برچسب: عشق

2 هفته قبل - 156 بازدید

«پرنده خارزار» یکی از مشهورترین رمان‌های کالین مک‌کالو، نویسنده استرالیایی، است که نخستین‌بار در سال ۱۹۷۷ منتشر شد. این رمان خیلی زود از مرزهای استرالیا فراتر رفت و به یکی از آثار پرفروش و شناخته‌شده ادبیات جهان تبدیل شد. داستان در سرزمین‌های پهناور استرالیا می‌گذرد و زندگی چند نسل از خانواده کلیری را دنبال می‌کند؛ خانواده‌ای که در طول سال‌ها با عشق، فقر، ثروت، مرگ، جدایی، مذهب، جاه‌طلبی و تصمیم‌های دشوار روبه‌رو می‌شوند. در مرکز این روایت، مگی کلیری قرار دارد؛ دختری که از کودکی وارد داستان می‌شود و خواننده در طول سال‌های زندگی، رشد، عشق، رنج و انتخاب‌های او را دنبال می‌کند. کالین مک‌کالو در سال ۱۹۳۷ در استرالیا به دنیا آمد. او پیش از آن‌که به عنوان نویسنده به شهرت برسد، در زمینه علوم و پزشکی فعالیت داشت و مدتی نیز در حوزه عصب‌شناسی کار می‌کرد. تجربه علمی او بعدها در زندگی حرفه‌ای‌اش نیز تأثیر گذاشت، اما علاقه او به ادبیات باعث شد مسیر نویسندگی را به صورت جدی دنبال کند. مک‌کالو در طول زندگی خود رمان‌های متعددی نوشت و در زمینه‌های مختلف ادبی تجربه کرد، اما هیچ‌یک از آثارش به اندازه «پرنده خارزار» شهرت جهانی پیدا نکرد. این رمان نه تنها نام او را در میان نویسندگان مطرح استرالیا ثبت کرد، بلکه به اثری تبدیل شد که نام نویسنده را برای چندین نسل از خوانندگان ماندگار ساخت. «پرنده خارزار» در اصل یک حماسه خانوادگی است؛ یعنی داستانی که زندگی یک خانواده را در طول سال‌های بسیار و گاهی چند نسل دنبال می‌کند. با این حال، درون این ساختار خانوادگی، عناصر رمان عاشقانه، اجتماعی، تاریخی و روان‌شناختی نیز دیده می‌شود. همین ترکیب سبب شده است کتاب برای خوانندگان مختلف جذاب باشد. کسی ممکن است آن را بیشتر یک داستان عاشقانه ببیند، دیگری زندگی مگی و زنان خانواده را برجسته بداند و خواننده‌ای دیگر، مسئله مذهب و قدرت را مهم‌ترین بخش کتاب تلقی کند. داستان با خانواده کلیری و مهاجرت آنان به سرزمین‌های استرالیا پیوند دارد. زندگی خانواده در محیطی وسیع و سخت جریان دارد؛ جایی که طبیعت، آب‌وهوا، کار و فاصله‌های طولانی، خود بخشی از دشواری زندگی هستند. نویسنده در توصیف این محیط تلاش کرده است فضای استرالیا را به شکلی زنده وارد داستان کند. زمین‌های گسترده، گرما، خشکی و زندگی در مزرعه تنها پس‌زمینه داستان نیستند، بلکه با سرنوشت شخصیت‌ها ارتباط پیدا می‌کنند. انسان‌های داستان مانند طبیعت اطرافشان، گاهی آرام و امیدوار و گاهی سخت و بی‌رحم‌اند. یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های کتاب مگی کلیری است. خواننده او را از دوران کودکی می‌شناسد و همراه با او وارد مراحل مختلف زندگی می‌شود. مگی در طول داستان از یک دختر جوان به زنی بالغ تبدیل می‌شود و در این مسیر با تجربه‌هایی روبه‌رو می‌شود که شخصیت او را تغییر می‌دهند. او در زندگی خود با عشق، خانواده، مادری، جدایی و انتخاب‌های دشوار روبه‌رو می‌شود و همین تحول تدریجی، شخصیت او را به یکی از مهم‌ترین بخش‌های رمان تبدیل می‌کند. رابطه مگی با رالف دو بریکاسار، کشیشی جوان و بلندپرواز، یکی از محورهای اصلی داستان است. رابطه این دو از ابتدا رابطه‌ای ساده نیست. میان آنان علاقه و کششی عمیق وجود دارد، اما رالف در میان عشق شخصی، باورهای مذهبی و جاه‌طلبی‌های خود گرفتار است. او نمی‌تواند به سادگی میان آن‌چه قلبش می‌خواهد و مسیری که برای زندگی خود انتخاب کرده است، یکی را برگزیند. همین تضاد، داستان را به سمت تصمیم‌ها و پیامدهای دردناکی می‌برد. با این حال، «پرنده خارزار» را نباید تنها داستان یک عشق دشوار دانست. عشق مگی و رالف در حقیقت بستری است برای طرح پرسش‌های بزرگ‌تر درباره زندگی. آیا دوست داشتن همیشه برای با هم بودن کافی است؟ آیا انسان می‌تواند برای رسیدن به آرزوی خود از باورها و مسئولیت‌هایش عبور کند؟ آیا انتخاب درست همیشه همان انتخابی است که انسان را خوشحال می‌کند؟ و اگر انسان سال‌ها برای رسیدن به چیزی تلاش کند، آیا سرانجام رسیدن به آن خواسته می‌تواند تمام رنج‌های گذشته را جبران کند؟ یکی از زیباترین بخش‌های رمان، عنوان آن است. «پرنده خارزار» از افسانه‌ای درباره پرنده‌ای الهام گرفته شده که در طول زندگی به دنبال خاری می‌گردد که بتواند در پایان عمر خود را به آن بسپارد. بر اساس این افسانه، پرنده هنگام مرگ زیباترین آواز خود را می‌خواند و این آواز تنها با پرداختن بهای جان او ممکن می‌شود. این تصویر به نمادی برای شخصیت‌های داستان تبدیل می‌شود؛ شخصیت‌هایی که برای عشق، آرزو یا هدف خود حاضرند رنج بکشند. خار در این معنا هم نشانه درد است و هم نشانه چیزی که انسان آن را آن‌قدر ارزشمند می‌داند که برای رسیدن به آن حاضر به پرداخت هزینه است. همین نماد باعث شده است عنوان کتاب با محتوای آن پیوند عمیقی داشته باشد. شخصیت‌های داستان بارها در موقعیتی قرار می‌گیرند که باید میان خواسته قلبی و واقعیت زندگی انتخاب کنند. بعضی از آن‌ها به دنبال چیزی می‌روند که می‌دانند ممکن است به آن‌ها آسیب بزند. بعضی دیگر از خواسته خود دست می‌کشند و تا پایان زندگی با حسرت آن انتخاب زندگی می‌کنند. بنابراین، «خار» فقط یک نماد عاشقانه نیست؛ بلکه می‌تواند نمادی از آرزوهای بزرگ انسان باشد؛ آرزوهایی که گاهی رسیدن به آن‌ها به اندازه نرسیدنشان دردناک است. از نظر ادبی، مک‌کالو در این رمان بیشتر بر داستان‌گویی گسترده و شخصیت‌پردازی تمرکز دارد. او شخصیت‌ها را در مدت کوتاهی معرفی نمی‌کند و کنار نمی‌گذارد، بلکه زندگی آنان را در طول سال‌ها دنبال می‌کند. به همین دلیل، خواننده فرصت پیدا می‌کند تغییر شخصیت‌ها را ببیند. کودکان بزرگ می‌شوند، والدین پیر می‌شوند، روابط خانوادگی تغییر می‌کنند و تصمیم‌های یک نسل بر زندگی نسل بعد اثر می‌گذارد. این ویژگی، کتاب را به یک روایت بزرگ خانوادگی تبدیل کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های مهم اثر، توجه به شخصیت‌های زن است. مگی تنها زنی عاشق نیست؛ او انسانی است که در برابر شرایط زندگی تلاش می‌کند جایگاه و خواسته خود را پیدا کند. زنان دیگر داستان نیز هرکدام تجربه متفاوتی از زندگی دارند. به همین دلیل می‌توان کتاب را از زاویه زندگی زنان نیز بررسی کرد؛ زنانی که میان عشق، خانواده، مادری، سنت و خواسته‌های شخصی خود قرار می‌گیرند. مک‌کالو از طریق این شخصیت‌ها نشان می‌دهد که انتخاب‌های زنان همیشه در خلأ صورت نمی‌گیرد و شرایط اجتماعی، خانوادگی و مذهبی می‌تواند بر مسیر زندگی آنان تأثیر بگذارد. با وجود شهرت و محبوبیت بسیار زیاد، «پرنده خارزار» از نقدهای ادبی نیز دور نمانده است. بعضی منتقدان قدرت اصلی مک‌کالو را در توانایی او برای قصه‌گویی و ایجاد ارتباط عاطفی با مخاطب می‌دانند. شخصیت‌ها به گونه‌ای ساخته شده‌اند که خواننده نسبت به سرنوشت آنان کنجکاو می‌شود و می‌خواهد بداند در ادامه چه اتفاقی برایشان رخ خواهد داد. از سوی دیگر، برخی منتقدان طولانی بودن داستان، احساساتی شدن بعضی بخش‌ها و گاهی ساده بودن شیوه روایت را مورد انتقاد قرار داده‌اند. این اختلاف نظرها نشان می‌دهد که محبوبیت یک اثر همیشه به معنای بی‌نقص بودن آن نیست. ممکن است کتابی از نظر برخی منتقدان ضعف‌هایی داشته باشد، اما بتواند ارتباط عمیقی با خوانندگان برقرار کند. «پرنده خارزار» نمونه خوبی از همین مسئله است. ارزش آن تنها در تکنیک ادبی خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در قدرت داستان‌گویی و توانایی آن برای درگیرکردن احساسات خواننده نیز قرار دارد. این رمان پس از انتشار با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شد و میلیون‌ها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسید. موفقیت آن به حدی بود که خیلی زود توجه صنعت تلویزیون را نیز به خود جلب کرد. در سال ۱۹۸۳، «پرنده خارزار» به یک مینی‌سریال تلویزیونی تبدیل شد. به دلیل گستردگی داستان و روایت زندگی شخصیت‌ها در چندین دهه، ساخت یک فیلم سینمایی معمولی برای این اثر دشوار بود و قالب مینی‌سریال امکان بیشتری برای روایت جزئیات داستان فراهم می‌کرد. مینی‌سریال سال ۱۹۸۳ با حضور بازیگرانی مانند ریچارد چمبرلین، ریچل وارد و باربارا استانویک ساخته شد و به یکی از موفق‌ترین اقتباس‌های تلویزیونی آن دوره تبدیل شد. این اثر تنها به دلیل شهرت کتاب مورد توجه قرار نگرفت، بلکه خود نیز به عنوان یک اثر تلویزیونی موفق شناخته شد. مینی‌سریال «پرنده خارزار» در جوایز گلدن گلوب موفقیت چشمگیری به دست آورد و در بخش‌های بازیگری و بهترین مینی‌سریال مورد تقدیر قرار گرفت. همچنین در جوایز امی نامزد دریافت جوایز متعددی شد و چند جایزه را نیز به دست آورد. این موفقیت تلویزیونی باعث شد کتاب دوباره مورد توجه مخاطبان قرار بگیرد و خوانندگان بیشتری به سراغ اثر اصلی بروند. در واقع، اقتباس تلویزیونی نقش مهمی در ماندگارشدن «پرنده خارزار» داشت. بسیاری از کسانی که ابتدا سریال را دیدند، بعدها به سراغ کتاب رفتند تا داستان را با جزئیات بیشتری بخوانند. از سوی دیگر، خوانندگانی که پیش از آن با رمان آشنا بودند، امکان دیدن شخصیت‌های مورد علاقه خود را روی صفحه تلویزیون پیدا کردند. همین ارتباط میان ادبیات و تلویزیون، به شهرت بیشتر اثر کمک کرد. یکی از دلایل ماندگاری «پرنده خارزار» این است که موضوعات آن محدود به یک دوره تاریخی یا یک جامعه خاص نیست. عشق، حسرت، خانواده، جدایی، جاه‌طلبی، ایمان و انتخاب، موضوعاتی هستند که در زندگی انسان‌ها در دوره‌های مختلف وجود داشته‌اند. خواننده ممکن است با همه تصمیم‌های شخصیت‌ها موافق نباشد، اما می‌تواند احساسات و کشمکش‌های آنان را درک کند. این کتاب همچنین درباره بهای انتخاب‌هاست. هیچ‌کدام از شخصیت‌ها نمی‌توانند بدون پیامد تصمیم بگیرند. گاهی یک انتخاب در جوانی، سال‌ها بعد نتیجه خود را نشان می‌دهد. گاهی انسان چیزی را به دست می‌آورد اما در مقابل، چیز دیگری را از دست می‌دهد. همین نگاه به زندگی باعث می‌شود رمان فقط یک داستان عاشقانه نباشد، بلکه روایتی درباره پیچیدگی زندگی انسان باشد. «پرنده خارزار» برای کسانی که به رمان‌های بلند، خانوادگی، احساسی و شخصیت‌محور علاقه دارند، انتخابی جذاب است. این کتاب ممکن است برای همه خوانندگان آسان و کوتاه نباشد و بعضی بخش‌های آن به دلیل طولانی بودن داستان نیاز به صبر داشته باشد، اما اگر خواننده فرصت بدهد تا شخصیت‌ها و فضای داستان به‌تدریج شکل بگیرند، می‌تواند با روایتی پر از عشق، رنج، امید و انتخاب همراه شود. کالین مک‌کالو با این اثر توانست داستانی خلق کند که پس از گذشت دهه‌ها هنوز نام آن برای بسیاری از دوست‌داران ادبیات آشناست. «پرنده خارزار» شاید از نگاه همه منتقدان اثری بی‌نقص نباشد، اما تأثیر آن بر مخاطبان و موفقیت جهانی‌اش قابل انکار نیست. این رمان نشان می‌دهد که گاهی یک داستان می‌تواند فراتر از مرزهای جغرافیایی و فرهنگی حرکت کند و احساسات مشترک انسان‌ها را به تصویر بکشد. در نهایت، «پرنده خارزار» داستان آدم‌هایی است که دوست دارند، انتخاب می‌کنند، اشتباه می‌کنند، از دست می‌دهند و دوباره برای ادامه زندگی تلاش می‌کنند. شاید مهم‌ترین پرسشی که کتاب در ذهن خواننده باقی می‌گذارد این باشد که اگر انسان روزی مجبور شود میان چیزی که قلبش می‌خواهد و چیزی که زندگی از او می‌خواهد یکی را انتخاب کند، کدام را برمی‌گزیند؟ شاید پاسخ این پرسش برای هر انسان متفاوت باشد، اما همین پرسش است که «پرنده خارزار» را به داستانی ماندگار درباره عشق، انتخاب و بهای آرزوهای انسانی تبدیل کرده است. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 234 بازدید

در بخش غربی شهر هرات، در یکی از کوچه‌های خاک‌آلود و تنگی که دیوارهای گِلی خانه‌هایش ترک برداشته بود و بوی دود و خاک همیشه در هوایش می‌پیچید، خانواده‌ای زندگی می‌کرد که سال‌ها زیر بار فقر و بدهکاری خم شده بودند. خانه‌شان دو اتاق کوچک داشت؛ سقف یکی از اتاق‌ها در زمستان چکه می‌کرد و در تابستان، گرمای خفه‌کننده‌اش نفس آدم را می‌برید. در همان خانه دختری زندگی می‌کرد به نام «مرسل»؛ دختری بیست‌وسه‌ساله با صورتی لاغر، چشمانی خسته و صدایی آرام که بیشتر وقت‌ها آهسته حرف می‌زد؛ انگار از کودکی آموخته بود در این دنیا زیاد دیده نشود. مرسل زمانی آرزو داشت معلم شود. تا صنف دوازدهم با شوق درس خوانده بود. کتاب‌هایش را هنوز در صندوق کهنه‌ای کنار رختخوابش نگه می‌داشت؛ کتاب‌هایی که گرد و خاک روی جلدشان نشسته بود. وقتی آموزش دختران محدود شد، او نیز مانند هزاران دختر دیگر در خانه ماند. روزهایش میان ظرف‌شستن، نان‌پختن و خیاطی برای همسایه‌ها سپری می‌شد. پدرش کارگر یک انبار مواد ساختمانی بود و هر روز با دستان ترک‌خورده و لباس‌های خاکی به خانه برمی‌گشت. او مردی خسته و عصبی بود؛ مردی که سال‌ها جنگ، بیکاری و قرض، مهربانی را از وجودش گرفته بود. مرسل بیشتر عصرها برای آوردن آب یا خرید نان از خانه بیرون می‌شد. همان‌جا بود که کم‌کم سهراب را دید؛ پسری بیست‌وپنج‌ساله که در دکان ترمیم موبایل کار می‌کرد. سهراب جوانی بلندقد و آرام بود. پدرش بیمار و خانواده‌اش فقیر بودند. او از نوجوانی کار کرده بود تا خرج خانه را بدهد. گاهی شب‌ها تا دیر وقت در دکان می‌ماند تا چند صد افغانی بیشتر درآمد داشته باشد. با این‌همه، برخلاف خستگی همیشگی زندگی، هنوز لبخند آرامی بر لب داشت. آشنایی‌شان خیلی ساده آغاز شد؛ اول فقط نگاه‌هایی کوتاه در کوچه، بعد سلام‌هایی آرام و بعدتر حرف‌هایی کوتاه کنار نانوایی یا سر چاه آب. در شهری که حتی حرف‌زدن دختر و پسر می‌توانست برای خانواده‌ها «ننگ» باشد، همین گفت‌وگوهای کوتاه برای‌شان پر از ترس بود. مرسل همیشه با عجله حرف می‌زد و دوروبرش را نگاه می‌کرد تا کسی نبیند. اما سهراب هر بار با احترام و آرامش با او رفتار می‌کرد. همین احترام، همین گوش‌دادن ساده، چیزی بود که مرسل کمتر در زندگی‌اش تجربه کرده بود. ماه‌ها گذشت و رابطه‌ای عمیق میان‌شان شکل گرفت؛ نه رابطه‌ای شبیه قصه‌های عاشقانه، بلکه پیوندی میان دو انسان خسته که در دل تاریکی زندگی، تنها در کنار هم اندکی آرامش پیدا کرده بودند. سهراب برایش از رؤیای داشتن دکان کوچکی می‌گفت؛ از این‌که شاید روزی بتوانند خانه‌ای اجاره کنند و زندگی ساده‌ای داشته باشند. مرسل نیز از رؤیاهای نیمه‌جانش حرف می‌زد؛ از این‌که هنوز دوست دارد درس بخواند، کتاب بخواند و روزی کودکان را آموزش دهد. اما در افغانستان، به‌ویژه در خانواده‌های فقیر و سنتی، عشق اغلب جایی برای زنده‌ماندن ندارد. وقتی پدر مرسل فهمید دختری که سال‌ها برایش کار کرده و رنج کشیده، دل به پسری فقیر داده است، خشمگین شد. بارها فریاد زد: «ما دختر ره مفت بزرگ نکردیم که بره به یک بی‌پول شوهر کنه.» در همان روزها، چند خانواده دیگر نیز برای خواستگاری مرسل آمده بودند؛ یکی از آنان مردی حدود چهل‌وپنج‌ساله بود که همسر اولش بیمار بود و دنبال زن دوم می‌گشت. آن مرد توان پرداخت پول زیادی داشت و همین موضوع پدر مرسل را وسوسه کرده بود. وقتی سهراب موضوع را با خانواده‌اش در میان گذاشت، مادرش ابتدا ترسید. او می‌دانست خانواده دختر فقیرند و احتمالاً مبلغ سنگینی درخواست خواهند کرد. اما وقتی اصرار و درماندگی پسرش را دید، راضی شد. چند هفته بعد، همراه چند بزرگ‌تر محل به خواستگاری رفتند. خانه مرسل آن روز ساکت و سنگین بود. چای آوردند، اما کسی لبخند نمی‌زد. بعد از چند دقیقه سکوت، پدر مرسل مستقیم گفت: «اگر پسرتان واقعاً مرد است و توان زن‌گرفتن دارد، چهار لک افغانی لگه می‌دهد؛ بدون مصرف عروسی و دیگر چیزها.» اتاق در سکوت فرو رفت. مادر سهراب سرش را پایین انداخت. پدر بیمار سهراب حتی توان حرف‌زدن نداشت. چهار لک افغانی برای آنان مبلغی خیالی بود. سهراب ماهانه تنها هشت تا ده هزار افغانی درآمد داشت؛ آن‌هم اگر کار خوب می‌شد. آنان به سختی خرج دوا و نان خانه را پیدا می‌کردند. اما عشق، مخصوصاً وقتی با ناامیدی همراه شود، آدم را به جنگی بی‌پایان می‌کشاند. سهراب تسلیم نشد. قرض خواست، شب‌ها اضافه‌کاری کرد و حتی تصمیم گرفت قاچاقی به ایران برود تا کار کند و پول جمع کند؛ اما رفتن خطرناک بود و پول قاچاقبر را هم نداشت. هر بار که خانواده‌اش دوباره برای صحبت می‌رفتند، پدر مرسل فقط یک جمله می‌گفت: «یا پول، یا دختر.» در این میان، فشار بر مرسل بیشتر می‌شد. برادرانش به او بدبین شده بودند. موبایلش را گرفتند، اجازه بیرون‌شدنش کمتر شد و حتی مادرش از ترس شوهرش جرئت نمی‌کرد از دخترش حمایت کند. مرسل شب‌ها آرام گریه می‌کرد. بارها به سهراب گفته بود: «ما در این وطن حتی حق انتخاب زندگی خود ره نداریم.» زمستان همان سال، اوضاع بدتر شد. پدر مرسل تصمیم گرفت او را به همان مرد میان‌سال نامزد کند؛ مردی که دو فرزند تقریباً هم‌سن مرسل داشت. وقتی مرسل اعتراض کرد، پدرش سیلی محکمی به صورتش زد و گفت: «دختر در این خانه اختیار ندارد.» آن شب مرسل تا صبح گریه کرد. فردای آن روز، پنهانی به سهراب خبر داد. سهراب وقتی حرف‌های او را شنید، برای نخستین‌بار کاملاً شکست. او می‌دانست اگر مرسل به آن خانه برود، زندگی‌اش نابود خواهد شد. چند روز بعد، تصمیمی گرفتند که بیشتر از سر ترس بود تا امید: فرار. شبی سرد، وقتی برق‌های محله قطع شده بود و کوچه در تاریکی فرو رفته بود، مرسل از پنجره کوچک اتاقش بیرون شد. تنها یک بکس کوچک همراه داشت؛ چند لباس، کتابچه یادداشتش و عکسی قدیمی از مادرش. سهراب منتظرش بود. آنان سوار موتر مسافربری شدند و شهر را ترک کردند. چند ماه نخست را در اتاقی نمناک در حاشیه کابل گذراندند. اتاق‌شان فقط یک فرش کهنه، یک بخاری دودزده و چند ظرف داشت. سهراب در نانوایی کار پیدا کرد و روزی دوازده ساعت کار می‌کرد. دست‌هایش از شدت گرمای تنور سوخته بود. مرسل در خانه لباس می‌شست و گاهی برای همسایه‌ها خامک‌دوزی می‌کرد تا خرج نان فراهم شود. با وجود تمام سختی‌ها، آنان هنوز کنار هم آرام بودند. شب‌ها وقتی صدای ژنراتورهای کوچه خاموش می‌شد و شهر در تاریکی فرو می‌رفت، کنار هم می‌نشستند و آهسته حرف می‌زدند. مرسل می‌گفت: «حداقل این‌جا کسی ما ره مجبور نمی‌کند.» اما ترس همیشه با آنان بود. هر بار صدای در بلند می‌شد، قلب‌شان می‌لرزید. آنان می‌دانستند خانواده‌ها دست‌بردار نخواهند شد. در جامعه‌ای که «آبرو» گاهی از جان انسان مهم‌تر شمرده می‌شود، فرار دختر با مرد، برای برخی خانواده‌ها لکه‌ای است که فقط با خشونت پاک می‌شود. خانواده‌های آنان نیز چنین فکر می‌کردند. ماه‌ها دنباله‌شان گشتند. سرانجام یکی از آشنایان سهراب آنان را در بازار شناخت و خبر داد. چند مرد، یک غروب، ناگهان به اتاق‌شان هجوم بردند. سهراب را با مشت و لگد زدند. مرسل جیغ می‌کشید و گریه می‌کرد، اما کسی رحم نکرد. همسایه‌ها از پشت درها فقط نگاه می‌کردند. آنان را با زور به هرات بازگرداندند. بعد از بازگشت، زندگی‌شان به جهنم تبدیل شد. سهراب را در زیرزمین خانه پدرش زندانی کردند. او را متهم می‌کردند که آبروی خانواده را برده است. لت‌وکوبش می‌کردند و از او می‌خواستند قسم بخورد دیگر هرگز نام مرسل را نیاورد. مرسل نیز در خانه پدرش حبس بود. برادرانش او را دشنام می‌دادند و می‌گفتند باید کشته شود تا «عبرت» شود. مادرش هر شب پنهانی برایش غذا می‌آورد و گریه می‌کرد، اما توان دفاع نداشت. روزها گذشت و فشارها شدیدتر شد. مرسل دیگر امیدی نداشت. او می‌دانست خانواده‌اش هرگز اجازه نخواهند داد دوباره با سهراب زندگی کند. سهراب نیز زیر شکنجه و تحقیر روحی فروپاشیده بود. تنها راه ارتباطی‌شان کودکی از همسایه‌ها بود که گاهی پنهانی پیام ردوبدل می‌کرد. آخرین پیام مرسل کوتاه بود: «اگر زنده بمانیم، باز ما ره جدا می‌کنند.» و آخرین پاسخ سهراب این بود: «پس بگذار هیچ‌کس ما ره از هم جدا نکنه.» یک شب بارانی، وقتی بیشتر اعضای خانواده خواب بودند، سهراب به نوعی خود را از زیرزمین بیرون کرد. کسی دقیق نمی‌داند چگونه به خانه مرسل رسید. شاید یکی از نزدیکان از روی دلسوزی کمکش کرده بود. اما صبح فردا، همه‌چیز تمام شده بود. آنان را در انباری خانه پیدا کردند؛ طنابی از سقف آویزان بود و هر دو کنار هم بی‌جان مانده بودند. دستان‌شان هنوز در هم گره خورده بود؛ انگار در آخرین لحظه نیز از ترس جدایی، یکدیگر را رها نکرده بودند. آن روز کوچه پر از جمعیت شد. زنان آرام گریه می‌کردند و مردان زیر لب از «بی‌آبرویی» حرف می‌زدند. اما کمتر کسی از فقر، فشار اجتماعی، معامله‌کردن دختران یا سنت‌هایی سخن می‌گفت که دو جوان را تا مرز مرگ رسانده بود. مادر مرسل هنگام دفن دخترش فقط خاک را با دستانش چنگ می‌زد و می‌گفت: «دخترم فقط زندگی می‌خواست… فقط زندگی…» اما در آن شهر، در آن جامعه زخمی و خسته، گاهی حتی ساده‌ترین آرزوها هم بیش از حد بزرگ‌اند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 623 بازدید

مادر بودن یکی از عمیق‌ترین و تأثیرگذارترین تجربه‌های زندگی انسانی است؛ تجربه‌ای آمیخته با عشق، تعهد، رشد و البته فشار. در بسیاری از فرهنگ‌ها، مادر بودن با مفاهیمی همچون ایثار، صبوری بی‌‌پایان، فداکاری مطلق و حتی قهرمانی تعریف می‌شود. اما این تصویر قهرمانانه که در ظاهر زیبا و افتخارآمیز است، در واقع می‌تواند بار سنگینی را برای روان یک زن ایجاد کند، چرا که جایی برای اشتباه، خستگی و حتی نیازهای شخصی باقی نمی‌گذارد. مادر کامل؛ افسانه‌ای ناتمام جامعه، رسانه‌ها و حتی دیگر زنان، انتظارات بسیار بالایی از مادران دارند. یک مادر خوب باید همیشه صبور باشد، هیچ‌وقت صدایش را بالا نبرد، خسته نشود، از خواسته‌هایش بگذرد، غذاهای سالم درست کند، آموزش فرزندپروری ببیند، فرزندانش را با مهر بزرگ کند، از همسرش حمایت کند و شاید حتی شغل بیرون از خانه هم داشته باشد. همه این نقش‌ها و وظایف بدون اینکه لحظه‌ای زمان برای خودش داشته باشد. این تصویر از مادر کامل نه تنها ناتوان‌کننده است، بلکه عملاً غیرممکن نیز است. هیچ انسانی نمی‌تواند در همه نقش‌ها همیشه در اوج بماند. اما بسیاری از زنان در تلاش برای رسیدن به این تصویر، خود را سرزنش می‌کنند، دچار احساس گناه می‌شوند و آرام آرام فرسودگی روانی را تجربه می‌کنند. مادر خسته اما بی‌اجازه برای بروز خستگی فرسودگی روانی مادران، پدیده‌ای فراگیر و کمتر صحبت‌ شده است. این نوع فرسودگی، ترکیبی از خستگی جسمی، عاطفی و ذهنی ناشی از فشارهای مداوم مراقبت از کودک است. در بسیاری از جوامع، مادر بودن به‌عنوان وظیفه در نظر گرفته می‌شود، نه یک نقش انسانی که نیاز به مراقبت و حمایت دارد. مادری که از خستگی حرف بزند ممکن است متهم به ناسپاسی، بی‌لیاقتی و کم‌عشقی شود. این تابو باعث می‌شود زنان به منظور طرد نشدن و برچسب نخوردن، احساسات واقعی‌شان را پنهان کنند و به‌تنهایی با بار روانی‌شان در جدالی نابرابر قرار بگیرند. در روانشناسی گفته می‌شود فرسودگی زمانی رخ می‌دهد که فرد مدت طولانی تحت استرس مزمن باشد، بدون اینکه حمایت کافی، استراحت یا پاداش کافی دریافت کند. حال تصور کنید مادری که شب‌ها بیدار است، تمام روز به دنبال نیازهای فرزند و رسیدگی به آن‌ها است و در این میان کمترین زمانی برای رسیدگی به نیازهای شخصی خودش ندارد و اختصاص زمان به خودش به او احساس گناه و اضطراب می‌دهد؛ این وضعیت او را مستعد فروپاشی روانی، افسردگی و فرسودگی می‌کند. فانتزی خودگذشتگی؛ یا مرگ خاموش خود زن در بسیاری از فرهنگ‌ها، فداکاری مادران نه تنها تشویق، بلکه بسیار تحسین می‌شود و جزئی جدایی‌ناپذیر از شخصیت و وجود مادر به حساب می‌آید. «مادری که برای بچه‌هایش از همه‌چیز می‌گذرد» الگویی است که بسیار زیاد به گوشمان خورده است، اما این ازخودگذشتگی گاه به قیمت فراموش‌شدن هویت زنانه تمام می‌شود. بسیاری از زنان پس از مادر شدن با بحران هویت مواجه می‌شوند: «من چه کسی هستم به‌جز یک مادر؟» «آیا هنوز حق این را دارم که برای خودم نیز چیزی را بخواهم؟» زنی که تنها با عنوان مادر دیده شود، کم‌کم ارتباطش را با خودش از دست می‌دهد. نیازهای عاطفی، علایق، شغل، رابطه با دوستان و حتی بدن خودش نیز به حاشیه رانده می‌شود. این فراموشی تدریجی خود، زمینه‌ساز خشم پنهان، احساس تنهایی و کاهش میزان رضایت از زندگی می‌شود. راهی برای بازگشت به خود مادر بودن با وجود همه زیبایی‌ها و سختی‌هایش نباید به معنای پایان یافتن زندگی خود زن باشد. زنان حق دارند در کنار مادر بودن، انسان هم باقی بمانند؛ انسانی با نیاز به خواب، استراحت، تفریح، تنهایی، رشد فردی و رضایت از زندگی شخصی. برخی راهکارها برای کاهش فشارهای ناشی از نقش «مادر ایده‌آل بودن کاذب» در ادامه آورده شده است: * درخواست حمایت: مادر بودن نباید به معنای مراقبت تنهایی از فرزندان و به دوش کشیدن بار همه مسئولیت‌ها به‌تنهایی باشد؛ در این میان حمایت و مشارکت سایرین، به‌خصوص همسر، ضروری است. * مراقبت از خود: داشتن حتی وقفه‌های کوتاه و زمان اندک برای خلوت با خود و تنهایی می‌تواند به بازیابی انرژی شما کمک کند تا در این میان به انجام آنچه علاقه دارید بپردازید. * جرئت بیان نیازها: «نه گفتن»، درخواست کمک، بیان احساسات منفی و احساس خستگی از جمله طبیعی‌ترین حقوق است. * بازگشت به هویت شخصی: حفظ علایق، ادامه تحصیل یا کار، و ارتباط با دوستان بخشی از مراقبت‌های روانی مادر است. * درمان و مشاوره: هرگونه احساس افسردگی، اضطراب یا فرسودگی شدید نیازمند بررسی حرفه‌ای است. مراجعه به روانشناس یا مشاورین خانواده نشانه ضعف نبوده، بلکه قدمی برای تحکیم خانواده و بازگشت به خود است. سخن پایانی مادر بودن یک نقش ارزشمند است، اما نباید به قفسی برای زن تبدیل شود. جامعه‌ای سالم، مادری شاد و توانمند را می‌خواهد، نه مادری خسته و نادیده گرفته‌شده. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب


2 سال قبل - 730 بازدید

دوستی یکی از زیباترین و انسانی‌ترین روابطی است که می‌تواند میان افراد شکل بگیرد. دوستی، به معنای ایجاد ارتباطی عمیق و معنوی بر پایه احترام، عشق و حمایت متقابل است. اما زمانی که صحبت از دوست‌داشتن به میان می‌آید، برخی ممکن است این احساس را به هتک حرمت تعبیر کنند. این طرز فکر نه تنها نادرست است، بلکه نشانه‌ای از ناآشنایی با مفهوم واقعی محبت و دوستی است. دوست‌داشتن، در واقع یک انتخاب است. انتخابی بر پایه عشق، احترام و درک متقابل. این احساس می‌تواند به شکل‌های مختلف ابراز شود: از طریق کلمات محبت‌آمیز، رفتارهای حمایتی و یا حتی سکوت‌های معنادار. اما در همه این حواس، نکته اصلی این است که دوستی باید به افراد قدرت و آزادی بدهد تا خودشان باشند و احساساتشان را ابراز کنند. هیچ‌کس نباید احساس کند که بخاطر ابراز محبت و دوست‌داشتن مورد قضاوت یا سرزنش قرار می‌گیرد. دوستی، به نوعی آینه‌ای است که در آن دو نفر می‌توانند خود را ببینند و نسبت به یکدیگر متعهد شوند. در این راستا، دو طرف باید به مسئولیت‌های خود در قبال یکدیگر آگاه باشند. به عبارت دیگر، دوست‌داشتن یکدیگر به این معنا نیست که باید به تمامی نیازها و خواسته‌های هم پاسخ دهیم، بلکه باید درک کنیم که در کنار یکدیگر هستیم و هرکدام حق داریم در این رابطه از آزادی و احترام برخوردار باشیم. در برخی فرهنگ‌ها، ابراز احساسات ممکن است به عنوان نشانه‌ای از ضعف یا وابستگی تعبیر شود، اما واقعیت این است که این نوع نگرش به طور قابل توجهی آسیب‌زننده است. دوست‌داشتن به معنای وابستگی نیست، بلکه نشان‌دهنده‌ی توانایی ما برای باز کردن درهای دل به یکدیگر و ایجاد روابطی عمیق‌تر و واقعی‌تر است. در این راستا، هیچ‌یک از طرفین نباید احساس کنند که به وسیله‌ی محبت خود هتک حرمت شده‌اند. این یک تصور غلط است که ریشه در ترس از نزدیکی و آسیب‌پذیری دارد. دوستی واقعی بر پایه‌ی حقایق و احساسات واقعی بنا شده است. به عبارت دیگر، زمانی که دو نفر تصمیم به دوستی می‌گیرند، به این توافق می‌رسند که با همدیگر صادق و راستگو باشند. این صداقت، به تقویت رابطه کمک می‌کند و از هرگونه سو تفاهم جلوگیری می‌کند. بنابراین، اگر یکی از طرفین احساس کند که دوستش او را هتک حرمت کرده، باید به جای سکوت و پنهان‌کاری، به ابراز این احساس بپردازد و در یک گفت‌وگوی سالم به حل مشکل بپردازد. باید فهمید که دوست‌داشتن یک عمل شجاعانه و انسانی است. این احساس نباید به عنوان یک نوع هتک حرمت یا ضعف تلقی شود. به جای آن، باید به عنوان فرصتی برای رشد و توسعه‌ی فردی و اجتماعی دیده شود. روابط دوستی می‌توانند به ما کمک کنند تا بهتر خود را بشناسیم، از احساسات خود آگاه شویم و در عین حال دیگران را نیز درک کنیم. اینگونه است که دوستی به واقعیتی زیبا و معنادار تبدیل می‌شود، جایی که همه‌ی ما می‌توانیم بدون ترس از قضاوت یا هتک حرمت، خود را ابراز کنیم و عشق و محبت را با یکدیگر تقسیم کنیم. پس بیایید با ذهنی باز و بدون قضاوت، به دوست‌داشتن بپردازیم و احساسات‌مان را به درستی ابراز کنیم. رابطه‌های انسانی، ‌به ویژه روابط عاطفی و دوستی، از پیجیده‌ترین و در عین حال زیباترین جنبه‌های زندگی ما هستند. این روابط نیاز به مراقبت، توجه و درک متقابل دارند. یکی از عوامل کلیدی در استحکام بخشیدن به این ارتباطات، یادآوری مداوم و عمیق از دلایل و اهدافی است که این روابط را شکل می‌دهند. این یادآوری نه تنها سلامت و تاب‌آوری رابطه را تضمین می‌کند، بلکه موجب رشد و ارتقاء کیفیت آن نیز می‌شود. یادآوری دلایل برقراری رابطه، مانند چراغی در تاریکی، به ما کمک می‌کند تا مسیر صحیح را طی کنیم و در مواقع چالش‌برانگیز، از یاد نبریم که چرا به یکدیگر پیوسته‌ایم. هر رابطه‌ای دلایلی دارد که آن را شکل می‌دهد؛ ممکن است این دلایل ناشی از جذابیت‌های عاطفی، مشترکات فرهنگی، یا حتی توسعه‌ی فردی باشد. با یادآوری این‌که چرا یکدیگر را انتخاب کردیم، می‌توانیم بر روی نقاط قوت رابطه تمرکز کنیم و از مشکلات یا تنش‌ها فاصله بگیریم. یکی از نکات مهم یادآوری دلایل شکل‌گیری روابط، شناخت بهتر خود و طرف مقابل است. به عنوان مثال، اگر در یک رابطه عاطفی، روزی به یاد بیاورید که چرا به یکدیگر علاقه‌مند شدید، می‌توانید از آن احساسات اولیه به عنوان انگیزه‌ای برای حل مشکلات فعلی استفاده کنید. این یادآوری باعث می‌شود که به احساسات و تمایلات واقعی یکدیگر توجه بیشتری داشته باشید و از تنش‌های بی‌مورد بکاهید. از طرفی دیگر، یادآوری دلایل و اهداف رابطه برای هر دو طرف این احساس را به ارمغان می‌آورد که همچنان مترادف با یکدیگرمانده‌ایم و نه تنها در کنار هم، بلکه در مسیر مشترکی به سمت اهداف بزرگ‌تر حرکت می‌کنیم. این احساس تعلق و هم‌راستایی، نه تنها رابطه را مستحکم می‌سازد، بلکه به راحتی می‌تواند از آنها در برابر بحران‌های احتمالی محافظت کند. روابطی که دارای اهداف مشترک با یادآوری‌های مکرر هستند، همچون درختی می‌باشند که ریشه‌هایش در زمین محکم است و توانایی مقاومت در برابر طوفان‌ها را دارد. یادآوری دلایل رابطه همچنین یک عامل پیش‌برنده برای یادگیری و رشد شخصی است. برای مثال، وقتی به دلیلی که باعث شروع یک دوستی عمیق شده است فکر می‌کنیم، می‌توانیم از آن برای به چالش کشیدن خود و دیگران بهره‌برداری کنیم. با این کار نه تنها به خوبی‌های یکدیگر پی می‌بریم، بلکه نقاط ضعفی که ممکن است نتوانسته‌ایم با آن‌ها مقابله کنیم را شناسایی کرده و برطرف کنیم. همچنین، این یادآوری می‌تواند باعث ایجاد فضایی شفاف و صادقانه در روابط شود. وقتی که هر یک از طرفین درکی واضح از دلیل‌های ارتباط دارند، بهتر می‌توانند از همدیگر حمایت کنند و به یکدیگر انگیزه بدهند. صداقت و شفافیت به عنوان ارکان اصلی ارتباطات انسانی شناخته می‌شوند و یادآوری دلایل و اهداف، این اصول را تقویت می‌کند. باید گفت که یادآوری دلایل استحکام بخشیدن به روابط، علاوه بر ایجاد یک پایگاه محکم برای تعاملات انسانی، به ما یادآوری می‌کند که عشق و دوستی نیازی به تداوم در یادگیری و بازنگری دارند. این فرایند یادآوری، به عنوان ابزاری برای اتحاد و استحکام بیشتر در روابط، همواره می‌تواند چرخه‌ای مثبت و پویایی را به وجود آورد که دو طرف در آن به رشد و شکوفایی برسند. روابط انسانی به ویژه در دنیای امروز به پیچیدگی‌های بسیاری دچار شده‌اند. در اکثر اوقات، احساسات و تفکرات ما با یکدیگر در تضاد هستند و این می‌تواند منجر به بروز سوء تفاهم‌ها و تنش‌ها در روابط عاطفی و دوستی‌ها شود. یکی از مواردی که در کنار تمام چالش‌ها می‌تواند به روابط کمک کند، یادآوری هدف واقعی رفتارها و احساسات طرفین است. این یادآوری نه تنها از خودخواهی دوری می‌کند، بلکه بیانگر این واقعیت است که هدف از این رفتارها توجه بیشتر به رابطه و تقویت آن است. معمولاً زمانی که یکی از طرفین در یک رابطه به بیان نیازها و خواسته‌های خود می‌پردازد، ممکن است دیگری این احساس را داشته باشد که این اقدام، ناشی از خودخواهی است یا به نوعی غرور او را شکسته است. اما واقعیت این است که تلاش برای برقراری ارتباط، نشانه‌ای از علاقه به بهبود وضعیت رابطه است. این بازخورد می‌تواند به شکل ابراز نظرات، احساسات یا حتی انتقادات سازنده باشد که همه آنها بر پایه‌ی عشق و احترام شکل گرفته‌اند. یادآوری اینکه تلاش برای بیان احساسات و نیازها برخاسته از دلسوزی و خواست بهبود رابطه است، می‌تواند فشارها را از دوش هر دو طرف بردارد. وقتی فردی از شما می‌خواهد که به احساساتش گوش دهید یا نقاط ضعف رابطه را بررسی کنید، او در واقع نشان می‌دهد که برای رابطه اهمیت قائل است و نمی‌خواهد به سادگی از آن عبور کند. این جمله که "من به تو و ما اهمیت می‌دهم" در پس این درخواست‌ها نهفته است و می‌تواند به عنوان یک فرصتی برای رشد و درک بیشتر از یکدیگر تلقی شود. از طرف دیگر، برخورد با احساسات دردناک یا نیاز به تغییر در روابط، به هیچ وجه به معنای شکستن غرور طرف دیگر نیست. هیچ‌کس نمی‌خواهد که در یک رابطه به گونه‌ای رفتار کند که دیگری احساس تحقیر یا کوچک بودن کند. در واقع، بیان نیازها و احساسات از طرف هر دو طرف به معنای ایجاد فضایی امن و پذیرنده برای ابراز واقعی خود است. این فضا می‌تواند به هر دو طرف این امکان را بدهد که بدون ترس از قضاوت، احساسات عمیق خود را به اشتراک بگذارند. پیشرفت در روابط وابسته به درک و پذیرش این واقعیت است که هر کدام از ما انسان‌هایی با نقاط قوت و ضعف هستیم. بنابراین، یادآوری هدف اصلی پیام‌ها و رفتارها در این راستا می‌تواند به ساختن یک پایه محکم برای ارتباطات ما تبدیل شود. هنگامی‌که هر یک از ما به این درک برسیم که اختلاف نظرها، انتقادات و حتی ابراز نگرانی‌ها از جانب دیگری، به معنای عدم ارزش یا اهمیت ما نیست، بلکه نشانه‌ای از احترام و دلسوزی است، می‌توانیم راحت‌تر به آن‌ها واکنش نشان دهیم. این نوع درک و نگرش به روابط نه تنها بر تعهد ما به یکدیگر تأکید می‌کند، بلکه به مرور زمان می‌تواند اعتماد و صمیمیت بیشتری در روابط ایجاد کند. این اعتماد بر اساس آگاهی از این مفهوم بنا می‌شود که هیچ‌یک از ما در تلاش برای آسیب رساندن به یکدیگر نیستیم و همه ما به دنبال بهتر کردن و مستحکم‌تر کردن روابط خود هستیم. در پایان، باید گفت که یادآوری اینکه هدف از بیان نیازها و احساسات، خودخواهی نیست، بلکه خواهان توجه بیشتر به رابطه است، می‌تواند تحولی بزرگ در کیفیت روابط ما ایجاد کند. این یادآوری به ما کمک می‌کند تا از تنگناهای فکری و عاطفی فاصله بگیریم و با عشق، صمیمیت، و درک مشابه پیش برویم. با این نگاه، روابط ما نه تنها قوی‌تر، پایدارتر و بهتر می‌شود بلکه به ثمر رسیدن را نیز شاهد هستیم. نویسنده: محمدرضا رامز

ادامه مطلب


2 سال قبل - 890 بازدید

آدم، یک موجود ناشناخته، عجیب و سر به هوای ست که در تمام امورات زندگی و نفس کشیدن در این دنیایی دون دست و پنجه نرم می‌کند. از آوان خلقت بشر، آدمی همیشه دچار تحولات جسمی و ذهنی بوده که هموار محیط و ماحول در تغییرات بنیادی آن نقش اساسی را داشته‌اند. انسان‌ها همیشه در تلاش بوده/است تا بتواند با طمع‌ورزی به بهترین نوع ممکن زندگی کند و از سوی روی خیلی از موارد محیطی پا گذاشته، نادیده گرفته، ذهنیت خود را حق به جانب دانسته و بدون در نظر گرفتن حقوق دیگران به خواسته‌های نفسانی خود لبیک؛ انسانیت‌مداری را در کام مرگ می‌کشاند از سویی هم کام‌جوی خود شان در صدر قرار داشته و تخریبات بی‌حد و ممکن را توسط زبان و اعمال شان به محیط و اطرافیان خود روا داشته ایجاد می‌کند. مگر یک انسان چقدر عمر می‌کنند که تمام توجه‌اش به خود و پایمال کردن حقوق دیگران است، مگر این چه شیوه و چیدن بساطی‌ست که همواره بلانفع قدم بر نمی‌دارد. آدمی به چه زنده است که تمام تغییرات و تحولات را به‌صورت ناشناخته می‌پذیرد، تغییرات که در نفع شان نباشد به زودی با واکنش صریح، مخالفت وزیده و تغییرات که در نفع شان باشد  حتی با فروختن مباهات خویش به آن روی آورده و با سخت‌ترین روش‌های ممکن آن‌را روی خود عملی می‌سازد. قابل یادآوری‌ست که زندگی همیشه در تغییر بوده، سیر و جهش تغییرات در انسان‌ها به سرعت عمل می‌شود. نمونه‌های بارز از این تغییرات همواره در محیط و انسان‌های اطراف ما مشاهده می‌شود و به شکل عملی همه ما آن را در محیط به چشم خود دیده و شاید سر خودمان تجربه کرده باشیم که متوجه نشده‌ایم و یا با چشم‌پوشی یا بی‌اهمیتی از آن گذشته باشیم. اصولا شیوه‌های رفتاری انسان‌ها وابسته به نفس و طمع آن‌هاست و از سویی هم به نوعی قدرت‌نمایی خودگذری می‌کند تا توجهات را به شکل مثبت پاسخ داده باشد، در عین حال این کنش و کردار همان رفتاری‌ست که در آن نفع خوابیده و مایه زراندوزی اقتصادی و جایگاهی فخرخواهی در آن بیداد می‌کند؛ از قدیم گفته‌اند که هیچ گربه‌ای به رضای خداوند موش نمی‌گیرند. رفتار انسان‌های امروزی هم همانند همین ضرب‌االمثل شده‌اند که تا نفعی نباشد، کردار و پندار به مایه‌ای اصل، از آن‌ها سر نزده و دورادور را وابسته به منفعت می‌پندارد. خوش‌خیالی در انسان‌های زیردست یا ریزنقش همیشه مایه‌ای امید بوده و آن‌ها برای رسیدن به جای‌گاه مطلوب همواره با تمام مشکلات، خواسته‌های افراد زبردست و نقش‌دار در یک مجموعه، دست از تلاش برنداشته و نتیجه‌ی منتج را با فرجام نیک می‌خواهد. آدمی‌است دیگر؛ دست به هر نوع تلاش می‌زند که از گردابه ریزنقشی و زیردستی به موج زبردستی و ستون اصلی مجموعه‌ها برسد. آدمی به چه زنده است؟ آدمی از طمع گرفته تا خودگذری، از سازش گرفته تا چشم‌پوشی‌ها، از ارتباطات گرفته تا واکنش‌ها، از سهولت‌ها گرفته تا مشکلات، از خوبی‌ها تا بدی‌ها، از هم‌کاری‌ها تا یک‌سویی، از یک‌سویی تا چند سوی و... زنده است. زندگی که همواره با آن دست و پنجه نرم می‌کند. دستان که ممکن است در این مسیر پر آبله شده و زخم‌های ناشی از زحمات بی‌جا را در پی‌ داشته باشد. پاهای که ممکن است ناخواسته در این مسیر گام نهد و خسته‌گی‌های که با توجیه‌های گوناگون پاسخ داده شود، ارتباطات که به شکل بلاتوقع و بلاهدف صورت پذیرد؛ از سویی هم می‌تواند که جنبه متفاوت را خود بگیرید و راه‌های پیموده شده و قابل پیمایی را به گونه ذینفع دنبال نماید و یا هم که آبله‌های ایجاد شده پاسخ زحمات مثبت باشد؛ آدمی به همین‌ها زنده است دیگر. خصلت عجیب دیگر آدمی همین نقش‌داری و زیردستی است که همواره در تلاش است دیگران به شکل ریز در مقابل وی ظاهر شده و عناوین و افتخارات را کسب نکنند؛ زیرا زیاده‌خواهی در انسان‌ها  بی‌داد می‌کند، حتی بزرگ‌بین‌ترین انسان‌ها و قابل صلاحیت‌ترین آن‌ها نیز در مقابل ‌ راه منفعت‌اندوزی سر به زیر بوده و چشم‌پوشی‌ها را به صلاح می‌داند. در انسان‌های ریزنقش یا بدون نقش چشم‌پوشی عیب نیست؛ زیرا آنان در مقابل صلاحیت‌داران دچار یک نوعی کمی کمیت اجتماعی و جایگاه افخار است که به آن‌ها به دیده حقیر می‌نگرند ولی برای انسان‌های زمام‌دار این یک نوع حقارت است که چرا با داشته‌ها بزرگ‌نقشی خود به دیگران فخر می‌فروشند و در مقابل منفعت و کام‌جویی خود سربه زیر است؛ مگر آدمی به چه زنده است که حقارت را خودش برای خود با کمال بی‌پذیرد و برای تطبیق آن بر خویشتن دست به تقلا در گرداب زندگی بزند. افسوس که زمام‌داران جامعه کنونی و سردم‌داران بی‌ابهت؛ زندگی  در گرو منفعت و آدمی را در گرو اقتصاد گذاشته است. آدمی باید به موارد بهتر از منفعت شخصی زنده باشد؛ ارایه هم‌کاری‌های اجتماعی چیزی نیست که سخت باشد و از راه‌های زیادی ممکن است و این بدون توجه به میل منفعت شخصی و اقتصادی به نحو از راه‌های مختلفی چون: شنیداری، گفتاری، نوشتاری و اعمالی میسر است که کافی است انسان‌ها زندگی را در گروشان بگذارند و راه‌های آن‌را امتحان کنند. یک انسان نیک‌منش و سیره‌الطریق که زندگی را به دید اجتماعی منافع‌العامه می‌بیند او همواره آزمون‌های خوبی را پشت سر می‌گذارد. زیرا انسان‌ وقتی وارد اجتماع می‌شود بدون توجه به منفعت شخصی با توجه به منفعت عامه می‌اندیشد و این راهی است که عبور را از دشواری‌ها و بغرنح‌های سدگاه مسیر زندگی آسان می‌سازد. آدمی شایسته و مستحق احترام است و اعمال مثبت همیشه در ترازو‌های گوناگون مورد بازپرسی و حجم‌سنجی قرار می‌گیرد که این بسته‌گی به نوعیت کنش و واکنش رفتاری آدمی در اجتماع دارد و آدم در اجتماع باید آدم‌گونه باشد و گونه‌ای که بتوان از آن به نام‌نیکی و بهره‌های ارایه‌وی نام‌ برد. آدمی به این موارد زنده است که ارايه خدمات بدون در نظر داشت منافع و با در نظر داشت منافع عامه باشد؛ زیرا پسندهای اجتماعی به مراتب دشوارتر از پسندهای شخصی و فردی است. از سویی هم پسند‌های اجتماعی تابع کنش‌های است که از آدم در جریان انجام سر زده، مدیریت و کنترول شده است. آدمی باید مهر بی‌ورزد، باید در مقابل کنش‌‌های اجتماعی آرام باشد، تمام مسایل زندگی را از دیدگاهی مربوط به نوع مسایل بنگرد و تحلیل کند، باید در اجتماعات سهم داده شود، بارفتارهای شایسته آدمیت پذیرای شود، با کنش‌های سزاوار و مرجع‌الاصل مورد تمجید و  تنبیه قرار بگیرد، لیاقت و سزاواری سرلوحه و منطق اصل دید‌گاه شان باشد. افهام‌ها و تفهیم‌ها به گونه‌ی شخصیتی انجام شود، تعاملات  و تفاهمات نظر به موصوع بدون توجه به موضوعات بی‌ربط صورت گیرد، و... آدمی به هزاران موارد دیگر زنده است؛ موارد که نام بردن از آن خُلق خیلی‌ها را تنگ ساخته و آنان را مجبور به واکنش تند می‌سازد؛ اعجاب‌العجب است که واکنش‌های تند همواره ضمیمه نقاط صعف تلقی می‌شود. شاید این واکنش‌ها برخواسته از بستر ناکافی رفتاری اجتماعی باشد. آدمی است دیگر؛ به همین موارد زنده است. نویسنده: محمدرضا رامز

ادامه مطلب


2 سال قبل - 1823 بازدید

معمولا فرض بر این است که مردان نسبت به زنان علاقۀ بیشتری به رابطۀ جنسی دارند. این باور مبنای هورمونی دارد. میل جنسی در مردان و زنان عمدتا توسط هورمون تستوسترون ایجاد می‌شود که در مردان ۱۰ تا۲۰ درصد بیشتر از زنان تولید می‌شود و از آنجایی که در بدن زنان این هورمون به میزان کمتری تولید می‌شود، میل جنسی زنانه پراکنده‌تر و تاثیرپذیرتر است. به عبارت دیگر میل جنسی خود به خودی یک زن تحت تاثیر رویدادهای روزمره و اتفاقات زندگی قرار می‌گیرد. اما میل جنسی بسیار پیچیده‌تر از آن چیزی است که در سطح هورمونی اتفاق می‌افتد. اگرچه هورمون‌ها یکی از عوامل بیولوژیکی هستند که میل جنسی افراد را شکل می‌دهند، عوامل دیگری نیز وجود دارند که در این امر دخیل هستند. رابطه‌ جنسی خوب از نگاه زنان چیست؟ زنان هم به اندازه‌ی مردان به برقراری روابط جنسی علاقه دارند اما برای یک رابطه‌ی خوب لازم است که رضایت، احترام، سلامت و راحتی زن در نظر گرفته شود. بهترین نوع رابطه از نظر زنان، رابطه‌ای می‌باشد که در آن علایق و نیازهای جنسی او در نظر گرفته و برآورده شود. از نظر زنان رابطه‌ای خوب است که در آن هردو طرف احساس رضایت کنند و مرزهای شخصی متقابل رعایت شود. زنان به رابطۀ جنسی به عنوان راهی برای افزایش صمیمیت و علاقه نگاه می‌کنند و از آن جهت بهبود روابط عاطفی استفاده می‌کنند. البته به موضوع دریافت عشق و رعایت بهداشت جنسی نیز از جمله مواردی هستند که برای زنان از اهمیت بالایی برخوداراند. برانگیختگی در زنان چطور صورت می‌گیرد؟ برانگیختگی زنان تحت تاثیر هورمون‌های جنسی‌شان می‌باشد. سطح هورمون‌های جنسی زنان در طول دوره‌های مختلف در نوسان است. دوره‌های عادت ماهانه، تخمک گذاری، بارداری، شیردهی، زایمان و دوره‌های مختلف سنی باعث می‌شوند زنان با نوسان‌های هورمونی مواجه شوند و نیاز است تا با آگاهی از این موضوع به لحاظ روحی و روانی تحت فشار قرار داده نشوند. برخلاف مردان، ارگاسم برای زنان فرایند پیچیده‌تری دارد که برای رسیدن به آن نیاز است تا عوامل مختلفی به درستی کنار هم  قرار بگیرند که این موضوع برمیگردد به شناخت کافی زوجین از یکدیگر و اینکه تا چه حد یک زن در کنار شریک جنسی خود به لحاظ روحی احساس راحتی و آرامش دارد. ناراحتی روانی و آرام نبودن ذهن از جمله مواردی هستند که به آسانی لذت و تمایل جنسی را از زنان می‌گیرند و به این لحاظ نیاز است تا به این موضوع توجه صورت بگیرد. مشکلات جنسی زنان شامل چه مواردی می‌شود؟ زنان در طول عمر ممکن است مشکلات جنسی متعددی را تجربه کنند که بر میل جنسی آن‌ها تاثیر می‌گذارد. از جمله شایع‌ترین مشکلات نرسیدن به ارگاسم، واژینیسموس، دیسپایرونی و کمبود میل جنسی می‌باشد. نرسیدن به آرگاسم زمانی رخ می‌دهد که زن برای رابطه آمادگی لازم را ندارد و چرخه‌ی پاسخ جنسی به خوبی طی نمی‌شود. در بیشتر موارد، این مشکل ناشی از ناآگاهی مرد/ زن نسبت به بدن و نحوه‌ی برانگیخته شدن است. مشکلات رابطه‌ی عاطفی، اضطراب، افسردگی، دارو و بارداری از دیگر عوامل نرسیدن به آرگاسم در زنان است. در مشکل واژینیسموس حالتی است که زن دچار گرفتگی و انقباض شدید عضلات واژن می‌شود و دیسپایرونی حالتی است که زن در هنگام رابطه دچار درد می‌شود. نکته‌ی قابل ذکر اینجاست که تمام مشکلات ذکر شده به علاوه سایر مشکلات موجود توسط سکس تراپیست، متخصص زنان، روانپزشک و روانشناس قابل درمان است. رابطه جنسی از نگاه زنان، جنبه‌ای از عشق است. رابطه‌ی جنسی، صحبت کردن، کار کردن، همکاری با یکدیگر، مدیریت یک خانه و خانواده به عنوان یک تیم، احساس قدردانی و موثریت دریافت کردن، مهربانی و همه ی این‌ها برای زنان جنبه‌ای از عشق می‌باشند، بنابراین، رابطه‌ی جنسی از نگاه زنان بخشی از یک کل است که عامل تعیین کننده‌ی این رابطه ممکن است از گرمایی حاصل شود که او در رابطۀ عاطفی خود احساس می‌کند اما لزوما منبع این گرما نیست. اینطور نیست که زنان تمایلی به برقراری روابط نداشته باشند اما زمانی که متوجه تمایل شریک جنسی خود می‌شوند با وجود بی‌میلی در آن لحظه می‌توانند نیاز او را برطرف کنند اما اگر گرمای عشق وجود داشته باشد این رفتار بالاترین نوع عشق ورزیدن از سوی زنان خواهد بود. مرد و زن هردو برای دریافت احساس شور و شادی به یکدیگر نیاز دارند اما نقطه‌ی شروع و عوامل تعیین کننده‌ی دوام آن می‌تواند در این دو جنس متفاوت باشد. صمیمیت عاطفی به همراه صمیمیت جنسی ترکیبی است که ازدواجی پرشور را ایجاد می‌کند که برای دستیابی به آن درک، دانش جنسی، دانش زندگی مشترک و در اغلب موارد ممکن است صبوری نیز نیاز باشد تا به آن مرحله از شور و اشتیاق رابطه‌ی مشترک دست پیدا کنند. نویسنده: مرضیه بهروزی «روانشناس بالینی»

ادامه مطلب