کتاب‌های بسته و آرزوهای زنده دختران افغانستان

39 دقیقه قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

گاهی دردناک‌ترین لحظه‌های زندگی زمانی فرا می‌رسند که انسان هنوز آرزو دارد، اما راه رسیدن به آرزوهایش را بسته می‌بیند. مریم، دختر هفده‌ساله‌ای از افغانستان، هر روز با چنین احساسی از خواب بیدار می‌شود. او روزگاری صبح‌ها با شوق کتاب‌هایش را در بکس می‌گذاشت و به مکتب می‌رفت، اما اکنون بیشتر روزهایش میان کارهای خانه، نگرانی‌های خانواده و نگاه کردن به کتاب‌هایی می‌گذرد که مدت‌هاست فرصت استفاده از آن‌ها را مانند گذشته ندارد.

مریم از شاگردان علاقه‌مند به آموزش بود و آرزو داشت در آینده داکتر شود. او می‌خواست روزی به بیمارانی کمک کند که به دلیل فقر توانایی پرداخت هزینه‌های درمان را ندارند و برای خانواده‌اش نیز تکیه‌گاهی باشد. وقتی از آینده سخن می‌گفت، با امید از روزی یاد می‌کرد که بتواند وارد دانشگاه شود و به هدفی که سال‌ها برای آن تلاش کرده بود، برسد. اما با محروم شدن دختران از ادامه آموزش بالاتر از صنف ششم، زندگی او نیز مانند هزاران دختر دیگر تغییر کرد. در آغاز باور داشت که این وضعیت موقتی است و به‌زودی دوباره به مکتب بازخواهد گشت، اما هرچه زمان گذشت، امیدش به بازگشت زودهنگام کم‌رنگ‌تر شد.

اکنون مریم در کنار مادرش بیشتر وقت خود را صرف کارهای خانه می‌کند. پدرش کار دایمی ندارد و مشکلات اقتصادی خانواده، زندگی را برای همه دشوار ساخته است. او گاهی هنگام انجام کارهای روزمره به هم‌صنفی‌های سابقش فکر می‌کند و از خود می‌پرسد که اگر مکتب‌ها بسته نمی‌ماندند، اکنون در کدام صنف می‌بود و چقدر به آرزوهایش نزدیک‌تر می‌شد. با وجود این، تلاش می‌کند درس‌های گذشته را فراموش نکند و هرگاه فرصت پیدا کند، کتاب‌هایش را باز می‌کند و به خواندن ادامه می‌دهد؛ هرچند می‌داند که مطالعه در خانه نمی‌تواند جای آموزگار، صنف درس و فرصت آموزش منظم را بگیرد.

گاهی مریم هنگام ورق زدن کتاب‌هایش مکث می‌کند و به درس‌هایی می‌اندیشد که قرار بود در صنف‌های بالاتر بیاموزد. نام مضمون‌ها، تمرین‌های نیمه‌تمام و یادداشت‌هایی که با دقت در کتابچه‌هایش نوشته بود، او را به روزهایی می‌برند که آینده برایش روشن‌تر به نظر می‌رسید. در آن روزها، مشکلات زندگی نیز وجود داشت، اما مریم باور داشت که با درس خواندن می‌تواند راهی برای تغییر شرایط خود و خانواده‌اش پیدا کند. اکنون این باور با پرسش‌های بی‌پاسخ همراه شده است: چگونه می‌تواند دانش خود را گسترش دهد؟ چگونه برای ورود به دانشگاه آماده شود؟ و اگر روزی فرصت بازگشت به مکتب فراهم شود، چگونه می‌تواند فاصله‌ای را که در این مدت میان او و آموزش ایجاد شده است، جبران کند؟

با این همه، مریم هنوز نمی‌خواهد کتاب‌هایش را کنار بگذارد. گاهی مطالب گذشته را مرور می‌کند، موضوع‌هایی را که برایش دشوار بوده‌اند دوباره می‌خواند و در ذهن خود درس‌هایی را تصور می‌کند که دوست داشت از آموزگارش بیاموزد. این تلاش‌ها شاید نتوانند جای آموزش رسمی را بگیرند، اما نشان می‌دهند که علاقه او به آموختن هنوز زنده است. مریم بیش از هر چیز به فرصتی نیاز دارد تا این علاقه را به دانشی گسترده‌تر و توانایی‌هایی عملی تبدیل کند؛ فرصتی که بتواند مسیر آینده‌اش را دوباره پیش رویش قرار دهد.

مشکلات مریم تنها به محرومیت از آموزش خلاصه نمی‌شود. نگرانی از آینده، فقر خانواده و نامعلوم بودن فرصت‌های کاری نیز بر زندگی او سایه انداخته است. گاهی احساس می‌کند روزهایش بدون آن‌که قدمی به سوی آرزوهایش بردارد، سپری می‌شوند. او نمی‌خواهد باری بر دوش خانواده‌اش باشد؛ برعکس، آرزو دارد روزی بتواند با دانش و مهارت خود به آنان کمک کند. با این حال، وقتی درباره آینده فکر می‌کند، نمی‌داند چگونه می‌تواند به هدفش برسد، در حالی که ابتدایی‌ترین فرصت برای ادامه آموزش از او گرفته شده است.

فراتر از آرزوی داکتر شدن، آنچه مریم می‌خواهد، داشتن حق انتخاب در زندگی است. او می‌خواهد بتواند درباره آینده‌اش تصمیم بگیرد، توانایی‌های خود را بشناسد و برای رسیدن به هدف‌هایش تلاش کند. آموزش برای او فقط راهی برای به دست آوردن یک وظیفه یا کسب درآمد نیست؛ آموزش فرصتی است برای شناخت جهان، پرورش اندیشه، افزایش اعتماد به نفس و مشارکت در زندگی اجتماعی. محرومیت از این فرصت، تنها یک دختر را از درس خواندن بازنمی‌دارد، بلکه بخشی از امکان رشد و شکوفایی او را نیز محدود می‌کند. وقتی دختران نتوانند دانش و مهارت‌های خود را گسترش دهند، جامعه نیز از توانایی‌هایی محروم می‌شود که می‌توانستند در بهبود وضعیت خانواده‌ها، پیشرفت اقتصادی و حل مشکلات اجتماعی نقش داشته باشند.

با فرارسیدن روز جهانی دختر، مریم بیش از گذشته به زندگی خود و دخترانی می‌اندیشد که در شرایط مشابه قرار دارند. او می‌داند که دختران بسیاری در افغانستان، با وجود علاقه و توانایی، از ادامه آموزش محروم مانده‌اند و در کنار آن با مشکلات اقتصادی، محدودیت‌های اجتماعی و نگرانی درباره آینده روبه‌رو هستند. مریم آرزو دارد روزی برسد که هیچ دختری به دلیل دختر بودن از مکتب بازنماند و همه بتوانند بدون ترس از آینده، برای رسیدن به اهداف خود تلاش کنند.

برای مریم، روز جهانی دختر تنها یک مناسبت در تقویم نیست؛ این روز یادآور آرزوهایی است که هنوز در انتظار فرصت تحقق یافتن هستند. او هنوز کتاب‌هایش را نگه داشته و امیدوار است روزی دوباره بکس خود را بردارد و به مکتب برگردد. مریم می‌خواهد درس بخواند، وارد دانشگاه شود و به انسانی تبدیل شود که همیشه آرزویش را داشته است. داستان او، روایت دختری است که با وجود دشواری‌های زندگی، هنوز از آینده دست نکشیده است؛ دختری که بیش از هر چیز، فرصت می‌خواهد تا بتواند توانایی‌هایش را نشان دهد و خودش برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد.

امید مریم تنها به بازگشت به صنف درس محدود نمی‌شود؛ او می‌خواهد روزی بتواند با آموخته‌هایش برای دیگران نیز مفید باشد. در ذهن خود، آینده‌ای را تصور می‌کند که در آن دختران بتوانند آزادانه درس بخوانند، استعدادهایشان را پرورش دهند و بدون آن‌که مجبور باشند میان آرزوهایشان و شرایط دشوار زندگی یکی را انتخاب کنند، مسیر دلخواه خود را بسازند. او باور دارد که اگر فرصت آموزش دوباره فراهم شود، دخترانی مانند او می‌توانند با تلاش و پشتکار، بخش زیادی از فاصله ایجادشده را جبران کنند. البته این مسیر به حمایت خانواده‌ها، دسترسی به امکانات آموزشی و فراهم شدن فرصت‌های واقعی برای ادامه تحصیل نیاز دارد. امید به تنهایی نمی‌تواند دروازه‌های بسته را باز کند، اما می‌تواند انگیزه‌ای باشد تا انسان در برابر دشواری‌ها تسلیم نشود و برای رسیدن به فردایی بهتر آماده بماند.

در روز جهانی دختر، داستان مریم یادآور این است که هر دختر حق دارد آموزش ببیند، آرزو داشته باشد و برای ساختن آینده خود فرصت پیدا کند. دختران افغانستان به جای وعده‌های تکراری، به فرصت‌های واقعی برای آموزش، رشد و زندگی با عزت نیاز دارند؛ زیرا هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند از آینده‌ای روشن سخن بگوید، در حالی که دخترانش از حق آموختن محروم باشند.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=32672
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد