صبح هنوز کامل از دل شب جدا نشده بود که شکریه از خواب پرید؛ نه بهخاطر صدای اذان، نه بهخاطر روشن شدن هوا، بلکه بهخاطر سرفههای خشک و بریدهبریدهی مادرش که مثل تیغ در سکوت اتاق میبرید. اتاق کوچک و نمگرفتهشان بوی دود، فقر و ناامیدی میداد. سقف ترکخورده با هر وزش باد صدا میکرد و دیوارهای گِلی، مثل شاهدان خاموش یک زندگی فروپاشیده، فقط ایستاده بودند و چیزی نمیگفتند. شکریه برای چند لحظه بیحرکت ماند، به سقف خیره شد و نفسش را آهسته بیرون داد؛ انگار میخواست برای چند ثانیه بیشتر، خودش را در همان مرز باریک میان خواب و بیداری نگه دارد، جایی که هنوز مجبور نبود به یاد بیاورد که زندگیاش چیست. اما سرفههای مادرش او را به واقعیت کشاند؛ واقعیتی که در آن، او نه یک کودک، بلکه ستون لرزان یک خانهی فرو ریخته بود.
او آرام از جا برخاست، چادر کهنهاش را برداشت و دور خود پیچید. پاهایش هنوز از دیروز درد میکرد، دستهایش زخم بود و زیر ناخنهایش سیاهی زبالهها مانده بود. کنار مادرش نشست، دستش را روی پیشانی او گذاشت. داغ بود. مادر با صدای خفهای گفت: «نرو امروز… خستهای…» اما شکریه فقط لبخند کمرنگی زد، همان لبخندی که بیشتر شبیه تحمل بود تا شادی، و گفت: «اگر نروم، نان از کجا بیارم؟» این جمله را آنقدر تکرار کرده بود که دیگر حتی خودش هم حس نمیکرد چقدر سنگین است. بعد از جا برخاست، کیسهی بزرگ پلاستیکی را برداشت و بیآنکه صبحانهای خورده باشد، از خانه بیرون رفت.
هوای صبح کابل سرد و خاکآلود بود. کوچهها نیمهخالی، اما پر از سکوتی بودند که بیشتر از هر سر و صدایی آزار میداد. شکریه قدمهایش را تند کرد تا به سرک اصلی برسد. در گوشهای از جاده، رحیم، فرید و جاوید منتظرش بودند؛ سه پسری که مثل خودش، کودکیشان را نه در بازی و مکتب، بلکه در میان زبالهها جا گذاشته بودند. نگاههایشان کوتاه بود، حرفهایشان کم؛ چون هر چهارشان خوب میدانستند که امروز هم مثل دیروز خواهد بود، و فردا هم مثل امروز.
آنها بیهیچ حرفی به سمت اولین زبالهدانی رفتند. بوی تعفن از دور به مشام میرسید، اما برایشان عادی شده بود. شکریه کیسه را باز کرد و با دستهای لاغر و سردش شروع به جستجو کرد. بطریهای پلاستیکی، تکههای فلز، کارتنهای خیس، قوطیهای لهشده… هر چیزی که دیگران دور انداخته بودند، برای او ارزش داشت. هر بار که دستش در میان زبالهها فرو میرفت، انگار بخشی از روحش هم در آن فرو میرفت. اما او مکث نمیکرد. یاد صاحبخانه، یاد سرفههای مادر، یاد شکمهای گرسنه… همه او را مجبور میکردند ادامه دهد.
خورشید بالا آمد، اما گرمایش به تنهای خستهی آنها نمیرسید. سرکها شلوغ شد، موترها رد شدند، مردم با لباسهای تمیز و عجلههای روزمره از کنارشان گذشتند، بیآنکه حتی نگاهی بیندازند. گاهی کسی با نفرت نگاه میکرد، گاهی کسی زیر لب چیزی میگفت، گاهی کودکی در موتر به آنها اشاره میکرد و میخندید. شکریه سعی میکرد نگاهش را بالا نیاورد، چون هر بار که نگاه میکرد، چیزی در دلش فرو میریخت؛ چیزی که نامش شاید «آرزو» بود.
در یکی از سرکها، کنار یک مکتب توقف کردند. زنگ تفریح بود. صدای خندهی دختران، صدای دویدن، صدای زندگی… همه در هوا پیچیده بود. شکریه ناخودآگاه ایستاد. دستش در کیسه ثابت ماند. به دروازهی مکتب نگاه کرد. دخترانی با لباسهای پاک، با بکسهای رنگی، با موهای شانهزده، در حویلی میدویدند. یکی از آنها کتابی در دست داشت. شکریه به آن کتاب خیره شد، انگار که چیزی مقدس باشد. برای لحظهای، خودش را جای او تصور کرد؛ با لبخندی واقعی، با دستانی تمیز، با دنیایی که بوی زباله نمیداد. اما صدای فرید او را به خود آورد: «چی شد؟ چرا ایستادی؟» شکریه سریع سرش را پایین انداخت و دوباره شروع به کار کرد، اما آن تصویر از ذهنش پاک نشد.
ساعتها گذشت. آفتاب تندتر شد، اما خستگی هم سنگینتر. پاهایشان دیگر رمق نداشت، اما کیسهها هنوز نیمهخالی بود. در یکی از کوچهها، چند مرد بزرگتر به آنها نزدیک شدند. نگاههایشان خشن بود. یکی از آنها جلو آمد و بدون مقدمه گفت: «اینجا کار شما نیست. هرچه جمع کردید، بدهید.» جاوید خواست چیزی بگوید، اما قبل از اینکه حرفی بزند، مرد او را محکم هل داد. شکریه ترسید. قلبش به شدت میزد. رحیم آهسته گفت: «بدهید… دعوا نکنید…» آنها بخشی از زبالههایی را که با زحمت جمع کرده بودند، دادند و عقب رفتند. شکریه حس کرد گلویش میسوزد، اما اشکش نیامد. انگار دیگر اشکی نمانده بود.
وقتی ظهر شد، آنها در سایهی دیواری نشستند. شکریه نان خشک کوچکی را که از خانه آورده بود، بیرون کرد. آن را میان چهار نفر تقسیم کردند. هر لقمه مثل سنگ در گلو پایین میرفت، اما همین هم برایشان نعمت بود. فرید با صدایی خسته گفت: «فکر میکنید زندگی ما همیشه همین است؟» کسی جواب نداد. سکوتی سنگین میانشان افتاد. شکریه به دستهایش نگاه کرد؛ دستهایی که باید دفتر میگرفت، حالا زباله را میکاوید. در دلش گفت: «شاید همین است… شاید زندگی ما همین است.»
عصر که شد، آنها کیسهها را به محل فروش بردند. مردی که همیشه از آنها خرید میکرد، بدون نگاه کردن به صورتشان، زبالهها را وزن کرد و پول کمی در دستشان گذاشت. شکریه پول را گرفت، شمرد، و در گوشهی چادرش پنهان کرد. میدانست که این پول هم برای همه چیز کافی نیست، اما باز هم باید بس باشد.
وقتی به خانه برگشت، هوا تاریک شده بود. کوچهها خاموش و سرد بودند. دروازه را آرام باز کرد. مادرش در گوشهی اتاق دراز کشیده بود. سرفههایش ضعیفتر، اما عمیقتر شده بود. شکریه کنار او نشست، پول را در دستش گذاشت. مادر نگاهش کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: «تو طفل نیستی… تو مادر این خانهای…» این جمله مثل باری سنگین روی شانههای شکریه نشست. او فقط سرش را پایین انداخت.
آن شب، وقتی دراز کشید، بدنش درد میکرد، اما خواب به چشمانش نمیآمد. صدای دور شهر، صدای سگها، صدای باد… همه در گوشش میپیچید. چشمانش را بست و دوباره همان تصویر را دید: خودش در مکتب، با کتابی در دست، با لبخندی که واقعی بود. اما اینبار، تصویر خیلی زود شکست. جای آن را صدای سرفهی مادر گرفت.
شکریه چشمانش را باز کرد. به سقف ترکخورده خیره شد. در دلش چیزی گفت، اما حتی خودش هم نشنید چه بود. شاید دعا بود، شاید آرزو، شاید فقط یک آه.
و فردا…
او دوباره بیدار میشد، دوباره کیسه را برمیداشت، دوباره در زبالهها دنبال نان میگشت.
چون در زندگی او، فردا هیچوقت متفاوت نبود.
نویسنده: سارا کریمی