برچسب: نرس

1 هفته قبل - 83 بازدید

هر بار که از کنار شفاخانه ولایتی بلخ می‌گذرم، ناخودآگاه قدم‌هایم آهسته می‌شود. چند دقیقه به ساختمان نگاه می‌کنم و بعد، بی‌آن‌که چیزی بگویم، راه خودم را ادامه می‌دهم. هنوز هم احساس می‌کنم بخشی از وجودم پشت همان دیوارها جا مانده است. مریم این جمله را با صدایی آرام بر زبان می‌آورد و نگاهش را از پنجره دواخانه به خیابان شلوغ مزارشریف می‌دوزد. بیرون، مردم برای خرید دوا در رفت‌وآمدند، اما او در ذهنش به چند سال پیش بازگشته است؛ روزهایی که آینده را به گونه‌ای دیگر تصور می‌کرد. مریم ۲۴ سال دارد و در یکی از محله‌های قدیمی شهر مزارشریف، مرکز ولایت بلخ، زندگی می‌کند. او فرزند دوم خانواده‌ای شش‌نفره است. پدرش سال‌ها راننده موتر باربری بود و با درآمد اندکش هزینه‌های زندگی خانواده را تأمین می‌کرد. مادرش نیز در خانه برای همسایه‌ها لباس می‌دوخت تا بخشی از مخارج تحصیل فرزندانش را فراهم کند. در خانه آن‌ها پول همیشه کم بود، اما امید هیچ‌گاه کم‌رنگ نمی‌شد. پدرش همیشه می‌گفت: «ثروت واقعی، علم است؛ چیزی که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از شما بگیرد.» همین سخنان، مریم را به ادامه درس خواندن دلگرم می‌کرد. از همان کودکی، هرگاه یکی از اعضای خانواده بیمار می‌شد، با دقت کنار داکتر یا پرستار می‌ایستاد و به کارشان نگاه می‌کرد. برایش شگفت‌انگیز بود که چگونه یک پرستار می‌تواند تنها با چند دقیقه رسیدگی، درد بیماری را کاهش دهد یا با چند جمله آرام‌بخش، ترس را از دل همراهان بیمار بیرون ببرد. وقتی رشته پرستاری را انتخاب کرد، بسیاری از نزدیکان خانواده می‌گفتند این حرفه برای یک دختر دشوار است، اما پدرش از تصمیم او حمایت کرد. مریم با علاقه درس خواند، ساعت‌های طولانی آموزش عملی دید و روزهای بسیاری را در بخش‌های مختلف شفاخانه سپری کرد. او تزریق، پانسمان، مراقبت از بیماران، کمک در بخش عاجل و ده‌ها مهارت دیگر را آموخت. هر بار که بیماری پس از بهبودی از او تشکر می‌کرد، احساس می‌کرد تمام خستگی‌هایش ارزش داشته است. روز فراغتش، مادرش لباس سفید پرستاری او را با افتخار اتو کرد و گفت: «امیدوارم همیشه با همین لباس، برای مردم خیر برسانی.» اما زندگی مسیر دیگری برایش رقم زد. پس از فراغت، مریم با پوشه‌ای پر از اسناد آموزشی، از این شفاخانه به آن شفاخانه رفت. هر جا که درخواست کار می‌داد، با مانعی تازه روبه‌رو می‌شد؛ گاهی می‌گفتند ظرفیت تکمیل است، گاهی استخدام زنان محدود شده و گاهی شرایطی را مطرح می‌کردند که پذیرفتن آن برایش دشوار بود. سرانجام در یکی از مراکز درمانی خصوصی استخدام شد، اما حقوقش آن‌قدر اندک بود که بخش بزرگی از آن صرف کرایه رفت‌وآمد می‌شد. با این همه، برایش مهم نبود؛ او فقط می‌خواست در حرفه‌ای کار کند که سال‌ها برای آن زحمت کشیده بود. کار در شفاخانه، برخلاف تصورش، تنها مراقبت از بیماران نبود. کمبود امکانات، شیفت‌های طولانی، خستگی مداوم و فشار روحی، بخشی از واقعیت روزانه زندگی او شده بود. در کنار این دشواری‌ها، گاهی با رفتارهای آزاردهنده برخی مراجعه‌کنندگان نیز روبه‌رو می‌شد؛ رفتارهایی که احساس امنیت را از او می‌گرفت. چند بار این موضوع را با مسئولان در میان گذاشت، اما پاسخ روشنی دریافت نکرد. تنها به او گفته شد که اگر از شرایط ناراضی است، می‌تواند محل کارش را ترک کند. او سکوت کرد؛ نه به این دلیل که مشکلی وجود نداشت، بلکه چون می‌ترسید تنها منبع درآمدش را از دست بدهد. چند ماه بعد، با افزایش محدودیت‌ها برای حضور زنان در برخی بخش‌های درمانی، شرایط کاری دشوارتر شد. فرصت‌های شغلی کمتر و آینده حرفه‌ای مبهم‌تر شد. بسیاری از هم‌دوره‌ای‌هایش یا خانه‌نشین شدند یا برای یافتن کار، ناچار حرفه‌ای غیر از رشته تحصیلی خود را برگزیدند. مریم نیز ناچار شد در یک دواخانه خصوصی مشغول به کار شود. اکنون بیشتر ساعت‌های روزش میان قفسه‌های پر از دارو می‌گذرد. نسخه بیماران را می‌خواند، داروها را آماده می‌کند و درباره شیوه مصرف آن‌ها توضیح می‌دهد. این کار را با دقت انجام می‌دهد، اما در دل همیشه احساس می‌کند تنها بخش کوچکی از توانایی‌هایش را به کار می‌گیرد. گاهی مادری با کودکی تب‌دار وارد دواخانه می‌شود و مریم ناخودآگاه به علائم کودک توجه می‌کند. گاهی سالمندی با تنگی نفس مراجعه می‌کند و ذهن او بی‌درنگ مراحل کمک‌های اولیه را مرور می‌کند. او هنوز همه آن آموزش‌ها را به خاطر دارد، اما دیگر فرصت ندارد همان نقشی را ایفا کند که سال‌ها برای آن آموزش دیده است. بزرگ‌ترین نگرانی او این است که با گذشت زمان، مهارت‌های عملی‌اش به فراموشی سپرده شوند. کتاب‌های پرستاری هنوز روی طاقچه اتاقش قرار دارند. بعضی شب‌ها آن‌ها را ورق می‌زند تا دانشی که با سختی به دست آورده، از ذهنش پاک نشود. حقوق ماهانه دواخانه نیز پاسخگوی هزینه‌های زندگی نیست. با افزایش بهای مواد غذایی، کرایه خانه و هزینه درمان پدرش، درآمد او هر ماه پیش از پایان ماه به پایان می‌رسد. با این حال، هیچ‌گاه از کارش شکایت نمی‌کند، زیرا می‌داند اگر همین شغل را هم از دست بدهد، یافتن کار دیگری برایش بسیار دشوار خواهد بود. گاهی هنگام بستن درِ دواخانه، نگاهش به جوانانی می‌افتد که با لباس‌های طبی از شفاخانه بیرون می‌آیند. در دل با خود می‌گوید: «من هم باید میان آن‌ها می‌بودم.» وقتی به خانه می‌رسد، مادرش همیشه می‌پرسد: «روزت چطور بود؟» و او، برای آن‌که مادرش غصه نخورد، فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: «خوب بود.» اما حقیقت این است که هر شب، پیش از خواب، به همان لباس سفید پرستاری فکر می‌کند؛ لباسی که هنوز در کمدش آویزان است و هر بار که آن را می‌بیند، خاطرات روزهای آموزش و امیدهای گذشته در ذهنش زنده می‌شود. مریم می‌گوید: «من هیچ‌وقت انتظار زندگی تجملی نداشتم. فقط می‌خواستم از دانشی که آموخته‌ام استفاده کنم و کنار بیمارانی باشم که به مراقبت نیاز دارند. وقتی نتوانی در حرفه‌ای که دوستش داری کار کنی، انگار بخشی از هویتت را از تو گرفته‌اند.» او باور دارد که هزاران دختر دیگر در افغانستان نیز احساسی شبیه او دارند؛ دخترانی که سال‌ها درس خوانده‌اند، مهارت آموخته‌اند و با امید وارد رشته‌های درمانی