از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان (بخش پایانی)

1 ساعت قبل
زمان مطالعه 5 دقیقه

سکوت سنگینی بر اتاق حاکم بود. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ گویی همه تلاش می‌کردند گرسنگی و نگرانی خود را از دیگری پنهان کنند. زینب تکه‌های نان را میان کودکان تقسیم کرد و خودش وانمود کرد که اشتها ندارد. عبدالرحمان نگاهش را از سفره کوچک برداشت و به دیوار دوخت؛ دیواری که جز ترک‌های عمیق، چیزی برای تماشا نداشت. او احساس می‌کرد سال‌ها زحمت و کارگری، در چند روز از دست رفته است. نه می‌توانست به گذشته بازگردد و نه راه روشنی برای آینده پیش رویش می‌دید. با این حال، نمی‌خواست کودکانش ناامیدی را در چهره او ببینند. به همین دلیل، لبخند کم‌رنگی بر لب آورد و گفت: «فردا حتماً کار پیدا می‌شود.» خودش اما بهتر از هر کسی می‌دانست که این جمله، بیش از آنکه از واقعیت بگوید، تلاشی برای زنده نگه داشتن امید در دل خانواده بود.

پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان که متوجه وضعیت پدرش شده بود، از آن شب دیگر درباره مکتب چیزی نگفت. چند روز بعد، خودش به پدرش پیشنهاد کرد که برای کار به بازار برود. گفت می‌تواند شاگرد یک دکان شود و هرچه به دست آورد، به خانواده بدهد.

عبدالرحمان ابتدا مخالفت کرد. نمی‌خواست پسرش در سنی که باید پشت میز مکتب می‌نشست، کار کند. اما چند روز بعد، وقتی صاحب‌خانه برای گرفتن کرایه آمد و عبدالرحمان هیچ پولی برای پرداخت نداشت، ناچار شد پیشنهاد پسرش را جدی بگیرد.

پسرک سرانجام در یک دکان کوچک مشغول کار شد. هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفت و تا شام کار می‌کرد. در برابر زحمتی که می‌کشید، دستمزد اندکی می‌گرفت، اما همان درآمد ناچیز نیز برای خانواده ارزش زیادی داشت. او بخشی از پولش را صرف خرید نان می‌کرد و گاهی نیز برای خواهر کوچک‌ترش خوراکی یا وسیله‌ای کوچک می‌خرید.

با گذشت زمان، عبدالرحمان بیش از گذشته احساس می‌کرد که خانواده‌اش میان دو زندگی گرفتار شده‌اند؛ زندگی‌ای که در پاکستان از آنان گرفته شده بود و زندگی تازه‌ای که در افغانستان هنوز نتوانسته بودند برای خود بسازند.

زینب نیز هر روز با دشواری تازه‌ای روبه‌رو می‌شد. دختر کوچک‌شان چند بار بیمار شد و خانواده توان پرداخت هزینه داکتر و دارو را نداشت. شبی که تب کودک بالا رفت، زینب تا صبح کنار او نشست و با پارچه‌ای خیس، پیشانی‌اش را خنک می‌کرد. عبدالرحمان نیز آن شب چند بار از خانه بیرون رفت تا از کسی پول قرض بگیرد، اما هیچ‌کس حاضر نشد به او کمک کند.

صبح روز بعد، یکی از همسایه‌ها مقداری دارو برای کودک آورد. زینب با چشمانی اشک‌آلود از او تشکر کرد. همان روز بود که برای نخستین بار به عبدالرحمان گفت:

«ما از پاکستان بیرون شدیم، اما هنوز به جایی نرسیده‌ایم.»

عبدالرحمان چیزی نگفت.

او می‌دانست همسرش راست می‌گوید.

برای خانواده‌ای که سال‌ها در پاکستان زندگی کرده بود، بازگشت به افغانستان به معنای رسیدن به خانه نبود؛ بلکه آغاز زندگی تازه‌ای بود که هیچ چیز برای آن آماده نشده بود. آنان نه خانه‌ای داشتند، نه درآمدی ثابت و نه پس‌اندازی که بتوانند با آن دوباره زندگی‌شان را از نو بسازند. کودکان از مکتب بازمانده بودند و هر روز نگرانی تازه‌ای بر نگرانی‌های پیشین افزوده می‌شد.

ماه‌ها گذشت. عبدالرحمان همچنان کارهای روزمزد انجام می‌داد و پسرش نیز در همان دکان کار می‌کرد. زینب سرانجام با کمک یکی از زنان همسایه توانست یک چرخ خیاطی دست‌دوم پیدا کند و در خانه به دوختن لباس مشغول شود. درآمد او اندک بود، اما برای خانواده معنای بزرگی داشت؛ زیرا برای نخستین‌بار پس از بازگشت، احساس می‌کردند چیزی در اختیار دارند که می‌توانند با تکیه بر آن، آینده‌شان را دوباره بسازند.

با این همه، زندگی هنوز آسان نشده بود.

هر روز هزینه‌ای تازه از راه می‌رسید؛ کرایه خانه، نان، دارو و نیازهای ابتدایی کودکان. درآمد ناچیز عبدالرحمان و زینب به سختی پاسخگوی همین مخارج ساده بود. گاهی تا چند روز کاری برای عبدالرحمان پیدا نمی‌شد و خانواده ناچار بودند با کمترین امکانات روزگار بگذرانند. با وجود همه این دشواری‌ها، زینب تلاش می‌کرد فضای خانه را برای فرزندانش آرام نگه دارد. او نمی‌خواست کودکان احساس کنند که آینده‌شان به بن‌بست رسیده است. هر بار که لباس تازه‌ای می‌دوخت، با خود می‌گفت شاید همین کار کوچک، قدمی باشد برای بیرون آمدن خانواده از روزهای سخت.

یک روز، پسر دوازده‌ساله عبدالرحمان پس از بازگشت از کار، کتاب‌های قدیمی‌اش را از داخل یک بکس بیرون آورد. او این کتاب‌ها را از پاکستان با خود آورده بود و با وجود اینکه مدت‌ها بود به مکتب نمی‌رفت، هنوز آنها را مانند گنجی ارزشمند نگه داشته بود. کتاب‌ها را روی زمین گذاشت، گرد و غبارشان را پاک کرد و آرام شروع به خواندن کرد.

عبدالرحمان از دور به او نگاه می‌کرد.

پسر سکوت را شکست و گفت: «پدر، من می‌خواهم دوباره مکتب بروم.»

عبدالرحمان سرش را پایین انداخت. نمی‌دانست چه پاسخی بدهد. او آرزو داشت پسرش درس بخواند، دخترش نیز دوباره به مکتب برود و هیچ‌یک از فرزندانش ناچار نباشند کودکی خود را با کار و نگرانی سپری کنند. اما واقعیت زندگی، هر روز آنان را از این آرزوها دورتر می‌کرد.

آن شب، عبدالرحمان تا دیر وقت بیدار ماند. به گذشته، به سال‌هایی که در پاکستان با زحمت زندگی ساخته بود و به آینده‌ای که اکنون پیش روی خانواده‌اش قرار داشت، فکر می‌کرد. سرانجام با خود گفت که اگرچه همه چیز را از دست داده‌اند، اما نباید امیدشان را نیز از دست بدهند؛ زیرا تنها سرمایه‌ای که هنوز برایشان باقی مانده بود، همین امید بود.

صبح روز بعد، زودتر از همیشه از خانه بیرون رفت تا شاید کار بیشتری پیدا کند. زینب نیز پشت چرخ خیاطی نشست و دوختن لباس‌های همسایه‌ها را ادامه داد. پسر خانواده همچنان در دکان کار می‌کرد، اما عبدالرحمان با خودش عهد بست که هر طور شده، راهی برای بازگرداندن او به مکتب پیدا کند؛ حتی اگر مجبور باشد ساعت‌های بیشتری کار کند یا از نیازهای خودش بگذرد.

این خانواده هنوز در افغانستان با مشکلات فراوانی روبه‌رو است. خانه‌شان کوچک است، درآمد ثابتی ندارند، درمان بیماری برایشان دشوار است و آینده فرزندان‌شان همچنان در هاله‌ای از ابهام قرار دارد. آنها از پاکستان برگشته‌اند، اما برای ساختن دوباره زندگی، به چیزی فراتر از یک اتاق کوچک و چند وسیله ابتدایی نیاز دارند؛ به فرصت، امنیت، کار و امکان آموزش برای کودکانشان.

عبدالرحمان گاهی شب‌ها، وقتی همه اعضای خانواده خواب هستند، کنار پنجره کوچک خانه می‌نشیند و به تاریکی بیرون خیره می‌شود. هنوز روزی را به یاد دارد که همراه خانواده‌اش پاکستان را ترک کرد؛ روزی که با خود فکر می‌کرد شاید در افغانستان بتوانند همه چیز را از نو آغاز کنند.

اکنون ماه‌ها از آن روز گذشته است.

او هنوز احساس می‌کند فرصت آغاز واقعی را پیدا نکرده است؛ زیرا برای خانواده‌ای که خانه، کار، امنیت اقتصادی و آینده فرزندانش را از دست داده، حتی رسیدن به نقطه آغاز نیز راهی دشوار و طولانی است.

با این حال، هر صبح که زینب چرخ خیاطی‌اش را روشن می‌کند، هر روز که عبدالرحمان برای یافتن کار از خانه بیرون می‌رود و هر شبی که پسرشان کتاب‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند، این خانواده نشان می‌دهد که هنوز تسلیم نشده است. آنها می‌کوشند زندگی را از میان همان ویرانه‌های کوچک، آرام‌آرام دوباره بسازند.

شاید برای بسیاری، بازگشت از پاکستان تنها یک خبر باشد؛ آماری از شمار خانواده‌هایی که از مرز عبور کرده و به افغانستان بازگشته‌اند. اما برای عبدالرحمان و خانواده‌اش، بازگشت یعنی ترک خانه‌ای که بیست سال در آن زندگی کرده بودند، جدا شدن از خاطرات، دوستان، همسایه‌ها و تمام آنچه روزی «زندگی» می‌نامیدند و آغاز دوباره در سرزمینی که هرچند وطنشان بود، اما دیگر برایشان ناآشنا به نظر می‌رسید.

آنها اکنون در افغانستان زندگی می‌کنند، اما هنوز خانه‌ای ندارند که با آسودگی آن را «خانه خودمان» بنامند.

با این همه، هر شب وقتی زینب پتو را روی کودکانش می‌کشد، با لبخندی آرام به آنها می‌گوید که روزی اوضاع بهتر خواهد شد. کودکان شاید هنوز معنای عمیق این جمله را درک نکنند، اما عبدالرحمان می‌داند اگر همین امید کوچک نیز خاموش شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن باقی نخواهد ماند.

او می‌گوید: «ما از پاکستان اخراج شدیم، اما نمی‌خواهیم از زندگی هم اخراج شویم. فقط یک فرصت می‌خواهیم؛ فرصتی برای کار کردن، برای مکتب رفتن بچه‌ها و برای اینکه دوباره صاحب یک زندگی عادی شویم.»

و شاید تمام خواسته این خانواده، مانند هزاران خانواده دیگری که پس از سال‌ها مهاجرت به افغانستان بازگشته‌اند، همین باشد؛ اینکه بازگشت‌شان پایان یک زندگی نباشد، بلکه آغازی برای ساختن آینده‌ای باشد که در آن، هیچ کودکی به دلیل فقر از آموزش بازنماند و هیچ پدر و مادری میان نان، درمان و امید، ناچار به انتخاب نشود.

نویسنده: سارا کریمی

بخش اول این روایت؛ «از اخراج تا بی‌خانمانی؛ قصه خانواده‌ای بازگشته از پاکستان»

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=31084
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد