اولین چیزی که از آن صبح به یادش مانده، صدای بستهشدن در بود. درِ چوبی خانه با تقی آرام اما سنگین بسته شد؛ طوری که انگار چیزی را برای همیشه قطع کرد. هوا هنوز تاریک بود و کابل در خواب نیمهجانش نفس میکشید. او روی فرش کهنهی اتاق نشسته بود، چادرش را دور خودش پیچیده و به دستهایش نگاه میکرد؛ دستهایی که هنوز کودکانه بودند، هنوز نشانی از زندگی زنی را نداشتند که قرار بود از آن روز به بعد باشد.
او در ولسوالی پغمان کابل بزرگ شده بود؛ جایی که صبحها با صدای پرندهها آغاز میشد و عصرها با بوی نان تازه. پغمان برایش فقط یک محل زندگی نبود؛ آخرین جایی بود که خودش را صاحب آینده میدانست. تا وقتی مکتب باز بود، هر روز با شوق از خانه بیرون میرفت، روپوش آبیاش را صاف میکرد و در دلش خیال میبافت؛ خیال اینکه یک روز درسش را تمام کند، کاری داشته باشد و دیگر بارِ سنگین فقر روی شانههای پدرش نباشد.
اما مکتب بسته شد؛ ناگهانی، بیخبر، بیتوضیح. یک روز رفت و دیگر اجازهی رفتن نداشت. روپوشش تا مدتها کنار دیوار آویزان ماند؛ مثل یادآوری خاموش از چیزی که از او گرفته شده بود. او هنوز امید داشت. با خودش میگفت: «شاید دوباره باز شود»، «شاید فقط موقت باشد». اما روزها گذشت، ماهها گذشت و امید، آرامآرام مثل چراغی بینفت خاموش شد.
در همان روزها، فقر بیشتر خودش را نشان داد. پدرش دیگر کمتر کار پیدا میکرد. بدهیها روی هم جمع میشدند. شبها حرف قرض در خانه میچرخید، بیآنکه نامی از او برده شود. اما او حس میکرد چیزی در حال نزدیکشدن است؛ چیزی سرد، چیزی سنگین.
تا اینکه یک شب، وقتی چراغ تیل کمنور بود و مادرش بیصدا گریه میکرد، فهمید آیندهاش معامله شده است. نه کسی نظرش را پرسید، نه کسی توضیح داد. فقط گفتند «مجبوریم». گفتند «راه دیگری نیست». گفتند «تو دختر فهمیدهای».
او هفدهساله بود که عقد شد؛ نه از روی رضایت، نه از روی آمادگی. لباس عروسیاش بیشتر شبیه لباس عزاداری بود. وقتی اسمش را پرسیدند و «بله» گفت، صدایش از جایی آمد که خودش هم نمیشناخت. همان لحظه، پغمان برایش تمام شد.
چند روز بعد، او را از کابل بیرون بردند؛ از کوچههایی که بلد بود، از دیوارهایی که صدای خندهاش را شنیده بودند. راه بلخ طولانی بود، اما برای او هر کیلومترش مثل کندن یک لایه از وجودش بود. در موتر، بیحرکت نشسته بود؛ نه گریه کرد، نه حرف زد. انگار گریهاش را همانجا، در پغمان جا گذاشته بود.
خانهی خانوادهی شوهر در بلخ بزرگ بود، اما دلگیر. آدمها زیاد بودند، اما هیچکدام به او نزدیک نبودند. از همان روز اول فهمید اینجا جای اشتباهکردن ندارد. هر حرکتش زیر نظر بود، هر سکوتش معنا داشت. او دیگر دختر نبود؛ وظیفه بود.
روزها شبیه هم میگذشتند. صبح زود بیدار میشد، کار میکرد، خاموش میماند. کسی از دلش نمیپرسید. شبها، وقتی همه میخوابیدند، او به سقف خیره میشد و به پغمان فکر میکرد؛ به مکتب، به معلمی که گفته بود «تو باهوشی»، به دوستی که قرار بود با هم آینده بسازند.
شوهرش مردی بود که فاصله را بلد بود؛ نه مهربانی بلد بود، نه پرسش. حضورش مثل سایه بود؛ همیشه بود، اما گرما نداشت. برای او، این ازدواج پایان یک بدهی بود؛ برای دختر، آغاز یک زندان بیدیوار.
گاهی در حویلی، وقتی تنها میشد، زیر لب درسهایی را که یادش مانده بود مرور میکرد. بعضی کلمهها را دیگر به یاد نمیآورد. حافظهاش هم، مثل خودش، خسته شده بود. دلش میخواست بنویسد، اما کاغذ نداشت. دلش میخواست حرف بزند، اما گوشی نبود.
او در بلخ زندگی میکرد، اما جانش در پغمان مانده بود. فاصلهی میان این دو، فاصلهی یک زندگی تا زندگی دیگر نبود؛ فاصلهی دختر بودن تا زنِ مجبور بودن بود.
و این قصه فقط قصهی او نیست؛ قصهی نسلی است که مکتب را از آن گرفتند، بعد آینده را، بعد اختیار را. دخترانی که از یک ولسوالی به ولایت دیگر برده میشوند؛ نه برای زندگی، بلکه برای خاموشماندن.
او هنوز زنده است، نفس میکشد، راه میرود.
اما در جایی عمیقتر، همان صبحی که درِ خانهی پغمان بسته شد، او تمام شد.
با اینهمه، چیزی در او هنوز کاملاً نمرده بود؛ جرقهای کمنور که گاهی بیاجازه سر برمیآورد. نه امیدی بزرگ، نه رؤیایی روشن، فقط آگاهیِ تلخی از اینکه آنچه بر او گذشته، ناعادلانه بوده است. شبهایی بود که به خودش میگفت اگر روزی دختری داشته باشد، نخواهد گذاشت همان راه را برود؛ حتی اگر نتواند کاری کند، دستکم در دلش تکرار میکرد که این سرنوشت «طبیعی» نیست. این فکر، هرچند بیصدا، نوعی مقاومت بود.
او یاد گرفته بود چگونه زنده بماند، نه چگونه زندگی کند. یاد گرفته بود کمتر دیده شود، کمتر خواسته داشته باشد، کمتر خودش باشد. اما خاطرهی آن صبح در پغمان، صدای بستهشدن در، و روپوش آبیِ آویزان کنار دیوار، مثل زخمی کهنه هرگز رهایش نکرد. آن خاطره، شاهدی بود بر اینکه زمانی، پیش از بلخ، پیش از عقد، پیش از وظیفهشدن، دختری وجود داشت با حقِ انتخاب.
و شاید همین یادآوری است که قصه را هنوز تمام نمیکند؛ چون تا وقتی کسی به یاد میآورد که چه بوده و چه میتوانست باشد، فروپاشی هرچند عمیق، مطلق نیست.
نویسنده: سارا کریمی