شده‌اند، اما امروز در میان محدودیت‌های کاری، دستمزدهای اندک، نبود امنیت شغلی و فرصت‌های محدود، آینده خود را مبهم می‌بینند. با وجود همه این دشواری‌ها، مریم هنوز امیدش را از دست نداده است. او هر روز با همان دقتی که یک پرستار باید داشته باشد، داروها را مرتب می‌کند و به بیماران کمک می‌کند، زیرا باور دارد شاید روزی دوباره فرصت پیدا کند لباس سفیدش را بر تن کند؛ این بار نه پشت پیشخوان یک دواخانه، بلکه در کنار تخت بیماری بایستد که به مراقبت او نیاز دارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


11 ماه قبل - 445 بازدید

وقتی در کوچه‌های هرات قدم می‌زنی، صدای ازدحام مردم، بوی نان تازه از تنور و شور و حال بازار شاید این شهر را زنده و پرانرژی نشان دهد، اما اگر وارد دنیای زنان کارگر، به‌ویژه زنان داکتر شوی، داستان کاملاً متفاوت است. یکی از این زنان که سال‌ها درس خوانده، رنج کشیده و تنها طبابت را از آرزوهای کودکی‌اش حفظ کرده بود، حالا روایت تلخ و دردناکی از زندگی کاری‌اش در یکی از شفاخانه‌های خصوصی دارد. او به روزهایی اشاره می‌کند که هنوز دانشجوی طب بود. شب‌ها تا نیمه‌شب زیر چراغ کم‌نور، کتاب‌های قطور را ورق می‌زد و خواب و بیداری‌اش در هم می‌آمیخت، اما امید داشت. امید داشت روزی روپوش سفید به تن کند و مادران، کودکان و بیماران با نگاه پر از امید به سویش بیایند و او را چون فرشته‌ای ببینند که دردشان را تسکین می‌دهد. اما وقتی فارغ‌التحصیل شد و نخستین بار پا به یکی از شفاخانه‌های خصوصی گذاشت، همه‌چیز آن‌قدر روشن و زیبا نبود که تصور می‌کرد. در همان هفته‌های نخست، مدیر شفاخانه که مردی پرمدعا و صاحب نفوذ بود، با حرف‌هایی او را تکان داد. ابتدا در قالب شوخی و کنایه، و سپس با سخنانی مستقیم که هیچ ربطی به طبابت نداشت. پیشنهادهای شرم‌آور، درخواست‌های پنهان و گاهی آشکار، قلب این داکتر جوان را می‌لرزاند و او را میان وظیفه‌اش و حفظ عزت نفسش گرفتار می‌کرد. او می‌گوید هر بار که مجبور بود با مدیر صحبت کند، دستانش سرد می‌شد و نفسش به شماره می‌افتاد. او داکتر بود، اما در برابر نگاه‌های آلوده و لبخندهای کثیف مدیر، خود را مثل یک بیمار بی‌دفاع می‌دید. این تجربه تلخ، آغاز کابوس زندگی کاری‌اش بود. او تنها نبود؛ نرس‌ها و همکاران زن دیگر نیز از همین زخم‌ها رنج می‌بردند. آنها هر روز ساعت‌های طولانی کار می‌کردند، اما در ازای این تلاش تنها پنج تا هفت هزار افغانی حقوق می‌گرفتند که اغلب ماه‌ها به تأخیر می‌افتاد. یکی از نرس‌ها یک روز آرام در گوشش گفت: «اگر همین حقوق ناچیز را هم نگیرم، کودکانم شب‌ها گرسنه می‌خوابند؛ به همین دلیل باید تمام تحقیرها و توهین‌ها را تحمل کنم.» او بارها شاهد گریه‌های خاموش این نرس‌ها بود؛ زنانی که پس از دوازده ساعت کار سخت، در گوشه‌ای از شفاخانه اشک‌های‌شان را با آستین پاک می‌کردند و دوباره با لبخندی اجباری به استقبال بیماران می‌رفتند. تبعیض و بی‌عدالتی در این شفاخانه مثل خوره به جان همه زده بود و روحشان را می‌خورد. داکتران مرد با حقوق‌های بالاتر و احترام بیشتری کار می‌کردند. اگر اشتباهی می‌کردند، با گذشت و آرامش از کنار آن می‌گذشتند، اما اگر یک داکتر زن کوچک‌ترین لغزشی داشت، همان روز آوازه‌اش در همه جا می‌پیچید و حیثیتش لکه‌دار می‌شد. زنان همیشه زیر ذره‌بین بودند، حتی در ساده‌ترین رفتارهای‌شان. اگر با مریض بیش از حد معمول صحبت می‌کردند، اگر چند دقیقه بیشتر از زمان معمول با همکار مرد حرف می‌زدند، یا اگر صدایشان کمی بلندتر می‌شد، فوراً برچسب می‌خوردند و آبروی‌شان بازیچه دست دیگران می‌شد. این فضای خفه‌کننده هر روز بیش‌تر روح او را فرسوده می‌کرد. شب‌ها که به خانه برمی‌گشت، سرش را روی بالین می‌گذاشت و در سکوت گریه می‌کرد. مادرش فکر می‌کرد از خستگی و درد بیماران اشک می‌ریزد، اما حقیقت چیز دیگری بود؛ او از انسان‌ها، از بی‌عدالتی‌ها، از نگاه‌های آلوده و از فشارهایی که بر او و همکاران زن وارد می‌شد، به شدت خسته و دل‌شکسته بود. او می‌گوید بارها با خود فکر کرده بود کاش هرگز داکتر نمی‌شد؛ کاش همان دختر ساده روستایی می‌ماند تا امروز این همه زخم و درد بر دل نداشت. اما هر بار که به یاد شاگردان جوانی می‌افتاد که تازه وارد دانشکده طب شده‌اند و او را الگوی خود می‌دانند، دلش نرم می‌شد و به خودش می‌گفت: «اگر من هم بروم و تسلیم شوم، پس چه کسی برای این دختران خواهد ماند تا راه علم را ادامه دهند؟» او ماند، اما ماندنش به معنای آرامش نبود. روز به روز فضای شفاخانه بیشتر شبیه یک تجارت‌خانه بی‌رحم می‌شد. مدیران تنها به فکر منافع مالی بودند، بیماران برای‌شان فقط «عدد» و پرسونل طبی «ابزار» محسوب می‌شدند. هیچ نهادی برای حمایت از داکتران و نرس‌ها وجود نداشت. وزارت صحت عامه در کاغذ وعده‌های زیبا می‌داد، اما در عمل نه نظارتی بود و نه حمایتی دیده می‌شد. این سکوت اجباری، دردناک‌ترین بخش زندگی او بود. اگر جرأت می‌کرد و از آزار و فشارها سخن می‌گفت، نه تنها شغلش را از دست می‌داد، بلکه در جامعه‌ای پر از قضاوت، خودش متهم و طرد می‌شد. همین ترس بود که باعث می‌شد او و صدها زن دیگر در این شهر و سراسر کشور، با زخم‌های پنهان زندگی کنند و لب به شکایت باز نکنند. گاهی مقابل آیینه می‌ایستاد و با خود می‌گفت: «تو داکتر هستی، اما چرا چشمانت این‌قدر خسته و پر از اشک است؟ چرا روپوش سفیدی که باید نماد غرور باشد، بوی غم می‌دهد؟» با همه‌ی این دردها، او هنوز کورسویی از امید را در دل زنده نگه داشته است. هر بار که شاگردانش در دانشگاه با شور و شوق به او نگاه می‌کنند، به خودش می‌گوید: «شاید هنوز ارزش داشته باشد که بمانم، شاید همین ماندن خاموش و پر از زخم من، الهام‌بخش نسلی شود که فردا بتوانند این فضای مسموم را تغییر دهند.» اما خودش می‌داند که این راه، پر از سنگلاخ و خونین است و بسیاری در همین مسیر از پا می‌افتند. داستان او فقط داستان یک نفر نیست؛ بلکه بازتاب زندگی صدها داکتر و نرس زن در افغانستان است؛ زنانی که با هزاران امید وارد شفاخانه‌ها می‌شوند، اما در پشت درهای بسته به جای احترام و عدالت، با تحقیر و سکوت اجباری روبه‌رو می‌شوند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب