ساعت نزدیک به هشت شب بود که صدای گریه یک کودک از راهروی شفاخانه بلند شد. راهرو شلوغ بود؛ چند بیمار روی چوکیها نشسته بودند، شماری از همراهان کنار دروازه بخش ایستاده و منتظر بودند و یکی از زنان با صدای بلند از نرسها میخواست که هرچه زودتر به مریضش رسیدگی کنند. از داخل یکی از اتاقها صدای گریه نوزادی شنیده میشد و از اتاق دیگر، ناله بیماری که از درد شکایت داشت. در میان این شلوغی، زنی با لباس سفید از اتاقی به اتاق دیگر میرفت. کنار تخت بیماری ایستاد، فشار خونش را گرفت و هنوز کارش تمام نشده بود که صدای همراه بیماری از پشت سرش بلند شد: «نرس صاحب، مریض ما را ببینید، خیلی درد دارد.» زن برای چند ثانیه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و دوباره به طرف اتاق رفت. چهرهاش خسته بود، اما در آن لحظه فرصتی برای نشان دادن خستگی نداشت.
او یکی از نرسهای یک شفاخانه در ولایت بلخ است؛ زنی که بخش بزرگی از روزهایش را میان تختهای بیماران، صدای گریه کودکان، نگرانی خانوادهها، بوی دوا و درخواستهای پیهم سپری میکند. برای بسیاری از مردم، لباس سفید نرسها نشانه آرامش و مراقبت است. وقتی خانوادهای بیمار خود را به شفاخانه میآورد، انتظار دارد کسی باشد که در سختترین لحظهها به او رسیدگی کند. اما پشت این لباس سفید، انسانی ایستاده است که خودش نیز خستگی، نگرانی، مشکلات اقتصادی و مسئولیتهای زندگی را با خود حمل میکند. او میگوید گاهی وقتی شیفتش تمام میشود، احساس میکند تمام بدنش درد دارد، اما پیش از آنکه از شفاخانه بیرون شود، باید مطمئن شود بیماری که زیر مراقبت اوست، تنها نمانده است.
«گاهی از شدت خستگی نمیفهمم چه وقت روز گذشته است. صبح که میآیم، فکر میکنم چند ساعت دیگر خلاص میشوم؛ اما وقتی به ساعت نگاه میکنم، میبینم تقریباً تمام روز گذشته است.»
کار او تماموقت است، اما در روزهایی که شفاخانه شلوغ باشد، ساعت کاری معنای مشخصی ندارد. گاهی از صبح تا شام و گاهی تا دیر وقت در شفاخانه میماند. اگر تعداد بیماران افزایش پیدا کند یا یکی از همکاران نتواند در شیفت حاضر شود، مسئولیت بیماران بیشتری بر دوش نرسهای حاضر میافتد. در چنین شرایطی، یک نرس باید همزمان وضعیت چند بیمار را بررسی کند، فشار خون و علایم حیاتی آنان را بگیرد، دواها و وسایل لازم را آماده کند، به درخواست بیماران پاسخ بدهد و در کنار همه اینها، نگرانی خانوادهها را نیز تحمل کند. برای او، کمبود کارکنان صحی فقط یک مشکل اداری نیست؛ یعنی یک نفر باید کار چند نفر را انجام دهد.
او میگوید در برخی شیفتها آنقدر کار زیاد است که فرصت نمیکند غذای خود را به موقع بخورد. چایاش سرد میشود و غذایش ساعتها کنار میماند. وقتی فرصتی پیدا میکند، چند لقمه سریع میخورد و دوباره به بخش برمیگردد. گاهی حتی فرصت نوشیدن یک لیوان آب را هم پیدا نمیکند. «گاهی حتی آب خوردن را هم فراموش میکنیم. چون اگر از بخش بیرون شویم، ممکن است یک مریض کاری داشته باشد.» شاید برای کسی که بیرون از محیط شفاخانه زندگی میکند، فراموش کردن آب خوردن یا سرد شدن غذای ناهار موضوع کوچکی به نظر برسد، اما برای کسی که ساعتها سرپا ایستاده و میان چندین بیمار در رفتوآمد است، همین جزئیات کوچک نشان میدهد فشار کار تا چه اندازه میتواند سنگین باشد.
با این حال، خستگی جسمی تنها چیزی نیست که او را فرسوده میکند. آنچه بیش از خستگی بدن او را آزار میدهد، برخورد بعضی از مراجعهکنندگان و گاهی مسئولان شفاخانه است. خانوادههایی که بیمار خود را به شفاخانه میآورند، معمولاً با ترس و اضطراب وارد میشوند. بسیاری از آنان توان پرداخت هزینههای شفاخانههای خصوصی را ندارند و انتظار دارند در کوتاهترین زمان ممکن به مریضشان رسیدگی شود. وقتی بیمار درد دارد و خانواده ساعتها منتظر مانده است، تحمل آنان کمتر میشود. اما ازدحام، کمبود کارکنان، نبود برخی امکانات و مشکلات دیگر گاهی باعث تأخیر میشود و در چنین لحظاتی، خشم خانوادهها بیشتر متوجه نرسها میشود؛ کسانی که خودشان نیز درگیر همان فشار و کمبود امکاناتاند.
«یک نفر میآید و میگوید چرا به مریض من توجه نمیکنید؟ یکی دیگر میگوید شما اصلاً کار نمیکنید. گاهی هم حرفهایی میزنند که واقعاً آدم را میشکند.» او میگوید بارها تلاش کرده شرایط را برای مراجعهکنندگان توضیح دهد؛ اما وقتی یک خانواده چند ساعت منتظر مانده باشد و بیمارشان درد داشته باشد، کمتر کسی حاضر است در آن لحظه توضیحات او را بشنود. او ناراحتی آنان را درک میکند و میداند که نگرانی برای یک عضو خانواده آسان نیست، اما در عین حال میخواهد مردم بدانند که توانایی یک نرس نیز محدود است. «ما میفهمیم که مریضدار ناراحت است. ما هم اگر جای آنها باشیم، نگران میشویم. اما وقتی یک نرس همزمان باید به چند مریض رسیدگی کند، همه چیز در یک لحظه ممکن نیست.»
او برای لحظهای سکوت میکند و بعد از فشار دیگری میگوید که شاید کمتر دیده میشود؛ فشار از سوی مسئولان شفاخانه. اگر بیماری از تأخیر شکایت کند، اگر یکی از کارها با چند دقیقه تأخیر انجام شود یا اگر مسئول شفاخانه تصور کند کاری درست انجام نشده، نرس باید پاسخگو باشد. «گاهی اصلاً نمیپرسند چرا این اتفاق افتاده. فقط میگویند تقصیر شماست.» به گفته او، بعضی روزها فشار آنقدر زیاد میشود که وقتی شیفتش تمام میشود، دیگر حوصله صحبت کردن با کسی را ندارد. راه خانه را در سکوت طی میکند و ذهنش هنوز در شفاخانه میماند؛ پیش بیماری که حالش خوب نبود، خانوادهای که ناراحت بود یا کاری که شاید فردا دوباره باید انجام دهد.
زندگی او اما با بیرون آمدن از دروازه شفاخانه تمام نمیشود. خانه و مسئولیتهای خانوادگی نیز منتظرش هستند. باید به خانه برسد، به کارهای شخصی و خانوادگی رسیدگی کند و برای روز بعد آماده شود. در کنار این همه فشار، معاش او نیز به گفته خودش با حجم کار و مسئولیتش تناسب ندارد. بخش بزرگی از معاش صرف کرایه رفتوآمد و هزینههای روزمره میشود و اگر در خانه هزینه پیشبینینشدهای به وجود بیاید، دیگر پول چندانی برایش باقی نمیماند. «گاهی از خودم میپرسم برای این همه کار، این همه خستگی و این همه مسئولیت، چرا باید اینقدر کم بگیرم؟»
ادامه دارد…
نویسنده: سارا کریمی