اولین چیزی که عبدالرحمان هر صبح لمس میکند، نه نور است و نه صدا؛ سرماست. سرمایی که از زمین بالا میآید، از فرش نازک میگذرد، به استخوانهایش میرسد و همانجا میماند. هنوز چشمهایش باز نشده، اما بدنش میفهمد که یک روز دیگر شروع شده؛ روزی شبیه دیروز، شبیه پریروز، شبیه تمام روزهایی که سالهاست نامشان فقط «گذشتن» است. چشم که باز میکند، سقف را میبیند؛ سقفی پر از لکههای نم، ترکهای عمیق و خاطرههای تلخ. هر ترک، یادگار یک زمستان است. هر لکه، نشانهی شبی که باران باریده و او تا صبح بیدار مانده تا آب روی صورت دخترانش نچکد. در آن لحظهها، بیشتر از خستگی، شرم خفهاش میکرد؛ شرم اینکه نتوانسته سقفی محکمتر برای خانوادهاش بسازد. کنار او، چهار دخترش خوابیدهاند. بدنهای کوچکشان کنار هم جمع شده، مثل جوجههایی که از ترس سرما به هم پناه بردهاند. پتو آنقدر نازک است که بیشتر شبیه عذرخواهی است تا وسیلهی گرمکننده. عبدالرحمان آرام دستش را دراز میکند و گوشهی پتو را بالا میکشد. نمیخواهد بیدار شوند. چون بیدارشدن یعنی سوال. و او برای سوالها جوابی ندارد. روی طاقچه، نان خشک دیروز مانده؛ نانی که دیگر نه بوی نان میدهد و نه مزهی زندگی. یک تکهاش را میشکند، آهسته میجود، انگار میترسد صدای جویدن، دخترانش را بیدار کند. چای هست، اما قند نیست. قند مدتهاست از این خانه رفته، مثل خیلی چیزهای دیگر. عبدالرحمان کفشهای کهنهاش را میپوشد؛ کفشهایی که خودش سالها پیش دوخته بود، وقتی هنوز دستهایش امید داشتند، وقتی هنوز فکر میکرد اگر آدم کار بلد باشد، گرسنه نمیماند. بند یکی از کفشها پاره است. میخواهد آن را عوض کند، اما نخ نو ندارد. گره میزند و میگوید: «فعلاً بس است.» وقتی از خانه بیرون میشود، هوا هنوز نیمهتاریک است. کوچههای هرات ساکتاند، اما سکوتشان آرام نیست؛ سکوتی است خسته، مثل نفسهای آدمی که سالها دویده و جایی نرسیده. دیوارها خاک گرفتهاند، درها کهنهاند، و آدمها زودتر از آفتاب پیر شدهاند. در سرک، مردانی را میبیند که مثل خودش راه میروند؛ نه با هدف، بلکه برای اینکه خانه نمانند. بعضیها بیل به شانه دارند، بعضیها فقط دستهای خالی. هیچکس از فردا حرف نمیزند. دکان عبدالرحمان در گوشهی یک سرک قدیمی است؛ دکانی که اگر کسی چشمش را برگرداند، شاید اصلاً آن را نبیند. درِ فلزیاش زنگ زده، شیشهاش ترک دارد و روی دیوارش گرد سالها نشسته. قفل را باز میکند؛ صدایی میدهد شبیه آه کشیدن. داخل دکان، بوی واکس کهنه، چرم پوسیده و رطوبت جمع شده است. این بو، بخشی از زندگی عبدالرحمان است. زمانی این بو برایش معنی کار میداد، معنی نان، معنی عزت. حالا فقط یادآور چیزی است که دیگر نیست. ابزارهایش را نگاه میکند: سوزنهایی که نوکشان کج شده، نخهایی که چندبار گره خوردهاند، قوطی واکسی که تهاش پیدا شده، برسی که موهایش ریخته. همه چیز پیر شده؛ مثل خودش، مثل این شهر. چهارپایهی کوتاهش را بیرون میگذارد و مینشیند. نشستن او نشستن یک کارگر فعال نیست؛ نشستن کسی است که منتظر رحم بازار است. آفتاب کمکم بالا میآید. سایهها کوتاه میشوند، اما مشتری نمیآید. ساعتها میگذرد. مردم رد میشوند. کفشهایشان خاکی است، رنگرفته، اما کمتر کسی به دکان نگاه میکند. یکی از کنار دکان میایستد، کفشش را با دستمالی که از جیبش درمیآورد پاک میکند و میرود. عبدالرحمان نگاهش میکند و چیزی در دلش فرو میریزد. با صدای آهسته میگوید: «دیگر کسی کفش رنگ نمیکند…» قبلاً مردم کفش را مثل جانشان نگه میداشتند. کفش را میآوردند، میگفتند بندش را عوض کن، رنگش را تازه کن، کفش باید دوام کند. حالا یا کفش نو میخرند، یا اصلاً اهمیت نمیدهند. کفشدوزی شده کاری که کسی به آن احتیاج ندارد. اگر روزی خوششانس باشد، شاید یک نفر بیاید و کفشش را بدهد برای رنگکردن. نهایت ۱۵۰ یا ۲۰۰ افغانی. پولی که همان لحظه در ذهن عبدالرحمان خرج میشود، چندبار، با حساب دقیق: نان. شاید کمی آرد. شاید فردا هم نان باشد. اما وقتی حساب کرایه خانه میآید، همهچیز میریزد. ۳۰۰۰ افغانی کرایه. خانهای که فقط اسمش خانه است؛ یک اتاق نمور با دیوارهای ترکخورده. ۱۰۰۰ افغانی برق و آب. برقی که بیشتر وقتها نیست، آبی که همیشه سرد است. مالک خانه هر ماه میآید. صدایش آرام است، اما حرفش سنگین: «اگر کرایه را ندهی، مجبورم بیرونت کنم.» عبدالرحمان نمیداند بیرون یعنی کجا. خیمه؟ سرک؟ مسجد؟ هیچکدام خانه نیست. او چهار دختر دارد. وقتی از آنها حرف میزند، صدایش آرامتر میشود، انگار میترسد دردشان را بلند بگوید. دختر بزرگتر به سن مکتب رسیده. کتاب میخواهد، لباس میخواهد، کفش میخواهد. عبدالرحمان فقط میتواند بگوید: «صبر کن.» عصر که میشود، دکانهای اطراف بسته میشوند. عبدالرحمان هنوز نشسته، نه به امید مشتری، بلکه چون رفتن به خانه هم سخت است. خانه یعنی روبهرو شدن با نگاهها، با سوالها. بالاخره دکان را میبندد، قفل را میکشد. صدای قفل مثل پایان یک روز بیثمر است. راه خانه را میگیرد، پاهایش درد میکند، فکرهایش بیشتر. وقتی وارد اتاق میشود، دخترها دورش جمع میشوند. یکی دستش را میگیرد، یکی کفشش را نگاه میکند. کوچکترینشان میپرسد: «پدر، امروز نان آوردی؟» او لبخند کمرنگی میزند، نان را روی سفره میگذارد. نان خشک، چای بیقند، سکوت. زناش چیزی نمیگوید؛ سکوت او سنگینتر از هر شکایت است. دختر کوچک نان را میجود، بعد آهسته میگوید: «سخت است…» این جمله مثل خنجر در دل عبدالرحمان مینشیند. بچه نباید این را بفهمد، بچه باید بازی کند، نه سختی را مزه کند. شب که میشود، همه میخوابند. عبدالرحمان بیدار میماند، به سقف نگاه میکند، به لکههای نم، به آیندهای که هیچ شکلی ندارد. با خودش میگوید: «من از زندگی بیزار شدهام… نه چون مردن را میخواهم، چون زندهماندن دیگر نفس ندارد.» اما باز هم فردا خواهد آمد، باز هم او بلند خواهد شد، باز هم چهارپایه را بیرون خواهد گذاشت، چون فقر حتی اجازهی تسلیمشدن نمیدهد. عبدالرحمان کفشدوز است، اما قصهاش قصهی هزاران مرد در هرات است؛ مردانی که هنوز زندهاند، اما زندگی هر روز کمی بیشتر از آنها کم میشود. نویسنده: سارا کریمی