صبحهای هرات همیشه با گرد و خاک آغاز میشود؛ گردی که روی دیوارهای گِلی مینشیند، روی درختهای خسته و روی شانههای آدمهایی که بار زندگی را سالهاست بیصدا حمل میکنند. در یکی از همین خانههای قدیمی و خاموش، دختری دوازدهساله زندگی میکند؛ دختری که صدایش هنوز کودکانه است، اما چشمهایش دیگر چیزی از کودکی نمیدانند. نامش را «ریحانه» بگذاریم؛ نامی که خودش هم دیگر به آن دلخوش نیست، چون حس میکند آن ریحانهی کوچکِ سابق، جایی میان مرز ایران و افغانستان جا مانده است.
ریحانه تا یک سال پیش در حاشیهی یکی از شهرهای ایران زندگی میکرد؛ نه در خانهای امن، نه در محلهای آرام. پدرش کارگر ساختمانی بود، مادرش خانهدار و خود او دختری که رؤیای مکتب رفتن را در دل نگه میداشت، حتی وقتی میدانست «اتباع» بودن یعنی همیشه یک قدم عقبتر ایستادن. ریحانه مکتب نمیرفت، اما هر روز وقتی کودکان همسایه با کیفهای رنگی از کوچه میگذشتند، تا دیر وقت به دفترچهی کهنهای نگاه میکرد که مادرش برایش خریده بود؛ دفترچهای که هیچوقت پر نشد.
شبی که ردمرز شدند، هوا سرد بود؛ نه آنقدر سرد که آدم یخ بزند، اما آنقدر که استخوان کودک بلرزد. مأموران آمدند؛ با صدای بلند، با تندی و با کلماتی که ریحانه معنایشان را نمیفهمید، اما لحنشان را چرا. پدرش را جلوتر بردند، مادرش گریه میکرد و ریحانه دست خواهر کوچکش را گرفته بود و فقط میلرزید. هیچکس برایشان توضیح نداد چه میشود، کجا میروند، چرا باید بروند. فقط گفتند: «وسایلتان را جمع کنید.»
در راهِ انتقال، ریحانه بارها ترسید؛ ترس از جدا شدن، ترس از گم شدن، ترس از مردانی که با نگاههای خشن به آنها خیره میشدند. در یکی از توقفها، وقتی مادرش برای گرفتن آب پایین رفت، یکی از مأموران دست ریحانه را کشید و با صدایی که هنوز در گوشش زنگ میزند گفت: «ساکت باش.» او نمیداند آن لحظه دقیقاً چه شد؛ فقط میداند که قلبش آنقدر تند میزد که فکر میکرد میمیرد. بعدش گریه کرد، اما بیصدا؛ چون یاد گرفته بود گریهٔ دختر، بعضی وقتها خشم میآورد.
در مرز، همهچیز شلوغ بود. زنها، مردها، کودکها؛ همه خسته، همه خاکآلود، همه با چشمانی که امید در آن کمرنگ شده بود. ریحانه در آن ازدحام چند بار زمین خورد. کسی دستش را نگرفت. وقتی دوباره ایستاد، زانویش خون میآمد، اما دردش را نگفت. او همانجا فهمید که اگر حرف نزند، کمتر آسیب میبیند؛ یا دستکم، اینطور فکر میکرد.
بعد از ردمرز، خانواده از هم پاشید. پدر مجبور شد برای کار به ولایت دیگری برود، مادر با دو کودک کوچکتر پیش اقوام دور رفت و ریحانه را به خانهی یکی از فامیلها در هرات سپردند. گفتند: «اینجا امن است، اینجا مراقبش هستند.» اما هیچکس نپرسید خود ریحانه چه میخواهد، یا اصلاً آیا هنوز توانِ خواستن دارد یا نه.
خانهی فامیل، خانهای است پر از آدم و کم از مهربانی. ریحانه در گوشهای از اتاق میخوابد؛ جایی که شبها صدای بحث و دعوا از دیوارهای نازکش عبور میکند. روزها باید کار کند: ظرف بشوید، خانه را جارو کند، از کودکان کوچکتر نگهداری کند. اگر اشتباه کند، اگر چیزی بریزد، اگر کمی کندتر حرکت کند، صدای تند میآید؛ گاهی هم دست.
ریحانه میگوید بعضی وقتها، وقتی خسته است یا دلش گرفته، بهانه میگیرند. میگویند: «از ایران آمدهای، نمکنشناس هستی.» یا میگویند: «اگر ما نبودیم، تو زیر آفتاب گدایی میکردی.» این جملهها مثل سنگ در دلش میافتد. او احساس میکند بار اضافی است؛ چیزی که تحملش میکنند، نه انسانی که دوستش داشته باشند.
شبها، وقتی همه میخوابند، ریحانه بیدار میماند. سقف را نگاه میکند و صحنههای مرز دوباره زنده میشوند؛ صدای فریاد، نگاههای خشن، دستهایی که اجازه نمیدادند کودک بماند. گاهی از خواب میپرد، با نفس تند، با گلویی که میسوزد. کسی حالش را نمیپرسد. فقط میگویند: «خواب بد دیدهای، ساکت باش.»
او دیگر از گفتن دردش میترسد. وقتی یکبار به زن فامیل گفت که دلتنگ مادرش است، جواب شنید: «گریه نکن، ما هم مشکل داریم.» وقتی گفت که از کتک میترسد، گفتند: «اگر خوب باشی، کسی کارت ندارد.» ریحانه کمکم یاد گرفت سکوت کند؛ سکوتی که سنگینتر از هر فریادی است.
ریحانه دوازدهساله است، اما نمیداند بازی چیست. نمیداند مکتب یعنی چه، جز تصویری که هنوز در ذهنش مانده: کودکانی با لباس تمیز و کتابهایی که بوی نو میدهند. او حالا بیشتر از سنش میفهمد؛ میفهمد که مرز فقط خط روی نقشه نیست، مرز جایی است که کودکی آدم تمام میشود.
در کوچههای هرات، وقتی از کنار دخترانی میگذرد که با خنده راه میروند، سرش را پایین میاندازد. احساس میکند با آنها فرق دارد؛ انگار چیزی از او گرفته شده که دیگر برنمیگردد. نه ایران او را خواست، نه افغانستان برایش آغوش باز کرد. میان دو دنیا مانده است؛ دنیایی که او را بزرگتر از سنش دید، اما هیچوقت بهعنوان انسان نگاهش نکرد.
ریحانه هنوز زنده است، نفس میکشد، راه میرود، کار میکند. اما درونش، دختری کوچک نشسته که از ترس میلرزد و جرأت ندارد صدایش را بلند کند. او نمیداند آیندهاش چه میشود. فقط میداند که اگر کسی دستش را نگیرد، این سکوت، این خشونت، این غربت، او را آرامآرام خواهد شکست؛ بیآنکه کسی بشنود.
و این، قصهی یک کودک است؛ کودکی که نه جنگ را انتخاب کرد، نه مهاجرت را، نه مرز را. اما همهی اینها، زندگیاش را انتخاب کردند.
نویسنده: سارا کریمی