برچسب: دختران

2 هفته قبل - 97 بازدید

صبح آن روز، قریه هنوز به‌طور کامل بیدار نشده بود؛ اما بیداری در خانه‌ی هدیه زودتر از همه رسیده بود؛ بیداری‌ای که نه از نور آفتاب، بلکه از سنگینی حادثه‌ای در راه می‌آمد. هوا هنوز خنک بود و بوی خاک نم‌خورده‌ی شب گذشته در حویلی پیچیده بود، اما در فضای خانه چیزی سردتر از هوا جریان داشت؛ سکوتی که مثل دیوارهای گِلی، ضخیم و سنگین بود. هدیه در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود، زانوهایش را در آغوش گرفته و پیشانی‌اش را بر آن‌ها تکیه داده بود. چادری که تازه بر سرش انداخته بودند، مدام از سرش می‌لغزید و او بی‌حوصله دوباره آن را بالا می‌کشید. هنوز به این چادر عادت نکرده بود؛ هنوز خود را همان دختری می‌دید که چند ماه پیش در حویلی می‌دوید، بلند می‌خندید و هیچ تصوری از «فیصله»، «ناموس» و «بدنامی» نداشت. اما حالا این واژه‌ها چون سایه‌هایی نامرئی گرداگردش حلقه زده بودند؛ بی‌آن‌که معنایشان را درست بفهمد، اما سنگینی‌شان را تا مغز استخوان حس می‌کرد. همه‌چیز از جایی آغاز شد که در ظاهر هیچ ربطی به او نداشت؛ از رابطه‌ای که در سکوت شکل گرفت و در هیاهو منفجر شد. سهراب، برادر بزرگش، جوانی بود با شانه‌های افتاده و نگاه‌هایی که همیشه چیزی ناتمام در آن دیده می‌شد؛ مانند بسیاری از جوانان قریه که نه کار ثابتی داشتند و نه راهی روشن برای آینده. روزهایش میان کارهای خرد، بیکاری‌های طولانی و نشست‌وبرخاست با دوستان می‌گذشت. اما در میان این روزمرگی، چیزی در زندگی‌اش شکل گرفته بود که برایش متفاوت بود؛ فاطمه. دختری از همسایگی، با چشمانی که همیشه پایین بود و صدایی که به ندرت بلند می‌شد. فاطمه نامزد داشت؛ مردی که یک سال پیش برای کار به ایران رفته بود. همین فاصله، همین نبودن، شکافی ساخته بود که کم‌کم با نگاه‌های کوتاه، سلام‌های آهسته و بعدتر دیدارهای پنهانی پر شد. در قریه‌ای که هر نگاه و هر قدم زیر نظر است، این رابطه مانند راه رفتن بر طناب بود؛ اما آن‌ها با احتیاط، با ترس، و شاید با نوعی امید خام، این مسیر را ادامه دادند. هیچ‌کس نمی‌داند نخستین‌بار چه زمانی نگاه‌ها طولانی‌تر شد یا در کدام روز نخستین کلمه میانشان ردوبدل شد. آنچه روشن است، این است که رابطه‌شان آهسته و بی‌صدا رشد کرد؛ در سایه‌ی دیوارها، پشت درختان توت، در لحظه‌هایی که گمان می‌کردند کسی نمی‌بیند. زهرا، یکی از نزدیکان خانواده، بعدها با صدایی لرزان از ترس و پشیمانی گفت که آن‌ها شک کرده بودند؛ اما در قریه‌ای مثل این، شک هم خود خطری بزرگ است. گفتنِ آن می‌تواند آتشی روشن کند که دیگر خاموش نشود. و همین شد؛ آتشی که روز دهم آپریل شعله کشید. آن روز، سهراب و فاطمه قرار گذاشته بودند؛ شاید مثل دفعات پیش، شاید با این خیال که باز هم می‌توانند از نگاه‌ها بگریزند. اما این‌بار یکی از اقارب نامزد فاطمه که از پیش مشکوک شده بود، آن‌ها را زیر نظر داشت. از دور تعقیب‌شان کرد، فاصله را نگه داشت، اما چشم از آنان برنداشت. وقتی مطمئن شد، دیگر تردید نکرد. در قریه، خبرها مثل باد حرکت می‌کنند؛ اما وقتی بوی «ننگ» بگیرند، از باد هم تندتر می‌شوند. پیش از غروب، قصه از یک «دیدن» ساده به «رسوایی» و «خیانت» بدل شد. کلمات در دهان مردم تغییر شکل می‌دادند؛ تندتر، خشن‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شدند. آنچه شاید رابطه‌ای پنهانی و سرشار از ترس بود، حالا لکه‌ای بر آبروی دو خانواده شمرده می‌شد. شب همان روز، خانه‌ی فاطمه پر از صدا شد؛ صدای مردانی که با خشم سخن می‌گفتند، صدای درهایی که محکم بسته می‌شد، و سکوت‌های سنگینی که میان فریادها می‌افتاد. در خانه‌ی سهراب هم حال بهتر نبود. پدرش، مردی که همیشه می‌کوشید آرام باشد، آن شب آرامش را گم کرده بود. مدام در حویلی قدم می‌زد، زیر لب چیزی می‌گفت و هر از گاهی با صدایی بلندتر نام سهراب را صدا می‌زد. هدیه از پشت در نیمه‌باز همه‌چیز را می‌شنید. واژه‌ها را کامل نمی‌فهمید، اما تنش را حس می‌کرد؛ مثل بوی دود که پیش از دیدن آتش به مشام می‌رسد. وقتی نام خودش را نیز میان حرف‌ها شنید، قلبش تندتر زد؛ اما با خود گفت اشتباه شنیده است. او همیشه گمان می‌کرد از این دنیا دور است؛ از این تصمیم‌ها، از این دعواها. هنوز کوچک‌تر از آن بود که در چنین چیزهایی دخیل شود. اما در آن قریه، کوچک بودن همیشه به معنای مصون بودن نیست. صبح فردای آن شب، یازدهم آپریل، بزرگان محل جمع شدند؛ مردانی با ریش‌های سفید و نگاه‌هایی که سال‌ها تجربه و قدرت در آن نشسته بود. آن‌ها برای «حل مشکل» آمده بودند؛ برای آن‌که نگذارند درگیری بیشتر شود، برای آن‌که آبرویی را که به‌گفته‌ی خودشان لکه‌دار شده بود، ترمیم کنند. در چنین نشست‌هایی، حقیقت معمولاً جایی در حاشیه دارد. آنچه مهم است، پایان دادن به تنش است؛ حتی اگر بهایش سنگین باشد. بحث‌ها طولانی شد. صداها پایین بود، اما وزن هر کلمه در فضا حس می‌شد. مردها به نوبت سخن گفتند، سر تکان دادند، گاهی خاموش ماندند، و سرانجام به نتیجه‌ای رسیدند که برای خودشان منطقی بود. برای ختم منازعه، برای جلوگیری از ادامه‌ی دشمنی، باید «تاوان» داده می‌شد. و این تاوان، هدیه بود. وقتی این تصمیم در خانه اعلام شد، هدیه در حویلی نشسته بود و با تکه‌چوبی روی خاک خط می‌کشید. مادرش آمد، دستش را گرفت و بی‌آن‌که به چشمانش نگاه کند، گفت: «بیا داخل.» در اتاق، همه نشسته بودند؛ اما هیچ‌کس به او نگاه نمی‌کرد. این بی‌نگاهی از هر نگاه تندتری سنگین‌تر بود. پدرش با صدایی که می‌خواست محکم باشد اما ترک برداشته بود، گفت: «این فیصله شده… تو باید بروی.» هدیه نخست نفهمید. ذهنش دنبال معنایی ساده‌تر گشت؛ شاید رفتن به خانه‌ی خاله، شاید سفری کوتاه. اما وقتی واژه‌ی «عروسی» را شنید، انگار چیزی در درونش فرو ریخت. تنها توانست بگوید: «من؟» و این «من»، پر از سؤال بود؛ پر از ناباوری، پر از ترس. اما پاسخی روشن نیامد، زیرا پاسخ واقعی چیزی نبود که کسی بتواند بر زبان بیاورد. او گریه نکرد؛ نه در همان لحظه. اشک‌ها انگار راه خود را گم کرده بودند. فقط نشست و به زمین خیره شد؛ به ترک‌های خاک، به چیزی که دیگر نمی‌توانست بفهمد چگونه سر از زندگی‌اش درآورده است. سیزده سال داشت؛ هنوز کودکی که دنیا را ساده می‌دید، و حالا قرار بود بخشی از یک معامله شود؛ راه‌حلی برای مشکلی که خود در آن هیچ نقشی نداشت. در بیرون، مردم این را «فیصله‌ی عاقلانه» می‌نامیدند؛ اما در درون آن خانه، این فقط شکستن بود؛ شکستن آرام یک زندگی، بی‌صدا و بی‌اعتراض. آن شب، مادرش کنارش نشست. دست بر سرش کشید و موهایش را مرتب کرد، مثل روزهایی که کوچک‌تر بود. صدایش آهسته بود، اما هر واژه‌اش سنگین: «ما مجبور هستیم… اگر نکنیم، بدتر می‌شود.» هدیه پرسید: «بدتر از این چی است؟» و این سؤال در هوا ماند، بی‌پاسخ. زیرا گاهی پاسخ‌ها آن‌قدر تلخ‌اند که حتی گفتن‌شان هم ممکن نیست. مراسم بسیار ساده برگزار شد؛ نه از خنده خبری بود، نه از موسیقی، نه از شور و شوقی که معمولاً با عروسی همراه است. فقط چند مرد، چند شاهد، و کلماتی که سرنوشت کودکی را برای همیشه تغییر داد. هدیه را آماده کردند، چادرش را مرتب ساختند، دست‌هایش را گرفتند و به خانه‌ای بردند که از آن پس باید خانه‌اش می‌بود. اما خانه برای او دیگر معنا نداشت؛ نه آن حویلی پیشین، نه این دیوارهای تازه. در روزهای بعد، قریه آرام شد. مردم به کارهایشان برگشتند، خبرهای تازه آمد، و ماجرای هدیه در میان صدها قصه‌ی دیگر گم شد. اما برای خود او، هیچ‌چیز گم نشد. هر لحظه، هر کلمه، هر نگاه در ذهنش ماند. شب‌ها، وقتی تنها می‌شد، به گذشته فکر می‌کرد؛ به زمانی که هنوز نمی‌دانست «آبرو» می‌تواند آن‌قدر سنگین باشد که زندگی کسی را خرد کند. گاهی به سهراب هم فکر می‌کرد. نه با نفرت، بلکه با نوعی سؤال بی‌پاسخ. نمی‌فهمید چرا او هنوز همان‌جا است، چرا هنوز می‌تواند در کوچه‌ها راه برود، با دوستانش بنشیند، در حالی که او باید این‌جا باشد؛ در خانه‌ای که هر دیوارش برایش غریبه است. این سؤال در ذهنش می‌چرخید، اما هرگز به زبان نمی‌آمد؛ زیرا در دنیایی که او در آن زندگی می‌کرد، بعضی سؤال‌ها پرسیده نمی‌شوند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند، اما زمان برای هدیه مانند گذشته حرکت نمی‌کرد. هر روز کش‌دار بود و هر شب طولانی. او هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، با همان ترس‌ها و همان آرزوهای کوچک؛ اما اکنون در موقعیتی که حتی زنان بزرگسال نیز به‌سختی با آن کنار می‌آیند. کسی از او نپرسید چه می‌خواهد، زیرا در این قصه‌ها خواستنِ دخترها جایی ندارد. فقط تصمیم‌ها هستند و آدم‌هایی که باید با آن‌ها زندگی کنند. یازدهم آپریل برای دیگران فقط یک روز بود؛ تاریخی که می‌شد فراموشش کرد. اما برای هدیه، آن روز خطی شد که زندگی‌اش را به دو بخش تقسیم کرد: پیش از آن، و پس از آن. پیش از آن، دختری بود با دنیایی کوچک اما روشن. پس از آن، زنی شد که بی‌آن‌که انتخابی داشته باشد، وارد جهانی شد که هنوز برایش زود بود. در قریه‌های بسیاری، چنین داستان‌هایی وجود دارد؛ با نام‌های گوناگون، با جزئیات متفاوت، اما با یک حقیقت مشترک: دختری که بهای چیزی را می‌پردازد که خود در آن نقشی نداشته است. هدیه یکی از همین داستان‌هاست؛ داستانی که شاید گفته شود، شاید هم نه، اما حتی اگر در سکوت بماند، در زندگی او ادامه دارد؛ هر روز، هر شب، بی‌وقفه، مانند زخمی که دیده نمی‌شود، اما همیشه هست. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 72 بازدید

ژیل برتران، نمایندگی اتحادیه اروپا در افغانستان مدعی شده است که محدودیت و منع آموزش دختران و زنان در افغانستان پیامدهای درازمدت و ویران‌گری برای جامعه و اقتصاد افغانستان دارد که ترمیم آن برای چند نسل زمان خواهد برد. نمایندگی اتحادیه اروپا در افغانستان می‌گوید که سفر پنج روزه‌ی ژیل برتران، نماینده‌ی‌ویژه آن اتحادیه به کابل روز (چهارشنبه، ۲ ثور) پایان یافت. در اعلامیه آمده است که در تمامی گفتگو‌های نماینده ویژه این اتحادیه در جریان این سفر، وضعیت حقوق‌‌بشر جایگاه برجسته‌ای داشت. در این اعلامیه آمده است که فرستاده ویژه باردیگر نگرانی جدی اتحادیه اروپا را نسبت به محدودیت‌های اعمال شده بر زنان و دختران، از جمله در زمینه‌ی دسترسی به آموزش، اشتغال و حضور در زندگی عمومی، تکرار کرد. در اعلامیه آمده است که این محدودیت‌ها نقض جدی معیارهای بین‌المللی حقوق‌‌بشر و تعهدات بین‌المللی افغانستان به شمار می‌روند و پیامدهای درازمدت و ویران‌گری برای جامعه و اقتصاد افغانستان دارد که ترمیم آن برای چند نسل زمان خواهد برد. نمایندگی اتحادیه اروپا نوشته است که فرستاده ویژه به مسوولان حکومت سرپرست یادآور شده است که ممنوعیت آموزش دختران مانع بزرگی در مسیر عادی‌سازی روابط با افغانستان است‌. همچنین نماینده ویژه اتحادیه اروپا گفته است که این اتحادیه از روند دوحه به رهبری سازمان ملل متحد حمایت می‌کند و یوناما را به‌عنوان بستر اصلی هماهنگی با افغانستان می‌داند. او بر حمایت از مردم افغانستان، بازگشت‌کنندگان و بخش خصوصی تاکید کرده است و گفته است که کمک‌های اتحادیه اروپا بر اساس رویکرد اصول‌محور ارائه می‌شود که در آن زنان هم به‌عنوان دریافت‌کنندگان اصلی و هم در روند اجرایی نقش دارند. این سومین سفر ژیل برتران به کابل پس از تعیین شدن به‌عنوان نماینده ویژه اتحادیه اروپا برای افغانستان بود. او در ماه‌های میزان و قوس سال گذشته خورشیدی نیز به افغانستان سفر کرده و با مقام‌های حکومت فعلی در مورد وضعیت سیاسی و حقوق‌‌بشر گفتگو کرده بود.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 115 بازدید

یلدا حکیم، خبرنگار و مستندساز افغانستانی-استرالیایی اعلام کرده است که آموزش یک حق اساسی انسانی برای همه است؛ اما زنان و دختران تحت حاکمیت حکومت سرپرست افغانستان همچنان از آموزش محروم‌ هستند. خانم حکیم در واکنش به ادامه‌ی ممنوعیت آموزش دختران از سوی حکومت فعلی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که یک هزار و ۶۷۵ روز است که دختران در انتظار بازگشت به مکتب هستند. همچنین وی در ادامه بر اهمیت دسترسی برابر به آموزش تاکید کرده و وضعیت کنونی در افغانستان را نمونه‌ای از ادامه‌ی محدودیت‌ها بر حق آموزش دختران توصیف کرده است. این مستند‌ساز خطاب به دختران و زنان افغانستان نوشته است: «شما فراموش‌ نشده‌اید.» این خبرنگار و مستندساز افغانستانی-استرالیایی از حقوق آموزش دختران افغانستان دفاع می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 100 بازدید

حامد کرزی، رییس‌جمهور پیشین افغانستان می‌گوید که دختر بزرگش پس از فراغت از صنف ششم، از مکتب محروم شده و به‌گونه آنلاین آموزش می‌بیند. آقای کرزی این اظهارات را در گفتگو با مجله اشپیگل مطرح کرده و گفته است که دختر دیگرش نیز در صنف ششم درس می‌خواند و تا چند ماه دیگر از مکتب باز خواهد ماند. او تاکید کرده است که کوچک‌ترین دخترش در صنف سوم مکتب است و برای بازگرداندن حقوق زنان و دختران افغانستان، هرچه در توان دارد انجام خواهد داد. حامد کرزی در بخشی از صحبت‌هایش افزود که هیچ شواهدی مبنی بر مخالفت نیروهای عادی حکومت سرپرست با آموزش دختران وجود ندارد و پس از تصرف کابل توسط حکومت فعلی، برخی اعضای جوان دولت از او خواسته‌اند دختران‌شان را برای تحصیل به خارج از کشور بفرستد. حامد کرزی گفت روحانیون افغانستان نیز، بارها خواستار بازگشایی مکاتب دخترانه و لغو ممنوعیت اشتغال زنان شده‌اند، زیرا ممنوعیت کار و آموزش زنان افغانستان را تضعیف کرده است. رییس‌جمهور پیشین افزود که مطالبه حق کار و آموزش از حقوق قانونی زنان افغانستان است. مجله اشپیگل نوشت با آنکه روزانه بسیاری از زنان برای دستیابی به حقوق اساسی خود از حامد کرزی کمک می‌خواهند، اما فرزندان رییس‌جمهور پیشین مانند دیگر دختران افغانستان از آموزش حضوری در بالاتر از صنف ششم محروم‌اند. رییس‌جمهور پیشین در این گفتگو خاطرنشان کرده است که ممنوعیت آموزش، کار و مشارکت زنان به نفع کسانی است که می‌خواهند افغانستان ضعیف باشد. حامد کرزی در حالی این اظهارات را مطرح می‌کند که  حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 119 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که در سال ۲۰۲۵ میلادی بیش از ۲۰۰ مکتب در افغانستان ساخته یا بازسازی شده است. این سازمان امروز (سه‌شنبه، ۱ ثور) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود نوشته است که فضاهای امن آموزشی در سراسر افغانستان اشکال مختلفی داشته‌اند. همچنین صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل در گزارش سالانه خود اعلام کرده است که بیش از ۲۰ میلیون تن، به‌شمول ۵.۶ میلیون کودک، در افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی حمایت شده‌اند. افزون بر این، ۴ میلیون کودک در مکاتب، برنامه‌های آموزشی مبتنی بر جامعه و شرایط اضطراری، مواد آموزشی و یادگیری دریافت کرده‌اند. همچنین بر اساس گزارش یونیسف، ۲.۲ میلیون دختر از مکتب محروم هستند. در حالی یونیسف از ساخت یا بازسازی مکاتب در افغانستان خبر می‌دهد که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. نهادهای حقوق‌بشری، بارها خواستار لغو این محدودیت‌ها شده، اما برای پنجمین سال پیاپی مکتب‌ها در ولایت‌های سردسیر افغانستان بدون دختران آغاز شد و حکومت فعلی تا اکنون به درخواست دختران و جامعه‌ی جهانی پاسخ مثبت نداده است.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 88 بازدید

صندوق جمعیت سازمان ملل متحد در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که آموزش‌های بهداشتی و توزیع بسته‌های حمایتی در تغییر زندگی دختران و زنان در افغانستان در دوران قاعدگی بسیار اهمیت دارد. سازمان ملل در گزارشی به عنوان مثال داستان یک دختر ۱۶ ساله روستایی در افغانستان را روایت کرده که از قاعدگی احساس شرم و ناراحتی می‌کرده، اما پس از شرکت در جلسات آگاهی‌بخشی، اعتمادبه‌نفس لازم برای مدیریت بهداشت خود را به دست آورده است. در گزارش آمده است که درک آن دختر از منبع ترس و خجالت، به درک آن به عنوان یک فرآیند طبیعی و قابل کنترول تغییر یافت. صندوق جمعیت ملل متحد در گزارشش جلسات آموزشی را «حیاتی» خوانده و گفته این جلسات آگاهی‌بخشی در مورد بهداشت شخصی، استفاده ایمن از مواد بهداشتی و اهمیت کلی مدیریت صحیح قاعدگی، مطابق با شرایط محلی را ارائه می‌دهد. در گزارش آمده است که این جلسات که با حمایت مالی بخش کمک‌های بشردوستانه اتحادیه اروپا برگزار می‌شود، نه تنها آگاهی دختران را بیشتر می‌کند، بلکه نگاه آن‌ها را به یک فرآیند طبیعی تغییر می‌دهد. صندوق جمعیت ملل متحد می‌گوید تجربه دختر روستایی، نمونه‌ای موفق از ترکیب آموزش و دسترسی به امکانات بهداشتی است که نشان می‌دهد می‌توان با موانع غلبه کرد تا دختران با اطمینان خاطر سلامت خود را مدیریت کنند. باید گفت که در پی محدودیت‌های حکومت فعلی، دسترسی زنان به خدمات پزشکی دشوار و مراکز صحی و کادر پزشکی به صورت قابل توجهی در افغانستان کاهش یافته است. در نبود سیستم بهداشتی موثر و محدودیت شدید آموزشی، بسیاری از دختران افغان با ترس و شرم ناشی از عرف و پیشداوری‌های اجتماعی، دوران قاعدگی خود را تجربه می‌کنند. صندوق جمعیت سازمان ملل متحد قبلا گفته بود که نبود آگاهی و کمبود خدمات بهداشتی به شدت سلامت جسمی و روانی دختران را تهدید می‌کند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 117 بازدید

یونیسف یا صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل می‌گوید که بیش از ۲۰ میلیون تن، به‌شمول ۵.۶ میلیون کودک، در افغانستان در سال ۲۰۲۵ میلادی حمایت شده‌اند. این نهاد امروز (دوشنبه، ۳۱ حمل) با نشر گزارشی سالانه خود گفته است که این افراد از خدمات صحی بهره‌مند شده‌اند. یونیسف در ادامه تاکید کرده است که ۱۰ میلیون کودک و مادر خدمات و مواد ضروری پیشگیری تغذیه‌ای دریافت کرده‌اند. صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل متحد تصریح کرد که افزون بر این، ۴ میلیون کودک در مکاتب، برنامه‌های آموزشی مبتنی بر جامعه و شرایط اضطراری، مواد آموزشی و یادگیری دریافت کرده‌اند. طبق گزارش، ۲.۷ میلیون تن به خدمات اضطراری آب، بهداشت و حفظ‌الصحه دسترسی پیدا کرده‌اند. با این حال، بر اساس گزارش یونیسف، ۲.۲ میلیون دختر از مکاتب محروم هستند. قابل ذکر است که افغانستان از جمله کشورهایی است که با میزان بالای مرگ‌ومیر مادران و نوزادان روبرو است. کم‌بود امکانات صحی، دسترسی محدود به آموزش‌های تخصصی و فاصله‌ی زیاد روستاها تا مرکزهای درمانی، چالش‌های جدی در ارایه‌ی خدمات به مادران باردار ایجاد کرده است. در بسیاری از مناطق، زنان در خانه یا درمانگاه‌های کوچک زایمان می‌کنند و قابله‌ها اغلب با امکانات اندک و بدون دسترسی فوری به راهنمایی‌های تخصصی کار می‌کنند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 126 بازدید

سازمان ملل برای افغانستان اعلام کرده است که ادامه ممنوعیت آموزش متوسطه دختران همچنان مهم‌ترین مانع ساختاری در برابر توسعه عادلانه‌ سرمایه انسانی باقی مانده است. این سازمان امروز (یک‌شنبه، ۳۰ حمل) با نشر پیامی در حساب کاربری ایکس خود، این موضوع را یادآوری کرده است. سازمان ملل متحد در ادامه تاکید کرده است که بیش از ۳۴ میلیون تن در افغانستان تحت پوشش برنامه‌های کمکی قرار گرفته‌اند و بیش از ۴.۶ میلیون کودک نیز با حمایت این سازمان در مکاتب ثبت‌نام کرده‌اند. در بخشی از اعلامیه‌ی سازمان ملل متحد آمده است که همچنان حدود ۴۵ هزار شغل درازمدت ایجاد شده که بخشی از آن به زنان و مردان در مناطق مختلف کشور اختصاص یافته است. همچنین این سازمان هشدار داده است که کاهش کمک‌های بشردوستانه، تغییرات اقلیمی، جابه‌جایی‌های گسترده و محدودیت‌های موجود همچنان فشار زیادی بر خانواده‌ها و خدمات اساسی در افغانستان وارد می‌کند. در حالی سازمان ملل متحد از محدودیت آموزش دختران در افغانستان انتقاد می‌کند که حکومت فعلی پس از تسلط بر افغانستان، زنان و دختران را از آموزش و ‏تحصیل محروم کرده است. همچنان در آخرین محدودیت خود، ‏دروازه‌های انستیتوت‌های طبی را به‌روی دختران و زنان بست، در حالی که ‏بخش صحت سراسر افغانستان با کمبود پرسنل مواجه است.‏ این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش و تحصیل باز بمانند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


3 هفته قبل - 110 بازدید

هیچ‌کس آن روز را به‌عنوان یک پایان به یاد نمی‌آورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همه‌چیز آهسته‌آهسته رو به پایان رفت؛ بی‌آن‌که صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتاب‌هایش را در بکس کهنه‌اش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشونده‌ای که سال‌ها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبه‌رو شد؛ دخترانی که نه وارد می‌شدند و نه بازمی‌گشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاه‌هایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچ‌کس پاسخ روشنی نمی‌داد. همان‌جا بود که زهره برای نخستین‌بار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگی‌اش را تغییر دهد. با این‌حال، هنوز باورش نمی‌کرد. هنوز با خود می‌اندیشید شاید فردا همه‌چیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی. آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدم‌هایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسش‌هایی بی‌پاسخ. مادرش وقتی چهره‌اش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهره‌ها خوانده می‌شدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بی‌آن‌که صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموخته‌اند دردشان را در سکوت نگه دارند، به‌ویژه زمانی که می‌دانند کاری از دست‌شان برنمی‌آید. روزهای بعد، خانهٔ کوچک‌شان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتاب‌هایش را باز می‌کرد و خطوط را می‌خواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمی‌کرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب می‌رفتند، اما ترسی که در نگاه‌شان پنهان نبود، هر روز همراه‌شان از خانه بیرون می‌رفت؛ ترسی از این‌که شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایه‌ای بر زندگی‌شان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آن‌قدر خرد بودند که معنای این اتفاق‌ها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب می‌شناختند؛ و شب‌هایی که نان کم می‌آمد، صدای گریه‌شان در سکوت خانه می‌پیچید. پدر با تمام توان کار می‌کرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمی‌کرد و دست خالی بازمی‌گشت. در چهره‌اش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده می‌شد؛ شرمندگی از این‌که نمی‌توانست آن‌چه را خانواده‌اش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانه‌های مردم کار می‌کرد، لباس می‌شست، ظرف پاک می‌کرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راه‌حلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش می‌خواست. روزی که صحبت کار پشم‌پاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا می‌چرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج می‌زد و هم نگرانی، گفت که همسایه‌شان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاک‌کردن پشم استخدام می‌کنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میان‌شان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی می‌دانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود. کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچه‌ای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسان‌ها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفه‌کننده‌ای بود که نفس کشیدن را دشوار می‌کرد؛ بویی برخاسته از پشم‌های کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشه‌ها نشسته بودند؛ سرها پایین، دست‌ها مشغول، و سرفه‌هایی که هر چند دقیقه سکوت را می‌شکست. هیچ‌کس به او لبخند نزد؛ نه از بی‌مهری، بلکه از فرسودگی، چرا که این‌جا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد. کار ساده توضیح داده شد: پشم‌ها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زباله‌هایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچ‌کس نگفت این کار تا چه اندازه نفس‌گیر است؛ چگونه پوست را می‌شکند و سینه را از گرد پر می‌کند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت می‌سوزد، چشمانت می‌سوزد و دست‌هایت بی‌حس می‌شوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسوده‌تر می‌کند. روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذره‌ذره ساییده می‌شود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخم‌ها نیز عادی شدند. سرفه‌هایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمی‌کرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش می‌داد، نمی‌توانست کار کند، و اگر کار نمی‌کرد، خانه‌شان دوام نمی‌آورد. شب‌ها وقتی به خانه بازمی‌گشت، لباس‌هایش بوی پشم می‌داد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمی‌رفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد. در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست می‌آمد، اما نه آن‌قدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خسته‌تر از همیشه بازمی‌گشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او می‌نگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیه‌گاه دیگران باشد. این دگرگونی بی‌صدا رخ داد، اما سنگینی‌اش هر روز بیشتر شد. گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر می‌کرد؛ به روزهایی که در صنف می‌نشست، به صدای استاد، به خنده‌های آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آینده‌ای که آن‌قدر روشن به نظر می‌رسید که گویی می‌شد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامه‌ای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیم‌هایی که در آن‌ها سهمی نداشته باشد. شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفس‌های آرام شکسته می‌شد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتاب‌هایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آن‌ها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصله‌ای میان او و آن زندگی افتاده بود که به‌سادگی پر نمی‌شد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حساب‌شده باشد. در خانه‌ای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است. کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخم‌ها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جمله‌ای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه این‌که زندگی‌اش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بی‌آن‌که بداند تا کی و برای چه. صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با این‌همه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او می‌پرسید: اگر آن دروازه بسته نمی‌شد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟ نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


4 هفته قبل - 119 بازدید

فرماندهی پولیس ولایت زابل در تازه‌ترین مورد اعلام کرده است که جسد یک دختر نُه‌ساله که در ولسوالی ارغنداب این ولایت در آب غرق شده بود، پس از دو روز از ولایت قندهار پیدا شده است. این فرماندهی با نشر اعلامیه‌ای گفته است که این دختر دو روز پیش (سه‌شنبه، ۲۵ حمل) در ولسوالی ارغنداب زابل غرق شده بود. فرماندهی پولیس ولایت زابل در ادامه تاکید کرده است که جسد این دختر دیروز از ولسوالی «شاه‌ ولیکوت» قندهار پیدا شده است. قابل ذکر است که در روزهای اخیر به دلیل بالا آمدن آب رودخانه‌ها، موارد متعددی از غرق‌شدن افراد در آب و جان باختن آنان گزارش شده است. در چند روز اخیر دست‌کم دو مورد دیگر از غرق‌شدن افراد در ولایت‌های کنر و ننگرهار نیز گزارش شده است.

ادامه مطلب