قوی داشته باشیم، عادت‌های قدیمی و راحت مانعی جدی برای شروع عمل هستند. یکی دیگر از دلایل شایع، خستگی و کمبود انرژی است. انگیزه صرفاً یک عامل روانی است و نمی‌تواند کمبود منابع جسمی و روانی را جبران کند. وقتی ذهن یا بدن خسته است، تمرکز کاهش می‌یابد و توانایی اقدام به حداقل می‌رسد. این حالت، به‌ویژه زمانی که برنامه‌های سنگین، استرس یا فشارهای روانی وجود دارد، شدت پیدا می‌کند. بنابراین، حتی با انگیزه بالا، کمبود انرژی می‌تواند مانع عمل شود. راهکارهایی برای تبدیل انگیزه به عمل وجود دارد که مؤثر و قابل‌اجرا هستند. اولین قدم، شناخت موانع و پذیرش آن‌هاست. باید بفهمیم چه چیزی ما را عقب می‌اندازد؛ ترس، کمال‌گرایی، عادت‌های قدیمی یا کمبود منابع. آگاهی از این موانع، اولین قدم برای مدیریت آن‌هاست. گام بعدی، خرد کردن اهداف بزرگ به گام‌های کوچک و ملموس است. این کار باعث می‌شود مسیر مشخص شود و مغز راحت‌تر برای شروع عمل تصمیم بگیرد. هر گام کوچک موفقیت، انگیزه را تقویت می‌کند و احساس پیشرفت ایجاد می‌کند. ایجاد ساختار و روتین روزانه نیز نقش مهمی دارد. وقتی زمان مشخصی برای انجام کارها تعیین شود، مقاومت ذهن کاهش می‌یابد و عمل کردن آسان‌تر می‌شود. همچنین حمایت اجتماعی می‌تواند انگیزه را به عمل تبدیل کند؛ وقتی دیگران ما را تشویق کنند یا مسئولیت‌پذیری ایجاد شود، احتمال انجام کار بیشتر می‌شود. مدیریت انرژی جسمی و روانی نیز حیاتی است. خواب کافی، تغذیه مناسب، ورزش و استراحت ذهنی باعث می‌شوند انرژی لازم برای اقدام فراهم شود. انگیزه بدون انرژی مانند موتوری بدون سوخت است؛ ممکن است هیجان داشته باشیم، اما حرکت واقعی اتفاق نیفتد. سخن پایانی: در نهایت، مهربانی با خود و پذیرش شکست‌های موقتی مهم است. هر تأخیر یا لغزش به معنای شکست کامل نیست، بلکه بخشی طبیعی از فرآیند تغییر و پیشرفت است. تمرکز بر اقدام‌های کوچک، یادگیری از تجربه و جشن گرفتن موفقیت‌های جزئی باعث تقویت چرخه عمل و انگیزه می‌شود. در مجموع، دلایل اینکه چرا انگیزه داریم ولی عمل نمی‌کنیم شامل تفاوت بین انگیزه و آمادگی عملی، ترس و اضطراب، کمال‌گرایی، اهداف نامشخص، عادت‌های قدیمی و کمبود انرژی است. با آگاهی از این عوامل، خرد کردن اهداف به گام‌های کوچک، ایجاد ساختار و روتین، مدیریت انرژی و حمایت اجتماعی، می‌توان انگیزه را به عمل واقعی تبدیل کرد و به اهداف خود نزدیک شد. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 234 بازدید

آنتونیو گوترش، دبیر کل سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد، ختنه زنان و دختران را نقض آشکار حقوق جهانی بشر عنوان کرده و اعلام کرد که این عمل به حق زند‌گی، سلامت و تمامیت جسمی زنان و دختران آسیب می‌زند. آقای گوترش با نشر پیامی در حساب کاربری خود نوشته است که ختنه زنان و دختران تا اکنون به بیش از ۲۳۰ میلیون زن و دختر در جهان آسیب‌های ماندگار وارد کرده است. دبیر کل سازمان ملل با تاکید بر پایان دادن به این عمل، خواستار تجدید تعهد جهانی برای حفاظت از حقوق زنان و دختران شده است. او در ادامه افزوده است که آن‌ها باید بتوانند «به دور از خشونت و ترس» زند‌گی کنند. قابل ذکر است که ختنه زنان یکی از شدیدترین اشکال خشونت علیه زنان و دختران دانسته می‌شود که با وجود ممنوعیت‌های قانونی در بسیاری از کشورها، همچنان در برخی جوامع ادامه دارد.

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 91 بازدید

طلاق یکی از سخت‌ترین و پرچالش‌ترین تصمیم‌ها و تجربه‌ای بسیار استرس‌زا و عاطفی برای همه‌ی افراد خانواده است و به‌معنای طوفانی برای زندگی خانوادگی به‌شمار می‌آید. اما این تصمیم وقتی پیچیده‌تر می‌شود که شما مادر و پدر نیز باشید و پای فرزند یا فرزندانی در میان باشد. معمولاً برای فرزندان، درک تصمیم جدایی شما سخت است و اغلب احساس می‌کنند تمام دنیایشان وارونه شده است. آن‌ها ممکن است شوکه، ناراحت و غمگین، عصبانی یا مضطرب شوند. حتی ممکن است احساس گناه کنند و خود را به‌خاطر مشکلات خانه و طلاق شما سرزنش کنند. از آن‌جایی که بچه‌ها با توجه به سن و ویژگی‌های شخصیتی خود با یکدیگر متفاوت‌اند، تأثیر طلاق بر فرزندان نیز می‌تواند متفاوت باشد. برخی از بچه‌ها پس از گذر از آشفتگی و چالش‌های اولیه‌ی زندگی پس از طلاق، دچار هیچ مشکل روانی یا رفتاری خاصی نمی‌شوند؛ در حالی که کودکان دیگر ممکن است تا مدت‌ها با این تغییر و تأثیرات آن دست‌وپنجه نرم کنند. فراموش نکنیم حتی فرزندان انعطاف‌پذیری که خیلی زود با طلاق والدین کنار می‌آیند، ممکن است در آینده دچار مشکلات یا نگرانی‌های متعددی شوند؛ مثلاً به‌هنگام اتفاقات خاص زندگی خود، مانند جشن فارغ‌التحصیلی یا ازدواج، احساسات دردناک و خاطرات تلخی را تجربه نمایند. طبق مقاله‌ی دی‌اونترین و رابرت امری در سال ۲۰۱۹، طلاق والدین با افزایش خطر مشکلات سازگاری کودک و نوجوان، از جمله مشکلات تحصیلی (مانند نمرات پایین‌تر و ترک تحصیل)، رفتارهای مخرب (مانند رفتارهای نابهنجار و مصرف مواد) و علائم افسردگی مرتبط است. فرزندان والدین طلاق بیشتر احتمال دارد رفتارهای جنسی پرخطر داشته باشند، در فقر زندگی کنند و بی‌ثباتی خانوادگی را تجربه کنند. در واقع، طلاق احتمال پیش‌آمدن این مسائل را تا حدود یک‌ونیم تا دو برابر افزایش می‌دهد. تأثیر طلاق بر فرزندان در سنین مختلف چگونه است؟ تأثیر طلاق در نوزادان (از تولد تا ۱۸ ماهگی) اگرچه ممکن است برای شما تعجب‌آور باشد، حتی نوزادان نیز تحت تأثیر طلاق قرار می‌گیرند؛ به‌خصوص اگر درگیری شما و همسرتان منجر به مشاجره و تنش در خانه شود. در دوران شیرخوارگی، نوزادان می‌توانند استرس را در محیط خانه احساس کنند و دچار دلبستگی ناایمن شوند. آن‌ها همچنین ممکن است پسرفت کنند یا علائم تأخیری رشدی را نشان دهند. تأثیر طلاق بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله طلاق می‌تواند از نظر عاطفی و روانی بر کودکان ۱۸ ماهه تا ۳ ساله تأثیر بگذارد. در این دوران، کودکان ممکن است مکرراً گریه کنند، بیش از حد معمول خواهان توجه باشند، پسرفت کنند و به مکیدن انگشت بازگردند، در مقابل آموزش توالت مقاومت کنند یا در تنها خوابیدن در شب دچار مشکل شوند. اثرات طلاق بر فرزندان ۳ تا ۸ سال کودکان خردسال بین ۳ تا ۸ سال ممکن است به‌طور کامل درک نکنند چرا شرایط خانواده در حال تغییر است. ممکن است در مورد این‌که چرا باید بین دو خانه در رفت‌وآمد باشند سردرگم شوند. درک احساسات شما بزرگسالان برای کودکان خردسال، که اغلب چیزها را سیاه یا سفید می‌بینند، کار دشواری است و آن‌ها نمی‌توانند دلایل پیچیده‌ی شما برای جدایی را متوجه شوند. یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های بچه‌ها در این بازه‌ی سنی این است که یکی از شما والدین دست از دوست داشتن آن‌ها بردارد. تأثیر طلاق والدین بر فرزندان ۸ تا ۱۲ ساله کودکان کمی بزرگ‌تر، بین ۸ تا ۱۲ سال، ممکن است نگران این باشند که فروپاشی خانواده تقصیر آن‌ها باشد. بزرگ‌ترین ترس بچه‌ها در این سنین این است که کار اشتباهی انجام داده باشند که باعث جدایی والدینشان شده است. آن‌ها ممکن است، مانند کودکان خردسال، برای درک دلایل پیچیده‌ی طلاق شما دچار مشکل شوند. تأثیر طلاق والدین بر نوجوانان نوجوانان، برخلاف کودکان خردسال، آنچه را که در حال اتفاق افتادن است به‌طور کامل می‌فهمند. آن‌ها ممکن است احساسات خود را به‌طور متفاوتی بیان کنند؛ مثلاً گوشه‌گیر و کم‌صحبت شوند و ارتباط خود را با شما کاهش دهند، یا از طریق خشم و رفتارهای سرکشانه ابراز کنند. همچنین ممکن است یک یا هر دوی شما را مقصر این اتفاق بدانند و به سرزنشتان بپردازند. تأثیرات اولیه‌ی طلاق بر فرزندان اولین تأثیر طلاق بر فرزندان، احساس خشم، نگرانی، غم، سردرگمی و سرخوردگی است. معمولاً بچه‌ها در حین یا پس از طلاق دچار مشکلات سلامت روان یا مشکلات رفتاری می‌شوند. تا این‌جا، تمامی این اتفاقات بخش طبیعی فرایند طلاق است و فرزندان شما اثرات کوتاه‌مدتی را تجربه می‌کنند. اما برخی از بچه‌ها ممکن است در صورت عدم حمایت عاطفی مناسب، مشکلات طولانی‌مدت بیشتری را تجربه نمایند که می‌تواند نگران‌کننده باشد. تأثیرات روانی طلاق بر فرزندان اغلب نخستین تأثیر روانی طلاق بر بچه‌ها اضطراب و استرس است. آن‌ها ممکن است احساس رهاشدن یا خیانت کنند و برای پردازش این احساسات پیچیده تلاش کنند. بر اساس گزارش‌ها، کودکان ۷ تا ۱۴ ساله‌ای که والدینشان طلاق گرفته‌اند، ۱۶ درصد بیشتر در معرض ابتلا به مشکلات سلامت روان، از جمله اضطراب و افسردگی، هستند. برخی از این مشکلات سلامت روان می‌تواند منجر به انجام رفتارهای پرخطر در نوجوانان، از جمله سوءمصرف مواد، بزهکاری و فعالیت‌های جنسی در سنین پایین شود. سایر آثار روانی طلاق می‌تواند شامل تجربه‌های زیر در بچه‌ها باشد: اضطراب عمومی در مورد نحوه‌ی زندگی جدید با یک والد یا زندگی چرخشی با هر دو والد فشار برای رسیدگی به مسئولیت‌های اضافی در زندگی جدید احساس گناه به‌دنبال مقصر دانستن و سرزنش کردن خود به‌خاطر اتفاقی که افتاده تنهایی، چون ممکن است به اندازه‌ی قبل با هر دو والد وقت نگذرانند خشم نسبت به پدر و مادر به‌خاطر از هم پاشیدن خانواده تأثیرات اجتماعی طلاق بر فرزندان به‌دنبال طلاق والدین، برخی از بچه‌ها گوشه‌گیرتر می‌شوند و روابط اجتماعی خود را با دیگران محدود می‌کنند. آن‌ها از این‌که دوستان و اطرافیانشان بدانند پدر و مادرشان از هم طلاق گرفته‌اند، احساس خجالت و شرمندگی می‌کنند. برخی دیگر ممکن است از طریق انجام رفتارهای مخرب به‌دنبال جلب توجه والدین باشند؛ برای مثال در مکتب یا سرک بی‌دلیل با دیگران دعوا کنند. از دیگر تأثیرات اجتماعی طلاق این است که بچه‌ها در روابط اجتماعی خود دچار مشکل شده و احساس ناامنی می‌کنند. روابط دوستی‌شان با چالش روبه‌رو می‌شود و حتی ممکن است از جانب همسالان مسخره شوند. امکان دارد خود را با هم‌سن‌وسال‌هایشان مقایسه کنند و فکر کنند آیا خانواده‌ی دیگری هم هست که طلاق گرفته باشد. تأثیرات طلاق بر تحصیل فرزندان استرس و آشفتگی عاطفی ناشی از طلاق می‌تواند منجر به مشکلاتی در تمرکز و در نتیجه کاهش عملکرد تحصیلی بچه‌ها شود. اگر بچه‌ها کوچک‌تر باشند، ممکن است نگرش منفی نسبت به مکتب پیدا کنند؛ زیرا می‌ترسند هم‌کلاسی‌هایشان از طلاق پدر و مادرشان باخبر شوند. گاهی نیز مشکلات مالی، خانوادگی یا مسائل رفتاری و روانی پیش‌آمده برای بچه‌ها می‌تواند منجر به ترک تحصیل آنان شود. راهکارهای کاهش تأثیر طلاق بر فرزندان اگر طلاق را تجربه می‌کنید، مهم است از فرزندان خود حمایت کنید تا با هم از این دوران چالش‌برانگیز عبور کنید. اجازه دهید غمگین باشند استفانی سامار، روان‌شناس کودک، توصیه می‌کند از برخی واکنش‌های بچه‌ها که ممکن است در حین یا اوایل طلاق مشاهده کنید، خیلی نگران نشوید. به این فکر کنید که خود شما به‌عنوان یک بزرگسال چه میزان آشفتگی را تجربه می‌کنید، چه برسد به فرزندان. این دوره‌ی گذار و سازگاری با شرایط باید اتفاق بیفتد؛ پس شروع به گفتن جملاتی مثل «من فقط می‌خواهم تو خوشحال باشی» نکنید. برای بچه‌ها، طلاق می‌تواند مانند یک فقدان شدید باشد؛ از دست دادن والدین، از دست دادن خانواده یا به‌سادگی از دست دادن زندگی قبلی. به فرزندتان کمک کنید احساسات خود را ابراز کند. شاید نتوانید مشکلات آن‌ها را برطرف کنید یا غمشان را به شادی تبدیل کنید، اما مهم است که به‌جای نادیده گرفتن احساساتشان، به آن‌ها اجازه دهید غمگین باشند تا زمانی که بتوانند با شرایط جدید سازگار شوند. پای دردِ دل بچه‌ها بنشینید کودکان ممکن است به‌دلیل ترس از آسیب رساندن به شما، تمایلی به در میان گذاشتن احساسات واقعی خود نداشته باشند. پای دردِ دل آن‌ها بنشینید و بگذارید بدانند هرچه می‌گویند اشکالی ندارد. آن‌ها ممکن است شما را به‌خاطر طلاق سرزنش کنند یا از دست شما عصبانی و ناامید باشند، اما اگر نتوانند احساسات صادقانه‌ی خود را با شما در میان بگذارند، زمان سخت‌تری را پیشِ رو خواهند داشت. بگذارید بچه‌ها بدانند که مقصر نیستند بسیاری از بچه‌ها بر این باورند که شما به‌خاطر آن‌ها طلاق گرفته‌اید. آن‌ها لحظاتی را به یاد می‌آورند که با شما دعوا کرده‌اند، نمرات ضعیفی گرفته‌اند یا خود را به دردسر انداخته‌اند. برای کمک به فرزندان خود جهت از بین بردن این تصور غلط: با توجه به سن و میزان فهم بچه‌ها، به آن‌ها توضیح دهید که چرا تصمیم به طلاق گرفته‌اید. یادآوری کنید که هر دوی شما عاشقشان هستید و بچه‌ها مسئول طلاق شما نیستند. بهتر است بتوانید به زبانی واضح، ساده و صادقانه توضیح دهید تا فرزندانتان آن را درک کنند. به‌عنوان مثال: «هر دو نفر ما شما را دوست داریم و از شما مراقبت خواهیم کرد. ما تصمیم گرفتیم اگر من و پدرت جدا از هم زندگی کنیم، بهترین کار برای خانواده‌مان است.» فرزندان شما نیازی به دانستن همه‌ی جزئیات ندارند، اما حق دارند بدانند چه اتفاقی خواهد افتاد، کجا زندگی می‌کنند و چه کسی از آن‌ها مراقبت خواهد کرد. از سرزنش والدِ دیگر بپرهیزید هر اتفاقی که موجب طلاق شما شده است، یک مسئله‌ی زناشویی بوده و به فرزندانتان مرتبط نیست. البته منظور این نیست که به بچه‌ها دروغ بگویید؛ اتفاقاً بسیار مهم است با آن‌ها صادق باشید، اما بدون انتقاد و سرزنش همسرتان. به هر حال، فرزند شما قرار است با هر دوی شما زندگی کند و نباید میان بحث و جدل‌های شما گیر بیفتد. بهتر است از قبل در مورد علت جدایی یا طلاق خود توافق کنید و به آن پایبند باشید، برای صحبت با فرزندان برنامه‌ریزی کنید و در صورت امکان، با حضور هر دو نفر تصمیم نهایی طلاق را به بچه‌ها بگویید. یادتان نرود هنگام بیان دلایل جدایی به یکدیگر احترام بگذارید و به‌دنبال سرزنش و پیدا کردن مقصر نباشید. مراقب نگرانی‌های بچه‌ها باشید طلاق و اتفاقات بعد از آن ممکن است هزاران دغدغه و نگرانی برای بچه‌ها به همراه بیاورد. شاید پشت هر سؤالی که از شما می‌پرسند، نگرانی خاصی وجود داشته باشد؛ مثلاً این‌که چه زمانی پیش مامان یا بابا می‌روند، یا مکتب را باید کجا ادامه دهند. در چنین مواقعی، ابتدا از فرزندتان بپرسید که درباره‌ی چه چیزی نگران است، سپس سعی کنید با او همدلی کرده و اطمینان دهید که راه‌حلی برای نگرانی‌هایش پیدا خواهید کرد. در پاسخ به پرسش‌های فرزندانتان، خوب است همیشه به آن‌ها اطمینان دهید که شما و والد دیگر کنارشان هستید تا به آن‌ها کمک کنید نگرانی‌هایشان را برطرف کنند. روتین‌ها را حفظ کنید یا روتین‌های جدید ایجاد نمایید فایده‌ی روتین‌ها این است که به کودکان احساس امنیت، آرامش و کنترل بر اوضاع می‌دهد. بنابراین، رعایت برنامه‌های معمول زندگی می‌تواند به فرزندان شما کمک کند تا با تغییراتی مانند جدایی و طلاق کنار بیایند. سعی کنید روال‌های کوچکی را که واقعاً برای فرزندتان مهم هستند شناسایی کنید؛ مانند بازی با دوستان یا خواندن یک کتاب خاص قبل از خواب. بگذارید فرزندتان بداند که این چیزها تغییر نخواهند کرد. در صورت امکان، تلاش کنید روتین‌های بزرگ‌تری مانند مکتب فرزندتان را نیز تغییر ندهید. پس از جدایی، بچه‌ها را بیش از قبل در تصمیم‌گیری‌ها مشارکت دهید اگر بتوانید فرزندتان را در تصمیم‌گیری‌های کوچک، مانند نحوه‌ی چیدمان اتاقش یا این‌که چه چیزی برای شام بخورید، مشارکت دهید، به کودک شما کمک می‌کند در زمانی که بسیاری از چیزها در حال تغییر هستند، احساس کند حداقل برخی اتفاقات خانه تحت کنترل اوست. در مورد کودکان بزرگ‌تر، مهم است که با دقت به حرف‌هایشان گوش کنید و به آن‌ها بگویید برای نظراتشان اهمیت زیادی قائل هستید. فراموش نکنید با توجه به سن بچه‌ها، به آن‌ها قدرت انتخاب و تصمیم‌گیری بدهید. برای بسیاری از خانواده‌ها، طلاق تنها گزینه‌ی روی میز است. شکی نیست که طلاق اتفاقی بسیار استرس‌زا برای همه‌ی اعضای خانواده است، اما برای فرزندان چالش‌برانگیزتر نیز هست و تأثیر طلاق بر کودکان می‌تواند متفاوت باشد. فرزند شما در یک مبارزه‌ی سخت قرار خواهد داشت و ممکن است تغییراتی در رفتار، خلق‌وخو یا شخصیت او پیش بیاید. نویسنده: سحر یوسفی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 171 بازدید

خواب یکی از بنیادی‌ترین نیازهای انسان است که اغلب در شلوغی زندگی روزمره دست‌کم گرفته می‌شود. بسیاری از افراد خواب را زمانی تلف‌شده می‌دانند یا آن را فدای کار، سرگرمی، استفاده از شبکه‌های اجتماعی و نگرانی‌های ذهنی می‌کنند. با این حال، تأثیر خواب نامناسب فقط به خستگی جسمی محدود نمی‌شود، بلکه به‌طور مستقیم و عمیق بر حال روحی، احساسات و سلامت روان ما اثر می‌گذارد. وقتی خواب بدی را تجربه می‌کنیم، ممکن است بدون دلیل مشخصی عصبی، غمگین، بی‌حوصله یا مضطرب شویم و حتی روابط و تصمیم‌های روزمره‌مان نیز تحت تأثیر قرار بگیرند. یکی از دلایل اصلی تأثیر خواب بد بر حال روحی، نقش حیاتی خواب در تنظیم شیمی مغز است. در طول خواب، مغز فرصت پیدا می‌کند مواد شیمیایی مرتبط با خلق‌وخو، مانند سروتونین، دوپامین و کورتیزول، را متعادل کند. کم‌خوابی یا خواب بی‌کیفیت این تعادل را بر هم می‌زند و باعث افزایش هورمون‌های استرس می‌شود. در نتیجه، فرد پس از بیدار شدن احساس آرامش ندارد و ذهن او آمادگی کمتری برای مواجهه با فشارهای روزانه خواهد داشت. خواب بد همچنین توانایی مغز در پردازش احساسات را کاهش می‌دهد. مغز در زمان خواب، به‌ویژه در مراحل عمیق و خواب REM، تجربیات و احساسات روز را پردازش و مرتب می‌کند. این فرایند کمک می‌کند رویدادهای ناراحت‌کننده شدت کمتری پیدا کنند و فرد بتواند با دیدی متعادل‌تر به آن‌ها نگاه کند. وقتی این مرحله از خواب مختل شود، احساسات منفی خام و حل‌نشده باقی می‌مانند و روز بعد به شکل حساسیت بیش از حد، زودرنجی یا حتی گریه‌های بی‌دلیل بروز می‌کنند. یکی دیگر از اثرات مهم خواب بد، کاهش توان کنترل هیجانات است. کمبود خواب باعث می‌شود بخش منطقی مغز، که مسئول تصمیم‌گیری و کنترل احساسات است، ضعیف‌تر عمل کند. در مقابل، بخش‌های احساسی مغز فعال‌تر می‌شوند. به همین دلیل، فردی که خوب نخوابیده است ممکن است واکنش‌های اغراق‌آمیز به مسائل کوچک نشان دهد، سریع عصبانی شود یا نتواند احساسات خود را به‌درستی مدیریت کند. این موضوع به‌مرور زمان می‌تواند اعتمادبه‌نفس فرد را کاهش دهد و او را از نظر روحی فرسوده کند. خواب نامناسب همچنین ارتباط مستقیمی با افزایش اضطراب و افسردگی دارد. تحقیقات نشان می‌دهد افرادی که به‌طور مزمن دچار بی‌خوابی یا خواب بی‌کیفیت هستند، بیشتر در معرض اختلالات خلقی قرار دارند. کم‌خوابی ذهن را در حالت آماده‌باش نگه می‌دارد و اجازه نمی‌دهد سیستم عصبی آرام شود. در چنین شرایطی، نگرانی‌ها بزرگ‌تر به نظر می‌رسند و ذهن مدام درگیر افکار منفی و تکرارشونده می‌شود. این چرخه معیوب می‌تواند حال روحی فرد را به‌طور جدی تضعیف کند. خستگی ناشی از خواب بد، انرژی روانی ما را نیز کاهش می‌دهد. وقتی بدن و ذهن به اندازه کافی استراحت نکرده باشند، انجام کارهای ساده هم دشوار به نظر می‌رسد. این احساس ناتوانی می‌تواند به ناامیدی و کاهش انگیزه منجر شود. فرد ممکن است احساس کند هیچ چیز برایش لذت‌بخش نیست یا توان شروع فعالیت‌های مورد علاقه‌اش را ندارد. این حالت، زمینه‌ساز افت روحیه و فاصله گرفتن از زندگی فعال و شاد می‌شود. خواب بد بر روابط اجتماعی نیز تأثیر منفی می‌گذارد. فردی که خوب نخوابیده است، معمولاً صبر و حوصله کمتری دارد و در ارتباط با دیگران زودتر دچار تنش می‌شود. سوءتفاهم‌ها بیشتر می‌شوند و واکنش‌های تند یا سرد می‌توانند روابط را تحت فشار قرار دهند. این مشکلات ارتباطی، به‌نوبه‌ خود، احساس تنهایی، گناه یا ناراحتی را تشدید می‌کنند و حال روحی را بیش از پیش تحت تأثیر قرار می‌دهند. از سوی دیگر، خواب نقش مهمی در احساس معنا و امید دارد. زمانی که خواب کافی و باکیفیت داریم، ذهن شفاف‌تر است و آینده روشن‌تر به نظر می‌رسد. اما خواب بد باعث می‌شود دید ما نسبت به زندگی تیره‌تر شود و مشکلات بزرگ‌تر از حد واقعی‌شان جلوه کنند. فرد ممکن است احساس کند کنترل اوضاع از دستش خارج شده یا توان تغییر شرایط را ندارد، در حالی که ریشه این احساسات تا حد زیادی به خستگی روانی ناشی از خواب نامناسب بازمی‌گردد. در نهایت، باید توجه داشت که خواب بد فقط یک مشکل موقتی نیست، بلکه اگر ادامه‌دار شود می‌تواند حال روحی را به‌طور جدی مختل کند. توجه به کیفیت خواب، ایجاد عادت‌های سالم قبل از خواب و احترام گذاشتن به نیاز بدن برای استراحت، سرمایه‌گذاری مهمی برای سلامت روان است. خواب خوب به ما کمک می‌کند متعادل‌تر فکر کنیم، احساسات خود را بهتر مدیریت کنیم و با انرژی و امید بیشتری با زندگی روبه‌رو شویم. وقتی خواب بهبود پیدا می‌کند، حال روحی نیز به‌تدریج ترمیم می‌شود و این نشان می‌دهد که آرامش شبانه، پایه‌ای اساسی برای آرامش روزانه است. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 86 بازدید

سرک هنوز خلوت بود. نه از شلوغی همیشگی خبری بود، نه از صدای بوق موترها. فقط چند دکان نیمه‌باز، یک نانوایی و چند مرد که زودتر از بقیه شهر بیدار شده بودند، دیده می‌شد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو، دختری روی یک چهارپایه کوتاه نشسته بود. جلوی پایش جعبه چوبی کوچکی بود که در آن دو بوتل واکس، یک برس سیاه و یک پارچه کهنه دیده می‌شد. دختر سرش پایین بود و بند کفش‌های خودش را مرتب می‌کرد. نامش فاطمه است؛ هفده ساله. نه داستان خاصی دارد و نه زندگی متفاوتی نسبت به هزاران دختر دیگر این شهر. اگر کسی از کنارش رد شود، شاید فقط او را به‌عنوان «دختر کفش‌رنگ‌کن» ببیند. اما پشت این تصویر ساده، زندگی‌ای جریان دارد که با تصمیم‌های سخت و ناخواسته شکل گرفته است. فاطمه در خانواده‌ای شش‌نفره زندگی می‌کند: پدر، مادر، سه خواهر کوچک‌تر و خودش. خانه‌شان در حاشیه شهر است؛ جایی که کرایه کمتر است، اما فاصله تا مرکز زیاد. پدرش پیش از این راننده موتر بود، اما بعد از مدتی موترش را فروخت تا قرض‌هایش را بدهد. حالا کار ثابت ندارد؛ بعضی روزها بارکشی می‌کند و بعضی روزها بیکار می‌ماند. مادرش خانه‌دار است؛ زنی که تمام عمرش را در همین چهار دیواری گذرانده و حالا تنها دل‌خوشی‌اش زنده‌ماندن فرزندانش است. تا قبل از بسته‌شدن مکاتب، فاطمه شاگرد صنف دهم بود. هر روز مسیر طولانی خانه تا مکتب را پیاده می‌رفت. گاهی خسته می‌شد، اما شکایت نمی‌کرد. مکتب برایش فقط درس نبود؛ جایی بود که احساس می‌کرد دیده می‌شود و شنیده می‌شود. معلم ادبیاتش همیشه می‌گفت: «فاطمه، اگر بخواهی، می‌توانی خوب بنویسی.» همین یک جمله برایش کافی بود تا شب‌ها مشقش را با دقت انجام دهد. وقتی مکاتب بسته شد، فاطمه مثل خیلی‌ها اول منتظر ماند. گفتند موقت است و دوباره باز می‌شود. اما روزها گذشت و هیچ تغییری نیامد. اوایل، هنوز برنامه روزانه داشت: صبح بیدار می‌شد، کتاب می‌خواند و تمرین می‌نوشت. اما وقتی دید هیچ‌کس از آینده چیزی نمی‌داند، انگیزه‌اش کم‌کم از بین رفت. در همان روزها، وضعیت خانه هم بدتر شد. قرض‌ها بیشتر شد و مصرف دوا برای مادرش افزایش یافت. خواهرانش مکتب ابتدایی می‌رفتند و هرچند هزینه‌شان کم بود، اما صفر هم نبود. فاطمه احساس می‌کرد فقط مصرف است، نه کمک. این احساس آرام‌آرام سنگین شد. اولین بار فکر کار کردن از جایی آمد که انتظارش را نداشت. یک روز که برای خرید سبزی بیرون رفته بود، دید دختری هم‌سن خودش کنار سرک کفش رنگ می‌کند. دختر نه می‌خندید، نه حرف می‌زد؛ فقط کار می‌کرد. مردم می‌آمدند و می‌رفتند. فاطمه ایستاد و نگاه کرد، نه از روی کنجکاوی، بلکه از روی مقایسه. با خودش گفت: «او هم مثل من است. چرا او می‌تواند و من نه؟» چند روز بعد، موضوع را با پدرش در میان گذاشت. پدر اول مخالفت کرد و گفت: «این کار برای دختر خوب نیست.» اما وقتی فاطمه از وضعیت خانه، از قرض‌ها و از شرمندگی‌ای که هر شب می‌بیند، گفت، پدرش چیزی نگفت. سکوتش یعنی اجازه. روز اول، فاطمه هنوز مطمئن نبود. دلش می‌خواست کسی او را نشناسد. چادرش را محکم‌تر بست و جعبه واکس را از همان دختر قبلی قرض گرفت. کنار سرک نشست. دست‌هایش سرد بود؛ نه از هوا، بلکه از ترس. اولین مشتری چند دقیقه طول کشید تا بیاید؛ مردی میانسال که بدون نگاه‌کردن گفت: «سیاه کن.» فاطمه کفش را گرفت. دست‌هایش لرزید. واکس زیاد زد؛ کفش براق شد، اما نه تمیز. مرد پول داد و رفت؛ نه تشکر، نه اعتراض. آن روز فقط ۸۰ افغانی درآمد داشت. وقتی پول را به مادرش داد، مادر چیزی نگفت؛ فقط پول را گرفت و در گوشه‌ای گذاشت. اما شب، وقتی فکر می‌کرد فاطمه خواب است، آرام گفت: «خدا کند مجبور نبودی.» روزهای بعد بهتر شد. فاطمه یاد گرفت؛ یاد گرفت کجا بنشیند که مشتری بیشتر باشد، چه وقت حرف نزند و چه وقت فقط سرش پایین باشد. کم‌کم درآمدش به ۱۵۰ افغانی رسید و بعضی روزها، اگر شلوغ بود، به ۲۰۰ افغانی هم می‌رسید. این پول سهم بزرگی از مصارف خانه را پوره می‌کرد. فاطمه حالا برنامه مشخصی دارد: صبح‌ها زود می‌رود، قبل از شلوغی؛ ظهر برمی‌گردد و نان می‌خورد، دوباره عصر می‌رود. بعضی وقت‌ها خسته است، کمرش درد می‌کند و انگشتانش خشک می‌شود. اما وقتی می‌بیند خانه بدون قرض می‌چرخد، ادامه می‌دهد. دلتنگی برای مکتب هنوز هست، اما دیگر مثل قبل دردناک نیست. شاید چون عادت کرده یا چون زندگی اجازه نداد بیشتر فکر کند. با این حال، شب‌ها گاهی کتاب‌هایش را ورق می‌زند. بعضی درس‌ها را یادش رفته، بعضی را نه. هنوز می‌گوید: «اگر باز شود، برمی‌گردم.» اما این را آرام می‌گوید، طوری که اگر نشد، خودش هم نشنود. وقتی از فاطمه می‌پرسی چه پیامی برای دختران دیگر دارد، زیاد حرف نمی‌زند. بعد از مکثی طولانی می‌گوید: «امید را کسی به ما نمی‌دهد. خودمان باید نگهش داریم. حتی اگر کوچک باشد. حتی اگر فقط برای زنده‌ماندن باشد.» او کفش رنگ می‌کند؛ نه برای افتخار و نه برای داستان‌شدن، فقط برای این‌که خانه‌شان خاموش نماند. فاطمه قهرمان نیست، فقط دختری است که وقتی راه بسته شد، ایستاد و راه دیگری پیدا کرد؛ راهی که سخت است، اما واقعی است. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 196 بازدید

پژوهشگران اعلام کردند که برای بسیاری از افراد رخ داده، زمانی که بیمار بوده‌اند از دیگران شنیده‌اند که خوب به نظر نمی‌رسد یا خودشان در مقطعی از زندگی فکر کرده‌اند که فرد دیگری بیمار به نظر می‌آید. افراد اغلب از نشانه‌های غیرکلامیِ چهره، مانند افتادگی پلک‌ها و رنگ‌پریدگی لب‌ها، برای تشخیص بیماری در دیگران استفاده می‌کنند و اکنون مطالعه‌ای جدید نشان می‌دهد زنان نسبت به این نشانه‌های ظریف حساس‌تر از مردان هستند. در مطالعات پیشین، از شرکت‌کنندگان خواسته می‌شد نشانه‌های بیماری را در چهره دیگران ارزیابی کنند، اما برخی از این مطالعات از عکس‌های دست‌کاری‌شده یا افرادی استفاده کرده بودند که در تصاویر به‌طور مصنوعی بیمار نشان داده می‌شدند. در مطالعه جدید، اما گروه پژوهشی می‌خواست بررسی کند آیا افرادی که به‌طور طبیعی بیمار هستند، از سوی دیگران «بیمار به نظر می‌رسند» یا دارای حالت «بی‌حالی» تشخیص داده می‌شوند، و این‌که آیا این تشخیص بر اساس جنسیت تفاوت دارد یا خیر. پژوهشگران برای این منظور، ۲۸۰ دانشجوی کارشناسی را به خدمت گرفتند که ۱۴۰ نفر مرد و ۱۴۰ نفر زن بودند تا ۲۴ عکس را ارزیابی کنند. این عکس‌ها شامل ۱۲ چهره متفاوت در زمان بیماری و زمان سلامت بودند. ارزیابی‌ها بر اساس ۶ بُعد مرتبط با بیماری انجام شد، از جمله: ایمنی، سالم‌بودن، قابل‌نزدیک‌شدن بودن، هوشیاری، علاقه اجتماعی و مثبت‌بودن، با استفاده از مقیاس‌های ۹‌درجه‌ای. این ابعاد مختلف به پژوهشگران کمک کرد تا مواردی مانند این‌که آیا شرکت‌کنندگان احساس می‌کردند می‌توانند به فرد در عکس نزدیک شوند، یا این‌که آیا آن فرد شاد یا خسته به نظر می‌رسد، را بسنجند. پس از تحلیل ارزیابی‌های شرکت‌کنندگان، پژوهشگران دریافتند فرضیه آن‌ها درست بوده است؛ زنان به‌طور میانگین نسبت به نشانه‌های بیماری در چهره حساس‌تر بودند. این تفاوت کوچک بود، اما از نظر آماری معنادار بود و در سراسر مطالعه ثابت باقی ماند. ریشه‌های تکاملی احتمالی ادراک بیماری دو فرضیه غالب درباره این‌که چرا زنان ممکن است توانایی بیشتری در تشخیص بیماری داشته باشند، وجود دارد. فرضیه نخست با عنوان «فرضیه مراقب اصلی» شناخته می‌شود که مطرح می‌کند چون در طول تاریخ، زنان بیشتر مسوول مراقبت از نوزادان و کودکان خردسال بوده‌اند، در تشخیص بیماری تکامل یافته‌اند. از نظر تئوری، شناسایی نشانه‌های غیرکلامیِ بیماری به زنان کمک می‌کرد بیماری را در نوزادان و کودکان خردسال سریع‌تر تشخیص دهند. در نهایت، این توانایی شانس بقای فرزندان آن‌ها را افزایش می‌دهد. فرضیه دیگر «فرضیه اجتناب از آلودگی» است. این فرضیه بیان می‌کند که زنان در مقایسه با مردان، سطوح بالاتری از احساس انزجار را تجربه می‌کنند. نویسندگان مطالعه می‌نویسند که این تفاوت‌ها احتمالا ریشه در دوره‌های مکررِ تضعیف سیستم ایمنی در طول عمر باروری زنان دارد؛ دوره‌هایی که هم در دوران بارداری و هم در فاز لوتئال چرخه ماهانه و در آمادگی برای بارداری رخ می‌دهند. از این رو، زنان در مجموع ممکن است در طول تکامل، تحت فشار انتخابی بیشتری برای اجتناب از بیماری قرار گرفته باشند. پژوهشگران خاطرنشان می‌کنند که این مطالعه به دانشجویان کارشناسی محدود بوده است و ممکن است به جمعیت‌های گسترده‌تر قابل تعمیم نباشد. همچنین، شاخص‌های دیگری از بیماری، مانند صدا و وضعیت بدنی، در این پژوهش در نظر گرفته نشده‌اند. عکس‌های استفاده‌شده در مطالعه فقط شامل چهره‌های ثابت و برش‌خورده بودند. این نشانه‌های اضافی ممکن است ادراک بیماری را به میزان متفاوتی تحت تاثیر قرار دهند.

ادامه مطلب


3 ماه قبل - 79 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد درتازه‌ترین مورد مدعی شده است که «روزانه ۴۱۲ میلیون کودک با فقر مالی» روز خود را آغاز می‌کنند و این کودکان «کمتر از سه دالر در روز» در آمد دارند. این نهاد با نشر گزارشی تحت عنوان «وضعیت مالی کودکان در سراسر جهان» گفته است که کودکان ممکن است دو برابر بیشتر از بزرگ‌سالان در معرض خطر فقر قرار بگیرند، زیرا ذهن کودکان در حال رشد است و این می‌تواند آنان را بیشتر در معرض آسیب قرار می‌دهد. همچنین در بخشی از گزارش سازمان ملل متحد آمده است که ۲۲ میلیون و۹۰۰ هزار نفر در افغانستان نیازمند کمک‌های بشردوستانه‌ هستند. در گزارش‌های اخیر آمده است که از هر ۱۰ تن در افغانستان ۹ نفرشان مجبور به حذف وعده‌های غذایی شان شده‌اند. با این وجود، در یونیسف وضعیت برای کودکان در کشورهای با درآمد پایین که افغانستان نیز شامل آن است، بدتر است. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد، فقر کودکان را «هر نوع محرومیت از امکانات ابتدایی زندگی؛ مانند خانه، آب پاک، بهداشت، آموزش و خدمات صحی» تعریف می‌کند. یونیسف می‌گوید که ۶۵ درصد کودکان در کشورهای با درآمد پایین و ۲۶ درصد کودکان در کشورهای با درآمد متوسط و ۱۱ درصد درکشورهای با درآمد بالا به تشناب یا دست‌شویی دسترسی ندارند. در بخشی از گزارش آمده است که ۹ کودک از هر ۱۰ کودک در معرض فقر، در کشورهای پایین صحرای افریقا و جنوب آسیا زندگی می‌کنند. با این‌حال عواملی مانند تغییرات اقلیمی، جنگ و منازعات کودکان را نه تنها در معرض فقر بلکه در معرض سوءاستفاده، بهره‌کشی و بیماری نیز قرار می‌دهد. در ادامه آمده است که در افغانستان نیز در کنار عوامل بالا، بازگشت‌ گسترده مهاجران به کشور و قطع کمک‌های خارجی، کودکان را در معرض فقر و گرسنگی قرار داده‌است.

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 160 بازدید

خبرگزاری ان‌آر‌سی اعلام کرده است که حکومت هالند قصد دارد دو زن را به افغانستان بازگرداند و این دو زن می‌توانند خود را با قوانین حکومت سرپرست برای زنان در افغانستان وفق دهند. این خبرگزاری به نقل از اداره مهاجرت و تابعیت هالند گزارش داده است که یکی از آنان به این دلیل که «با ارزش‌های جامعه هالند سازگار نشده»، می‌تواند به افغانستان برگردد. اداره مهاجرت هالند، بازگشت این دو زن ۷۹ و ۵۹ ساله را موجه دانسته و گفته است که هر دو می‌توانند خود را با شرایط حاکم بر زندگی زنان در افغانستان تطبیق دهند. دادگاهی در لاهه در ماه آگوست حکم بازگرداندن زن ۷۹ ساله را لغو کرد، اما اداره مهاجرت همچنان بر تصمیم خود پافشاری کرده و او بار دیگر به دادگاه تجدیدنظر شکایت برده است. در مورد زن دوم، مقام‌های مهاجرت استدلال کرده‌ اند که چون در افغانستان بیشتر کارهای خانه انجام می‌داد و به‌ندرت تنها از خانه بیرون می‌رفت، دلیلی برای پذیرش درخواست پناهندگی او وجود ندارد. این در حالی است که وکیلش می‌گوید او اکنون در هالند کار می‌کند و در جامعه فعال است. این تصمیم در حالی گرفته شده که حکومت هالند، هم‌زمان با چند کشور غربی دیگر، از حکومت فعلی در دیوان بین‌المللی دادگستری به‌دلیل سرکوب و تبعیض گسترده علیه زنان شکایت کرده است. وکلای مدافع این پرونده این رویکرد را «تناقض‌آمیز» خوانده‌‌اند و می‌گویند حکومت نمی‌تواند در دادگاه لاهه حکومت فعلی افغانستان را به تبعیض متهم کند و در عین حال اخراج زنان افغانستانی به کشورشان را مجاز بداند. بر اساس حکم اخیر دادگاه اتحادیه اروپا، محدودیت‌ها علیه زنان می‌تواند به‌عنوان «شکل آشکار آزار و اذیت جنسیتی» شناخته شود، اما اداره مهاجرت هالند می‌گوید پذیرش این تفسیر به معنای آن است که «تمام زنان افغان واجد شرایط پناهندگی» خواهند بود. سخنگوی این سازمان گفت که زنان در کشورهای اسلامی با تبعیض روبرو اند و هالند نمی‌تواند به زنان مسلمان به علت تبعیض حکومت‌های شان پناهندگی بدهد. به گفته وی، کشورش تنها زنانی را می‌پذیرد که جان شان به طور جدی در خطر است. سخنگوی اداره مهاجرت گفته است که خطر جدی جان این دو زن اهل افغانستان را تهدید نمی‌کند و اخراج‌شان به زادگاه شان اشکالی ندارد.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 182 بازدید

در حاشیه‌ی شهر هرات، در کوچه‌ای که دیوارهای کاه‌گلی‌اش هنوز خاطرات بازی‌های کودکانه را در خود نگه داشته بود، مردی زندگی می‌کرد به نام عبدالودود. مردی خاموش، با چشمانی خاکستری و صورتی که به‌جای لبخند، سایه‌ی درد و شکست بر آن نشسته بود. کسی دقیق نمی‌دانست چه بر سرش آمده، اما هر کسی که از کنارش می‌گذشت، اندوه را در نگاهش می‌دید؛ اندوهی سنگین، فروخورده، بی‌صدا. او همان مردی بود که روزی خانه داشت و دکان؛ صدای خنده‌ی دخترانش در حویلی می‌پیچید و نان شب را با غرور از دکان کوچک کفاشی‌اش به خانه می‌آورد. اما روزگار، گاهی بی‌رحم‌تر از جنگ می‌شود — وقتی بیکار می‌مانی، وقتی صدای دَین‌داران دروازه‌ات را بلرزاند، وقتی نگاه همسرت و فرزندانت پر می‌شود از پرسش‌هایی که پاسخی برای‌شان نداری... و تو، که مردی، پدر خانه‌ای، جز شرم و سکوت، چیزی برای گفتن نداری. لرزش دست‌هایش را در جیب پنهان می‌کرد. کرونا، جنگ، ناامنی... همه دست به دست هم دادند تا حتی لقمه‌ای نان هم باقی نماند. عبدالودود هر روز از خانه بیرون می‌رفت، کوچه به کوچه، سراغ کار می‌گرفت؛ اما کاری نبود. تنها چیزی که می‌یافت، نگاه‌های پر از ترحم و تحقیر مردم بود. شب‌ها بازمی‌گشت، نگاهش را به آسمان می‌دوخت، و به چشمان دخترانش که منتظر لقمه‌ای نان بودند، با بغض می‌گفت: «خدا مهربان است.» اما مهربانی خدا هم گاهی دیر می‌رسد... شبی، بعد از نماز شام، وقتی چراغ خانه خاموش بود و دخترهایش در خواب بودند، رو به همسرش، زرغونه، آرام گفت: — «می‌روم ایران... شاید کاری پیدا کنم، شاید نانی.» زرغونه خاموش ماند. فقط با چشمانی پُر اشک نگاهش کرد. نه سؤال کرد، نه التماس… چون می‌دانست مردش دیگر طاقت ندارد. می‌دانست غرورش دارد زیر بار زندگی له می‌شود. می‌دانست وقتی مرد خانه تصمیم رفتن می‌گیرد، یعنی تهِ دیگِ امید خشکیده است. صبح زود، بی‌هیچ وداعی، بی‌هیچ سروصدا، عبدالودود راهی شد. از نیمروز، همراه قاچاق‌برانی که وعده‌های رنگین می‌دادند، به راه افتاد. شب‌ها در بیابان می‌خوابیدند، روزها از کوه و خار می‌گذشتند؛ با ترس از پولیس، با ترس از مرگ، با امیدی لنگ. اما هنوز به مرز ایران نرسیده بودند که طوفان بدبختی بر سرش آوار شد. در منطقه‌ای دورافتاده در خاک پاکستان، موتر حامل‌شان توسط مردان مسلح متوقف شد. چهره‌ها پوشیده، تفنگ در دست، تهدید در صدا. همه را به زور بردند به خانه‌ای ویرانه، جایی در حاشیه‌ی بیابان. دست و چشم عبدالودود را بستند. روزها گذشت… صدای فریاد دیگران را می‌شنید. بوی خون، بوی ترس، بوی مرگ. از او *پنجاه‌هزار دالر* خواستند. پنجاه‌هزار؟ برای مردی که کفش‌هایش پاره بود؟ وقتی شنید، بی‌هوش شد. آدم‌ربا گفت: «اگر پول نیاید، جنازه‌اش می‌آید.» و آن‌جا، در حویلی‌ای که سکوتش حالا مثل گورستان سنگین بود، زنی بی‌کس، با چادری سفید، افتاد دنبال پول. رفت به خانه‌ی پدرش. جوابی نبود. به مسجد، به مکتب، به اقارب، به هر دری که روزی امیدی در آن بود، سر زد. اما اینجا افغانستان بود، نه کسی نان داشت، نه کسی پول. در نهایت، کلید خانه را برداشت و به بنگاه سپرد. خانه‌ی کوچک‌شان را فروخت... خانه‌ای که با هزار امید و آرزو ساخته بودند؛ خانه‌ای که دیوارهایش هنوز صدای خنده‌ی کودکان را در خود داشت. اما حتی با فروش خانه هم، پول کافی نشد. و آن‌گاه، لحظه‌ای رسید که تصمیمی گرفته شد؛ تصمیمی که هیچ مادری نباید بگیرد: مریم، دختر شانزده‌ساله‌شان، باید شوهر می‌کرد. به مردی چهل‌ساله، فقط چون پول داشت. مریم گریه می‌کرد، می‌لرزید، با صدایی بریده می‌گفت: «مادر جان، مه نمی‌توانم… مه نمی‌توانم…» اما زرغونه، با دلی شکسته، موهای دخترش را شانه زد و آرام گفت: «پدرت اسیر است... یا تو، یا کفن‌اش.» پول تهیه شد. و آدم‌ربایان، پس از نود شب و روز سیاهی، شکنجه و بی‌خبری، عبدالودود را آزاد کردند. اما وقتی برگشت، دیگر آن مرد سابق نبود. با پاهایی لاغر، ریشی ژولیده، چشمانی بی‌نور. خانه‌اش فروخته شده بود. دخترش را ندید. فقط همسرش، آهسته گفت: «برای زنده ماندنت، همه‌چیز را دادیم...» عبدالودود چیزی نگفت. فقط کنار دیوار حویلی نشست، سرش را پایین انداخت و آن‌چنان گریست که گویی جانش از چشم‌هایش بیرون آمد. از آن شب به بعد، دیگر هیچ‌گاه همان مرد نشد. دیگر به مسجد نرفت. به بازار هم نه. روزها در کوچه‌ها پرسه می‌زد، شب‌ها با خودش حرف می‌زد. گاهی نام مریم را صدا می‌زد، گاهی با دیوارهای خانه‌ی قدیم نجوا می‌کرد. مردم اول می‌گفتند: چون اختطاف شده بود، عقلش پریده. اما کم‌کم به سایه‌ی بی‌صدایش عادت کردند. هیچ‌کس نپرسید: «در این وطن، چرا باید برای یک لقمه نان، همه‌چیزت را بدهی؟» تنها شب، دردش را می‌فهمید. تنها دیوارهای کاه‌گلی، که هنوز صدایش را به خاطر داشتند. و عبدالودود، هر شب، پیش از خواب، زیر لب می‌گفت: «خدایا... من فقط نان می‌خواستم... نان... نه این‌همه خاکستر.» نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب