سپیده هنوز سر نزده بود. هوا بوی شبمانده میداد؛ بوی رطوبت، بوی خاک سرد، بوی زندگیهایی که زیر این آسمان خاموش شدهاند. او روی پلهی سیمانی نشسته بود، پشت به دیوار، پاها جمع و دستها در آستینهای کهنهای که دیگر گرم نمیکرد. چند بار نفس عمیق کشید، اما نفسها به ته سینهاش نمیرسید. در آن سکوت سنگینِ پیش از صبح، فقط صدای قلب خودش را میشنید که نامنظم میزد؛ انگار حتی قلبش هم خسته شده بود از ادامه دادن. سی سال از عمرش گذشته بود، اما وقتی به عقب نگاه میکرد، چیزی شبیه زندگی نمیدید؛ فقط رشتهای از فرار، ترس، تحقیر و اشتباهاتی که هرکدام از قبلی سنگینتر بود.
او در ایران به دنیا آمده بود؛ نه در شهری که اسمش در خاطرهها بماند، بلکه در حاشیه، جایی که افغانها خانه میگرفتند چون جای دیگری راهشان نمیدادند. مادرش همیشه میگفت: «وقتی تو را زاییدم، هنوز اذان صبح نشده بود.» آن صبح، هیچکس نمیدانست که این کودک، سالها بعد، میان چند کشور سرگردان خواهد شد. تولدش ساده بود، بیسند، بیثبت، بیجشن. فقط یک طفل دیگر که باید بزرگ میشد، بدون اینکه زیاد دیده شود.
کودکیاش آرام نبود. از همان سالهای اول، فرق را حس کرد؛ فرق در نگاه همسایهها، فرق در لحن معلم، فرق در اینکه بعضی چیزها برای بعضیها «حق» بود و برای او «خواهش». مکتب رفت، اما همیشه با ترس. هر بار که نام مأمور یا بازرسی میآمد، دلش میریخت. مادرش شبها لباسهایش را آماده میکرد و میگفت: «اگر چیزی شد، بدو بیا خانه.» کودک بود، اما مفهوم فرار را زود فهمید.
خانهشان کوچک بود، اما غمهایش بزرگ. پدرش کارگر ساختمانی بود؛ مردی خاموش، کمحرف، با دستهایی که هیچوقت صاف نمیشد. مادرش زن صبوری بود، اما صبر هم حدی دارد. دعواها بیشتر سر پول بود؛ پول کرایه، پول دوا، پول نان. او یاد گرفت خواستههایش را قورت بدهد. یاد گرفت که اگر چیزی کم است، اول خودش کنار بکشد.
نوجوانیاش خیلی زود تمام شد. وقتی هنوز همسنوسالهایش بازی میکردند، او کار میکرد. خانههای مردم را پاک میکرد، ظرف میشست، بچههای دیگران را نگه میداشت. گاهی صاحبخانهها تحقیرش میکردند، گاهی نادیدهاش میگرفتند. شبها که به خانه برمیگشت، پاهایش درد میکرد، اما دلش بیشتر. با اینهمه، هنوز ته دلش یک امید کوچک بود؛ اینکه شاید روزی همهچیز عوض شود.
اما زندگی مهلت نداد. پدرش در یک حادثهی کاری آسیب دید و دیگر نتوانست مثل قبل کار کند. فشار زندگی بیشتر شد. مکتب را کاملاً رها کرد. از همانجا فهمید که آیندهاش شبیه مادرش خواهد بود؛ کار، خستگی و خاموشی. همین ترس، بذر تصمیم رفتن را در دلش کاشت.
وقتی حرف ترکیه به میان آمد، اول باور نکرد. اما قصهها زیاد بود؛ «فلانی رفت، کار پیدا کرد»، «فلانی زندگیاش جور شد». هیچکس از شبهای ترس، از زندان، از اعتیاد حرف نمیزد. پنج سال پیش، وقتی حدود بیستوپنج سال داشت، تصمیمش را گرفت. بدون خانواده، بدون پشتوانه. مادرش گریه کرد، پدرش خاموش ماند. او رفت، با دلی که هم سبک بود و هم سنگین.
راه قاچاق، امتحان مرگ بود. شبهای سرد، کوههای بیرحم، تشنگی، گرسنگی. قاچاقبرها فریاد میزدند، آدمها میترسیدند، بعضی میافتادند و دیگر بلند نمیشدند. در یکی از شبها، زنی کنارشان زمین خورد و دیگر نتوانست ادامه بدهد. قاچاقبر گفت: «بگذاریدش.» او هنوز صدای آن زن را به یاد دارد. همانجا فهمید که انسان، در این مسیر، فقط یک عدد است.
وقتی به ترکیه رسید، احساس پیروزی نکرد؛ احساس خالی بودن کرد. سه سال آنجا ماند. زندگیاش شد کارهای سخت، خانههای شلوغ، اتاقهای تاریک. همیشه ترس از پولیس، همیشه اضطراب. زبان را درست نمیدانست و کسی حرف دلش را نمیفهمید. تنهایی، آهسته و پیوسته، او را شکست.
اولین بار مواد را یکی از هماتاقیها به او داد و گفت: «فقط برای آرامش است.» همان شب، برای اولینبار بعد از مدتها خوابش برد. از همانجا شروع شد؛ اول گهگاهی، بعد بیشتر، بعد هر روز. مواد برایش شد تکیهگاه؛ چیزی که درد را کم میکرد و فکر را خاموش میساخت. نفهمید کی وقت وابسته شد، فقط یک روز دید بدونش نمیتواند.
اعتیاد همهچیز را گرفت؛ کارش را از دست داد، پولش تمام شد، احترامش نابود شد. خودش را در آینه نمیشناخت. بدنش لاغر شد و چهرهاش خسته. دوستانش یکییکی دور شدند و تنها شد؛ تنهاتر از همیشه.
تا اینکه پولیس گرفتش. سه ماه زندان. زندان برایش مثل سقوط آخر بود. شبها بیدار میماند و به مادرش، به خانهی کوچکشان و به روزهایی که هنوز معتاد نشده بود فکر میکرد. قول میداد اگر آزاد شود، درست میشود. اما آزادی، آنطوری که فکر میکرد، نیامد.
بعد از زندان، اخراج شد. پانزده ماه پیش به افغانستان رسید؛ کشوری که فقط نامش را داشت. وقتی پا به این خاک گذاشت، احساس کرد دوباره متولد شده، اما اینبار بدون هیچچیز؛ نه خانه، نه خانواده، نه پول. مدتی در خیابانها ماند و بعضی شبها گرسنه خوابید. اعتیاد حالا قویتر از او بود.
شش ماه به کمپ ترک اعتیاد رفت. روزهای اول بدنش میلرزید و شبها از درد گریه میکرد. بعضی وقتها میخواست فرار کند، اما میماند و امیدوار بود. اما وقتی بیرون آمد، جامعه جایی برایش نداشت؛ کار نبود، حمایت نبود و دوباره لغزید.
امروز زندگیاش در وضعیت بسیار خراب است و خودش این را میداند، اما هنوز حرف دارد و دلش میخواهد کسی اشتباه او را تکرار نکند. میگوید: «قاچاق نجات نیست، مواد آرامش نیست، تنهایی آدم را میشکند. اگر خانواده دارید، اگر کسی هست که نگرانتان شود، همان بزرگترین نعمت است.»
او خودش را مثال میزند؛ مثالی از اینکه یک تصمیم، یک فرار، چگونه میتواند یک زندگی را آرامآرام نابود کند. قصهی او فقط قصهی خودش نیست؛ قصهی هزاران زنی است که میان مرزها گم شدند، میان فقر و اعتیاد شکستند و صدایشان هیچوقت شنیده نشد.
او هنوز زنده است، هنوز نفس میکشد و شاید همین، آخرین امید باشد.
نویسنده: سارا کریمی