برچسب: شعر

2 هفته قبل - 55 بازدید

شهلا لطیفی در چهاردهی کابل زمانی زاده شد که صفایی طبیعت هنوز هم جوان بود، مادرش “لیلا عظیمی” فقط هفده سال داشت که با فامیلش در چهاردهی مسکن گزین شدند، اما پدرش “رحمان لطیفی” زاده آنجا بود و اولین جوانی که خود به دانشگاه رفت تا با شوق ادبیات را بیاموزد. ازدواج با توافق هر دو صورت گرفت که حاصل پیوند‌شان پرثمر بود. بعد از یک‌سال پیوند، ثمره اول زندگی مشترک شان شهلا بود. نوزادی کوچکتر از دیگر نوزادان با چشمان سیاه که او را شهلا نامیدند . شهلا لطیفی از خردسالی بی‌نهایت علاقه‌مند به کتاب بود. نخستین رهنمای ذهنی او به عالم شگفت‌انگیز ادبیات، پدرش بود با آن همه قصه‌خوانی، نوازش روحی و هدایای چون: کلکسیون مجله سخن ، گلستان و بوستان حضرت سعدی، گلچین ادبی “گلزار ادب” و در امتدادش یک سلسله کتاب ها و دیوان های بی‌شمار دیگر. به گفته‌ی شهلا گرچه – زن منطقی با دسپلین مستحکم -  مادرش نخستین آموزگار او بود، اما بیشتر گرایش فطری او بسوی پدرش بود شهلا با همه‌ی شیرین‌زبانی و ملاحت کلام پدراش در محیط سالم و ساده به سن پنج سالگی رسید و روانه مکتب( ابتدائیه- متوسطه بی بی ایمنی) گردید. که در مورد مکتب و علاقه‌اش چنین بیان می‌دارد: مدرسه‌ی که تا هنوزهم دوستش دارم. اگر چه دانش‌آموز خوبی بودم، لیکن بیشتر شیفته ساعت ادبیات فارسی بوده که در سال های متمادی بوسیله آموزگارم سعدیه جلالی، تشویق گردیده و بهتر و فصیح‌تر با خواندن و نوشتن ادبیات فارسی آشنا شدم. لیسه( آریانا ) تقریباً جدید بود که بعد ها وارد آن شدم. در واقعیت مدرسه‌ای بود با برگزیده ترین آموزگاران. در مکتب هم درجاتم را در مضامین حفظ می‌کردم، لیکن ذوق روح و دلم پیرامون کتاب‌های ادبیات فارسی و انگلیسی پیچیده بود و خوی و عادتم با آن آموزگار شیرین‌سخن مضمون ادبیات فارسی بیشتر هماهنگی داشت. بر اساس گفته‌های شهلا لطیفی، زمانی که شامل دانشکده فارمسی شد، مأیوس بود. چون خواندن و آموختن اجباری در یک ساحه کاملاً متغیر از احساس برای انسان دشوار است. اگر چه می‌کوشید توازن را در بین ذوق ادبی‌اش با خواندن و پیگیری داستان‌های بلند و دیوان‌های شعرای مختلف و آن کتاب‌های ضخیم داروسازی با همه تخنیک و مزایای آموزشی که برای‌اش صرف به‌جز نام‌های مغلق گیاهان و فرمول‌های رنگ رنگ چیزی دیگری نبودند برقرار کند، اما بازهم بعضی اوقات توازن برهم می‌خورد. نشر سروده هایش در مجله جوانان با اسم عاریتی “شهلا دانشجو” رونق می‌گرفت، اما درجات در دانشگاه به دیاری یاس نالان بودند وسرگردان . سال اول دانشگاه بود که شامل کار چند ساعته در کلینیک( شفا) به حیث همکار دکتر لابراتوار شد. اما باز هم در فرصتی که داشت به تخیل پناه می‌برد، به کتاب‌های رنگین کتابخانه کابل، به قدری نوشتار و هم دکلمه‌ی اشعار که این میل سبب شد رفته رفته با شوق پروگرام خانه‌گی تهیه کند به نام (سخن) که حاوی مطالب برگزیده ادبی و اشعار، که با آواز خودش ثبت نموده، ترتیبش می نمود و با یک عشق وافر خیلی دوستش داشت . تا این‌که از آن همه خیالات معصومانه و احساس صادقانه، یک بارگی جدا شد و روانه‌ی منزل بخت گردید که این احساس برایش خیلی ناخوش بود و حس تنهای می‌کرد. زندگی‌اش به شدت دگرگون شد. از بی باکی‌های فطری و از آغوش پُر محبت پدر و مادر به یک محیط کاملاً جدید با مردی نا آشنا، که زن را جز وسیله چیز دیگری نمی دانست و مسلک طبابتش را همه چیز، زندگی زناشویی را آغاز کرد. اما او آموخت که چگونه باید رشد کند و با نابسامانی‌ها پنجه نرم کند. به سبب خلق و خوی سرد شوهرش به خیالات خود مشغول می‌شد و از برای گرمی قلب‌اش در مقابل زشتی و کدورت شوهر، به کتاب پناه می‌برد تا بتواند از علاقه و احساسات خود محافظت کند. هم‌چنان کوشید تا لسان دوم” انگلیسی” را بیاموزد البته با حفاظت از اصالت لسان اولی که در پهلوی آن به زودی مادر شد. عبدالله فرهاد کوچک، تبسم را دوباره به زنده گی آن‌ها آورد. سه سال اول زندگی‌اش پیوسته با پسرش بود. بعدش روانه کودکستان شد و شهلا هم شامل کار در کلینیک شوهرش شد و سالیان زیادی را به حیث سرپرست کلینیک، ایفای وظیفه نمود . درطول آن همه سال پیگیرانه، به همه مسؤولیت ها رسیده‌گی کرده در ضمن دوباره به مطالعه کتاب‌های فارسی و انگلیسی آغاز کرد تا اینکه بعد چهار سال بالاخره به عشق پرشورش نگارش و دکلمه رو آورد. وی در مورد سبک شعرهایش بیان می‌دارد که: اشعارم از سادگی قلب منشاء می‌گیرند و دوست دارم خودم باشم، سبک نویسندگی‌ام هم مختص به خودم-عاری از هر نوع تقلید کردن و نقش و نگار مصنوعی- است که کتاب‌هایش نیز با همین مشخصات نشر گردید. که بوسیله دیگر سایت‌های انترنتی فعال چون آوای زنان افغانستان، کابل نات، جام غور، وطندار و آریایی، متواتر نشرگردیدند. خوشبختانه اولین مجموعه اشعار او (پرستوها)، در کابل به چاپ رسید که برای او و علاقه‌مندانش ارمغانی بود شادی آفرین. تقریظ مجموعه پرستوها را شاعر و ادیب روحانی جناب حیدری وجودی با لطف نوشته بود. و نقد مجموعه را دانشمند و شاعر گرامی دکتر بیژن باران در چهار بخش: ساختاری، زبان ،عشق و زنانگی، با صفایی و حوصله‌مندی خاص قلم زدند. عشق به کتاب و هنر در او از کودکی نهادینه شده بود و کتاب‌ها با تمام جدیت و زیبایی‌شان شهلا را به عمیق‌ترین جای هستی فرو برد؛ درهای بسته را به رویش می‌گشود و او را به ناشناخته ترین حقایق علم و فلسفه و ادب آشنا می‌ساخت. نمونه‌ای از شعر شهلا لطیفی گاهی اوقات، من خودم را فقط یک مادر می‌بینم. لبخندی روی شانه‌ام می‌گیرم، روزم را فقط با یک حس مادرانه به دوش می‌کشم. گاهی، در لایه‌های پیاده روی در خیابان شلوغ، من خودم را خالی می‌بینم و سعی می‌کنم معنای وظایف زندگی را بفهمم. با این حال، دائما، در وجودم و خارج از وجودم سرشار از عشق و زندگی من خودم را حافظ سرنوشتم می‌بینم معلم برای خِرد من دوست تنهایی من عاشق ذهن من و خون داغی که آزادانه در رگهای من جاری است نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 122 بازدید

شادروان نجمه زارع در ۲۹ آذرماه ۱۳۶۱ در شهرستان کازرون واقع در استان فارس به دنیا آمد. شش ماه پس از تولد وی خانواده‌اش به‌ سبب ادامه‌ی تحصیلات حوزوی پدر در قم مسکن گزیدند. نجمه در خانواده‌ای فرهنگی و مذهبی بالیدن گرفت و از همان آغاز نشانه‌های شاعرانگی را در رفتار وی با دیگران می‌شد دید. او دوران دبستان را در مدرسه‌ی "اوسطی" قم گذراند و دوران راهنمایی و دبیرستان را به ترتیب در مدارس "نرجسیه" و "شهدای چهارمردان" پشت سر گذاشت. طی سال‌های ۷۹ تا ۸۱ در دانشگاه همدان به تحصیل در رشته‌ی عمران پرداخت. در بهار ۱۳۸۴ با (عباس محمدی ـ شاعر) ازدواج کرد و سرانجام بر اثر یک اشتباه پزشکی در بیمارستان گلپایگانی قم بر اثر تزریق داروی بیهوشی به مرگ مغزی دچار شده و پس از ۵ روز اغما در تاریخ ۳۱ شهریور ۱۳۸۴ دارفانی را وداع گفت. او که پرورش یافته‌ی انجمن شعر و قصه‌ی قم بود در ۲۰ کنگره‌ی سراسری شعر کشور به عنوان نفر برگزیده انتخاب و معرفی شده بود. ویژگی‌های غزل او از زبان دیگران  چنین است: "غزل وی از نگاه غزل‌سرایی که در منطقه‌ی مرکزی کشور رایج است، اثر می‌پذیرفت. غزل زارع با ویژگی‌های خاصش مثل: سپید خوانی ردیف یا چینش کلمات یا استفاده از دایره‌ی واژگانی که بیش‌تر می‌توان گفت فضایش به فضای شعر مدرن‌تر می‌خورد، در چارچوب شعر کلاسیک به بهترین وجه، خود را نشان می‌داد. زبان ویژه و دایره‌ی واژگانی مخصوص خود را داشت. اگر بیش‌تر زنده می‌ماند، به سبک خاص شخصی‌اش تبدیل می‌شد.. باید درباره‌ی خصوصیات اخلاقی و تاثیر آن در شعرش گفت. وی بسیار باوقار بود و محجوب و سنگین که این ویژگی‌ها به کلمات و شعرش هم منتقل شده بود. در شعرش عصیان می‌کرد، ولی شعر زارع ، هیچ وقت از دایره‌ی وقار خارج نمی‌شد."   (خبر به دورترین نقطه جهان برسد خبر به دورترین نقطه جهان برسد نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌ کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه می‌کنی، اگر او را که خواستی یک‌عمر به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی‌، برود، از دلت جدا باشد به آن‌که دوست تَرَش داشته‌، به آن برسد رها کنی‌، بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه جهان برسد گلایه‌ای نکنی‌، بغض خویش را بخوری‌ که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم، نکند به او، که عاشق او بوده‌ام، زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد)   نجمه زارعی یکی از نخبگان ادبیات استان قم در سه دهه اخیر است که توانست با جوایز متعدد و سبک نوین شعری خود، به محبوبیت فوق العاده ای در بین علاقه مندان ادبیات دست یافت. همه مردم دنیا شعر را روزنه امید و راه بیان احساسات می‌دانند و با آن انس دارند؛ اما این امر در بین مردم خودش عمیق‌تر بوده و شعر در متن زندگی‌شان جریان داشته است؛ زیرا در همه آیین‌های سنتی این سرزمین شعر و شعرخوانی جایگاهی ثابت و رفیع دارند به همین دلیل شاعران همواره مورد مهر مردم هستند. شاعران باهنر و استعداد فطری‌شان باجان بخشیدن به واژگان رنگ امید و عشق به زندگی آدم‌ها می‌دهند. در آسمان ادبیان، شاعران بزرگ و نامدار زیادی وجود دارند که الهامی برای تولد ستارگان جدید هستند؛ یکی از این ستارگان آسمان ادبیات، نجمه زارع، شاعر جوان قمی، بود که در جوانی شمع زندگی‌اش خاموش شد. ۳۱ شهریور، سالروز مرگ شاعر جوانی است که برای شعردوستان دهه گذشته یک نقطه عطف در ادبیات و هنر شعر در کشور و استان قم محسوب می شد. آنچه او را به ذهن جوانان هم نسلش پیوند جاودانه داد، نگاه شاعرانه و عمیق اش بین حوادث اجتماعی، دردهای ناگفته نسلی که عادت به برون داد درونیات روحی شان نداشتند، سخن های نوگرایانه و در زمان خود جسورانه، نگاه نقادانه به آنچه در اطرافش می گذشت و همچنین به کارگیری یک زبان و ادبیات جدید در سرایش شعر بود. زبانی که هم نسلان او آن را بسیار دوست داشتند. او در بیان عوالم احساسی، یک استاد چیره دست بود و آنچنان روحیات یک جوان ۲۰ ساله را به تصویر می کشید که همگان حس هم ذات پنداری با شعرش می کردند. حال چه آن حس را تجربه کرده بودند و چه نه. کار بزرگ دیگری که زارع در قم انجام داد، نشان دادن قدرت یک نسل و یک قشر مهم و تاثیرگذار در جامعه بود به نام دختر. او با توانایی خارق العاده اش در سرایش شعر در ابعاد مختلف مذهبی، اجتماعی و فرهنگی و زمینه های سنتی ادبی، به همه دختران قمی جرات و جسارت حضور در این عرصه ها را داد. دختری که سروده هایش مردان را بیشتر از دختران تحت تاثیر قرار داد. اما هر چه بود، مرگ غم انگیز و ناگهانی اش در روزهایی که خود را برای آغاز یک زندگی مشترک آماده می کرد، فضای فرهنگی قم و حتی کشور را تحت تاثیر قرارداد و کشور یکی از نوابغ واستعدادهای برجسته خود را از دست داد. نجمه زارع در دوران کوتاه زندگی خود با حدود ۳۰ عنوان برگزیده در کنگره‌های شعر و سرایش ۴ دفتر شعر، نام خود را در حافظه‌ی ادبی ثبت نمود.   (گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد درد دل با سایه و دیوار آرامم نکرد خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد سوختم آن‌گونه در تب، آه! از مادر بپرس دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد(   نجمه زارع، شاعر فقید معاصر، مجموعه اشعار غزل‌هایش با نام‌های «خبر به دورترین نقطه جهان برسد» و مجموعه دیگری با عنوان «عشق قابیل است» (که با نام «باید دوباره زاده شوم» نیز شناخته می‌شود) را در کارنامه دارد، و همچنین کتاب «یک سرنوشت سه حرفی» نیز از او به جا مانده است؛ آثار او که عمدتاً در حوزه غزل و شعر سپید هستند، منتشر شده‌اند و با استقبال خوبی مواجه شده‌اند. مهم‌ترین کتاب‌های نجمه زارع: خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد: مجموعه‌ای از غزل‌های او که در سال ۱۳۹۶ منتشر شد و به چاپ‌های متعدد رسید. عشق قابیل است: که به عنوان «باید دوباره زاده شوم» نیز شناخته می‌شود و یکی از آثار مهم او در غزل‌سرایی است. یک سرنوشت سه حرفی: که از دیگر آثار منتشر شده‌ی این شاعر است. (زخمم بزن که زخم مرا مرد می‌کند اصلاً برای عشق سرم درد می‌کند زخمم بزن که لااقل این کار ساده را هر یار بی‌وفای جوانمرد می‌کند آنجا که رفته‌ای خودمانیم هیچ‌کس آنچه دلم برای تو می‌کرد می‌کند؟ در را نبسته‌ای که هوای اتاق را باد خزان حوصله دلسرد می‌کند فردا نمی‌شوی که نمی‌دانی عشق تو دارد چه‌کار با من شبگرد می‌کند خاکستر غروب تو هرروز در افق آتش‌پرست روح مرا زرد می‌کند عاشق بکش که مرگ مرا زنده می‌کند زخمم بزن که زخم مرا مرد می‌کند( نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


1 ماه قبل - 125 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده است که در بیستمین سالروز درگذشت نادیه انجمن، شاعر برجسته کشور، مراسم رونمایی از ترجمه اسپانیایی مجموعه اشعار کامل او در کتابخانه بلقیس شهر مادرید، پایتخت اسپانیا برگزار شد. در گزارش رسانه‌ها آمده است که این مراسم فرهنگی ادبی با همکاری انجمن «امید آزادی» برگزار شد و شامل شب شعر، سخنرانی و قرائت اشعار نادیه انجمن به دو زبان فارسی و اسپانیایی بود. کتاب «شعر کامل نادیه انجمن» برای نخستین‌بار به‌صورت کامل از زبان فارسی به اسپانیایی ترجمه شده است. در گزارش آمده است که این ترجمه را روسیو موریونس آلونسو، پژوهشگر ادبیات، انجام داده و آن را گام مهم در معرفی ادبیات معاصر زنان افغانستان به جامعه اسپانیایی‌زبان خوانده است. شعرهای نادیه انجمن در این شب ادبی، بازتابی از درد، رنج، خاموشی تحمیلی و مقاومت زنان در برابر تبعیض و خشونت بود؛ موضوعاتی که با وضعیت کنونی زنان در افغانستان پیوندی ناگسستنی دارد. همچنین خدیجه امین، رییس انجمن امید آزادی، در این برنامه گفته است: «نادیه انجمن فقط یک شاعر نبود؛ او نماد صدای خاموش‌شده‌ی زن افغان است. صدایی که با وجود گذشت بیست سال از درگذشتش، هنوز زنده است و الهام‌بخش تلاش زنان برای آزادی، کرامت و حق بیان باقی مانده است.» برگزارکنندگان هدف این مراسم را فراتر از رونمایی کتاب عنوان کرده و تاکید کردند که این برنامه فرصتی برای زنده نگه‌داشتن یاد نادیه انجمن و نیز جلب توجه جامعه‌ی جهانی به وضعیت دشوار زنان و دختران افغانستان و نیاز به همبستگی بین‌المللی با آنان بوده است. قابل ذکر است که این مراسم با ادای احترام به یاد نادیه انجمن و تجلیل از مبارزات زنان افغانستان برای آزادی و عدالت پایان یافت.

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 129 بازدید

هدیه ارمغان در هفتم سنبله سال ۱۳۷۲ در شهر مزار شریف، مرکز بلخ چشم به جهان گشود. آموزش‌های ابتدایی را در زادگاهش پی‌گرفت و  تحصیلات عالی را در رشته حقوق و علوم سیاسی  در بلخ به پایان رساند. او دوازده سال بود که به سرودن شعر روی آورده و در کنار آن، فعالیت‌های رسانه‌ای و حقوق بشری متعددی را در افغانستان در کارنامه دارد. ارمغان در سال ۱۳۸۸، از بنیادگذاران «خانه فرهنگی پرتو»، خانه فرهنگی ویژه‌ی‌ بانوان  در مزار شریف بود و همچنین از دست‌اندرکاران ماهنامه «الف تا یا» به شمار می‌رود. نخستین مجموعه‌ی شعری او با عنوان «گُلی در لجن» منتشر شده است. پیش‌تر از آن، ده سروده‌اش در مجموعه‌ی «فردا را ورق بزن» ــ گردآورده‌ای از شعر جوانان شمال افغانستان ــ پس از کسب جایزه‌ی نخست جشنواره‌ی سال ۲۰۱۲، به چاپ رسیده بود. هدیه ارمغان پس از تبعید به آلمان، به فعالیت ادبی ادامه داد. وی در چندین جشنواره‌ی بین‌المللی شعر از جمله «جشنواره کتاب متز» در فرانسه، «جشنواره شعر صلصال»، «جشنواره رواداری و گفت‌وگو» و «جشنواره شاعران بدون مرز» در برلین حضور داشته است. شعرهای او به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی نیز ترجمه شده‌اند و مخاطبان گسترده‌تری یافته‌اند. بانو هدیه ارمغان، پدیدآورند‌ه‌ی دفتر شعر «گُلی در لجن»، یکی از زنان بسیار جسور و باپشت‌کار در گستره‌های اجتماعی و فرهنگی است. او از همان آغاز نوجوانی، از زمان دانش‌آموزی، یکی از فعالان جامعه‌ی مدنی و جامعه‌ی رسانه‌یی در بلخ بود و نخستین فعالیت‌های خود را در زمین‌ه‌ی حقوق زنان در ساختار «خانه‌ی فرهنگی پرتو» که در سال‌های هشتادم  خورشیدی پی‌ریزی شده بود انجام داد و نخستین تجربه‌های شعری را در انجمن نویسنده‌گان بلخ که از باپیشینه‌ترین کانون‌های ادبی کشور است پی گرفت و با حضور پیوسته‌ی خود در محافل شعرخوانیِ این انجمن به پله‌های بلند آفرینش دست یافت و امروز خوش‌بختانه دیده می‌شود که هم در گستر‌ه‌ی فعالیت‌های اجتماعی و حقوقی برای زنان با کار در نهاد معتبری چون کمیسیون مستقل حقوق بشر خوش می‌درخشد و هم با چاپ و نشر نخستین مجموعه‌ی شعری‌اش، «گُلی در لجن»، جای‌گاه خود را در تاریخ ادبیات و شعر معاصر زبان فارسی دری تثبیت می‌کند. مجموعه‌ی شعر «گُلی در لجن» در زمستان سال ۱۳۹۹ هجری خورشیدی از سوی انتشارات برگ با طراحی روی جلد و برگ‌آرایی با شماره‌گان یک‌هزار نسخه در ۹۴ صفحه به قطع رقعی در کابل به چاپ رسیده و دربرگیرنده‌ی سروده‌های او در قالب‌های کهن و نو از جمله غزل، دوبیتی، رباعی و سپید است. آن‌چه که در سروده‌های این دفتر بیش‌تر جلب توجه می‌کند احساس زنانه‌گی شاعر است. بازتاب زنانه‌گی در سروده‌های زنان از پدیده‌های نو در شعر جهان و از جمله در شعر فارسی دری‌ست. البته در بسیاری از زبان‌های جهان، جنسیت در واژه‌گان نیز وجود دارد و در شماری از آن‌ها این جنسیت زنانه و مردانه از دایرۀ نام‌ها و ضمیرها فراتر می‌رود و حتا دربرگیرنده‌ی صفت‌ها، فعل‌ها و دیگر ساختارها‌ی زبانی نیز می‌شود، که خوش‌بختانه زبان فارسی دری با توجه به نداشتن نشانه‌های زنانه‌گی و مردانه‌گی در واژه‌گان، از این قاعده کاملاً مبرّا و مستثناست. اما بحث زنانه‌گی در ادبیات و از جمله در شعر بیش‌تر برمی‌گردد به بیان احساس‌های یک زنِ آفرینش‌گر در آفریده‌های ادبی‌اش. ما در تاریخ یک‌هزارساله‌ی شعر فارسی دری با توجه به شرایط سنتی جامعه‌ی خود در میان شاعران متقدم و متأخر، کم‌تر به حضور زنان برمی‌خوریم و در تاریخ معاصر شعر فارسی دری که به شمار شاعرزنان در پهنای ادبیات ما آهسته آهسته افزوده می‌شود، باز هم تا همین دهه‌های نزدیک نیز زنانه‌گی در سروده‌های ایشان محسوس نیست و تنها از چهار دهه بدین‌سو رگه‌هایی از این احساس در شعرهای شماری از بانوان پدید آمدند و در دو دهه‌ی اخیر، این پدیده در حال پررنگ‌شدن است؛ ارچند برخی از ادبیات‌شناسان به بخش‌بندی ادبیات به زنانه و مردانه باور ندارند و اما شماری دیگر، با تکیه و تأکید بر این که شرایط اجتماعی آفرینش‌گران در کیفیت آثار شان اثرگذار استند، موجودیت زنانه‌گی در سروده‌های بانوان را یک امر بدیهی می‌دانند. در سروده‌های بانو هدیه ارمغان، زنانه‌گی بیش‌تر در رابطه‌ی نابرابر زن و مرد و آزادی زنان و سایر مسایل اجتماعی و قسماً در بیان احساس‌های عاشقانه شکل گرفته است. به گونه‌ی نمونه، در نخستین سروده‌ق این دفتر، ضمن به‌تصویرکشیدن روزمره‌گی زنده‌گی زنانه، شاعر هراس خود را از ادامه‌ی وضعیت ناگوار زنان به نسل‌های بعدی ابراز می‌دارد و خطاب به دختر خود می‌گوید: ترسم تو را بزرگ‌شدن مضطرب کند این ترس نیست، دخترکم! مادرانه‌گی‌ست و در سروده‌ی دیگری که نام کتاب نیز برگرفته از سوژه‌ی آن است، زن را به گُلی تشبیه می‌کند که در لجن که تعبیری از جامعه‌ی زن‌ستیز است رُسته باشد و به گناه زن‌بودن در هر شرایطی بر سرش بارانِ وحشت ببارد: همیشه با تن خود دست در یخن بودی چه روزها که گُلی مانده در لجن بودی چه‌قدر وحشت باریده بر سرت هر شب بدون هیچ‌ گناهی، همین که زن بودی در یکی از سروده‌هایش با به‌کارگیری زبان استعاره دشواری‌های زنده‌گی زنانه را بسیار هنرمندانه به تصویر می‌کشد: یادهایت را به پوش بالشی انداختم تا دهان لحظه‌های بِه‌ترم را دوختم که در این‌جا انداختن «یادها» به «پوش بالش» و «دوختنِ لحظه‌های بِه‌تر» اوج شاعرانه‌گی را نشان می‌دهد و در عین حال در این سروده ردیف «دوختم»، خود، تداعی‌گر یک کار زنانه در جامعه‌ی سنتی ماست. در شعری دیگر، زن را در جامعه‌ی سنتی به اسیری تشبیه می‌کند که خودش را در میان چین‌های چادری به کوچه می‌بَرَد و آن را رهاییِ خود می‌پندارد: به کوچه می‌بری‌اش زیر چادری هر روز تو یک اسیر رها بَینِ چِین به چِین خودت در سروده‌ی دیگری، این زنانه‌گی را در احساس عاشقانه‌ی او در می‌یابیم: در آشپزخانه خودم را با پیازی چرخ _ کردم میان دیگِ روغن باز می‌جوشم در خواب دیدم با زنی دیگر تو را یک‌جا... لعنت به مالیخولیای ذهن مغشوشم و سرانجام در شعری دیگر، با زبان روایی زیبا و شیوا که یکی از شناسه‌های مهم غزل امروز شمرده می‌شود، زنده‌گی دشوار زنی را با همه دردها و رنج‌هایی که از بام تا شام می‌کشد چنین بازتاب می‌دهد: بلند کرده خودش را دوباره از بستر کشیده تا تن خود را به سمت صبحِ دگر شبیه باد رسیده در آشپزخانه تنش تنور، لبش نان، دو دست خاکستر قدم زده به خیابان برای لقمه‌ی نان قدم زده به خیابان ز هر که اول‌تر دوباره مغزش را روزگار پُر کرده چه‌قدر بر سرِ خود می‌زند دوباره تبر در این ستم‌کده این سال‌های زخمی را چه‌قدر رنج کشیده به جای چند نفر؟ کَشان کَشان که رسیده‌ به بسترِ خسته تنش که تن داده به تناتن شوهر شعر در او زنی‌ست با زیست دگر‌گون. زنی که این امکان را در شعر دارد که همه چیز را طور دیگر بسازد. ادبیات برای او این امکان را می‌دهد که دگرگونه بیاندیشد و از نو بپردازد. ‌دگر‌گونه اندیشیدن پدیده‌ی ‌ست که کمتر به دلیل زن بودن در زندگی واقعی برایش میسر بوده است. ‎شعر و ادبیات برای هدیه نه تنها یک رشته فنی و هنری است، بلکه راهی است برای ابراز احساسات، تفکرات، و تجربیات زیستی. پیوند بانو ارمغان با ادبیات به‌گونه‌ای عمیق است که هرکجا که بر گردابه‌اش حرکت می‌کند، به نوعی خود را در آن درک می‌کند. شعر برای او همان‌طور که برای بسیاری از شاعران در تاریخ ادبیات، یک زبان برای شناساندن حقیقت‌ها و مفاهیم ناشناخته است. این پیوند، هم‌چون ردپای زمانی و مکانی در زندگی‌اش، با هیچ حد و مرزی محدود نمی‌شود. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


2 ماه قبل - 151 بازدید

رسانه‌های بین‌المللی گزارش داده‌اند که سمیه رامش، شاعر، نویسنده و عضو پیشین شورای ولایتی هرات، برنده‌ی جایزه بین‌المللی ادبی «لائودومیا بونانی» ایتالیا شد. خانم رامش امروز (شنبه، ۱ قوس) اعلام کرده است که در بیست‌وچهارمین مراسم این دوره‌ی ادبی، جایزه بخش بین‌المللی شعر را دریافت کرده است. در گزارش آمده است که این جایزه از مهم‌ترین جوایز ادبی ایتالیا است و سالانه با حضور نویسندگان و پژوهشگران ملی و بین‌المللی اهدا می‌شود. سمیه رامش پس از دریافت جایزه‌ی بین‌المللی شعر گفته است: «این افتخار تنها برای من نیست، افتخاری است برای زنان افغانستان که نهاد ستم را به چالش کشیده‌اند.» او گفته است که این جایزه به دلیل چاپ کتابش به نام «کلمه در تبعید» و فعالیت‌های «مدنی» او اهدا شده است. وی در ادامه تاکید کرده است که در افغانستان حتی نوشتن برای زنان جرم محسوب می‌شود، اما آنان به تنهایی علیه ستم و آپارتاید جنسیتی مبارزه می‌کنند. قابل ذکر است که در مراسمی دیگر از سوی وزارت دادگستری ایتالیا و در چارچوب جایزه ملی ادبی شعر، از فعالیت‌های ادبی سمیه رامش نیز تقدیر شده است. جایزه ادبی «لودامیا بونانی» یکی از مهم‌ترین جوایز ادبی ایتالیا است که هر سال با حضور نویسندگان و پژوهشگران ملی ‌و بین‌المللی برگزار می‌شود. در حالی سمیه رامش برنده‌ی جایزه بین‌المللی شعر ایتالیا می‌شود که حکومت سرپرست در افغانستان، سرودن شعر عاشقانه و توصیف پسر و دختر در شعر را ممنوع کرده و هشدار داده است که متخلفان با مجازات مواجه خواهند شد. همچنین حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 349 بازدید

سیده تکتم حسینی، شاعر مهاجر افغانستانی اصالتاً از ولایت بلخ افغانستان و اکنون مقیم ایران و متولد ۱۳۶۶ است که هم‌اکنون در شهر قم سکونت دارد. از آثار مهم او می‌توان به اشعار و کتاب‌های زیر اشاره کرد: مجموعه شعر «لیلت» مجموعه شعر «دوشنبه‌های کوهی» مجموعه شعر «نارنج مویه‌ها» مجموعه غزل «رشمه‌ی صدا» مجموعه‌ غزل «تناهی» کتاب «فصد اشیا» مجموعه شعر «گذر از کوچه زلف» گرداوری اشعار محمدانور بسمل کتاب «دوشنبه‌های کوهی» که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسید، در جشنواره شعر فجر برگزیده شد و کتاب دومش «نارنج مویه‌ها» از برگزیده‌های «جایزه کتاب قیصر امین پور» بود. تا حال در جشنواره‌های مختلفی مثل «علوی و شعر‌های آیینی»، «جشنواره نیاوران»، «جشنواره هرمزگان»، «جشنواره شعر فاطمی» و ... اشتراک کرده است و سال های ۹۵ و ۹۶ از پرکارترین سال‌های فعالیتش بود. کتاب بعدی‌اش با همکاری انتشارات تاک افغاستان به چاپ رسید که گزیده اشعار شاعر فقید افغانستانی « محمدانور بسمل» با عنوان «گذر از کوچه زلف» بود. تکتم حسینی در زمینه شهرت خود در سال‌های اخیر بیان می‌دارد که: فکر می‌کنم به دلیل اینکه زیادتر سعی کردم در اشعارم خودم باشم و اینکه مهم‌ترین مولفه‌ی برای من در شعر، عاطفه شعر است و در واقع عاطفه چیزیست که تمام افراد با آن در ارتباط اند و نمی‌شود از انسان‌ها گرفت. بیشترین تاثیری که اشعارم بر روی مخاطبان می‌گذارد در واقع همان عاطفه شعر من هست، البته دلایل دیگری هم وجود دارد که یکی از آنها هم ذات‌پنداری است، بیشتر شعرهایم موضوع اجتماعی دارند و در مورد مهاجرت هستند که این موضوع باعث همذات‌پنداری بیشتر با اشعار بنده بوده است. سیده تکتم حسینی، گفته است: شعر گفتن را از شهریور سال ۸۹ شروع کردم، در آن زمان چون عزادار بودیم چند ماهی بود که از خانه بیرون نرفته بودم، خواهرم فوت کرده بود. یک روز با خواهرم از خیابان رد می‌شدیم که دیدیم روی یک بنر نوشته شده بود، «شعرخوانی» نمی‌دانستم که اصلاً شعرخوانی وجود دارد. به‌طور کلی، ورود من به دنیای انجمن و آشنایی با شاعران از شهریور شروع شد. اواخر سال بود که با انجمن «عوالم احساس» آشنا شدم و دو ماهی جمعه‌ها به شعرخوانی می‌رفتم و از همان ابتدا شعر را جدی گرفتم و بعد مرا معرفی کردند گفتند برو به انجمن قم، آنجا شاعران زیادی هستند و از سال ۹۰ وارد انجمن قم شدم. سیده تکتم حسینی، پس از اینکه دوره‌های تخصصی شعرخوانی را در شهر قم گذراند، به رشد و مباهات رسید و در اولین کنگره شعرعاشورایی در کشور افغانستان جشنواره شعر فجر و جشنواره کتاب قیصر امین پور برگزیده شد. تکتم حسینی شعر را چنین تعریف می‌کند: همچو اسب سرکش دست نیافتنی است اما در عین حال زیباست، این تعریفی که اکنون به ذهنم می‌رسد شاید اگر بیشتر فکر کنم قطعاً تعریف متفاوتی بیان می کردم. وطن در اکثر شعر‌هایش موج می‌زند و تعلق خاطر ویژه‌ای به آن دارد. فضای غزل‌هایش فوق‌العاده عاطفی است و مشکلات مردم افغانستان در اشعارش بسیار مورد توجه قرار گرفته است. این مهربان سوخته‌جان، کابل من است / سیده تکتم حسینی این زخم داس خورده ی پرپر، گل من است این مهربان سوخته جان، کابل من است   این خون پایمال به ناحق روان شده شمشاد و لاله و سمن و سنبل من است   در دست بادهای مخالف چه می کند؟ این بیشه زار سبز که چون کابل من است   در حسرت دوباره ی آواز و آسمان پاسوزِ ناله های قفس، بلبل من است   گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست بر پنجه اش ببین پر قرقاول من است   با دیو لامروت وحشی بگو بترس زین اسب زین نهاده که در آغل من است تکتم حسینی درمورد وضعیت فرهنگی خانواده خود گفته: ”البته خانواده من شاعرند؛ خواهر و برادرم شاعر هستند. مریم‌سادات حسینی خواهرم شاعر خوبی است. به نظرم افرادی که در این‌طور خانواده‌ها هستند؛ تاثیر پذیری‌شان زیاد است ولی اشعارشان تحت‌تاثیر هم نیست. پدرم قصه‌های شاهنامه و مولوی می‌خواند. قصه‌های عاشقانه نیز می‌گفت‌. این قصه‌ها بی‌تاثیر نبوده‌اند. عمویم بداهه‌گوی معروفی است. دختر عموهایم هم شاعرند.” تکتم حسینی چندین بار نیز در مجالس شعر خوانی با حضور رهبر جمهوری اسلامی شعر خوانده؛ او در رابطه با تاثیر دیدار‌هایش با ایشان در شعرهایش گفت: ”بعد از آن قضیه سعی کردم جدی‌‌تر بنویسم“. این شاعر نام‌آشنا و جوان افغانستانی در جشنواره‌های مختلفی از جمله جشنواره «علوی و شعر‌های آیینی»، جشنواره «نیاوران»، «هرمزگان»، «شعر فاطمی» شرکت نموده و خوش درخشیده است. سیده تکتم حسینی، شاعر جوان اهل افغانستان و مقیم قم است که بعد از شعرخوانی‌ او در محضر رهبری، اهل شعر بیشتر او را با غزل زیبای «خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست» می‌شناسند. این شاعر خوش‌ذوق به‌تازگی اعلام کرده است قصد چاپ مجموعه شعری را دارد که شامل اشعار عاشقانه، آیینی و اشعاری با موضوع مهاجرت است. گفتنی‎ست ایشان به تازگی در اولین کنگره‌ی شعر عاشورایی افغانستان، با غزل «آسمان است این که در گودال مقتل گم شده / یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟» موفق به کسب رتبه‌ی اول شد. شعر زیر از این شاعر جوان، به مناسبت ایام شهادت حضرت زهرای مرضیه : بی‎ نگاهت، بی نگاهت مرده بودم بارها ای كه چشمانت گره وا می‌كند از كارها مهر تو جاری شده در سينه‌ی دريا و رود دور دستاس تو می‌چرخند گندم‌زارها بازهم چيزی به جز نان و نمک در خانه نيست با تو شيرین است امّا سفره‌ی افطارها باغ غمگين است، لبخندی بزن تا بشكفند ياس‌ها، آلاله‌ها، گل پونه‌ها، گل‌نارها برگ‌های نازكت را مرهمی  جز زخم نيست دورت ای گل ، سر برآوردند از بس خارها بعد تو دارد مدينه غربتی بی حدّ و مرز خانه‌های شهر، درها، كوچه ها، ديوارها نخل‌های بی‌شماری نيمه‌شب‌ها ديده‌اند سر به چاهِ درد برده کوه صبری، بارها نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 283 بازدید

داستان‌نویسی زنان تا امروز با فراز و فرودهای زیادی همراه بوده است. و در این همه مدت زنان زیادی در این راه پا گذاشته‌اند و پس کشیده‌اند اما با این همه هنوز هم هستند کسانی که دغدغه نوشتن دارد و می‌نویسند. از روزگاری که صدایشان به سختی شنیده می‌شد تا امروز که قلم‌شان توانسته صدها هزار دل را تکان دهد، مسیر پرچالشی را پشت سر گذاشته‌اند. زنان نویسنده، نه‌تنها با محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی مبارزه کرده‌اند، بلکه با چالش‌های درونی و بیرونی زیادی نیز روبرو بوده‌اند. اما هر‌بار که قلمی به دست گرفته‌اند، داستان‌هایی از زندگی، درد، امید و مقاومت روایت کرده‌اند که دریچه‌ای نو به جهان باز کرده است. آنها روایتگر تجربیات شخصی و جمعی خود بوده‌اند و صدای نسل‌هایی بوده‌اند که شاید هیچ‌گاه فرصت بیان نداشتند. امروز، زنان داستان‌نویس با قدرت بیشتری ادامه می‌دهند، و قصه‌هایشان نه تنها سرگرم‌کننده‌اند بلکه آگاهی‌بخش و الهام‌بخش نیز هستند. این داستان‌ها، نه تنها زندگی فردی زنان بلکه تاریخ و فرهنگ جامعه را نیز شکل می‌دهند و نقش مهمی در پیشرفت اجتماعی ایفا می کنند. فرخنده رجبی در سال ۱۳۶۹ خورشیدی در شهر مزار‌شریف زاده شد. این روزنامه‌نگار جوان در حکومت جدید به مکتب رفت و هنگامی‌که در کلاس نهم به تحصیل مشغول بود، نخستین نشریه دانش‌آموزی را در چهارچوب وزارت معارف (آموزش و پرورش) ولایت بلخ راه‌اندازی کرد. این نشریه زمینه‌ای شد برای راه‌اندازی ماهنامه و خانه فرهنگی “پرتو” که فرهنگیان بسیاری را به جامعه روشن‌گران معرفی کرد. صالح محمد خلیق در کتاب تاریخ ادبیات بلخ، در توصیف این خانه فرهنگی می‌گوید: زمینه‌ساز معرفی موج جدیدی از بانوان شاعر، نویسنده و فرهنگی بوده است. خانم رجبی از پایه‌گذاران و اعضای هیات مدیران نهاد “فعالان مدنی برای توسعه پایدار” است که در سال ۲۰۱۱ به همراه ۴ تن از همکارانش و «هم‌باوران» خود بنا نهاد و تاکنون برنامه‌های ملی و بین‌المللی بسیاری را برگزار کرده است. فرخنده رجبی: «نوشتن همیشه در من هست حتا زمانی که ننویسم.» وی ماجرای عشق به نوشتن را چنین بیان می‌دارد: از سال‌های نخستین زندگی مانند دختران دیگر از مکتب رفتن باز داشته شدم. خواندن را از مکتب قرآن یاد گرفتم. آن سال‌ها عاشق کتاب ارسلان رومی بودم. بعدتر مکتب را تمام کردم و با علاقه که به ادبیات داشتم وارد دانشکده ادبیات دانشگاه بلخ شدم. آن سال‌ها خانه فرهنگی پرتو را من با یک تعداد از دختران عزیز دیگر ایجاد کردیم. مجله پرتو، ماهانه به چاپ می‌رسید و تمرکز اصلی‌اش روی ادبیات بانوان بود. آن سال‌ها؛ آن سال‌های درخشان پر از شور و شوق بودیم. در کنار این‌، برای بعضی از رسانه‌ها مانند دویچه وله می‌نوشتم و برنامه‌های ادبی را به رادیو آیسف می‌ساختم. در تمام این سال‌ها کار برای زنان و دستیابی آنان به صلح و زندگی بهتر دغدغه ذهنی‌ام بوده. در این مسیر گاهی افتادم گاهی بلند شدم و ناگفته نباید بگذارم که مورد لطف ارجمندانی هم قرار گرفتم. از آن جمله می‌توان از جایزه بین‌المللی سیمرغ یاد‌آور شوم که در دسامبر ۲۰۱۵ از سوی بنیاد آرمانشهر بابت کار به زنان و صلح به من داده شد. در کنار این‌ها در برنامه‌های در داخل و خارج از افغانستان پیرامون زنان و صلح اشتراک کرده‌ام. فرخنده در زمینه علاقه به نوشتن چنین نظری دارد: نوشتن همیشه هست حتی زمان‌های که ننویسی. نوشتن سال‌هاست بخش مهمی از زندگی من بوده و همیشه خواهد بود. برای من کار اصلی نوشتن است و فعالیت‌های دیگر همه‌اش حاشیه. با آنکه دیری شده داستان ننوشته‌ام. اما نوشتن هست، در قالب نامه، یادداشت، گزارش… علاقه‌ی وافر او به کتاب او را یاد خاطرات شیرین و در عین‌حال سخت می‌اندازد: یادم می‌آید که در مسیر مکتب تا خانه کتاب فروشی‌های زیاد در جاده بیهقی بودند و من روزها دو هزار افغانی (واحد پولی آن زمان) را که از پدر می‌گرفتم کتاب داستان کرایه می‌کردم و تمام تلاشم این بود که باید به یک شب کتاب را تمام بکنم اگر نه پول کرایه دو چند می‌گردد. شاید یکی از دلایل این که داستان نوشتم خواندن همین کتاب‌های داستان بود. آن زمان نخستین تجربه‌های نویسنده‌گی او در مجموعه پنجه‌های سرد نشر شد. در آن نخستین نوشته‌ها، فقط نوشتن است و روایت، بدون هیچ فلسفه‌یی پشت موضوع و یا مضمون آن. ولی در کل مضمون آن نوشته‌های چاپ شده روی کودکان و زنان می‌چرخند. فرخنده، شعر مولانا، فروغ  سپهری و نویسنده‌گانی دیگری که روی صفحه‌های اجتماعی نوشته‌های شان را می‌گذارند را می‌خواند. این اواخر مشغول خواندن یک مجموعه خوبی از داستان‌های ترجمه شده نویسنده گان محبوب اروپا است. و همچنان از ژان پل سارتر و چندتن دیگر در بخش مکتب‌های فلسفی نیزمی‌خواند. در ضمن باید یاد آور شویم که کتاب‌های که پیرامون وضعیت زنان نوشته شده است را نیز پی‌گیری جدی می‌کند. او در باب زنانه و یا مردانه نویسی می‌گوید: حس نویسنده است که موضوع و جریان فکری نویسنده را در نوشته‌هایش مشخص می‌کند نه جنسیت. اگر یک زن نویسنده تمرکزش روی وضعیت اجتماعی جوانان باشد بدون شک که آثارش تاثیرپذیر از آن وضعیت است. همین مورد در مردان نویسنده نیز صدق می‌کند. از این هم نمی‌توان چشم پوشی کنیم که به طور مثال زنانه‌گی و تجربه‌های زنانه یک نویسنده زن خیلی بهتر از یک نویسنده مرد می‌تواند در نوشتن در باره زنان کارگر باشد. ولی در کل از دید من نمی‌توان سیاه و سپید به این موضوع نگاه کرد. در مورد نویسنده‌گی بانوان ابراز می دارد که: وضعیت کنونی زنان چه از دید جایگاه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی وجود زنانه‌گی‌های خود زنان نیاز به کار جدی و بازتعریف دارد. مقوله‌های اجتماعی اقتصادی و سیاسی را می‌توان با نوشتن شعر داستان طنز و دیگر گونه‌های ادبی در مورد زن و زنانه‌گی در این جامعه و حتی در متن ادبیات باز تعریف کرد. باورمندم زنان می‌توانند خود نقش بسیار سازنده‌یی برای تولید این مهم داشته باشند. بیشتر نوشته‌های او تاثیرپذیر از حالت‌های روانی و ذهنی بر زمان جاری خودش بوده است. کتابی و یا نامی مشخصی نیست که در نوشتن الگویش باشد. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 385 بازدید

فرحت زیبا یوسفزی، یک نام آشنا در عرصه ادبیات و هنر است. او یک نویسنده، شاعر و مترجم است که آثار متنوعی را در قالب‌های مختلف ادبی خلق کرده است. آثار او معمولاً به زبان اردو و فارسی هستند و به مسائل اجتماعی، فرهنگی، و زنان می‌پردازند. فرحت در سال ۱۳۸۰ در كشور پاكستان و در يک خانواده روشن‌فكر و خاندان سپه سالار غلام حيدر خان چرخی به دنیا قدم گذاشت، از آوان طفلیت علاقه‌مند مطالعه و نوشتن بود، از كتاب‌های داستانی خوشش می‌آمد و مطالعه می‌كرد تا اینكه در سن ۱۲ سالگی در حالی که متعلم صنف ششم بود، اقدام به نوشتن داستان‌های كوتاه نمود، بدون شک هر انسان هنرمندی را حسی می‌كشاند و او را حس و علاقه به نوشتن وادار به گرفتن قلم کرد تا بنویسد. دوری و رنج پدر کلمه گشت و از نوک قلمش جاری شد. بیشترین نوشته‌ها و شعرهایش نیز در وصف پدر است. نویسند‌گی یکی از اهداف بزرگ فرحت است و به همین دلیل در ظرف یک‌سال توانست به یاری خداوند كتابی را به چاپ برساند، به نام(حقيقت‌های زندگی) كه موضوعات آن كشيدن واقعات ملى و اجتماعى توسط قلم و به زبان ساده مانند: دردها، رنج ها و آرزوهاى مردم اين سرزمين، به خصوص بانوان اين كشور كه با دشوارى‌ها دست و پنجه نرم می‌كنند و فرحت زيبا توانسته اين فرياد را به گوش ها رساند. بعداً آهسته، آهسته توانست توجه بزرگان اهل ادب و فرهنگ كشور ما را به سمت نوشته‌هایش جلب نماید و بیشترین تقدیر وتمجید از طرف آنها شامل حال فرحت شد و در انجمن قلم افغانستان نیز عضویت کسب كرد و شروع به فعالیت کرد و همین طور از طرف رسانه.های دیداری در برنامه‌های مختلف شعر و ادب دعوت گرديد و در عین حال با رسانه‌های نوشتاری نیز همکار شد. كار كرد‌هاى دوشيزه فرحت، جوانى قلم بدست و آگاه در راه روشن‌گرى جوانان اين نسل فراموش شده كشور، قابل قدر است. فرحت در زمینه انگیزه جوانان این سرزمین چنین نظری دارد: همه چيز بر می‌گردد به سعی و تلاش خود انسان، آینده را برای آنانی كه در هر شرایطی سخت و دشوار با صبر و كوشش سپری می‌كنند روشن و روشنتر می‌نگرم. فرزندان این سرزمین دست از تلاش بر نمی‌دارند چون من چشم دیدم را می‌نویسم كه فرزند این وطن چگونه تحصیل می‌كند و درس می‌خواند، با آنكه زمینه‌های پیشرفت برایش مساعد نیست و یا اگر مساعد هم است دچار فقر و ناداری است. در پهلوی كار و غریبی‌اش در آفتاب سوزان، كتاب‌های مكتب را در بغل دارد و درس می خواند، پس چرا به این‌ها امیدوار نبود و همین سبب می گردد هرروز  از قبل خو‌ش‌بین‌تر ‌شوم و افتخار كنم بر فرزندان این سرزمین خسته! فرحت زيبا يوسفزى با آنكه نويسنده‌ی خلاق است، شاعر مستعد نيز است كه شعرنو و سپيد را به زيبايى مى‌سرايد. نويسنده‌گان مورد علاقه‌اش داکتر اكرم عثمان، سپوژمی زرياب، محمدقسيم سروش، كمال‌الدين مستان و خالد نويسا می‌باشند، بانو فرحت نیز نوشته‌هایش را تحت نظر جناب محمد قسيم سروش داستان پرداز، شاعر و منتقد ادبی كار می‌کند. كوچه‌های سبز من از آن كوچه بارها گذشتم دیگر پاییز و سرد شده بود كاش بارها گذشتنت را تكرار می‌كردی خاطرات دیگر پژمرده شدند و زرد همچو برگ‌های پاییز افتاده و من از آن كوچه بارها گذشتم ترانه‌های كوهسار،دریا،پرنده‌های خوش آواز دیگر گذشتنش چون قبل نبود، گذشتنت را تكرار كن! تا من نیز لبخندها و گریه‌هایم را تكرار كنم من از آن كوچه بارها گذشتم و گذشتم برخی از آثار معروف فرحت زیبا یوسفزی عبارتند از: رمان‌ها: "سایه‌های شکسته"، "قلمرو خاکستر" و "رنگین کمان بعد از باران" از جمله رمان‌های او هستند که به مسائل زنان و جامعه می‌پردازند. مجموعه داستان‌های کوتاه: "آینه‌های روبرو" و "زخم‌های ناپیدا" از جمله مجموعه‌ داستان‌های کوتاه او هستند که به مسائل اجتماعی و انسانی توجه دارند. شعر: یوسفزی در زمینه شعر نیز فعالیت دارد و اشعار او اغلب مضامین عاشقانه، اجتماعی، و فلسفی را در بر می‌گیرند. ترجمه: او تعدادی از آثار ادبی را از زبان‌های دیگر به اردو و فارسی ترجمه کرده است که از جمله آنها می‌توان به ترجمه آثار برخی از نویسندگان معاصر اشاره کرد. علاوه بر این، یوسفزی در زمینه هنر و هنرهای تجسمی نیز فعالیت دارد و گاهی اوقات آثار نقاشی و هنرهای دستی خود را نیز به نمایش می‌گذارد. او در محافل ادبی و فرهنگی نیز حضور فعالی دارد و به عنوان یک چهره برجسته در عرصه هنر و ادبیات شناخته می‌شود. دوشيزه فرحت كه در جامعه سنتى كشور، جوانى خود را سپرى مى‌كند با درد مادران، زنان و دختران که به گونه‌ی مایوسانه در رنج و سختی به سر می‌برند، مى‌خواهد در آینده مدافع حقوق اين طبقه محروم جامعه منحيث قاضى و يا وكيل مدافع بانون انجام وظيفه كند و يا اينكه خبرنگار شود تا حال احوال بانوان رنجديده كشور را از دوردست هاى شهر و ولايت از طريق خبر و اطلاعات جمعى  به گوش مردم وجهانيان برساند تا از اين طريق به بانوان مظلوم خدمت نموده با قلم و ادب عليه خشونت زنان  كشور مبارزه نماید. سوْال خیام خموش و جواب بانو فرحت شعر: خیام خموش ای وای! چـه زیبــا صنمی! اهل کجائی خوش لحنی و شَکر شکنی، اهل کجائی مانند تو سیمین بدنی نیست در این شهر خوش صورت و موزون بدنی،اهل کجائی لعل لبت از رنــگ عقیق اســت به ظاهر انگــار کـه اهــل یَمَنی، اهـــل کجائی دیریست که می گردم و الحق که ندیدم در شهـــر بمثل تو زَنی، اهـــل کجائی از نسـل بدخشــی، ســـمرقند و بخارا یا دخت خُراســـــان وطنی، اهل کجائی در کیش مســــلمانی و یا آئین ترســـا یــا آنکـه تو هم دینِ منی، اهـل کجائی "خیام" فـــتاده به رهت پُرســش آخــر شاه بیت غــزلهـــای منی، اهل کجائی شعر: بانو زیبا فرحت یوسفزی حقــــا کــه چه زیبــا صنمم، اهل وفایم خوش لحنم و شَکــر شــکنم، اهل وفایم امثال من اندر نگهت نیست در این شــهر غـــــم پرور این انجــــمنم، اهل وفایم لعـــــل لبم از رنگ عقـیق اســت ولیکن پشــــتانه و دری ســخنم، اهـــل وفایم من دخــتر آزاده ولی گــــم شده جـویم در شــــهر شـــما خویشتنم، اهل وفایم نی نســل سـمرقندم و نی نســـل بخارا تک دخـــــتر افغــــان وطنم، اهل وفایم در کیش مســلمانم و فـــــارغ ز تعصب بی خـــــانه ام و بی کفنم، اهــل وفایم "فرحت" چو غزل سر بکند نالــه کند دهر بلبل صفـــت اندر چمنم، اهــــــل وفایم نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 522 بازدید

لیلی غزل، متولد ولایت بلخ است و تا سطح کارشناسی در دانشگاه بلخ تحصیل نموده است. او سال‌ها به عنوان آموزگار و زن فعال در عرصه‌ی حقوق بشر و اعاده‌ی حقوق زنان کار نمود، در سال ۱۴۰۰ هجری خورشیدی به ترکیه مهاجر شد و تا حال در آن کشور زندگی می‌کند. لیلی غزل‌ از آوان جوانی به شعر رو آورد و در دوسال پسین نام او به عنوان شاعر پرکار، توانا و مبارز بیشتر از پیش مطرح شده است. از بانو لیلی غزل در ماه‌های گذشته دو مجموعه شعر بنام‌های «رقص در باروت» و «دستنبو» منتشر شده است که هردو مجموعه با استقبال گرمی روبرو شده اند. در دنیای شعر و ادبیات، نام لیلی غزل به‌سرعت در حال بدل شدن به صدایی پرطنین برای زنان افغانستان است. او شاعری است که هنر خود را ابزاری برای بازتاب مشکلات و امیدهای زنان سرزمینش مبدل کرده است. لیلی خود را چنین معرفی می‌کند، لیلی غزل تنها بانوی معمولی است که عاشق زمزمه‌های ناخودآگاهِ شعر شد. شاید دیر شناخته شدنم نه به خاطر نادیده گرفته شدن، بلکه به این دلیل بود که شعرهایم مانند بارانِ آرامِ پاییزی نیاز داشتند تا کم‌کم به دلِ خاکِ ادبیات این سرزمین نفوذ کنند. چرا دیر؟ شاید چون شعر گفتن برای من همیشه مانند نجوایی خصوصی بود، نه فریادی برای شنیده شدن. ترجیح می‌دادم کلماتم آرام و بی‌ادعا رشد کنند، مانند گلی که در گوشه‌ای خلوت شکوفا می‌شود. جامعه‌ی ادبی ما غنی و پربار است و طبیعی است که گاهی صداهای تازه زمان می‌برد تا به گوش برسند. من هم صبور بودم و می‌دانستم اگر شعرهایم از سرِ صدق و خالصانه باشند، روزی راه خود را پیدا خواهند کرد. خوشحالم که امروز می‌توانم با خوانندگانم گفت‌وگو کنم. برای من مهم نیست که چه زمانی شناخته شدم، مهم این است که اگر شعری توانسته باشد دل کسی را لمس کند، همان بهترین پاداش برای شاعر است. انتخاب رشته ادبیات برای لیلی، مثل بسیاری از انتخاب‌های زندگی‌اش، ترکیبی بود از علاقه‌ی قلبی و تسلیم شدن در برابر شرایطی که مانند رودخانه‌ای خروشان، مسیر خود را به او تحمیل می‌کرد. از همان روزها که با روزنامه‌هایی که پدرش به‌ خانه می‌آورد و حروف را می‌شناخت، آرزویش این بود که روزی صدای مردم سرزمینش باشد. می‌خواست مثل آن خبرنگاران شجاعی باشد که از حقایق می‌نویسند و سکوت را می‌شکنند. اما در بلخ آن سال‌ها، حتی رویای خبرنگار شدن برای یک دختر هم گاهی بیش از اندازه بلندپروازانه به نظر می‌رسید. از کودکی آرزوی خبرنگاری و گرداننده‌گی بر سر داشت، اما نظر به شرایط و روزگار نابسامان آن‌روزها، ادبیات فارسی دری مثل پناهگاهی امن بود که خودش در این باب بیان می‌دارد: خانواده‌ام با این انتخاب موافق بودند؛ برای‌شان ادبیات هم قابل احترام بود، هم امن. شاید ناخودآگاه می‌دانستم که شعر هم می‌تواند همان رسانه‌ای باشد که همیشه می‌خواستم. در آن سال‌های پرالتهاب، دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه بلخ برای من تبدیل شد به کلاس‌های شعر که مثل پنجره‌هایی به دنیاهای جدید بودند، استادانی که به ما آموختند چگونه می‌توان با واژه‌ها هم فریاد زد، هم نوازش کرد. فضایی که اگرچه رویای خبرنگاری من را محقق نکرد، اما ابزارهای دیگری به من داد. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که شاید تقدیر این بود که من از راه ادبیات به هدفم برسم شعرهای من همان گزارش‌های اجتماعی‌اند، اما با زبان تصویر و استعاره. هر غزل من حکایتی است از زندگی زنانی که صدای‌شان به رسانه‌ها نمی‌رسد؛ شاعری برای من نوعی روزنامه‌نگاری عمیق‌تر شده است. شعر گفتن برای لیلی مانند نهالی بود که در تنهایی رشد کرد. لیلی در آن روزهای نخست، حتی جرئت نداشت نام «شعر» را بر تراوشات ذهنش بگذارد. حدود ده تا دوازده سال پیش، نخستین جرقه‌های شاعری در او زده شد. نوشته‌های ابتدایی‌اش بیش‌تر شبیه زمزمه‌های ناپخته بودند، اما با وجود ناپختگی، اشتیاق عجیبی برای ادامه‌دادن در لیلی بود. در این مسیر، دیوان حافظ و مولانا همدم شب‌هایش بودند، اشعار پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد چراغ راهش شدند و بیدل به او آموخت چگونه می‌توان درد را به زیبایی بیان کرد. با وجود حضور در انجمن‌های ادبیِ فعال در بلخ، ترجیح داد راهِ خود را به‌تنهایی طی کند. هر شب، ساعت‌ها به مطالعه و مقایسه‌ی اشعار می‌پرداخت. بازنویسی‌های مکرر، استادِ واقعیِ لیلی بودند. هر نقدی که دریافت می‌کرد، حاصل مطالعه‌ی شخصی و تأملِ درونی بود. این انزوای عمدی به لیلی کمک کرد صدای اصیل خود را بیابد. گاهی، بهترین یادگیری، تجربه‌ی مستقیم است. شعرِ واقعی زمانی متولد می‌شود که شاعر، شجاعتِ بودنِ خودش را داشته باشد. اشعار لیلی خطاب به همه کسانی است که به حقوق بشر، عدالت اجتماعی و زیبایی‌های زندگی اهمیت می‌دهند. از زنان و مردانی که به دنبال تغییرات مثبت اجتماعی‌اند، گرفته تا جوانانی که در جستجوی الهام و امید هستند. هدف او این است که به وسیله اشعارش به آنان نشان دهد که حتی در تاریکی‌های عمیق، می‌توان شعله‌ای از امید را زنده نگه داشت و به فردایی بهتر ایمان داشت. «رقص در باروت» اولین اثر لیلی می باشد که بیشتر بر مقاومت و ایستادگی در برابر سختی‌ها تمرکز دارد، «دستنبو» که دومین مجموعه‌ی اشعار اوست به جستجوی زیبایی‌ها در دل همین سختی‌ها می‌پردازد. «دستنبو» نشانی از زیبایی، لطافت و عطری است که حتی در سخت‌ترین شرایط هم قابل درک و لمس است. «دستنبو» ابعاد انسانی و احساسی بیشتری را به نمایش می‌گذارد. واژه عشق در شعرهای لیلی نه فقط احساس، که سلاحی برای زیستن، فریادی برای دیده‌شدن، و رسالتی برای بیان ناگفتنی‌هاست. عشق به سرزمین، به زبان فارسی، و به زن‌بودن، پاسخی است به سکوتی که بر او تحمیل شده است. وقتی می‌نویسد: «عشق را در شبِ تردید پرآوازه کنیم»، از حق بودن دفاع می‌کند، عشق در غزل‌هایش گاهی معشوقی انسانی است، گاهی میهن، و گاهی آزادی. این‌ها چنان در هم آمیخته‌اند که جدایی‌شان ناممکن است: «چنانت دوست می‌دارم که آهویی بیابان را.» عاشقانه‌هایش را نه‌تنها برای معشوق، بلکه برای آن دختر بلخی می‌نویسد که زیر چادر سیاه، شعرهایش را پنهانی می‌خواند. آثار لیلی غزل نه تنها بازتاب‌دهنده‌ی زندگی و تجربیات فردی اوست، بلکه بیانگر دیدگاه‌های اجتماعی و فرهنگی است که می‌تواند برای هر خواننده‌ای جذاب و آموزنده باشد. آشنایی با این شاعر و آثارش به ما یادآوری می‌کند که فرهنگ و هنر همواره می‌توانند به ما کمک کنند تا دنیای پیرامون خود را بهتر درک کرده و به ارزش‌های انسانی بیشتر توجه کنیم. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


9 ماه قبل - 324 بازدید

شمیسا موج از شاعرانی است که شعر را از کودکی شروع کرده است، اما از سال ۱۳۹۳ به این‎سو، در این زمینه جدی‌تر کار کرده و نخستین اثرش را دوسال پیش زیر نام«جوانه در کویر» منتشر کرده است. او کودکی را در پنجشیر و مکتب و دانشگاه را در کابل سپری کرده است و فعلاً با خانواده‌اش در آمریکا زندگی می‌کند. شمیسا موج متولد ولایت پنجشیر است. مکتب را در کابل خوانده و بیشتر عمر را در کابل سپری کرده است و فعلاً با همسر و فرزندان‌اش در تکزاس آمریکا زندگی می‌کند. در مورد علاقه وی در زمینه‌ی شعر و نویسند‌گی بیان می‌دارد که: راستش در کُل نویسندگی و‌ شعر را از صنف دوم مکتب به این طرف دوست داشتم؛ اما هیچ تصور نکرده بودم که روزی خط‌‌‌خطی‌های ناچیزم را ارجمندان ادیب و اساتید بزرگوار شعر بخوانند. بسیار آرزو داشتم یک‌خواننده‌ی خوب شعر و دنبال‌کننده‌ی برنامه‌های ادبی رسانه‌ای باشم؛ ولی دقیق‌تر، از سال ۱۳۹۳ خورشیدی چیزهای که نمی‌شود شعر گفت، می‌نوشتم و بعد از سال ۱۳۹۶ به بعد اندکی بهتر می‌نویسم. از نظر وی شعر، نگفته‌هایی است که از احساس عمیق فوران می‌کند و واژه‌ها خودشان‌را به کمک اندیشه، رقصان روی کاغذ تنظیم می‌کنند. خلاصه حرف دل است و نمی‌شود برایش آغوش باز نکرد. به گفته‌ی خود شمیسا، وی از نو‌جوانی عادت داشته که قلم و کاغذی در دست‌ داشته باشد و درون‌گرا نیز بوده و نمی‌خواسته با همه، گپِ دلش را بگوید. از این‌رو گاه گاهی چیزهایی را در کتابچه یادداشت می‌کرد. شمیسا در زمینه‌ی انگیزه چنان بیان می‌دارد: روزی یاد داشت‌هایم روی صندلی بود و برادر کوچکم که برایم مثل رفیق است، آن زمان صنف نهم مکتب بود و گاهی هم شعر می‌سرود‌، کتابچه‌ام را باز کرد و یاد داشت‌هایم را خواند و گفت: تو شعر می‌سرایی؟ گفتم: فکر نکنم! فقط حرف‌های دلم را یاد داشت کرده‌ام، اما او تاکید کرد که تو شاعری و نباید این‌گونه نوشته‌ها را نادیده بگیری. پس از آن کوشش کردم بیشتر بنویسم. اولین خط‌‌خطی‎‌های ناچیزم را با برنامه‌های ادبی رادیو‌ کابل شریک می‌ساختم و از آن بزرگواران نظر می‌خواستم که خوب تحسین می‌کردند. همین دلایل باعث شد تا جسارت کنم و بیشتر بنویسم؛ اما خیلی دیر استعدادم را یافتم. شاید قبلاً مجال نیافته بودم. جایگاه زنان در ادبیات امروز از نظر شمیسا موج به گونه‌ی زیر بیان می‌گردد: با وجود این‌که افغانستان در همه عرصه‌ها در طول تاریخ مدفن استعدادهای زنان بوده است‌، اما زنان امروز آگاهانه توانسته اند در ادبیات و شعر بسیار خوب از خود برازندگی نشان بدهند و صدای ناشنیده‌ی خود و هم‌وطنان خود را تا دور دست‌ها برسانند؛ که در این موفقیت، پیشرفت رسانه‌ها و تکنالوژی هم نقش مهمی داشته است. شمیسا از کودکی از سروده‌های پروین پژواک را بیشتر دوست داشت. اشعار نادیا انجمن را می‌پسندید و‌ دوست داشت، به گفته‌ی خودش: گاهی چیزهای که نتوانسته‌ام بگویم را در سروده‌های او یافتم. شعری که حرفی به گفتن دارد، آگاهانه و شاعرانه سروده شده باشد، خودش به‌دل جا می‌گیرد. از دید او زنانِ امروز، اکثرشان زیبا می‌سرایند و اما بیشتر اشعار مژده خاکین، خالده فروغ، نگین بدخش، صنم عنبرین، مزدا مهرگان، هیلا صدیقی، طاهره خنیا، نیلوفر راعون، کریمه شبرنگ، راحله یار، مهتاب ساحل، دینا امین، لیلی غزل و بیشتر زنانی که آگاهانه توانسته اند در شعر صدای زنان باشند را می پسندد و با علاقه‌مندی می‌خواند. «جوانه در کویر» که از تراوش ذهن پُرثمر شاعری به نام شمیسا موج هستی یافته است، کم از شمشیر نبرد در میدان مبارزه نیست. بانو موج، سال‌هاست که می‌سراید و می‌سراید و اندازه‌ی چند دفتر شعر، آماده‌ی چاپ دارد. از میان تمام آن سروده‌های چندسال پسین، شماری از غزل‌ها، مثنوی، چهارپاره، رباعی، دوبیتی و شعرهای آزاد او را برگزیدم و از انسجام این ژانرهای شعری، اثری پدید آمد به نام «جوانه در کویر». شعرهای بانو شمیسای موج، آمیزه یا امتزاجی از مفاهیم: وطن، نکوهش ظلم، عدالت، حق، فریاد مردم، عشق، آزادی و موارد دیگر است. بانو موج، زبان شعر امروز را به خوبی و در حد نیکویی درک و دریافته است و با واژگان فارسی با احتیاط برخورد می‌کند و در گزینش آن‌ها از دقت تام کار می‌گیرد. آن‌جا که می‌گوید: قصد رفتن می‌کنم، در من کسی جا مانده است شهر گرچه خالی است؛ اما ردِ پا مانده است در شعر‌های بانو شمیسا موج، عنصر صداقت و صمیمیت شاعرانه به وجه احسنش بازتاب یافته است و روح متعالی او، در واژه‌ واژه‌ی شعرهایش تبلور و به وفور دیده می‌شود. به این بیت‌ها توجه کنید: صبر کن میهن آزاده! بیاور طاقت نتواند که ترا هضم کند، هر قدرت استخوان تو گلو پاره کند دشمن را بشکند مشت تو سرپنجه‌ی اهریمن را هرکه بدخواه تو …نفرین خدایت بادش موج خشمت به جهان برکند از بنیادش… کتاب جوانه‌ی در کویر اثری تابو شکن همانند نام کتاب که جوانه‌یی خودرو در میان کویر پر از شن که شب‌ها سرد سرد است وروزها گرم گرم و هرگز مجال جوانه زدن را نمیدهد مگر اینکه آن جوانه در برابر آن همه سردی وگرمی تاب آورد. این کتاب اولین اثر خانم موج است که درین هیاهوی پرتلاطم روزگار به عنوان یک زن ویک مادر و یک خواهر کتابی را به جامعه‌ی سپرده که پیام نه بر بی‌سواد بودن و جاهل خطاب کردن خانم‌ها است. این مجموعه نظم اولین کتاب شعر پارسی در دره‌ی پهناور پیاوشت است که به قلم یک خانم سروده شد. هرلحظه از تهدیدِ مرگ خود خبر دارم خوشبختی‌ام اینجاست که الزایمر دارم هرشب میان چشم‌هایت می‌سپارم جان در بامدادان بازهم عزم سفر دارم گل می‌فروشم یک سبد لبخند می‌خواهم مزدِ چه بهتر، خوشه‌ی انگور تَر دارم گاَه شعله‌ی آتش گهی رود خروشانم با هردو در گیرم دل زیبانگر دارم امید می‌بافم برای زندگی هر بار در پیله‌های نارسیده شاهپر دارم پیک تغزل عطر می‌پاشد روانم را زین رایحه آغوش گرم و پُرثمر دارم نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب