کودکی که با چشمانش فقر را روایت می‌کرد

1 ماه قبل
زمان مطالعه 3 دقیقه

آن روز، معاینه‌خانه برایم مثل همیشه نبود. دیوارها همان دیوارها بودند، بوی دوا همان بوی همیشگی، میز، چوکی، نسخه‌ها، همه سر جای‌شان؛ اما هوا انگار سنگین‌تر از هر روز بود، طوری که نفس کشیدن هم آدم را خسته می‌کرد. مریضان می‌آمدند و می‌رفتند، هر کدام با دردی در دل، با قصه‌ای که شاید هیچ‌کس حوصله شنیدنش را نداشت. من هم، مثل هر روز، میان نسخه‌ها و تشخیص‌ها گم بودم، بی‌آن‌که بدانم چند دقیقه بعد، قصه‌ای وارد این اتاق خواهد شد که تا آخر عمر از ذهنم پاک نمی‌شود.

مادری با کودکش وارد شد. از همان لحظه‌ی اول، خستگی در قدم‌هایش پیدا بود؛ خستگی‌ای که نه از راه، بلکه از سال‌ها زندگی زیر بار فقر و ناچاری آمده بود. لباس‌هایش پاک بود، اما کهنه؛ از آن پاکی‌هایی که با هزار زحمت حفظ می‌شود تا مردم نگویند «بی‌غمه».

کودک کنارش آرام قدم برمی‌داشت، اما نگاهش مدام به زمین بود، انگار سال‌ها تمرین کرده بود که چشم در چشم کسی نیندازد. هنوز درست ننشسته بودند که پسرک آهسته چیزی در گوش مادرش گفت.

مادر بی‌درنگ جواب داد:

«چپ باش بچیم، چپ باش…»

دوباره گفت.

و باز هم.

آن‌قدر که جمله در گوشم زنگ زد.

در دل گفتم: شاید کودک درد دارد، شاید تبش بالا رفته، شاید نیاز به تشناب دارد و شرم می‌کند بگوید. چند دقیقه صبر کردم، اما هر بار که کودک لب باز می‌کرد، مادر با همان جمله‌ی تکراری، آرام اما پر از اضطراب، جوابش را می‌داد:

«چپ باش بچیم…»

بالاخره طاقت نیاوردم. به مادر نگاه کردم و پرسیدم:

«مشکلی پیش آمده؟ چرا بچه این‌قدر بی‌قرار است؟»

زن، سرش را پایین انداخت.

انگار پرسشم باری بود که سال‌ها روی شانه‌هایش سنگینی کرده بود.

دست‌هایش را در هم فشرد. ناخن‌هایش را در پوست دست فرو برد.

مدتی خاموش ماند؛ خاموشی‌ای که از هزار پاسخ، دردناک‌تر بود.

سپس، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، گفت:

«هیچ نیست، داکتر صاحب…»

اما من می‌دانستم که «هیچ» در دهان آدم‌های فقیر، اغلب یعنی «همه‌چیز».

دوباره پرسیدم. این بار، اشک در چشم‌هایش جمع شد، اما نگذاشت فرو بریزد. با همان صدای شکسته ادامه داد:

«برای بچیم وعده کرده بودم… اگر بعد از دوا، پیسه‌ای بمانه، بوت نو براش بخرم. حالا پیوسته می‌پرسه که پول مانده یا نی…»

همان لحظه، نگاهم ناخودآگاه به پای کودک افتاد.

بوت‌هایش…

نه، این دیگر «بوت» نبود.

یادگار فقر بود؛ شاهد تمام راه‌های خاکی، زمستان‌های سرد، و خجالت‌های پنهان.

انگشت کوچکش، لاغر و بی‌پناه، از سوراخ کفش بیرون زده بود؛

انگشتی که سرما را بی‌واسطه لمس کرده بود،

انگشتی که هیچ‌گاه گرمای کفِ بوت نو را نچشیده بود.

احساس کردم گلویی که سال‌ها نسخه نوشته، حالا قفل شده است.

نزدیک‌تر رفتم.

زانو زدم تا هم‌قدش شوم، تا احساس نکند کسی از بالا به او نگاه می‌کند.

با لبخندی ساختگی و دلی شکسته گفتم:

«نازنین کاکا، کف بوت خوده نشان بتی، ببینم نمره‌اش چند است؟»

کودک با تردید پاهایش را جلو آورد.

کفِ بوت، آن‌قدر ساییده شده بود که دیگر نشانی از نمره نداشت؛ فقط سطحی صاف، خسته و تسلیم.

با دستانم اندازه‌ی پایش را گرفتم.

دستم لرزید — نه از سرمای اتاق، بلکه از دنیایی که همین اندازه‌گیری را به یک «اتفاق بزرگ» بدل کرده بود.

به مادر گفتم:

«فردا بیایید… این‌بار کاکا داکتر، برایش بوت‌های قشنگ می‌خرد.»

چشم‌های کودک برق زد؛ برقی کوتاه، اما لبریز از شوقی که دل آدم را می‌سوزاند.

اما مادر…

انگار یک‌باره کوچک شد. شانه‌هایش لرزید، سرش پایین افتاد، و با صدایی پر از شرم و غرور شکسته گفت:

«نخیر داکتر صاحب… زحمت نکشید…»

آن شب، بوت‌ها را خریدم.

ساده بودند، اما نو. تمیز. بی‌سوراخ.

وقتی به آن‌ها نگاه می‌کردم، با خود گفتم: چه دنیای بی‌رحمی…  که یک جفت بوت نو می‌تواند سرنوشت یک روز از زندگی کودک را تغییر دهد.

فردا که آمدند، کودک از همان دمِ در، چشم‌هایش به دنبال چیزی می‌گشت.

وقتی بوت‌ها را دید، نفسش بند آمد.

آرام نشستم. بوت‌ها را با دقت به پایش پوشاندم.

انگار می‌ترسید زیاد تکان بخورد؛

انگار باور کرده بود اگر خوشحال شود، شاید کسی شادی‌اش را پس بگیرد…

بعد، سرش را بالا آورد و با صدایی که می‌خواست محکم باشد، اما می‌لرزید، گفت:

«کاکا داکتر… دیگه دَ بوت قصه‌اش نبودم… اما د مکتب، بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند. نامم را ‘بوت‌کهنه’ گذاشته بودند…»

آن لحظه دیگر نتوانستم سرم را بالا بگیرم.

اشک‌ها بی‌اجازه آمدند — نه فقط برای بوت، نه فقط برای کدک،

برای دنیایی که کودکانش را با لقب، با تمسخر، با بی‌مهری، می‌شکند.

برای مادری که وعده‌ی یک جفت بوت، بزرگ‌ترین امیدش شده بود.

از آن روز فهمیدم:

مریضی همیشه در بدن نیست.

مریضی گاهی در بوت سوراخ است…

در اشک فروخورده‌ی مادر است…

در کودکی‌ست که یاد گرفته خواسته‌هایش را با یک «چپ باش» در گلو خفه کند.

و از آن روز، هر نسخه‌ای که می‌نویسم،

فقط به دوا فکر نمی‌کنم؛

به نانی فکر می‌کنم که شاید با آن پول خریده شود،

به لباسی که شاید نو باشد،

به بوتی که شاید دیگر، انگشت‌های کوچک کودکی را شرم‌زده نکند.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=26198
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد