هیچکس آن روز را بهعنوان یک پایان به یاد نمیآورد، اما برای زهره، همان روزی که دروازه دانشگاه بسته شد، همهچیز آهستهآهسته رو به پایان رفت؛ بیآنکه صدایی داشته باشد یا کسی برایش عزاداری کند. روزی که مثل همیشه چادرش را پوشید، کتابهایش را در بکس کهنهاش گذاشت و از خانه بیرون شد، با همان عادت تکرارشوندهای که سالها در وجودش ریشه دوانده بود. اما وقتی به دروازه رسید، با صفی از دختران روبهرو شد؛ دخترانی که نه وارد میشدند و نه بازمیگشتند، فقط ایستاده بودند. بعضی خاموش، بعضی گریان، و بعضی با نگاههایی که هنوز امید را رها نکرده بود. دروازه بسته بود و هیچکس پاسخ روشنی نمیداد.
همانجا بود که زهره برای نخستینبار حس کرد چیزی فراتر از یک روز عادی در حال وقوع است؛ چیزی که قرار است مسیر زندگیاش را تغییر دهد. با اینحال، هنوز باورش نمیکرد. هنوز با خود میاندیشید شاید فردا همهچیز درست شود، شاید این فقط یک توقف کوتاه باشد، نه آغاز پایانی طولانی.
آن روز به خانه بازگشت، اما نه مثل همیشه. قدمهایش سنگین بود، نگاهش سرگردان و ذهنش آکنده از پرسشهایی بیپاسخ. مادرش وقتی چهرهاش را دید، چیزی نپرسید؛ فقط فهمید که اتفاقی افتاده است، چرا که در این خانه، خبرهای بد نیازی به کلمات نداشتند و از چهرهها خوانده میشدند. پدرش آن روز نیز دیر آمد؛ خسته و خاموش. وقتی زهره آهسته گفت که دیگر اجازهٔ رفتن به دانشگاه نیست، او فقط سر به زیر انداخت؛ گویی چیزی در درونش فرو ریخته باشد، بیآنکه صدایش را بلند کند. مردانی مانند او آموختهاند دردشان را در سکوت نگه دارند، بهویژه زمانی که میدانند کاری از دستشان برنمیآید.
روزهای بعد، خانهٔ کوچکشان بیش از پیش تنگ شد؛ نه از نظر فضا، بلکه از نظر نفس کشیدن. زهره هنوز صبحها زود بیدار میشد، اما دیگر جایی برای رفتن نداشت. گاهی کتابهایش را باز میکرد و خطوط را میخواند، اما ذهنش دیگر همراهی نمیکرد؛ انگار کلمات نیز از او فاصله گرفته باشند. خواهران کوچکش هنوز به مکتب میرفتند، اما ترسی که در نگاهشان پنهان نبود، هر روز همراهشان از خانه بیرون میرفت؛ ترسی از اینکه شاید فردا دیگر نتوانند بازگردند. این هراس، همچون سایهای بر زندگیشان افتاده بود. برادران کوچکش هنوز آنقدر خرد بودند که معنای این اتفاقها را نفهمند، اما گرسنگی را خوب میشناختند؛ و شبهایی که نان کم میآمد، صدای گریهشان در سکوت خانه میپیچید.
پدر با تمام توان کار میکرد، اما کارش ثباتی نداشت؛ یک روز در ساختمان، روز دیگر در باربری، و بعضی روزها هیچ کاری پیدا نمیکرد و دست خالی بازمیگشت. در چهرهاش، بیش از خستگی، شرمندگی دیده میشد؛ شرمندگی از اینکه نمیتوانست آنچه را خانوادهاش نیاز داشتند فراهم کند. مادر نیز گاه در خانههای مردم کار میکرد، لباس میشست، ظرف پاک میکرد، اما آن هم تنها کمکی اندک بود، نه راهحلی اساسی. در چنین شرایطی، زهره نمیتوانست فقط بنشیند و تماشا کند، حتی اگر دلش میخواست.
روزی که صحبت کار پشمپاکی پیش آمد، هوا گرم بود و گرد و خاک کوچه در هوا میچرخید. مادرش با صدایی که هم امید در آن موج میزد و هم نگرانی، گفت که همسایهشان خبر داده در کارگاهی، دخترها را برای پاککردن پشم استخدام میکنند. کار سخت است، اما مزد دارد. همین جمله کافی بود تا سکوتی سنگین میانشان بنشیند. زهره چیزی نگفت؛ فقط به دستانش نگاه کرد، دستانی که هنوز نشانی از کار سخت نداشتند، اما از همان لحظه گویی میدانست دیگر هرگز مثل قبل نخواهند بود.
کارگاه در حاشیهٔ شهر قرار داشت؛ جایی دور از هیاهوی بازار، در کوچهای که بیشتر به انبار شباهت داشت تا محل کار انسانها. وقتی وارد شد، نخستین چیزی که حس کرد، بوی سنگین و خفهکنندهای بود که نفس کشیدن را دشوار میکرد؛ بویی برخاسته از پشمهای کهنه، گرد و خاک و رطوبت، که در فضای بستهٔ اتاق محبوس مانده بود. نور اندک بود و هوا سنگین. چند زن و دختر در گوشهها نشسته بودند؛ سرها پایین، دستها مشغول، و سرفههایی که هر چند دقیقه سکوت را میشکست. هیچکس به او لبخند نزد؛ نه از بیمهری، بلکه از فرسودگی، چرا که اینجا جایی نبود که لبخند در آن دوام بیاورد.
کار ساده توضیح داده شد: پشمها را بگیر، باز کن، خاک و خار و زبالههایش را جدا کن و کنار بگذار. اما هیچکس نگفت این کار تا چه اندازه نفسگیر است؛ چگونه پوست را میشکند و سینه را از گرد پر میکند. کسی نگفت که پس از چند ساعت، گلویت میسوزد، چشمانت میسوزد و دستهایت بیحس میشوند. زهره همان روز نخست فهمید که این فقط یک کار نیست؛ نوعی دوام آوردن است، جنگی خاموش با چیزی که هر لحظه تو را فرسودهتر میکند.
روزها یکی پس از دیگری گذشتند و زهره آرامآرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه تدریجی، مانند چیزی که ذرهذره ساییده میشود. دستانش زخم شد، سپس سخت شد، و بعد زخمها نیز عادی شدند. سرفههایش بیشتر شد، اما دیگر به آن توجه نمیکرد؛ زیرا اگر به هر درد گوش میداد، نمیتوانست کار کند، و اگر کار نمیکرد، خانهشان دوام نمیآورد. شبها وقتی به خانه بازمیگشت، لباسهایش بوی پشم میداد؛ بویی که با شستن هم کاملاً از بین نمیرفت، گویی در وجودش رسوب کرده باشد.
در خانه، وضعیت چندان تغییر نکرد؛ فقط اندکی پول بیشتر به دست میآمد، اما نه آنقدر که زندگی را آسان کند. پدر همچنان خستهتر از همیشه بازمیگشت، مادر همچنان نگران بود، و خواهران و برادرانش به او مینگریستند، گویی او اکنون ستون خانه شده است. دختری که زمانی خود نیازمند حمایت بود، حال باید تکیهگاه دیگران باشد. این دگرگونی بیصدا رخ داد، اما سنگینیاش هر روز بیشتر شد.
گاهی در کارگاه، میان گرد و غبار، زهره به گذشته فکر میکرد؛ به روزهایی که در صنف مینشست، به صدای استاد، به خندههای آرام دختران، به دفترهایی که از نوشته پر بود، و به آیندهای که آنقدر روشن به نظر میرسید که گویی میشد آن را لمس کرد. اکنون اما آینده چیزی نبود که بتواند تصورش کند؛ تنها ادامهای مبهم بود، آکنده از کار، خستگی، و شاید تصمیمهایی که در آنها سهمی نداشته باشد.
شبی، هنگامی که همه خواب بودند و سکوت خانه تنها با صدای نفسهای آرام شکسته میشد، زهره آهسته برخاست. به سوی طاقچه رفت، یکی از کتابهایش را برداشت، گرد و خاکش را زدود و گشود. اما کلمات برایش بیگانه شده بودند؛ نه از آن رو که آنها را فراموش کرده باشد، بلکه چون فاصلهای میان او و آن زندگی افتاده بود که بهسادگی پر نمیشد. اشک در چشمانش حلقه زد، اما فرو نریخت؛ او آموخته بود که حتی گریه نیز باید حسابشده باشد. در خانهای که همه درد دارند، گریه هم گاه نوعی تجمل است.
کتاب را بست. به دستانش نگاه کرد، به زخمها، به خشکی پوست، به انگشتانی که دیگر نرم نبودند و در دلش چیزی گذشت؛ نه جملهای کامل، نه فکری روشن، فقط حسی سنگین، شبیه اینکه زندگیاش از مسیری که خود برگزیده بود منحرف شده و به جایی رسیده است که تنها باید دوام بیاورد، بیآنکه بداند تا کی و برای چه.
صبح روز بعد، دوباره با سرفه بیدار شد، چادرش را پوشید و راهی همان کارگاه شد؛ جایی که روزها شبیه یکدیگر بودند و آینده معنایی نداشت. با اینهمه، در جایی عمیق از وجودش، چیزی هنوز خاموش نشده بود، چیزی کوچک، ضعیف، اما زنده که گاه در سکوت شب از او میپرسید:
اگر آن دروازه بسته نمیشد، آیا تو هنوز همان زهره بودی؟
نویسنده: سارا کریمی