برچسب: زنان و ادبیات

3 ماه قبل - 154 بازدید

آلیس مونرو، نویسنده‌ی مطرح کانادایی، را به دلیل سبک خاص نویسندگی‌اش با آنتون چخوف مقایسه می‌کنند. نویسنده‌ی کتاب‌های «عشق زن خوب» و «زندگی عزیز» که از او با لقب «ملکه‌ی سرزمین داستان‌های کوتاه» نیز یاد می‌شود، در سال ۲۰۱۳ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد. آلیس مونرو (Alice Munro)، با نام اصلی آلیس آن لیدلو، در دهمین روز از ژوئیه‌ی سال ۱۹۳۱ در شهر وینگهام در ایالت انتاریوی کانادا به دنیا آمد. اجدادش اصالتاً ایرلندی و اسکاتلندی بودند. مادرش در مدرسه تدریس می‌کرد و پدرش به کشاورزی مشغول بود. مادرش ۳۰ساله بود که به بیماری پارکینسون مبتلا شد و آلیس مونرو در۱۳سالگی وظیفه‌ی مراقبت از مادر و انجام کارهای خانه را بر عهده گرفت. آلیس مونرو قبل از اینکه نویسندگی را به صورت حرفه‌ای آغاز کند، برای گذران زندگی به پیشخدمتی مشغول شد و مدتی نیز در کتابخانه و مزارع تنباکو کار کرد. آلیس مونرو که از نوجوانی شروع به نوشتن کرده بود، بالاخره در سال ۱۹۵۰ و زمانی که در دانشگاه مشغول تحصیل بود، توانست نخستین داستانش را با نام «ابعاد سایه» (The Dimensions of a Shadow) به چاپ برساند. سال ۱۹۵۱ میلادی بود که آلیس مونرو تصمیم به ازدواج با همکلاسی‌اش گرفت و تحصیل در دانشگاه را نیمه‌کاره رها کرد. ازدواج او با جیمز مونرو سبب شد نام خانوادگی وی به «مونرو» تغییر یابد؛ نامی که همراهش ماند و بر روی کتاب‌هایش نقش بست. در سال ۱۹۶۳، بعد از نقل مکان این زوج به ویکتوریا، آن‌ها کتاب‌فروشی «مونرو» را افتتاح کردند. اشتیاق آلیس مونرو به نوشتن و البته پشتکار و استعدادش سبب شد در سال ۱۹۷۱ برنده‌ی مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی کانادا شود. آلیس مونرو و همسرش در سال ۱۹۷۲ از هم جدا شدند. او در سال ۱۹۷۶ با یک نقشه‌بردار و جغرافی‌دان ازدواج کرد و به همراه همسرش، یک مزرعه در خارج از شهر را برای زندگی برگزید. آلیس مونرو که در آن سال‌ها به شهرت رسیده بود، از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲ به کشورهای مختلفی مانند استرالیا، چین و برخی کشورهای اسکاندیناوی سفر کرد. آلیس مونرو در سال ۲۹۱۳ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و فهرست افتخارات این نویسنده‌ی ادبیات کانادا روز به روز در حال تکمیل شدن است. آلیس مونرو را با عنوان استاد داستان کوتاه می‌شناسند؛ نویسنده‌ای که می‌گوید قصدش این نبوده که همه‌ی داستان‌هایش را در قالب داستان کوتاه بنویسد، اما آن‌قدر از نوشتن در این قالب به لذت و موفقیت رسید که نامش به عنوان نویسنده‌ی چیره‌دست داستان کوتاه ماندگار شد. از آلیس مونرو ۱۴ مجموعه‌ داستان مستقل به چاپ رسیده‌ و این نویسنده‌ی کانادایی چندین جایزه‌ی بین‌المللی ادبی را نیز به دست آورده است. کتاب زندگی عزیز (Dear Life) مجموعه‌ داستانی از آلیس مونرو است که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد، یعنی یک سال پیش از اعطای جایزه‌ی نوبل ادبی به این نویسنده‌ی کانادایی. مضمون مشترک بین اغلب این داستان‌ها تغییری است که در زندگی انسان‌ها رخ می‌دهد و مسیر افراد را تغییر می‌دهد. شخصیت‌های این داستان‌ها در زندگی با لحظه‌ای غیرمنتظره روبه‌رو می‌شوند و سرنوشتْ آن‌ها را به سویی می‌برد که هیچ‌گاه گمان نمی‌کردند. کتاب عشق زن خوب (The Love of a Good Woman) مجموعه‌ داستان‌های کوتاهی از آلیس مونرو است که در سال ۱۹۹۸ منتشر شد. نسخه‌ی اصلی این کتاب شامل هشت داستان کوتاه است که پنج داستان را در بر می‌گیرد. داستان‌های این مجموعه روایتی است از زندگی زنانی که بدرفتاری می‌کنند، محدودیت‌های زندگی را کنار می‌زنند، همسر و فرزندشان را رها می‌کنند یا افکار عجیب و ترسناکی به ذهنشان خطور می‌کند. این کتاب آلیس مونرو برنده‌ی جایزه‌ی گیلر و جایزه‌ی ملی حلقه‌ی منتقدان کتاب شده است. کتاب‌های بعدی آلیس مونرو عبارتند از: می‎‌خواستم چیزی بهت بگم (۱۹۷۴)، قمرهای مشتری (۱۹۸۲)، دوست جوانی من (۱۹۹۰)، ایستگاه برهوت (۱۹۹۴) و عشق یک زن خوب (۱۹۹۸) هستند. سبک داستان‌نویسی آلیس مونرو واقع‌گرایانه است. او از دریچه‌ی زندگی روزمره، شرایط و روابط انسانی را روایت می‌کند. آلیس مونرو مبدع سبکی نو در زمینه‌ی داستان کوتاه است و داستان‌هایی ملموس و نزدیک به دغدغه‌های روزمره‌ی انسان‌ها می‌نویسد. در داستان‌های آلیس مونرو هیچ چیز هدر نمی‌رود. هیچ چیز بی‌ربط نیست و هر کلمه می‌درخشد. مونرو قادر است شکل و حالت و طعم یک زندگی را در ۳۰ صفحه به تصویر بکشد. او کاملاً بدون کلیشه است. آلیس مونرو بیش از هر نویسنده‌ی زنده‌ی دیگری تلاش کرده تا نشان دهد که داستان کوتاه یک شکل هنری است و نه حالتی ضعیف از یک رمان. آلیس مونرو با سبکی بدون تکلف و پیچیدگی، داستان‌هایش را بیان می‌کند و مشکلات عاطفی و احساسات متناقض انسان‌ها، به ویژه زنان، را مورد بررسی قرار می‌دهد. حتی می‌توان گفت شخصیت‌های زن در داستان‌های مونرو پیچیده‌تر از مردان هستند. یکی از نقاط مشترک بسیاری از داستان‌‌های آلیس مونرو مکان وقوع حوادث داستانی است. اغلب داستان‌های این نویسنده در شهر هیورن در انتاریو شکل می‌گیرند. مونرو معمولاً برای بیان داستان‌هایش از راوی دانای کل کمک می‌گیرد و شخصیت‌هایی خلق می‌کند که با آداب و رسوم و سنت‌های ریشه‌دار دست‌وپنجه نرم می‌کنند. آلیس مونرو در شهری کوچک در کانادا به دنیا آمد، اما به نویسنده‌ای بین‌المللی تبدیل شد. او یکی از مطرح‌ترین و موفق‌ترین نویسندگان معاصر جهان است و برخی او را با آنتون چخوف مقایسه می‌کنند. آلیس مونرو در سال‌های فعالیت حرفه‌ای خود، ۲۲ جایزه‌ی ادبی را از آنِ خود کرد که مهم‌ترین آن‌ها جایزه‌ی نوبل ادبیات بود. او در سال ۲۰۱۳ موفق به دریافت نوبل شد و در سخنرانی پیش از اهدای این جایزه، با لقب «نویسنده‌ی موشکاف» مورد خطاب قرار گرفت. یکی از جوایز مهم دیگری که آلیس مونرو کسب کرد جایزه‌ی بین‌المللی من بوکر سال ۲۰۰۹ است. نوبل و من‌ بوکر تنها جوایزی نبودند که آلیس مونرو به خود اختصاص داد؛ ماجرای افتخارات این نویسنده‌ی کانادایی به سال‌ها قبل از قرار گرفتن نامش در میان برگزیدگان نوبل برمی‌گردد. آلیس مونرو نخستین مجموعه‌ داستان تحسین‌شده‌اش را با نام «رقص سایه‌های شاد» (Dance of the Happy Shades) در سال ۱۹۶۸ به چاپ رساند که چهار داستان آن در مجموعه‌ای با نام «خانه‌های درخشان» به فارسی ترجمه و منتشر شده است. او با این کتاب توانست جایزه‌ی ادبی گاورنر جنرال (Governor General's Literary Award) را که مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی کانادا محسوب می‌شود، به خود اختصاص دهد. موفقیت‌های آلیس مونرو به همین‌جا ختم نشد. مجموعه‌‌ی داستانی او با نام «سرنوشت زنان و دختران» (Lives of Girls and Women) در سال ۱۹۷۱ و کتاب «فکر می‌کنی چه کسی هستی؟» (Who Do You Think You Are) در سال ۱۹۷۸ منتشر شدند. او با انتشار کتاب فکر می‌کنی چه کسی هستی؟ برای دومین بار برنده‌ی جایزه‌ی گاورنر جنرال شد. آلیس مونرو سه بار جایزه‌ی فرماندار کل کانادا، دو بار جایزه‌ی تریلیوم، و یک بار جایزه‌ی حلقه‌ی منتقدان کتاب ملی آمریکا را نیز به دست آورده است. داستان کوتاه خرس به کوهستان آمد که درباره‌ی فرسایش زندگی بر اثر آلزایمر است و در کتاب نفرت، دوستی، خواستگاری، عشق، ازدواج (۲۰۰۱) منتشر شده است، به فیلم تحسین‌شده‌ی دور از او (۲۰۰۶) تبدیل شد. این فیلم به کارگردانی سارا پولی و با بازی جولی کریستی و مایکل مورفی است. دیگر اقتباس سینمایی از نوشته‌های او فیلم جولیتا (۲۰۱۶) از پدرو آلمودوار است که یک درام معمایی با الهام از چندین داستان کتاب فرار است. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 309 بازدید

زهرا حسین‌زاده، یا به گفته هم‌ولایتی‌هایش «جواهر»، در ولسوالی لعل و سرجنگل از توابع ولایت غور در بیست و یکم دلو سال ۱۳۵۸ دیده به جهان گشود. یک‌ساله بود که به‌دلیل جنگ داخلی در افغانستان، همراه خانواده‌اش مجبور به مهاجرت به ایران و زندگی در شهر مشهد گردید. وی در حال حاضر به‌عنوان مهاجر در شهر مشهد سکونت دارد. زهرا حسین‌زاده در رشته علوم تجربی دیپلم گرفت و تحصیلات خود را تا مقطع کارشناسی ارشد فلسفه و کلام ادامه داد. از سال ۱۳۷۸ به طور جدی به ادبیات رو آورد و طبع خود را در قالب‌های مختلف ادبی آزمود. حسین‌زاده بیش از دو دهه است که شعر می‌نویسد و ادبیات را راهی برای به اشتراک گذاشتن احساسات خود به‌عنوان یک زن مهاجر انتخاب کرده است. او یکی از مدافعان حقوق زن و فعالان مدنی نیز به شمار می‌رود. آثار ادبی زهرا حسین‌زاده در مطبوعات ایران و افغانستان و در کتاب‌های مختلف به چاپ رسیده است. وی در مقالات خود اغلب به موضوعات مربوط به حقوق زنان پرداخته است. تاکنون دو مجموعه از اشعار او تحت عنوان‌های «نامه‌ای از لالۀ کوهی» و «پلنگ در پرانتز» منتشر شده است. همچنین مجموعه شعر «جان پدر، کجاستی؟...» که یادمان شهدای واقعه تروریستی دانشگاه کابل است، با تلاش زهرا حسین‌زاده گردآوری و روانه بازار شده است. گزیده اشعار سعادت‌ملوک تابش نیز در کتاب «خانه بغض کوچکی است» به انتخاب او به چاپ رسیده است. کتاب «دوپاره شمایل در پوست گوزن» عنوان جدیدترین اثر زهرا حسین‌زاده، از شاعران جوان افغانستان، است که در دست انتشار قرار دارد. در این مجموعه، گزیده‌ای از جدیدترین اشعار او در قالب‌های مختلف غزل، رباعی، دوبیتی و سپید گردآوری و منتشر خواهد شد. اگرچه حسین‌زاده در این مجموعه سروده‌هایی در قالب‌های مختلف ارائه کرده، اما عمده شهرت او در غزل‌سرایی است. غزلیات حسین‌زاده عموماً با زبانی ساده و به دور از تکلف سروده شده و موضوعات متنوعی را شامل می‌شود، به‌ویژه در زمینه‌های آیینی و مهاجرت. او در اشعار مهاجرت، همچون دیگر شاعران افغان، به بیان مشکلات و رنج‌هایی می‌پردازد که هم‌وطنانش طی سال‌های طولانی بی‌پناهی در کشورهای مختلف تجربه کرده‌اند. در برخی بخش‌های این اشعار، می‌توان شاعر را به عنوان شخصیت اصلی دید که از زبان دیگری به روایت این دردها می‌پردازد.   از جمله این اشعار، می‌توان به غزل زیر اشاره کرد:   «بیست سال است به دامان شما چنگ زده در دوراهی جهان دخترک جنگ‌زده   بیست سال است به دنبال خودم می‌گردم آی همسایه! کمک کن، نفسم زنگ زده   نذرتان باد دو چشمی که «هزاره» است، که شب قسمتش را به سیاهی خودش رنگ زده...» یکی از بخش‌های خواندنی کتاب جدید زهرا حسین‌زاده، شعرهای مقاومت و پایداری اوست که در قالب سپید سروده شده‌اند. در این بخش، شاعر دردهای هم‌وطنانش در افغانستان را به تصویر می‌کشد و بخشی از اشعارش به رزمندگانی اختصاص دارد که در راه آزادی و دفاع از میهن شهید شده‌اند. حسین‌زاده بیش از همه در غزل‌سرایی شناخته شده و عضو چند انجمن معتبر شاعران و نویسندگان در ایران از جمله مؤسسه «دُر دری» می‌باشد. او تاکنون در بیش از صد رقابت و جشنواره علمی، فرهنگی و هنری جوایز متعددی کسب کرده است. محمدکاظم کاظمی، شاعر و پژوهش‌گر افغانستان، درباره زهرا حسین‌زاده چنین گفته است:  «ما، حسین‌زاده و هم‌نسلان او را حاصل یک رنسانس کوچک ادبی می‌دانیم که در گلشهر مشهد رخ داده و به این منطقه مهاجرنشین هویتی ادبی و هنری بخشیده است. از خیزش شگفت‌انگیز جوانان ما در این جزیره رنج، بیش از این نمی‌گویم و تنها می‌توانم بشارت دهم که کتابی به این زیبایی، تنها یکی از بارقه‌های این انفجار نور است. صبح دولت از این پس خواهد بود.» زهرا حسین ‌زاده برای کمک به جامعه مهاجر افغان در ایران، در حوزه‌های علمیه و مدارس خودگردان مهاجرین افغان به‌عنوان معلم فعالیت کرده است. با توجه به دستاوردهای چشمگیرش در عرصه ادبیات و شعرنویسی در ایران، برخی از شاعران و نویسندگان ایرانی و افغان به بررسی و نقد شخصیت و آثار او پرداخته‌اند. همچنین، او به‌عنوان داور در چندین رقابت ادبی نقش‌آفرینی کرده است. در نشستی ادبی که با حضور تعدادی از شاعران ایرانی و مقام معظم رهبری ایران برگزار شد، زهرا حسین‌زاده شعری درباره رنج مهاجرین افغان دکلمه کرد. در واکنش به این شعر، آیت‌الله خامنه‌ای از جنبش ادبی افغانستان تمجید و حمایت نمودند. ایشان در مسئولیت‌های مختلفی خدمت کرده‌اند که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: - ریاست بنیاد رهبر شهید در مشهد در سال‌های ۷۴ تا ۷۶ - مدیریت مدرسه فاطمه‌الزهرا (س) در سال‌های ۷۵ تا ۷۶ - ریاست انجمن شاعران و نویسندگان جوان در دفتر هنر و ادبیات مقاومت افغانستان در سال‌های ۷۸ تا ۸۲ - عضویت در موسسه «دُر دری» و تحریریه مجله خط سوم از سال ۸۲ تاکنون - عضویت در تحریریه مجله حکایت و دیگر مجلات حسین‌زاده در بیش از صد مسابقه و جشنواره علمی، فرهنگی و هنری رتبه‌های برتر کسب کرده است که برخی از آن‌ها در حوزه ادبیات عبارتند از: - مقام اول شعر در دومین جشنواره ادبی قند پارسی - مقام سوم شعر در سومین جشنواره ادبی قند پارسی - مقام دوم شعر در چهارمین جشنواره ادبی قند پارسی - مقام اول شعر در پنجمین جشنواره ادبی قند پارسی - مقام اول شعر در جشنواره فرهنگی – تبلیغی طوبی در اردیبهشت ۱۳۷۸ مقام‌ها و تقدیرهای ایشان به شرح زیر است: - مقام اول شعر در جشنواره فرهنگی – تبلیغی طوبی در اسفند ۱۳۸۸ - رتبه برتر شعر آزاد در چهارمین جشنواره شعر رضوی مشهد در آبان ۱۳۸۵ - رتبه برتر شعر آزاد در پنجمین جشنواره شعر رضوی مشهد در آبان ۱۳۸۶ - رتبه برتر شعر رضوی در ششمین جشنواره شعر رضوی مشهد در ۱۳۸۷ - رتبه برتر شعر رضوی در هفتمین جشنواره شعر رضوی مشهد در ۱۳۸۸ - رتبه برتر شعر رضوی در نهمین جشنواره شعر رضوی مشهد در ۱۳۹۰ - مقام اول شعر در نخستین کنگره سید جمال در دانشگاه بین‌المللی امام خمینی - مقام اول شعر در جشنواره هنر متعالی در ۱۳۸۸ - تقدیر شده در هفتمین کنگره شعر و داستان بندرعباس در آذر ۱۳۸۶ - تقدیر شده در هفتمین جشنواره شب‌های شهریور - برنده جشنواره شعر عاشورایی حوزه در اسفند ۱۳۸۴ - مقام دوم شعر در همایش دانشجویی ادبیات عاشورایی در ۱۳۹۰ - مقام دوم داستان در چهارمین جشنواره نشریات تجربی در پاییز ۱۳۸۳ - برگزیده در شب شعر کوثر در تیرماه ۱۳۸۷ - مقام دوم شعر در مسابقات بزرگ شمیم رحمت - برنده خاطره‌نویسی در اولین جشنواره سراسری اعتکاف در ۱۳۹۱ - تقدیر شده در جایزه صلح سیمرغ در ۱۳۹۱ متن شعر زهرا حسین‌زاده : --- به چهار میخ ستم می‌کشد تو را بدنم‌ پرنده جان! نفست را رها کن از دهنم‌   دلت جدا نشد از من، اسیر هم شده‌ایم‌ برون شو از مژه‌هایم اگر بهانه منم‌   پرنده جان! غم نان حل نمی‌شود، بنویس‌ دوشنبه دوم دی ماه پسته می‌شکنم‌   رگان عاقلی‌ام را به تیغ‌ها بسپار دوباره ساعت... باید به کوه‌ها بزنم‌   عجب مسافر بن‌بست را خبرداری‌ ترک ترک شده این روزها سفال تنم‌   به هفت رود مقدس برو دعایم کن‌ گم است خانة بودا میان پیرهنم‌   درخت رابطه‌اش با بشر اساطیری است‌ هزار برگ سپیدار می‌شود کفنم‌ نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


4 ماه قبل - 301 بازدید

نازی صفوی یکی از رمان‌‌نویسان محبوب و پرطرفدار اما کم‌کار ایرانی است که با نوشتن کتاب «دالان بهشت»، راهش را به دنیای رمان‌های عامه‌پسند ایرانی باز کرد. کتابی که به سرعت توانست جایش را در میان مخاطبان رمان‌های عاشقانه پیدا کند و تا به امروز نیز در میان پرفروش‌ها باقی بماند. نازی صفوی متولد سال ۱۴۴۶ ه.ش در تهران است. رشته دانشگاهی وی ادبیات است و تا به حال دو رمان منتشر کرده است که از استقبال بسیاری نیز برخوردار بوده است. اولین کتاب نازی صفوی به نام “دالان بهشت” در سال ۱۳۷۸ به صورت رسمی منتشر شد. این کتاب از جمله محبوب‌ترین کتاب‌ها در بین خوانندگان شناخته شده است و مطابق اطلاعات و نظر سنجی‌های ۱۴ سال اخیر، دالان بهشت پس از “بامداد خمار” و “چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم” سومین کتاب پرطرفدار برای مخاطبان ایرانی به شمار می‌رود. کتاب بعدی نازی صفوی که در سال ۱۳۸۳ شمسی در بازار منتشر شد، “برزخ اما بهشت” نام دارد که پس از گذشت ۵ سال از ورود رسمی این نویسنده به بازار کتاب و ادبیات زیر چاپ انبوه رفت. صفوی نویسنده‌ای کم‌سخن است ولی با توجه به مصاحبه‌های که اخیراً از او گرفته شده است مشخص شده که او در حال نگارش همزمان دو رمان دیگر است که موضوع اصلی هر دوی آن دو نیز همچون دیگر کتاب‌هایش مربوط به زنان و آزادی است. نازی صفوی یک بار ایران را به قصد مهاجرت همیشگی ترک کرد و به آلمان رفت، اما به زودی به کشورش بازگشت. نازی صفوی یک دختر دارد. و دلیلی که او را به سوی نوشتن سوق داد وجود دخترش است. نازی صفوی در میان نویسندگانی که رمان‌های عامه‌پسند می‌نویسند قرار می‌گیرد و کتاب‌‌های او، به ویژه دالان بهشت، بسیار محبوب ‌است. این کتاب در یک فاصله‌ی ده‌ساله از چاپ اولش در سال ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۸ سی‌وسه بار تجدید چاپ شده است. کتاب دالان بهشت: دالان بهشت رمانی است که توسط نازی صفوی تالیف و نگاشته شد. فضای فکری کلی و عمومی کتاب‌های این نویسنده اغلب واقع‌گرایانه بوده و با وضعیت زندگی بانوان در این روزها در ارتباط تنگاتنگی است. به عبارت دیگر زنان و زندگی آن‌ها مهم‌ترین موضوعات در کتاب‌های نازی صفوی است. کتاب دالان بهشت از دید منتقدین برای اولین اثر انتشاری یک نویسنده زن میتوانست کتابی ضعیف و ناپخته باشد؛ اما صفوی با انتخاب موضوعی تکراری و کلیشه‌ای و روایت و شخصیت پردازی غیر تکراری و حرفه‌ای خود توانست نظر بسیاری از منتقدین را جلب کند. ماجرای کتاب، زندگی دختری به نام مهناز را روایت می‌کند که در خانواده ای بازاری، با سطح ثروت بالا و نسبتاً مرفه و در عین حال مذهبی به دنیا آمده است. او در سن پایین ۱۷ سالگی اسیر احساسات و عشق خود شده و وارد رابطه‌ای عاشقانه با پسری از همسایه‌های خود با نام محمد می‌شود. محمد برخلاف مهناز سن بیشتری داشته و از لحاظ عقلی در حالت پخته‌تری قرار دارد و همین موضوع باعث می‌شود تا او با بسیاری از کم‌طاقتی‌ها یا رفتار های غلط مهناز کنار بیاید و زندگی خود را در کنار هم ادامه دهند. این زوج در اوایل زندگی مشترک خود با شادی و خوشی زندگی را طی می‌کنند اما با گذشت زمان به علت سن پایین مهناز و تجربیات و درک کمتر او از زندگی، رفتار هایی ناشیانه و خامی از او سر میزند که نتیجه ای جز طلاق برای آن‌ها ندارد. محمد پس از طلاق گرفتن از مهناز به خارج از کشور مسافرت می کند و این سفر حدود هشت سال به طول می‌انجامد. این مدت زمان برای مهناز زمانی کافی و نسبتاً زیاد است تا بتواند با واکاوی و بررسی رفتارهایش در رابطه احساسی اش عیوب و ایرادات خود را پیدا کند. انتهای این رمان پایان خوشی دارد. محمد از سفر دور و دراز خود بازمی‌گردد و با مهناز دیدار میکند. این دو نفر پس از دیدار با یکدیگر پس از ۸ سال متوجه می‌شوند که هنوز هم با وجود گذشت سال‌های متمادی همچون روزهای ابتدای زندگی مشترکشان هم دیگر را دوست دارند. کتاب برزخ اما بهشت: در سال ۱۳۸۳ منتشر شد. این کتاب داستان زندگی زنی به نام ماهنوش است که بعد از پایان دادن به زندگی مشترکش، روزهای سختی را پشت‌سر می‌گذارد. با آمدن دخترخاله‌اش، رعنا، زندگی قرار نیست روی خوشی به او نشان دهد. نازی صفوی نویسنده‌ای کم‌کار است که البته به گفته‌ی خودش، نوشتن را شغل نمی‌داند، بلکه برای او نوشتن عشق و وسیله‌ای است که به واسطه‌ی آن می‌تواند با مردم ارتباط برقرار کند. کتاب‌های نازی صفوی در دسته‌ی ادبیات عامه‌پسند قرار می‌گیرند، یعنی کتاب‌هایی که میان مردم عامه محبوب‌اند. بخشی از کتاب دالان بهشت: از درمانگاه که بیرون آمدم باخودم گفتم حالا که مادر نیست، بهتر است به خانه‌ی امیر بروم. از گرما و ضعف داشت حالم به هم می‌خورد، مثل آدم‌های گرسنه از درون می‌لرزیدم، دلم مالش می‌رفت و چشم‌هایم سیاهی. اصلا فکر نمی‌کردم مسمومیتی ساده آدم را این طور از پا در بیاورد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم. ثریا که در را باز کرد کیفم را انداختم توی بغلش و با بی‌حوصلگی گفتم: در عمارت را هم این قدر طول نمی‌دهند تا باز کنند، واسه باز کردنِ در این آپارتمان فسقلی یک ساعت منو توی آفتاب نگه داشتی؟! ثریا که با تعجب و سراسیمگی نگاه می‌کرد گفت: این وقت روز اینجا چه کار می‌کنی؟! قرار بود شب بیایی. با دلخوری گفتم: اون از در باز کردنت، این هم از خوشامد گفتنت. از کنار ثریا که هنوز جلوی در ایستاده بود به زحمت گذشتم. داشتم از گرما خفه می‌شدم، با یک دست موهایم را جمع کردم و با دست دیگر تقلا می‌کردم که دکمه‌های لباسم را بازکنم. ثریا دستپاچه، مثل کسی که می‌خواهدجلوی دیگری را بگیرد، عقب عقب راه می‌رفت و با عجله می‌گفت: ببین مهناز جون چند دقیقه صبر کن. ولی دیگر دیر شده بود، وارد هال شدم و مثل برق‌گرفته‌ها یک‌دفعه خشکم زد. فکر کردم اشتباه می‌کنم، نمی‌توانستم باور کنم که درست می‌بینم. محمد روی مبل، روبروی برادرم امیر نشسته بود و روی مبل کناری‌اش هم یک خانم. امیر با صدای بلند گفت: «سلام. چه عجب از این طرف‌ها؟» و با قدم‌های بلند سمت من آمد. انگار همه‌ی صداها و صورت ها را، جز صورت محمد، از پشت مه غلیظی می‌دیدم. هرکاری می‌کردم نمی‌توانستم خودم را جمع‌وجور کنم. دهانم خشک شده بود و چشم‌هایم، بی‌آنکه مژه بزنم، خیره در چشم های محمد، که حالا سرپا ایستاده بود، مانده بود. با فشار دست امیر به زور تکانی به خود دادم و در جواب سلام محمد، با صدایی که به گوش خودم هم عجیب بود، فقط گفتم: «سلام» نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 346 بازدید

سیده تکتم حسینی، شاعر مهاجر افغانستانی اصالتاً از ولایت بلخ افغانستان و اکنون مقیم ایران و متولد ۱۳۶۶ است که هم‌اکنون در شهر قم سکونت دارد. از آثار مهم او می‌توان به اشعار و کتاب‌های زیر اشاره کرد: مجموعه شعر «لیلت» مجموعه شعر «دوشنبه‌های کوهی» مجموعه شعر «نارنج مویه‌ها» مجموعه غزل «رشمه‌ی صدا» مجموعه‌ غزل «تناهی» کتاب «فصد اشیا» مجموعه شعر «گذر از کوچه زلف» گرداوری اشعار محمدانور بسمل کتاب «دوشنبه‌های کوهی» که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسید، در جشنواره شعر فجر برگزیده شد و کتاب دومش «نارنج مویه‌ها» از برگزیده‌های «جایزه کتاب قیصر امین پور» بود. تا حال در جشنواره‌های مختلفی مثل «علوی و شعر‌های آیینی»، «جشنواره نیاوران»، «جشنواره هرمزگان»، «جشنواره شعر فاطمی» و ... اشتراک کرده است و سال های ۹۵ و ۹۶ از پرکارترین سال‌های فعالیتش بود. کتاب بعدی‌اش با همکاری انتشارات تاک افغاستان به چاپ رسید که گزیده اشعار شاعر فقید افغانستانی « محمدانور بسمل» با عنوان «گذر از کوچه زلف» بود. تکتم حسینی در زمینه شهرت خود در سال‌های اخیر بیان می‌دارد که: فکر می‌کنم به دلیل اینکه زیادتر سعی کردم در اشعارم خودم باشم و اینکه مهم‌ترین مولفه‌ی برای من در شعر، عاطفه شعر است و در واقع عاطفه چیزیست که تمام افراد با آن در ارتباط اند و نمی‌شود از انسان‌ها گرفت. بیشترین تاثیری که اشعارم بر روی مخاطبان می‌گذارد در واقع همان عاطفه شعر من هست، البته دلایل دیگری هم وجود دارد که یکی از آنها هم ذات‌پنداری است، بیشتر شعرهایم موضوع اجتماعی دارند و در مورد مهاجرت هستند که این موضوع باعث همذات‌پنداری بیشتر با اشعار بنده بوده است. سیده تکتم حسینی، گفته است: شعر گفتن را از شهریور سال ۸۹ شروع کردم، در آن زمان چون عزادار بودیم چند ماهی بود که از خانه بیرون نرفته بودم، خواهرم فوت کرده بود. یک روز با خواهرم از خیابان رد می‌شدیم که دیدیم روی یک بنر نوشته شده بود، «شعرخوانی» نمی‌دانستم که اصلاً شعرخوانی وجود دارد. به‌طور کلی، ورود من به دنیای انجمن و آشنایی با شاعران از شهریور شروع شد. اواخر سال بود که با انجمن «عوالم احساس» آشنا شدم و دو ماهی جمعه‌ها به شعرخوانی می‌رفتم و از همان ابتدا شعر را جدی گرفتم و بعد مرا معرفی کردند گفتند برو به انجمن قم، آنجا شاعران زیادی هستند و از سال ۹۰ وارد انجمن قم شدم. سیده تکتم حسینی، پس از اینکه دوره‌های تخصصی شعرخوانی را در شهر قم گذراند، به رشد و مباهات رسید و در اولین کنگره شعرعاشورایی در کشور افغانستان جشنواره شعر فجر و جشنواره کتاب قیصر امین پور برگزیده شد. تکتم حسینی شعر را چنین تعریف می‌کند: همچو اسب سرکش دست نیافتنی است اما در عین حال زیباست، این تعریفی که اکنون به ذهنم می‌رسد شاید اگر بیشتر فکر کنم قطعاً تعریف متفاوتی بیان می کردم. وطن در اکثر شعر‌هایش موج می‌زند و تعلق خاطر ویژه‌ای به آن دارد. فضای غزل‌هایش فوق‌العاده عاطفی است و مشکلات مردم افغانستان در اشعارش بسیار مورد توجه قرار گرفته است. این مهربان سوخته‌جان، کابل من است / سیده تکتم حسینی این زخم داس خورده ی پرپر، گل من است این مهربان سوخته جان، کابل من است   این خون پایمال به ناحق روان شده شمشاد و لاله و سمن و سنبل من است   در دست بادهای مخالف چه می کند؟ این بیشه زار سبز که چون کابل من است   در حسرت دوباره ی آواز و آسمان پاسوزِ ناله های قفس، بلبل من است   گرگی لباس میش به تن کرده سال هاست بر پنجه اش ببین پر قرقاول من است   با دیو لامروت وحشی بگو بترس زین اسب زین نهاده که در آغل من است تکتم حسینی درمورد وضعیت فرهنگی خانواده خود گفته: ”البته خانواده من شاعرند؛ خواهر و برادرم شاعر هستند. مریم‌سادات حسینی خواهرم شاعر خوبی است. به نظرم افرادی که در این‌طور خانواده‌ها هستند؛ تاثیر پذیری‌شان زیاد است ولی اشعارشان تحت‌تاثیر هم نیست. پدرم قصه‌های شاهنامه و مولوی می‌خواند. قصه‌های عاشقانه نیز می‌گفت‌. این قصه‌ها بی‌تاثیر نبوده‌اند. عمویم بداهه‌گوی معروفی است. دختر عموهایم هم شاعرند.” تکتم حسینی چندین بار نیز در مجالس شعر خوانی با حضور رهبر جمهوری اسلامی شعر خوانده؛ او در رابطه با تاثیر دیدار‌هایش با ایشان در شعرهایش گفت: ”بعد از آن قضیه سعی کردم جدی‌‌تر بنویسم“. این شاعر نام‌آشنا و جوان افغانستانی در جشنواره‌های مختلفی از جمله جشنواره «علوی و شعر‌های آیینی»، جشنواره «نیاوران»، «هرمزگان»، «شعر فاطمی» شرکت نموده و خوش درخشیده است. سیده تکتم حسینی، شاعر جوان اهل افغانستان و مقیم قم است که بعد از شعرخوانی‌ او در محضر رهبری، اهل شعر بیشتر او را با غزل زیبای «خدا را شکر اگر امروز غم هست، حرم هست و حرم هست و حرم هست» می‌شناسند. این شاعر خوش‌ذوق به‌تازگی اعلام کرده است قصد چاپ مجموعه شعری را دارد که شامل اشعار عاشقانه، آیینی و اشعاری با موضوع مهاجرت است. گفتنی‎ست ایشان به تازگی در اولین کنگره‌ی شعر عاشورایی افغانستان، با غزل «آسمان است این که در گودال مقتل گم شده / یا که دنیای زنی آشفته بر تل گم شده؟» موفق به کسب رتبه‌ی اول شد. شعر زیر از این شاعر جوان، به مناسبت ایام شهادت حضرت زهرای مرضیه : بی‎ نگاهت، بی نگاهت مرده بودم بارها ای كه چشمانت گره وا می‌كند از كارها مهر تو جاری شده در سينه‌ی دريا و رود دور دستاس تو می‌چرخند گندم‌زارها بازهم چيزی به جز نان و نمک در خانه نيست با تو شيرین است امّا سفره‌ی افطارها باغ غمگين است، لبخندی بزن تا بشكفند ياس‌ها، آلاله‌ها، گل پونه‌ها، گل‌نارها برگ‌های نازكت را مرهمی  جز زخم نيست دورت ای گل ، سر برآوردند از بس خارها بعد تو دارد مدينه غربتی بی حدّ و مرز خانه‌های شهر، درها، كوچه ها، ديوارها نخل‌های بی‌شماری نيمه‌شب‌ها ديده‌اند سر به چاهِ درد برده کوه صبری، بارها نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 397 بازدید

دکتر طاهره صفّارزاده، شاعر، نویسنده، نظریه پرداز، محقق، مترجم و استاد دانشگاه، در روز ۲۷ آبان ۱۳۱۵ در خانواده‌ای متوسط با پیشینه‌ای از مردان و زنانی تلاشگر، مردم‌گرا و ستم‌ستیز، در سیرجان به دنیا آمد. پدر و مادرش را در پنج سالگی از دست داد و مادربزرگش که چشم‌پزشک و شاعر بود و در کرمان می‌زیست، سرپرستی او را بر عهده گرفت. خواهر بزرگ‌ترش نیز به اشاره مادربزرگ، برای رسیدگی به طاهره ترک تحصیل کرد. او همواره طاهره را فرزند اول خود می‌دانست. طاهره در شش سالگی تجوید، قرائت و حفظ قرآن را در مکتب محل آموخت. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را نیز در کرمان گذراند. وی نخستین شعرش را به نام «بینوا و زمستان» در سیزده‌سالگی سرود که در روزنامه دیواری مدرسه ثبت شد. اولین جایزه‌ی همان شعر را که یک جلد دیوان‌جامی بود، به پیشنهاد استاد باستانی پاریزی از رئیس آموزش و پرورش استان دریافت کرد. در نزد مردم ایران، طاهره صفارزاده با شعر «کودک قرن» شهرت یافته است. این شعر که در نخستین کتاب شعر او چاپ شد، توصیفی از وضعیت فرزند یک مادر اشرافی و ترسیمی از انحطاط فرهنگ غرب گرایانه بود. سال ششم دبیرستان را با رتبه نخست به پایان رساند و در امتحان ورودی دانشگاه، در رشته‌های حقوق، زبان و ادبیات فارسی و زبان و ادبیات انگلیسی قبول شد. چون در انتخاب تردید داشت، خانواده‌اش استخاره کردند و سرانجام در رشته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه شیراز لیسانس گرفت. در این دوران بود که متوجه شد، واحدهای این رشته برای دانشجویان ایرانی کاربردی نیست. وی پس از سه‌سال زندگی با همسری معتاد، از وی جدا شد و به همراه فرزندش به تهران مهاجرت کرد. مدتی با کار در یک شرکت بیمه، تدریس زبان انگلیسی و نوشتن داستان برای مطبوعات، زندگی اش را تأمین کرد. هم‌زمان با بر عهده‌گرفتن مسئولیت صفحه‌ی شعر یکی از مجله‌ها، به عنوان مترجم متون فنی در شرکت نفت استخدام شد، ولی در پی یک سخنرانی در اردوی تابستانی فرزندان کارگران شرکت نفت، علیه تبعیض موجود و عوامل ستمی که مایه فقر و محرومیت کارگران و فرزندان آنها بود، مجبور شد کار خود را رها کند. طاهره صفّارزاده مدتی پس از درگذشت فرزندش، برای ادامه تحصیل به انگلستان و سپس به امریکا رفت. در دانشگاه آیووا، در گروه نویسندگان بین المللی پذیرفته شد و درجه MFA را دریافت کرد. طاهره صفّارزاده، ضمن گذراندن واحدهای درسی دیگر، برای درس‌های اصلی «شعر امروز جهان»، موضوع های «نقد ادبی»، «نقد علمی ترجمه» و «سینمای مستند» را انتخاب کرد. سینما را نیز به عنوان هنر دوم برگزید و دو فیلم کوتاه ساخت. در این دوران، وی در پی دست یافتن به زبان خاص شعری و در نتیجه مطالعاتی پیوسته، موفق شد تعریف‌ها و نظریه‌های جدیدی در زمینه هنر به‌ویژه شعر ارائه دهد. نخستین نمونه از این نوع شعرهایش او را به شهرت، اعتبار و احترامی چشمگیر در میان شاعران و نویسندگان کشورهای مختلف جهان رساند و ارتباط‌های ادبی متقابلی میان او و شاعران و هنرمندان دیگر کشورها پدید آورد. کتاب The Red Umbrella (چتر سرخ) نام مجموعه‌ای کوچک از شعرهای انگلیسی طاهره صفّارزاده است که دانشگاه آیووا آن را در سال ۱۹۶۸ میلادی چاپ کرده و بسیاری از شعرهای این کتاب، به زبان‌های گوناگون شرقی و غربی ترجمه شده است. هم‌اینک شعرهای انگلیسی وی در برخی کشورها به عنوان واحدهای درسی، تدریس می‌شوند. اصل شعرهای انگلیسی یا ترجمه شعرهای فارسی او به زبان‌های گوناگون، برخی موسیقی‌دانان را به آفرینش آهنگ‌هایی براساس آنها، برانگیخته است. از جمله یوآخیم ف. و. اشنایدر، موسیقی دان آلمانی، بر روی ترجمه آلمانی که خانم آن ماری شیمل، خاورشناس و پژوهشگر معروف فرهنگ اسلامی، از چند شعر طاهره صفّارزاده انجام داده، موسیقی نهاده و دیوید فدرولف، موسیقی دان امریکایی، برای چند شعر از کتاب The Red Umbrella موسیقی ساخته است. دکتر طاهره صفّارزاده، پایه‌گذار آموزش ترجمه به عنوان یک عالم و برگزارکننده‌ی نخستین کارگاه «نقد علمی ترجمه» در دانشگاه‌های ایران است. طاهره صفّارزاده در زمینه‌ی شعر و شاعری هم در سایه مطالعات و تحقیقات ادبی در زمینه شعر امروز، به معرفی زبان و سبک جدیدی از شعر توفیق یافت که عنوان «شعر طنین» بر آن نهاد؛ زمزمه‌ای روشن فکرانه که بی دغدغه‌ی وزن، با استعاره‌ای روشن، حرکتی در ذهن خواننده آغاز کرد. این قبیل شعرهای صفّارزاده، با توجه به درون مایه‌های خود، از گونه شعر مقاومت دینی و طنز سیاسی به شمار می‌آمد و حکومت پسند نبود. ازاین رو، شعر طنین در آغاز بسیار بحث برانگیز شد. سرانجام در سال ۱۳۵۵ به جرم سرودن شعر مقاومت دینی و امضا نکردن برگه عضویت اجباری در حزب رستاخیز، از دانشگاه اخراج شد. صفّارزاده در سال ۱۳۵۸ با دکتر عبدالوهاب نورانی وصال، ادیب، شاعر، نویسنده و استاد دانشگاه ازدواج کرد و این زندگی مشترک تا زمان درگذشت آن استاد (دی ماه ۱۳۷۳) ادامه داشت. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، از سوی همکاران خود در دانشگاه شهید بهشتی، به ریاست دانشگاه و نیز ریاست دانشکده ادبیات انتخاب شد. او هم زمان با سرپرستی دانشکده ادبیات، طرح بازآموزی دبیران را اجرا کرد که از طرح‌های ضروری برای برطرف ساختن ضعف های آموزش‌های پیش از دانشگاه بود. در «جشنواره شعر آسیایی داکا» که در سال ۱۳۶۵ (1987 میلادی) برپا شد، مسئولان برگزاری جشنواره، دکتر طاهره صفّارزاده را به عنوان یکی از پنج عضو بنیان‌گذار کمیته ترجمه آسیا برگزیدند. رئیس جشنواره درباره این انتخاب گفت: «ما معتقدیم که یک نفر، آن هم در این سر دنیا از علم ترجمه حرف زده و اصولی عرضه کرده و آن یک نفر، خانم دکتر صفّارزاده است». وزارت علوم و آموزش عالی، در سال ۱۳۷۱ دکتر صفّارزاده را استاد نمونه معرفی کرد. او در سال ۱۳۸۰ نیز پس از انتشار ترجمه قرآن‌کریم به افتخار دریافت عنوان «خادم القرآن» رسید. وی در ماه مارس ۲۰۰۶ میلادی، هم‌زمان با برپایی جشن روز جهانی زن، از سوی سازمان نویسندگان افریقا و آسیا به عنوان شاعر مبارز و زن نخبه و دانشمند مسلمان برگزیده شد. در بخشی از نامه‌ی این سازمان آمده است: «از آنجا که دکتر طاهره صفّارزاده شاعر و نویسنده برجسته ایرانی مبارزی بزرگ و نمونه والای یک زن دانشمند و افتخارآفرین مسلمان است، این سازمان، ایشان را به پاس سابقه طولانی مبارزه و کوشش های علمی گسترده، به عنوان شخصیت برگزیده سال جاری انتخاب کرده است». همچنین در نخستین جشنواره بین المللی شعر فجر که در بهمن ۱۳۸۵ برگزار شد، هیئت داوران با بیشترین آرا، طاهره صفّارزاده را برگزیده بخش شعر نو (سپید و نیمایی) معرفی کردند. وی در سال ۱۳۸۷ به علت بیماری، عمل جراحی کرد و چند ماه پس از آن، در حالت کما در بیمارستان بستری شد تا اینکه در آبان ۱۳۸۷ درگذشت. از طاهره صفّارزاده افزون بر مقالات و مصاحبه‌های علمی و اجتماعی، تاکنون یک مجموعه داستان، دوازده مجموعه شعر، پنج گزیده اشعار و سیزده اثر ترجمه یا نقد ترجمه در زمینه‌های ادبیات، علوم، قرآن، علوم قرآنی، حدیث و علوم حدیث، انتشار یافته است و گزیده سروده‌های او به زبان‌های گوناگون جهان ترجمه شده اند. آثار دکتر طاهره صفّارزاده عبارتند از: قصه پیوندهای تلخ شعر رهگذر مهتاب (چتر سرخ) The Red Umbrella دفتر دوم طنین در دلتا سدّ و بازوان سَفَر پنجم بیعت با بیداری مردان منحنی دیدار صبح روشنگران راه در پیشواز صلح از جلوه های جهانی گزیده شعر حرکت و دیروز گزیده اشعار فارسی و انگلیسی Selected Poems اندیشه در هدایت شعر هفت سفر طنین بیداری

ادامه مطلب


5 ماه قبل - 369 بازدید

کتاب هیچ‌کس مثل تو مال این جا نیست (No One Belongs Here More Than You)، مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که اولین بار در سال ۲۰۰۵ چاپ شد. میراندا جولای، تمامی استعدادهای خارق‌العاد‌ه‌ی خود را در خلق این مجموعه‌ی جذاب، روح بخش و پراحساس به کار گرفته و توانسته به لحظات به ظاهر بی‌اهمیت، قدرت و گیرایی به خصوصی ببخشد. در این داستان‌های دل‌نشین، مواجهه‌ای دوستانه، یک سوءتفاهم و یا آشکار شدن یک موضوع ممکن است دنیای شخصیت‌ها را زیر و رو کند. نویسنده با توانایی و تسلطی مثال زدنی از خصوصیات، منطق و آرزوهای عجیب و غریب حاکم بر زندگی هر یک از شخصیت‌ها پرده برمی‌دارد. کتاب هیچ‌کس مثل تو مال این جا نیست، نخستین اثر میراندا جولای (Miranda July) است که ایده‌هایش را به شکلی فوق‌العاده تازه و هیجان‌انگیز به نگارش درآورده است. شباهت عجیبی بین کاراکترهای داستان‌ها وجود دارد. کاراکترهایی که شاید زندگی و اطرافیان مختلفی دارند اما گمان می‌کنید شخصیت اصلی همه‌ی داستان‌ها یک شخص است. مانند این که یک بازیگر، نقش‌های مختلفی را در فیلم‌های گوناگون بازی می‌کند؛ یا شبیه اینکه شما می‌خوابید و هر بار در خواب یک زندگی جدید را تجربه می‌کنید. داستان‌ها مملو است از روزمرگی‌هایی که هیچ چیز جدیدی ندارد و همین اهمیت دادن به روزمرگی‌ها و نگاه متفاوت به آن، آن‌ها را جذاب می‌کند. همین تفاوت روزمرگی‌های اشخاص با یکدیگر. همین رفتن به خلوت انسان‌های عادی و این حس کنجکاوی سیر نشدنی نویسنده که آن را به بهترین نحو به شما هم منتقل می‌کند. این، هنر نویسنده است که رویدادهایی طبیعی و نه چندان مهم که شاید برای خود شما بارها رخ داده باشد را به شکل تجربیاتی تازه ارائه می‌کند که به محض اینکه شروع به خواندن یا شنیدن هر داستان می‌کنید تا آن را تمام نکنید، کتاب را رها نمی‌کنید. حتی داستان‌هایی که به نظر غیرواقعی می‌رسد را آنگونه تعریف می‌کند که در ذهن خود به دنبال ما به ازای آن در زندگی خود می‌گردیم و بعد از مدتی جستجو در می‌یابیم که ما هم این حس را به نحوی دیگر تجربه کرده‌ایم. این کتاب ۸۸ صفحه بیشتر ندارد و شامل هفت داستان کوتاه است – شامل: تیم شنا، پسر لم کین، پاسیوی مشترک، مرد روی پله‌ها، این آدم، دلخوشی من، ماه‌گرفتگی. اما انگار هر داستان را باید دوبار یا شاید هم بیشتر بخوانیم تا از سروته ماجرا سر دربیاورم. نه اینکه کتاب سخت‌خوانی باشد، بحث بر سر رؤیاپردازی شخصیت‌هاست. گاهی آن‌قدر زیاد می‌شود که خواننده سر درنمی‌آورد که خیال است یا واقعیت. بنابراین مدام در جست‌وجوی سرنخ‌هایی در داستان‌ها هستیم و این باعث می‌شود اصلاً از خواندنش خسته نشویم. چیزی که در بیشتر داستان‌های میراندا جولای مشهود است، نوعی سردی یا ازهم‌پاشیدگی روابط میان زن و مردِ داستان‌ها است. اما سعی می‌کنند دلشان را به چیزی خوش کنند. برای مثال در بخشی از کتاب زوج داستان که بچه‌ای ندارند، یک سری کارهایی را در طول روز انجام می‌دهند که مخصوص به خودشان است، نظیر خوب غذا خوردن، توجه به بودیسم و دیدگاه‌های خاص: ساعت هفت صبح بیدار می‌شوم و به خودم می‌گویم این دومین روز از بقیه ی زندگی من است.(کتاب هیچ‌کس مثل تو مال این‌جا نیست – صفحه ۵۹) کتاب هیچ کس مثل تو مال اینجا نیست روایت‌گر آدم‌هایی با روابطی از جنس روابط امروز مردم آمریکا با هم است؛ این اثر تنهایی‌های کاراکترهایی را فریاد می‌زند. کاراکترهایی که برای فرار از این تنهایی به غوغای درونی خود گریز می‌کنند و با خود دیالوگ دارند. برای خود دنیاهای دیگری ساخته‌اند که در آنجا قوانین خود را دارند. می‌شود از چیزهای کوچک که در دنیای معمولی رنجیدن از آن‌ها غیر معمول است، رنجید. هر کار عجیبی را می‌توانند عملی کنند، حتی می‌توانند در کف آشپزخانه خود آموزش شنا بدهند! علی‌رغم طنز ملیحی که در فضاسازی و کاراکترها دیده می‌شود، کلیت داستان‌ها فضایی جدی دارد. کاراکترها در خیالات خود غوطه‌ور شده ولی هیچ‌گاه از زندگی واقعی خود دور نمی‌شوند. در انتهای داستان‌ها اتفاق عجیبی رخ نمی‌دهد و داستان هر جایی ممکن است تمام شود و یا به همان منوال ادامه پیدا کند. حتی در بخش‌هایی که داستان‌ها گره پیدا می‌کنند و قرار است هیجان و پیچیدگی به داستان اضافه شود، نویسنده با به درازا کشاندن توصیفات و حاشیه رفتن و یادآوری خاطرات تاکید دوباره‌ای دارد که این داستان‌ها معمولی‌تر از آن چیزی است که فکرش را بکنید. با گذشت زمان و شنیدن چند داستان دیگر، درمی‌یابید که داستان‌ها، داستان آدم‌های تنهاست. تنهایی‌هایی را تعریف و توصیف می‌کند که جنسیت ندارد؛ به همان اندازه که مردانه است، زنانه هم است. میراندا جولای در سال ۱۹۷۴ در آمریکا متولد شد. او علاوه بر نویسندگی، در موسیقی و سینما هم فعالیت حرفه‌ای دارد. می‌گویند به هر چه دست بزند، طلا می‌شود و ظاهرا بی‌راه هم نمی‌گویند؛ چون وی هم آلبوم‌های موسیقی خوبی داشته، هم فیلم شاهکاری ساخته و هم داستان‌های موفقی به نگارش درآورده است. خلاقیتش شاید کمی رنگ‌وبوی کودکانه داشته باشد؛ اما انگار استعداد غریبی دارد در اینکه واقعیت را از جزییات سوررئال زندگی روزمره بیرون بکشد و تنهایی آدم‌ها را به عجیب‌ترین شکل ممکن نشان بدهد. جولای همیشه دلش می‌خواسته رازهایی از زندگی‌اش را در داستان‌هایش بیاورد و در این مجموعه داستان همین کار را کرده است. او در فیلم «من و تو و همه آن‌هایی که می‌شناسیم» نویسنده، کارگردان و بازیگر بود و توانست در جشنواره‌ی ساندنس جایزه‌ی ویژه‌ی هیات داوران برای ایده‌ی خلاقانه و در جشنواره‌ی کن سال ۲۰۰۵ هم جایزه‌ی دوربین طلایی را از آن خود کند. در قسمتی از کتاب هیچ‌کس مثل تو مال اینجا نیست می‌خوانیم: آن‌ها دائم دیدگاه‌هایشان را با هم منطبق می‌کردند تا رشد ماجرا به چشم‌شان نیاید آن‌ها همدیگر را به اندازه‌ای که برنامه‌ریزی کرده بودند دوست نداشتند و بدون هیچ حرفی همدیگر را از این دوست داشتن معاف می‌کردند. اتاق‌های خالی زیادی در خانه‌شان بود که فکر می‌کردند عشق آن‌ها را پر خواهد کرد اما در واقع مجبور شده بودند با کمک هم این اتاق‌ها را با اثاثیه‌ی مدرن دهه‌ی پنجاهی پر کنند. هرمان میلر، جورج نلسن چارلز و ری ایمز آن‌ها دیگر هیچ وقت تنها نبودند و همیشه دوروبرشان شلوغ بود. داستان‌های بامزه‌ی جلای کار مهم و خاصی انجام می‌دهند. آدم را غافلگیر می‌کنند. بعد هم به شکل بسیار آرام و خاصی از واقعیات روزمره‌ی زندگی فراتر می‌روند. زنی در اتاق نشیمن شنا درس می‌دهد البته چرا که نه؟ جولای باعث می‌شود همه چی به نظرمان خیلی طبیعی بیاید. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


6 ماه قبل - 275 بازدید

داستان‌نویسی زنان تا امروز با فراز و فرودهای زیادی همراه بوده است. و در این همه مدت زنان زیادی در این راه پا گذاشته‌اند و پس کشیده‌اند اما با این همه هنوز هم هستند کسانی که دغدغه نوشتن دارد و می‌نویسند. از روزگاری که صدایشان به سختی شنیده می‌شد تا امروز که قلم‌شان توانسته صدها هزار دل را تکان دهد، مسیر پرچالشی را پشت سر گذاشته‌اند. زنان نویسنده، نه‌تنها با محدودیت‌های اجتماعی و فرهنگی مبارزه کرده‌اند، بلکه با چالش‌های درونی و بیرونی زیادی نیز روبرو بوده‌اند. اما هر‌بار که قلمی به دست گرفته‌اند، داستان‌هایی از زندگی، درد، امید و مقاومت روایت کرده‌اند که دریچه‌ای نو به جهان باز کرده است. آنها روایتگر تجربیات شخصی و جمعی خود بوده‌اند و صدای نسل‌هایی بوده‌اند که شاید هیچ‌گاه فرصت بیان نداشتند. امروز، زنان داستان‌نویس با قدرت بیشتری ادامه می‌دهند، و قصه‌هایشان نه تنها سرگرم‌کننده‌اند بلکه آگاهی‌بخش و الهام‌بخش نیز هستند. این داستان‌ها، نه تنها زندگی فردی زنان بلکه تاریخ و فرهنگ جامعه را نیز شکل می‌دهند و نقش مهمی در پیشرفت اجتماعی ایفا می کنند. فرخنده رجبی در سال ۱۳۶۹ خورشیدی در شهر مزار‌شریف زاده شد. این روزنامه‌نگار جوان در حکومت جدید به مکتب رفت و هنگامی‌که در کلاس نهم به تحصیل مشغول بود، نخستین نشریه دانش‌آموزی را در چهارچوب وزارت معارف (آموزش و پرورش) ولایت بلخ راه‌اندازی کرد. این نشریه زمینه‌ای شد برای راه‌اندازی ماهنامه و خانه فرهنگی “پرتو” که فرهنگیان بسیاری را به جامعه روشن‌گران معرفی کرد. صالح محمد خلیق در کتاب تاریخ ادبیات بلخ، در توصیف این خانه فرهنگی می‌گوید: زمینه‌ساز معرفی موج جدیدی از بانوان شاعر، نویسنده و فرهنگی بوده است. خانم رجبی از پایه‌گذاران و اعضای هیات مدیران نهاد “فعالان مدنی برای توسعه پایدار” است که در سال ۲۰۱۱ به همراه ۴ تن از همکارانش و «هم‌باوران» خود بنا نهاد و تاکنون برنامه‌های ملی و بین‌المللی بسیاری را برگزار کرده است. فرخنده رجبی: «نوشتن همیشه در من هست حتا زمانی که ننویسم.» وی ماجرای عشق به نوشتن را چنین بیان می‌دارد: از سال‌های نخستین زندگی مانند دختران دیگر از مکتب رفتن باز داشته شدم. خواندن را از مکتب قرآن یاد گرفتم. آن سال‌ها عاشق کتاب ارسلان رومی بودم. بعدتر مکتب را تمام کردم و با علاقه که به ادبیات داشتم وارد دانشکده ادبیات دانشگاه بلخ شدم. آن سال‌ها خانه فرهنگی پرتو را من با یک تعداد از دختران عزیز دیگر ایجاد کردیم. مجله پرتو، ماهانه به چاپ می‌رسید و تمرکز اصلی‌اش روی ادبیات بانوان بود. آن سال‌ها؛ آن سال‌های درخشان پر از شور و شوق بودیم. در کنار این‌، برای بعضی از رسانه‌ها مانند دویچه وله می‌نوشتم و برنامه‌های ادبی را به رادیو آیسف می‌ساختم. در تمام این سال‌ها کار برای زنان و دستیابی آنان به صلح و زندگی بهتر دغدغه ذهنی‌ام بوده. در این مسیر گاهی افتادم گاهی بلند شدم و ناگفته نباید بگذارم که مورد لطف ارجمندانی هم قرار گرفتم. از آن جمله می‌توان از جایزه بین‌المللی سیمرغ یاد‌آور شوم که در دسامبر ۲۰۱۵ از سوی بنیاد آرمانشهر بابت کار به زنان و صلح به من داده شد. در کنار این‌ها در برنامه‌های در داخل و خارج از افغانستان پیرامون زنان و صلح اشتراک کرده‌ام. فرخنده در زمینه علاقه به نوشتن چنین نظری دارد: نوشتن همیشه هست حتی زمان‌های که ننویسی. نوشتن سال‌هاست بخش مهمی از زندگی من بوده و همیشه خواهد بود. برای من کار اصلی نوشتن است و فعالیت‌های دیگر همه‌اش حاشیه. با آنکه دیری شده داستان ننوشته‌ام. اما نوشتن هست، در قالب نامه، یادداشت، گزارش… علاقه‌ی وافر او به کتاب او را یاد خاطرات شیرین و در عین‌حال سخت می‌اندازد: یادم می‌آید که در مسیر مکتب تا خانه کتاب فروشی‌های زیاد در جاده بیهقی بودند و من روزها دو هزار افغانی (واحد پولی آن زمان) را که از پدر می‌گرفتم کتاب داستان کرایه می‌کردم و تمام تلاشم این بود که باید به یک شب کتاب را تمام بکنم اگر نه پول کرایه دو چند می‌گردد. شاید یکی از دلایل این که داستان نوشتم خواندن همین کتاب‌های داستان بود. آن زمان نخستین تجربه‌های نویسنده‌گی او در مجموعه پنجه‌های سرد نشر شد. در آن نخستین نوشته‌ها، فقط نوشتن است و روایت، بدون هیچ فلسفه‌یی پشت موضوع و یا مضمون آن. ولی در کل مضمون آن نوشته‌های چاپ شده روی کودکان و زنان می‌چرخند. فرخنده، شعر مولانا، فروغ  سپهری و نویسنده‌گانی دیگری که روی صفحه‌های اجتماعی نوشته‌های شان را می‌گذارند را می‌خواند. این اواخر مشغول خواندن یک مجموعه خوبی از داستان‌های ترجمه شده نویسنده گان محبوب اروپا است. و همچنان از ژان پل سارتر و چندتن دیگر در بخش مکتب‌های فلسفی نیزمی‌خواند. در ضمن باید یاد آور شویم که کتاب‌های که پیرامون وضعیت زنان نوشته شده است را نیز پی‌گیری جدی می‌کند. او در باب زنانه و یا مردانه نویسی می‌گوید: حس نویسنده است که موضوع و جریان فکری نویسنده را در نوشته‌هایش مشخص می‌کند نه جنسیت. اگر یک زن نویسنده تمرکزش روی وضعیت اجتماعی جوانان باشد بدون شک که آثارش تاثیرپذیر از آن وضعیت است. همین مورد در مردان نویسنده نیز صدق می‌کند. از این هم نمی‌توان چشم پوشی کنیم که به طور مثال زنانه‌گی و تجربه‌های زنانه یک نویسنده زن خیلی بهتر از یک نویسنده مرد می‌تواند در نوشتن در باره زنان کارگر باشد. ولی در کل از دید من نمی‌توان سیاه و سپید به این موضوع نگاه کرد. در مورد نویسنده‌گی بانوان ابراز می دارد که: وضعیت کنونی زنان چه از دید جایگاه اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و حتی وجود زنانه‌گی‌های خود زنان نیاز به کار جدی و بازتعریف دارد. مقوله‌های اجتماعی اقتصادی و سیاسی را می‌توان با نوشتن شعر داستان طنز و دیگر گونه‌های ادبی در مورد زن و زنانه‌گی در این جامعه و حتی در متن ادبیات باز تعریف کرد. باورمندم زنان می‌توانند خود نقش بسیار سازنده‌یی برای تولید این مهم داشته باشند. بیشتر نوشته‌های او تاثیرپذیر از حالت‌های روانی و ذهنی بر زمان جاری خودش بوده است. کتابی و یا نامی مشخصی نیست که در نوشتن الگویش باشد. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 372 بازدید

فرحت زیبا یوسفزی، یک نام آشنا در عرصه ادبیات و هنر است. او یک نویسنده، شاعر و مترجم است که آثار متنوعی را در قالب‌های مختلف ادبی خلق کرده است. آثار او معمولاً به زبان اردو و فارسی هستند و به مسائل اجتماعی، فرهنگی، و زنان می‌پردازند. فرحت در سال ۱۳۸۰ در كشور پاكستان و در يک خانواده روشن‌فكر و خاندان سپه سالار غلام حيدر خان چرخی به دنیا قدم گذاشت، از آوان طفلیت علاقه‌مند مطالعه و نوشتن بود، از كتاب‌های داستانی خوشش می‌آمد و مطالعه می‌كرد تا اینكه در سن ۱۲ سالگی در حالی که متعلم صنف ششم بود، اقدام به نوشتن داستان‌های كوتاه نمود، بدون شک هر انسان هنرمندی را حسی می‌كشاند و او را حس و علاقه به نوشتن وادار به گرفتن قلم کرد تا بنویسد. دوری و رنج پدر کلمه گشت و از نوک قلمش جاری شد. بیشترین نوشته‌ها و شعرهایش نیز در وصف پدر است. نویسند‌گی یکی از اهداف بزرگ فرحت است و به همین دلیل در ظرف یک‌سال توانست به یاری خداوند كتابی را به چاپ برساند، به نام(حقيقت‌های زندگی) كه موضوعات آن كشيدن واقعات ملى و اجتماعى توسط قلم و به زبان ساده مانند: دردها، رنج ها و آرزوهاى مردم اين سرزمين، به خصوص بانوان اين كشور كه با دشوارى‌ها دست و پنجه نرم می‌كنند و فرحت زيبا توانسته اين فرياد را به گوش ها رساند. بعداً آهسته، آهسته توانست توجه بزرگان اهل ادب و فرهنگ كشور ما را به سمت نوشته‌هایش جلب نماید و بیشترین تقدیر وتمجید از طرف آنها شامل حال فرحت شد و در انجمن قلم افغانستان نیز عضویت کسب كرد و شروع به فعالیت کرد و همین طور از طرف رسانه.های دیداری در برنامه‌های مختلف شعر و ادب دعوت گرديد و در عین حال با رسانه‌های نوشتاری نیز همکار شد. كار كرد‌هاى دوشيزه فرحت، جوانى قلم بدست و آگاه در راه روشن‌گرى جوانان اين نسل فراموش شده كشور، قابل قدر است. فرحت در زمینه انگیزه جوانان این سرزمین چنین نظری دارد: همه چيز بر می‌گردد به سعی و تلاش خود انسان، آینده را برای آنانی كه در هر شرایطی سخت و دشوار با صبر و كوشش سپری می‌كنند روشن و روشنتر می‌نگرم. فرزندان این سرزمین دست از تلاش بر نمی‌دارند چون من چشم دیدم را می‌نویسم كه فرزند این وطن چگونه تحصیل می‌كند و درس می‌خواند، با آنكه زمینه‌های پیشرفت برایش مساعد نیست و یا اگر مساعد هم است دچار فقر و ناداری است. در پهلوی كار و غریبی‌اش در آفتاب سوزان، كتاب‌های مكتب را در بغل دارد و درس می خواند، پس چرا به این‌ها امیدوار نبود و همین سبب می گردد هرروز  از قبل خو‌ش‌بین‌تر ‌شوم و افتخار كنم بر فرزندان این سرزمین خسته! فرحت زيبا يوسفزى با آنكه نويسنده‌ی خلاق است، شاعر مستعد نيز است كه شعرنو و سپيد را به زيبايى مى‌سرايد. نويسنده‌گان مورد علاقه‌اش داکتر اكرم عثمان، سپوژمی زرياب، محمدقسيم سروش، كمال‌الدين مستان و خالد نويسا می‌باشند، بانو فرحت نیز نوشته‌هایش را تحت نظر جناب محمد قسيم سروش داستان پرداز، شاعر و منتقد ادبی كار می‌کند. كوچه‌های سبز من از آن كوچه بارها گذشتم دیگر پاییز و سرد شده بود كاش بارها گذشتنت را تكرار می‌كردی خاطرات دیگر پژمرده شدند و زرد همچو برگ‌های پاییز افتاده و من از آن كوچه بارها گذشتم ترانه‌های كوهسار،دریا،پرنده‌های خوش آواز دیگر گذشتنش چون قبل نبود، گذشتنت را تكرار كن! تا من نیز لبخندها و گریه‌هایم را تكرار كنم من از آن كوچه بارها گذشتم و گذشتم برخی از آثار معروف فرحت زیبا یوسفزی عبارتند از: رمان‌ها: "سایه‌های شکسته"، "قلمرو خاکستر" و "رنگین کمان بعد از باران" از جمله رمان‌های او هستند که به مسائل زنان و جامعه می‌پردازند. مجموعه داستان‌های کوتاه: "آینه‌های روبرو" و "زخم‌های ناپیدا" از جمله مجموعه‌ داستان‌های کوتاه او هستند که به مسائل اجتماعی و انسانی توجه دارند. شعر: یوسفزی در زمینه شعر نیز فعالیت دارد و اشعار او اغلب مضامین عاشقانه، اجتماعی، و فلسفی را در بر می‌گیرند. ترجمه: او تعدادی از آثار ادبی را از زبان‌های دیگر به اردو و فارسی ترجمه کرده است که از جمله آنها می‌توان به ترجمه آثار برخی از نویسندگان معاصر اشاره کرد. علاوه بر این، یوسفزی در زمینه هنر و هنرهای تجسمی نیز فعالیت دارد و گاهی اوقات آثار نقاشی و هنرهای دستی خود را نیز به نمایش می‌گذارد. او در محافل ادبی و فرهنگی نیز حضور فعالی دارد و به عنوان یک چهره برجسته در عرصه هنر و ادبیات شناخته می‌شود. دوشيزه فرحت كه در جامعه سنتى كشور، جوانى خود را سپرى مى‌كند با درد مادران، زنان و دختران که به گونه‌ی مایوسانه در رنج و سختی به سر می‌برند، مى‌خواهد در آینده مدافع حقوق اين طبقه محروم جامعه منحيث قاضى و يا وكيل مدافع بانون انجام وظيفه كند و يا اينكه خبرنگار شود تا حال احوال بانوان رنجديده كشور را از دوردست هاى شهر و ولايت از طريق خبر و اطلاعات جمعى  به گوش مردم وجهانيان برساند تا از اين طريق به بانوان مظلوم خدمت نموده با قلم و ادب عليه خشونت زنان  كشور مبارزه نماید. سوْال خیام خموش و جواب بانو فرحت شعر: خیام خموش ای وای! چـه زیبــا صنمی! اهل کجائی خوش لحنی و شَکر شکنی، اهل کجائی مانند تو سیمین بدنی نیست در این شهر خوش صورت و موزون بدنی،اهل کجائی لعل لبت از رنــگ عقیق اســت به ظاهر انگــار کـه اهــل یَمَنی، اهـــل کجائی دیریست که می گردم و الحق که ندیدم در شهـــر بمثل تو زَنی، اهـــل کجائی از نسـل بدخشــی، ســـمرقند و بخارا یا دخت خُراســـــان وطنی، اهل کجائی در کیش مســــلمانی و یا آئین ترســـا یــا آنکـه تو هم دینِ منی، اهـل کجائی "خیام" فـــتاده به رهت پُرســش آخــر شاه بیت غــزلهـــای منی، اهل کجائی شعر: بانو زیبا فرحت یوسفزی حقــــا کــه چه زیبــا صنمم، اهل وفایم خوش لحنم و شَکــر شــکنم، اهل وفایم امثال من اندر نگهت نیست در این شــهر غـــــم پرور این انجــــمنم، اهل وفایم لعـــــل لبم از رنگ عقـیق اســت ولیکن پشــــتانه و دری ســخنم، اهـــل وفایم من دخــتر آزاده ولی گــــم شده جـویم در شــــهر شـــما خویشتنم، اهل وفایم نی نســل سـمرقندم و نی نســـل بخارا تک دخـــــتر افغــــان وطنم، اهل وفایم در کیش مســلمانم و فـــــارغ ز تعصب بی خـــــانه ام و بی کفنم، اهــل وفایم "فرحت" چو غزل سر بکند نالــه کند دهر بلبل صفـــت اندر چمنم، اهــــــل وفایم نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 250 بازدید

این روزها نظاره‌گر پدیده‌ای شگفت‌انگیز هستیم؛ بخشی از زنان در سرتاسر جهان راز و رمز موفقیت در زندگی و شغل خود را یافته‌اند و هر روز تعدادشان افزایش می‌یابد. آن‌ها به رمزی جادویی دست پیدا کرده‌اند این زنان مثبت‌اندیش هستند، پشتیبان یکدیگرند و باور دارند که می‌توانند به تمامی خواسته‌هایشان برسند. کتاب راز دختران موفق (Girl Code) درباره‌ی این زنان است. کارا الویل لیبا (Cara Alwill Leyba) در این کتاب به ما نشان می‌دهد که وقتی زنان تفاوت‌ها را کنار می‌گذارند و از یکدیگر حمایت می‌کنند اتفاقی بی‌نظیر رخ می‌دهد. وقتی زنان خودشان را می‌پذیرند و درباره‌ی ترس‌ها، شکست‌ها و ناکامی‌هایشان صحبت می‌کنند قدرتی فوق‌العاده می‌یابند. و از آن مهم‌تر، زمانی که در شادی‌ها، پیروزی‌ها و موفقیت‌های هم سهیم می‌شوند پدیده‌ای شگفت‌انگیز سر برمی‌آورد. کتاب راز دختران موفق با مصاحبه با تعدادی از زنان کارآفرین، متخصص و کسانی که به‌دنبال رؤیاهایشان هستند گویای این است که ما نیز با تغییراتی ساده در نگرش خودمان به زندگی می‌توانیم مانند این زنان زندگی و شغلی شادتر داشته باشیم، و با ایمان آوردن به خودمان، ریشه‌کن کردن حسادت و آموختن قدرت ارتباط می‌توانیم خوشبختی را در زندگی خود احساس کنیم. این کتاب امیدبخش که ازجمله کتاب‌های پرفروش نیویورک تایمز بوده، با استقبال زنان در سراسر جهان مواجه شده است، به‌طوری که شرکت کیت اسپید از لیبا دعوت کرده تا کتاب حاضر را در شرکتشان آموزش دهد، و علاوه بر این، مجله‌ی Inc کتاب راز دختران موفق را از کتاب‌های الهام‌بخشی دانسته که هر زن کارآفرینی باید آن را بخواند. این کتاب به کلیه‌ی زنانی که به‌دنبال زندگی شادتر و موفق‌تر هستند، دنبال انگیزه‌اند، درگیر خودکم‌بینی‌اند، از رقابت زنانه خسته‌اند، می‌خواهند روی پای خود بایستند به دنبال رشد فردی، خودشناسی و خودسازی‌اند پیشنهاد می‌ شوید. موضوعات اصلی کتاب: قدرت خودباوری: - نویسنده تاکید دارد که بزرگ‌ترین رمز موفقیت، ایمان داشتن به خود و قدرت‌های درونی‌ست. به جای اینکه منتظر تأیید دیگران باشی، باید خودت را تأیید کنی. زن‌ها رقیب نیستند، متحدند: - یکی از پیام‌های مهم این کتاب این است که دخترها و زن‌ها به جای رقابت با هم، باید همدیگر را حمایت کنند. موفقیت یک زن، مانع موفقیت دیگری نیست. موفقیت فقط پول و مقام نیست: - موفق بودن یعنی رضایت داشتن از زندگی، شادی درونی، و حس رشد. با خودمراقبتی، عشق به خود، و انتخاب‌های سالم، می‌توان به این موفقیت رسید. سبک زندگی آگاهانه: - نویسنده روی سبک زندگی لوکس و شاد تاکید دارد، اما نه به‌معنای مادی؛ بلکه لوکس بودن از نظر احساس ارزش، نظم ذهنی و مراقبت از خود. شجاعت در برابر شکست: - شکست بخشی از مسیر است و باید از آن درس گرفت، نه اینکه عقب نشست. کارا الویل لیبا، سخنران، مربی سبک زندگی و نویسنده‌ای آمریکایی است که در آثارش زنان را تشویق می کند تا خوشحالی و رضایت خود در زندگی را در اولویت قرار دهند. او با سبک نوشتاری صمیمی، پرانرژی و زن‌محور، به زنان کمک می‌کند اعتماد‌به‌نفس، استقلال، و احساس ارزش شخصی خود را بالا ببرند. او تا به حال پنج کتاب منتشر کرده و در بلاگی محبوب، مطلب می‌نویسد. لیبا قبلاً به عنوان مدیر تبلیغات دیجیتال در شبکه‌ی MTV فعالیت می کرد. نویسنده‌ی کتاب حاضر در حوزه‌ی رسانه‌ی دیجیتال فعالیت می‌کند. او ابتدا کارش را با بازاریابی دیجیتال در صنعت موسیقی آغاز کرد و در طول بیست سال فعالیت خود، با شرکت‌های چندمیلیون‌دلاری همکاری کرده است. کارا الویل لیبا یک وبلاگ پرطرفدار دارد که از محتوای آن ۹ کتاب ازجمله کتاب راز دختران موفق را تألیف کرده است. او همچنین پادکست پرشنونده‌ای دارد و برای سایر زنان کارآفرین، دوره‌های آموزشی برگزار می‌کند. کتاب‌های لیبا به زبان‌های مختلفی ترجمه شده‌اند. کتاب‌های پرفروش کارا: از جمله: - Girl Code (رمز دختران) - The Champagne Diet (رژیم شامپاین) «نترس دختر! غوغا به پا کن»، «دختران پرشروشور» و «خودت را دست‌کم نگیر دختر» از دیگر کتاب‌های لیبا هستند که به فارسی برگردانده شده‌اند. در بخشی از کتاب راز دختران موفق می‌خوانیم: آن‌چه زنان کارآفرین موفق را از زنانی که فقط رویاپردازی می‌کنند، جدا می‌سازد این حقیقت است که زنان موفق وقت را هدر نمی‌دهند. آنان، برای تحقق رویاهایشان، سر از پا نمی‌شناسند. آنان منتظر نمی‌مانند تا فردی پیدا شود و فرصتی برای پیشرفت را کادوپیچ به آنان هدیه دهد. آنان از جایشان بلند می‌شوند و فرصت‌هایی برای خودشان می‌آفرینند. آنان همان ایمیل مهم را ارسال می‌کنند. همان تلفن ضروری را می‌زنند. آنان هزاران‌بار تلاش می‌کنند. به‌جای پذیرش شکست، سخت‌تر می‌کوشند. زمانی که دیگران در خواب‌اند، کار می‌کنند، تعطیلات را نادیده می‌گیرند و تمنای درونی خویش را زندگی و با هر نفس آن را دنبال می‌کنند. زنان موفق منتظر کارت دعوت نیستند. آنان خودشان را به میهانی دعوت می‌کنند. به جرئت می‌گویم که همه‌ی فرصت‌های کاری زندگی‌ام را خودم به وجود آورده‌ام. و اگر همه‌ی آن‌ها را به‌دست خود نساخته باشم، دست کم رابطه‌هایی ایجاد کرده‌ام که به چنین فرصت‌هایی انجامیده است. بخشی عظیم از کارآفرین بودن این است که پیوسته و آگاهانه بذرها را بکارید. کارآفرینی همیشه به معنای شناخته شدن، فروش یا ارتباط سریع و مؤثر نیست. وقتی کارآفرین باشید، همه شما را می‌پایند. پس، بهترین کار این است که گام‌ها را محکم و استوار بردارید. مطالب این کتاب شامل: فصل اول: راز اصلی این است! فصل دوم: به هوش و استعداد برجسته‌ی خود اعتماد کنید. فصل سوم: قدرت ارتباط فصل چهارم: ترس فصل پنجم: گرد و غبارهایتان را بتکانید. فصل ششم: وقتی مشغول ساختن امپراتوری خودت هستی، وقتی برای توجه به مزخرفات نمی‌ماند. فصل هفتم: به دنبال خطوط منقش به الماس باشید. فصل هشتم: چون خانمی موفق است، از او متنفر نباشید فصل نهم: منتظر کارت دعوت نباشید. جملات برگزیده‌ی کتاب راز دختران موفق: - اینکه خطر نمی‌کنید، خود بزرگ‌ترین خطر است. - تفاوت میان افراد موفق و دیگر افراد در مدت زمانی است که صرف تأسف خوردن برای خودشان می‌کنند. - وقتی در جمع‌های عمومی حاضر می‌شوید، باید پوستی کلفت و حافظه‌ای فراموشکار داشته باشید. حتی مادرترزا نیز منتقدان و دشمنانی داشت. - اگر زنی بهترین دوست خودش باشد، زندگی برای او راحت‌تر است. - اگر خودتان دنبال خواسته‌هایتان نروید، هرگز آن‌ها را به دست نخواهید آورد. اگر نپرسید، پاسخ همیشه منفی است. اگر قدمی روبه‌جلو برندارید، همواره درجا خواهید زد. کارا الویل لیبا در کتاب راز دختران موفق ما را به زندگی زنان موفق و تأثیرگذار جهان دعوت می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه با به کار بستن چند توصیه‌ی ساده ما نیز می‌توانیم از زنان موفق محسوب شویم. این اثر حیرت‌انگیز از پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز بوده است. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


7 ماه قبل - 500 بازدید

لیلی غزل، متولد ولایت بلخ است و تا سطح کارشناسی در دانشگاه بلخ تحصیل نموده است. او سال‌ها به عنوان آموزگار و زن فعال در عرصه‌ی حقوق بشر و اعاده‌ی حقوق زنان کار نمود، در سال ۱۴۰۰ هجری خورشیدی به ترکیه مهاجر شد و تا حال در آن کشور زندگی می‌کند. لیلی غزل‌ از آوان جوانی به شعر رو آورد و در دوسال پسین نام او به عنوان شاعر پرکار، توانا و مبارز بیشتر از پیش مطرح شده است. از بانو لیلی غزل در ماه‌های گذشته دو مجموعه شعر بنام‌های «رقص در باروت» و «دستنبو» منتشر شده است که هردو مجموعه با استقبال گرمی روبرو شده اند. در دنیای شعر و ادبیات، نام لیلی غزل به‌سرعت در حال بدل شدن به صدایی پرطنین برای زنان افغانستان است. او شاعری است که هنر خود را ابزاری برای بازتاب مشکلات و امیدهای زنان سرزمینش مبدل کرده است. لیلی خود را چنین معرفی می‌کند، لیلی غزل تنها بانوی معمولی است که عاشق زمزمه‌های ناخودآگاهِ شعر شد. شاید دیر شناخته شدنم نه به خاطر نادیده گرفته شدن، بلکه به این دلیل بود که شعرهایم مانند بارانِ آرامِ پاییزی نیاز داشتند تا کم‌کم به دلِ خاکِ ادبیات این سرزمین نفوذ کنند. چرا دیر؟ شاید چون شعر گفتن برای من همیشه مانند نجوایی خصوصی بود، نه فریادی برای شنیده شدن. ترجیح می‌دادم کلماتم آرام و بی‌ادعا رشد کنند، مانند گلی که در گوشه‌ای خلوت شکوفا می‌شود. جامعه‌ی ادبی ما غنی و پربار است و طبیعی است که گاهی صداهای تازه زمان می‌برد تا به گوش برسند. من هم صبور بودم و می‌دانستم اگر شعرهایم از سرِ صدق و خالصانه باشند، روزی راه خود را پیدا خواهند کرد. خوشحالم که امروز می‌توانم با خوانندگانم گفت‌وگو کنم. برای من مهم نیست که چه زمانی شناخته شدم، مهم این است که اگر شعری توانسته باشد دل کسی را لمس کند، همان بهترین پاداش برای شاعر است. انتخاب رشته ادبیات برای لیلی، مثل بسیاری از انتخاب‌های زندگی‌اش، ترکیبی بود از علاقه‌ی قلبی و تسلیم شدن در برابر شرایطی که مانند رودخانه‌ای خروشان، مسیر خود را به او تحمیل می‌کرد. از همان روزها که با روزنامه‌هایی که پدرش به‌ خانه می‌آورد و حروف را می‌شناخت، آرزویش این بود که روزی صدای مردم سرزمینش باشد. می‌خواست مثل آن خبرنگاران شجاعی باشد که از حقایق می‌نویسند و سکوت را می‌شکنند. اما در بلخ آن سال‌ها، حتی رویای خبرنگار شدن برای یک دختر هم گاهی بیش از اندازه بلندپروازانه به نظر می‌رسید. از کودکی آرزوی خبرنگاری و گرداننده‌گی بر سر داشت، اما نظر به شرایط و روزگار نابسامان آن‌روزها، ادبیات فارسی دری مثل پناهگاهی امن بود که خودش در این باب بیان می‌دارد: خانواده‌ام با این انتخاب موافق بودند؛ برای‌شان ادبیات هم قابل احترام بود، هم امن. شاید ناخودآگاه می‌دانستم که شعر هم می‌تواند همان رسانه‌ای باشد که همیشه می‌خواستم. در آن سال‌های پرالتهاب، دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه بلخ برای من تبدیل شد به کلاس‌های شعر که مثل پنجره‌هایی به دنیاهای جدید بودند، استادانی که به ما آموختند چگونه می‌توان با واژه‌ها هم فریاد زد، هم نوازش کرد. فضایی که اگرچه رویای خبرنگاری من را محقق نکرد، اما ابزارهای دیگری به من داد. امروز وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که شاید تقدیر این بود که من از راه ادبیات به هدفم برسم شعرهای من همان گزارش‌های اجتماعی‌اند، اما با زبان تصویر و استعاره. هر غزل من حکایتی است از زندگی زنانی که صدای‌شان به رسانه‌ها نمی‌رسد؛ شاعری برای من نوعی روزنامه‌نگاری عمیق‌تر شده است. شعر گفتن برای لیلی مانند نهالی بود که در تنهایی رشد کرد. لیلی در آن روزهای نخست، حتی جرئت نداشت نام «شعر» را بر تراوشات ذهنش بگذارد. حدود ده تا دوازده سال پیش، نخستین جرقه‌های شاعری در او زده شد. نوشته‌های ابتدایی‌اش بیش‌تر شبیه زمزمه‌های ناپخته بودند، اما با وجود ناپختگی، اشتیاق عجیبی برای ادامه‌دادن در لیلی بود. در این مسیر، دیوان حافظ و مولانا همدم شب‌هایش بودند، اشعار پروین اعتصامی و فروغ فرخزاد چراغ راهش شدند و بیدل به او آموخت چگونه می‌توان درد را به زیبایی بیان کرد. با وجود حضور در انجمن‌های ادبیِ فعال در بلخ، ترجیح داد راهِ خود را به‌تنهایی طی کند. هر شب، ساعت‌ها به مطالعه و مقایسه‌ی اشعار می‌پرداخت. بازنویسی‌های مکرر، استادِ واقعیِ لیلی بودند. هر نقدی که دریافت می‌کرد، حاصل مطالعه‌ی شخصی و تأملِ درونی بود. این انزوای عمدی به لیلی کمک کرد صدای اصیل خود را بیابد. گاهی، بهترین یادگیری، تجربه‌ی مستقیم است. شعرِ واقعی زمانی متولد می‌شود که شاعر، شجاعتِ بودنِ خودش را داشته باشد. اشعار لیلی خطاب به همه کسانی است که به حقوق بشر، عدالت اجتماعی و زیبایی‌های زندگی اهمیت می‌دهند. از زنان و مردانی که به دنبال تغییرات مثبت اجتماعی‌اند، گرفته تا جوانانی که در جستجوی الهام و امید هستند. هدف او این است که به وسیله اشعارش به آنان نشان دهد که حتی در تاریکی‌های عمیق، می‌توان شعله‌ای از امید را زنده نگه داشت و به فردایی بهتر ایمان داشت. «رقص در باروت» اولین اثر لیلی می باشد که بیشتر بر مقاومت و ایستادگی در برابر سختی‌ها تمرکز دارد، «دستنبو» که دومین مجموعه‌ی اشعار اوست به جستجوی زیبایی‌ها در دل همین سختی‌ها می‌پردازد. «دستنبو» نشانی از زیبایی، لطافت و عطری است که حتی در سخت‌ترین شرایط هم قابل درک و لمس است. «دستنبو» ابعاد انسانی و احساسی بیشتری را به نمایش می‌گذارد. واژه عشق در شعرهای لیلی نه فقط احساس، که سلاحی برای زیستن، فریادی برای دیده‌شدن، و رسالتی برای بیان ناگفتنی‌هاست. عشق به سرزمین، به زبان فارسی، و به زن‌بودن، پاسخی است به سکوتی که بر او تحمیل شده است. وقتی می‌نویسد: «عشق را در شبِ تردید پرآوازه کنیم»، از حق بودن دفاع می‌کند، عشق در غزل‌هایش گاهی معشوقی انسانی است، گاهی میهن، و گاهی آزادی. این‌ها چنان در هم آمیخته‌اند که جدایی‌شان ناممکن است: «چنانت دوست می‌دارم که آهویی بیابان را.» عاشقانه‌هایش را نه‌تنها برای معشوق، بلکه برای آن دختر بلخی می‌نویسد که زیر چادر سیاه، شعرهایش را پنهانی می‌خواند. آثار لیلی غزل نه تنها بازتاب‌دهنده‌ی زندگی و تجربیات فردی اوست، بلکه بیانگر دیدگاه‌های اجتماعی و فرهنگی است که می‌تواند برای هر خواننده‌ای جذاب و آموزنده باشد. آشنایی با این شاعر و آثارش به ما یادآوری می‌کند که فرهنگ و هنر همواره می‌توانند به ما کمک کنند تا دنیای پیرامون خود را بهتر درک کرده و به ارزش‌های انسانی بیشتر توجه کنیم. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب