برچسب: قاچاقی

19 ساعت قبل - 96 بازدید

یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف می‌زند، صدایش تغییر می‌کند. او می‌گوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او می‌گوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک می‌دید، اما حالا می‌داند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند. پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمی‌خواست دوباره از خانواده‌اش دور شود. نمی‌خواست بار دیگر همسرش شب‌ها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمی‌گردد یا نه. در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آب‌لیمو کرد. شاید برای کسی که سال‌ها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقب‌گرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او می‌گوید امروز از زندگی‌اش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح می‌داند کجا می‌رود و شب می‌داند که به خانه برمی‌گردد. می‌داند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم می‌تواند روز بعد کار کند. او می‌گوید زمانی فکر می‌کرد پول زیاد می‌تواند زندگی‌اش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگ‌ترین سرمایه‌اش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است. هر روز که گادی‌اش را به خیابان می‌برد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او می‌گوید وقتی شب به خانه می‌رسد و صدای فرزندانش را می‌شنود، تمام خستگی روز از یادش می‌رود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد. با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینه‌های زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر می‌شود و درآمد فروش آب سرد و آب‌لیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر می‌شود و درآمد او پایین می‌آید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعت‌ها کنار سرک می‌ایستد، گاهی بدون این‌که مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمی‌شود. او می‌گوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمی‌ترسد. چیزی که از آن می‌ترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد. او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، می‌خواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او می‌گوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور می‌کرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های زندگی‌اش رساند. به گفته او، در سال‌های اخیر، دزدان و گروه‌های مسلح در بخش‌هایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کرده‌اند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او می‌گوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعده‌های قاچاقبر اعتماد کنند. او از جوانان می‌خواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال می‌دهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر می‌کنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمی‌دانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد. او می‌گوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر می‌کردم راه را می‌شناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانواده‌ام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانواده‌ام پول نمی‌داشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر می‌ماندند.» وقتی این جمله را می‌گوید، لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش به جایی دور خیره می‌ماند. شاید در ذهنش دوباره همان جاده‌ها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمی‌دانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده می‌شود. بعد به گادی‌اش نگاه می‌کند و می‌گوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد. او می‌گوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار می‌کنم، نان حلال به دست می‌آورم و شب به خانه برمی‌گردم. بچه‌هایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.» سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهره‌ای خسته‌تر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر می‌کرد. او می‌گوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانواده‌اش را می‌داند. پیش از آن شاید تصور می‌کرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا می‌فهمد که اگر پول باشد و انسان خانواده‌اش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست می‌دهد. او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادی‌اش بهتر شود. می‌خواهد گادی بزرگ‌تری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. می‌خواهد سه دختر و دو پسرش آینده‌ای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار می‌خواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد. او می‌گوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جاده‌های ناشناخته به خطر بیندازد. برای او، آن پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای آزادی‌اش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او می‌داند که خانواده‌اش برای فراهم کردن آن پول چه سختی‌هایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر می‌کند، به این نتیجه می‌رسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانواده‌اش را نیز در معرض خطر قرار داده بود. حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرام‌تر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبح‌ها گادی‌اش را برمی‌دارد، آب سرد و آب‌لیمو می‌فروشد و شب‌ها به خانه برمی‌گردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سخت‌ترین روزهای زندگی‌اش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند. شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش می‌گوید دیگر چیزی بیشتر از این نمی‌خواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانه‌ای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد. او از جوانان می‌خواهد پیش از آن‌که راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانواده‌هایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماه‌ها چشم‌به‌راه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمی‌گردد. او می‌گوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار می‌کنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زنده‌ام و کنار خانواده‌ام هستم. به جوانان می‌گویم اگر می‌خواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچ‌کس نمی‌داند در راه چه اتفاقی برایش می‌افتد.» او دوباره گادی‌اش را به حرکت درمی‌آورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان می‌خورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم می‌شود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جاده‌های خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش می‌کند. شاید هنوز قرض‌هایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانواده‌اش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه می‌رود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش می‌آیند، می‌داند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانواده‌اش. برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی می‌کند. خاطره جاده‌هایی که در آنها آزادی‌اش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانواده‌اش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شب‌ها چشم‌به‌راه بازگشت پدرشان بودند. او حالا می‌گوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دست‌های خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 351 بازدید

سپیده هنوز سر نزده بود. هوا بوی شب‌مانده می‌داد؛ بوی رطوبت، بوی خاک سرد، بوی زندگی‌هایی که زیر این آسمان خاموش شده‌اند. او روی پله‌ی سیمانی نشسته بود، پشت به دیوار، پاها جمع و دست‌ها در آستین‌های کهنه‌ای که دیگر گرم نمی‌کرد. چند بار نفس عمیق کشید، اما نفس‌ها به ته سینه‌اش نمی‌رسید. در آن سکوت سنگینِ پیش از صبح، فقط صدای قلب خودش را می‌شنید که نامنظم می‌زد؛ انگار حتی قلبش هم خسته شده بود از ادامه دادن. سی سال از عمرش گذشته بود، اما وقتی به عقب نگاه می‌کرد، چیزی شبیه زندگی نمی‌دید؛ فقط رشته‌ای از فرار، ترس، تحقیر و اشتباهاتی که هرکدام از قبلی سنگین‌تر بود. او در ایران به دنیا آمده بود؛ نه در شهری که اسمش در خاطره‌ها بماند، بلکه در حاشیه، جایی که افغان‌ها خانه می‌گرفتند چون جای دیگری راه‌شان نمی‌دادند. مادرش همیشه می‌گفت: «وقتی تو را زاییدم، هنوز اذان صبح نشده بود.» آن صبح، هیچ‌کس نمی‌دانست که این کودک، سال‌ها بعد، میان چند کشور سرگردان خواهد شد. تولدش ساده بود، بی‌سند، بی‌ثبت، بی‌جشن. فقط یک طفل دیگر که باید بزرگ می‌شد، بدون این‌که زیاد دیده شود. کودکی‌اش آرام نبود. از همان سال‌های اول، فرق را حس کرد؛ فرق در نگاه همسایه‌ها، فرق در لحن معلم، فرق در این‌که بعضی چیزها برای بعضی‌ها «حق» بود و برای او «خواهش». مکتب رفت، اما همیشه با ترس. هر بار که نام مأمور یا بازرسی می‌آمد، دلش می‌ریخت. مادرش شب‌ها لباس‌هایش را آماده می‌کرد و می‌گفت: «اگر چیزی شد، بدو بیا خانه.» کودک بود، اما مفهوم فرار را زود فهمید. خانه‌شان کوچک بود، اما غم‌هایش بزرگ. پدرش کارگر ساختمانی بود؛ مردی خاموش، کم‌حرف، با دست‌هایی که هیچ‌وقت صاف نمی‌شد. مادرش زن صبوری بود، اما صبر هم حدی دارد. دعواها بیشتر سر پول بود؛ پول کرایه، پول دوا، پول نان. او یاد گرفت خواسته‌هایش را قورت بدهد. یاد گرفت که اگر چیزی کم است، اول خودش کنار بکشد. نوجوانی‌اش خیلی زود تمام شد. وقتی هنوز هم‌سن‌وسال‌هایش بازی می‌کردند، او کار می‌کرد. خانه‌های مردم را پاک می‌کرد، ظرف می‌شست، بچه‌های دیگران را نگه می‌داشت. گاهی صاحب‌خانه‌ها تحقیرش می‌کردند، گاهی نادیده‌اش می‌گرفتند. شب‌ها که به خانه برمی‌گشت، پاهایش درد می‌کرد، اما دلش بیشتر. با این‌همه، هنوز ته دلش یک امید کوچک بود؛ این‌که شاید روزی همه‌چیز عوض شود. اما زندگی مهلت نداد. پدرش در یک حادثه‌ی کاری آسیب دید و دیگر نتوانست مثل قبل کار کند. فشار زندگی بیشتر شد. مکتب را کاملاً رها کرد. از همان‌جا فهمید که آینده‌اش شبیه مادرش خواهد بود؛ کار، خستگی و خاموشی. همین ترس، بذر تصمیم رفتن را در دلش کاشت. وقتی حرف ترکیه به میان آمد، اول باور نکرد. اما قصه‌ها زیاد بود؛ «فلانی رفت، کار پیدا کرد»، «فلانی زندگی‌اش جور شد». هیچ‌کس از شب‌های ترس، از زندان، از اعتیاد حرف نمی‌زد. پنج سال پیش، وقتی حدود بیست‌وپنج سال داشت، تصمیمش را گرفت. بدون خانواده، بدون پشتوانه. مادرش گریه کرد، پدرش خاموش ماند. او رفت، با دلی که هم سبک بود و هم سنگین. راه قاچاق، امتحان مرگ بود. شب‌های سرد، کوه‌های بی‌رحم، تشنگی، گرسنگی. قاچاقبرها فریاد می‌زدند، آدم‌ها می‌ترسیدند، بعضی می‌افتادند و دیگر بلند نمی‌شدند. در یکی از شب‌ها، زنی کنارشان زمین خورد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. قاچاقبر گفت: «بگذاریدش.» او هنوز صدای آن زن را به یاد دارد. همان‌جا فهمید که انسان، در این مسیر، فقط یک عدد است. وقتی به ترکیه رسید، احساس پیروزی نکرد؛ احساس خالی بودن کرد. سه سال آن‌جا ماند. زندگی‌اش شد کارهای سخت، خانه‌های شلوغ، اتاق‌های تاریک. همیشه ترس از پولیس، همیشه اضطراب. زبان را درست نمی‌دانست و کسی حرف دلش را نمی‌فهمید. تنهایی، آهسته و پیوسته، او را شکست. اولین بار مواد را یکی از هم‌اتاقی‌ها به او داد و گفت: «فقط برای آرامش است.» همان شب، برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها خوابش برد. از همان‌جا شروع شد؛ اول گه‌گاهی، بعد بیشتر، بعد هر روز. مواد برایش شد تکیه‌گاه؛ چیزی که درد را کم می‌کرد و فکر را خاموش می‌ساخت. نفهمید کی وقت وابسته شد، فقط یک روز دید بدونش نمی‌تواند. اعتیاد همه‌چیز را گرفت؛ کارش را از دست داد، پولش تمام شد، احترامش نابود شد. خودش را در آینه نمی‌شناخت. بدنش لاغر شد و چهره‌اش خسته. دوستانش یکی‌یکی دور شدند و تنها شد؛ تنهاتر از همیشه. تا این‌که پولیس گرفتش. سه ماه زندان. زندان برایش مثل سقوط آخر بود. شب‌ها بیدار می‌ماند و به مادرش، به خانه‌ی کوچک‌شان و به روزهایی که هنوز معتاد نشده بود فکر می‌کرد. قول می‌داد اگر آزاد شود، درست می‌شود. اما آزادی، آن‌طوری که فکر می‌کرد، نیامد. بعد از زندان، اخراج شد. پانزده ماه پیش به افغانستان رسید؛ کشوری که فقط نامش را داشت. وقتی پا به این خاک گذاشت، احساس کرد دوباره متولد شده، اما این‌بار بدون هیچ‌چیز؛ نه خانه، نه خانواده، نه پول. مدتی در خیابان‌ها ماند و بعضی شب‌ها گرسنه خوابید. اعتیاد حالا قوی‌تر از او بود. شش ماه به کمپ ترک اعتیاد رفت. روزهای اول بدنش می‌لرزید و شب‌ها از درد گریه می‌کرد. بعضی وقت‌ها می‌خواست فرار کند، اما می‌ماند و امیدوار بود. اما وقتی بیرون آمد، جامعه جایی برایش نداشت؛ کار نبود، حمایت نبود و دوباره لغزید. امروز زندگی‌اش در وضعیت بسیار خراب است و خودش این را می‌داند، اما هنوز حرف دارد و دلش می‌خواهد کسی اشتباه او را تکرار نکند. می‌گوید: «قاچاق نجات نیست، مواد آرامش نیست، تنهایی آدم را می‌شکند. اگر خانواده دارید، اگر کسی هست که نگران‌تان شود، همان بزرگ‌ترین نعمت است.» او خودش را مثال می‌زند؛ مثالی از اینکه یک تصمیم، یک فرار، چگونه می‌تواند یک زندگی را آرام‌آرام نابود کند. قصه‌ی او فقط قصه‌ی خودش نیست؛ قصه‌ی هزاران زنی است که میان مرزها گم شدند، میان فقر و اعتیاد شکستند و صدایشان هیچ‌وقت شنیده نشد. او هنوز زنده است، هنوز نفس می‌کشد و شاید همین، آخرین امید باشد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


8 ماه قبل - 417 بازدید

رسانه‌ها گزارش داده‌اند که در پی واژگونی دو موتر حامل مهاجران اهل افغانستان در زاهدان ایران، دست‌کم ۱۳ نفر جان باخته و هفت نفر دیگر زخمی شدند. رسانه‌ها با نشر گزارشی گفته‌اند، این حادثه روز (چهارشنبه، ۲۱ عقرب) در حالی در ولسوالی خاش زاهدان ایران رخ داده که این افراد می‌خواستند به‌صورت قاچاقی به ایران سفر کنند و موترهای حامل آنان براثر سرعت زیاد واژگون شده‌اند. همچنین در ویدیویی که در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده است، دیده می‌شود که تعدادی کشته و زخمی در کنار یک جاده افتاده‌اند. قابل ذکر است که ایران پس از اخراج گسترده‌ی مهاجران، روند صدور ویزای خود برای شهروندان افغانستان را متوقف کرده است. در پی توقف روند صدور ویزا، شماری از شهروندان افغانستان که خانواده‌های‌شان در ایران مانده‌اند، تلاش می‌کنند خود را از مسیرهای قاچاقی به آن کشور برسانند. همچنین پیشتر، مقام‌های محلی حکومت سرپرست در هرات و نیمروز نیز اعلام کرده‌اند که مانع سفر قاچاقی ده‌ها شهروند افغانستان به ایران شده‌اند.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 332 بازدید

مسوولان محلی در ولایت هرات می‌گویند که یک جوان اهل ولسوالی لعل‌وسرجنگل ولایت غور، هنگام تلاش برای عبور از مرز ایران، براثر سرما در نقطه‌ی صفری جان باخته است. نیروهای سرحدی طالبان مستقر در مرز اسلام‌قلعه دیروز (شنبه، ۴ حوت) جسد این جوان را از نقطه صفری مرز افغانستان و ایران پیدا کرده‌اند. مقام‌های محلی ولایت هرات از این جوان به‌نام محسن نام برده و تاکید کرده‌اند که او از باشندگان روستای سنگ سوراخ ولسوالی لعل‌وسرجنگل بوده است. مسوولان می‌گویند که این جوان چند روز قبل براثر سرما جان باخته است. از سویی هم، یک منبع به رسانه گوهرشاد گفت که فرد متوفی باشنده ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور بوده و نام پدرش را غلام نبی و نام پدرکلانش را محمد اکبر ذکر کرده است. این در حالی است که پیش از این نیز شهروندان افغانستان هنگام تلاش برای عبور از مرز براثر سرما، گرسنگی، تیراندازی مرزبان ایرانی و یا هم حوادث ترافیکی جان باخته‌اند. قابل ذکر است که به‌دلیل بحران اقتصادی و بیکاری در سراسر افغانستان، مهاجرت شهروندان این کشور همچنان ادامه دارد. مقصد اکثر کارجویان ایران است. با این وجود هزینه‌ی ویزای ایران در این اواخر افزایش یافته است و در عین حال این کشور بر ویزای خود محدودیت وضع کرده‌ است.

ادامه مطلب