تابستان کابل به نیمه رسیده بود. آفتاب سوزان از نخستین ساعات صبح بر بامهای گِلی و دیوارهای فرسودهی محلههای فقیرنشین میتابید و کوچههای خاکآلود را در گرمای خود فرو میبرد. در یکی از همین کوچههای تنگ و فراموششده، جایی که خانهها چنان نزدیک به هم ساخته شده بودند که همسایهها میتوانستند صدای نفس کشیدن یکدیگر را بشنوند، مریم در اتاق کوچک اجارهای خود از خواب بیدار شد.
هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود. سکوتی سنگین بر محله سایه افکنده بود و تنها صدای چند سگ ولگرد از دوردست به گوش میرسید. او لحظهای روی تشک کهنهای که سالها از عمرش میگذشت نشست و به سقف ترکخوردهی اتاق خیره شد. هر صبح، پیش از آنکه از جا برخیزد، چند دقیقهای به زندگیاش میاندیشید؛ به مسیری که او را به این نقطه رسانده بود، به سالهای ازدسترفته و به آیندهای که با تمام توان برای دخترش میساخت.
در کنار او سارا خوابیده بود؛ دختر دوازدهسالهای که حالا قدش تقریباً به شانههای مادر میرسید. چهرهی آرام او در خواب تنها چیزی بود که هنوز میتوانست در دل مریم جرقهای از امید روشن کند. مریم بهآرامی دست بر موهای دخترش کشید و سپس از جا برخاست. در گوشهی اتاق سماور کوچک و قدیمی قرار داشت. آب را به جوش آورد و چند تکه نان خشک را که از روز پیش باقی مانده بود آماده کرد. سالها بود که زندگی آنها در میان همین سادگی، سختی و تنگدستی جریان داشت.
مریم هیچگاه تصور نمیکرد روزی سرنوشتش به این شکل رقم بخورد. زمانی که دختری نوجوان بود، رؤیاهای بسیاری در سر داشت. در روستایی در حاشیهی کابل بزرگ شده بود و با وجود فقر، عاشق درس خواندن بود. هر روز با شوق به مکتب میرفت و معلمش همواره میگفت که او یکی از باهوشترین شاگردان صنف است. مریم آرزو داشت روزی خودش معلم شود؛ میخواست دختران دیگر را آموزش دهد و زندگی متفاوتی برای خود بسازد. اما در خانوادهای زندگی میکرد که تصمیمهای مهم زندگی دختران را مردان میگرفتند.
وقتی هفده ساله شد، شبی پدرش او را صدا زد. هنوز آن شب را با تمام جزئیات به یاد میآورد. مهمانخانه پر از مردانی بود که چای مینوشیدند و دربارهی موضوعی جدی گفتوگو میکردند. وقتی وارد شد، سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. پدرش بدون هیچ مقدمهای گفت که برای او خواستگار آمده است و خانواده تصمیم گرفتهاند او را به عقد مردی از خانوادهای دیگر درآورند.
مریم احساس کرد خون در رگهایش یخ زده است. حتی فرصت نیافته بود آن مرد را ببیند یا نظرش را بیان کند. همهچیز از پیش تصمیمگیری شده بود. آن شب تا صبح گریست. از مادرش التماس کرد که مانع این ازدواج شود. گفت هنوز میخواهد درس بخواند و آمادگی ازدواج ندارد. اما هیچکس به سخنانش توجهی نکرد. همه تنها یک جمله را تکرار میکردند:
«دختر بالاخره باید شوهر کند.»
چند هفته بعد، مراسم عروسی برگزار شد و زندگی مریم وارد مرحلهای شد که بعدها از آن به عنوان تاریکترین فصل عمرش یاد میکرد. در روزهای نخست تلاش کرد خود را با شرایط جدید سازگار کند، اما خیلی زود دریافت که شوهرش به مواد مخدر اعتیاد دارد. در ابتدا نمیخواست این حقیقت را باور کند و تصور میکرد شاید اشتباه میکند، اما روزبهروز واقعیت آشکارتر میشد.
شوهرش ساعتهای طولانی بیرون از خانه میماند، پولی برای مخارج زندگی نمیآورد و بیشتر درآمد ناچیزش را صرف مواد مخدر میکرد. رفتارهایش غیرقابل پیشبینی بود؛ گاهی ساعتها بیحرکت در گوشهای مینشست و گاهی بدون هیچ دلیلی خشمگین میشد و فریاد میکشید.
مریم در خانهای زندگی میکرد که نه محبت در آن وجود داشت و نه امنیت. خانوادهی شوهرش نیز به جای حمایت، او را مسئول تمام مشکلات میدانستند. هرگاه شوهرش پولی نداشت، تقصیر مریم بود. هرگاه میان اعضای خانواده اختلافی پیش میآمد، باز هم مریم مقصر شناخته میشد. او بهتدریج فهمید که در آن خانه هیچ پناهگاهی ندارد.
یک سال بعد، دخترش به دنیا آمد. روزی که سارا را در آغوش گرفت، برای نخستین بار پس از مدتها لبخندی واقعی بر لبانش نشست. آن کودک کوچک همچون چراغی در تاریکی زندگیاش روشن شد. مریم با خود عهد بست هرگز اجازه ندهد دخترش همان رنجهایی را تجربه کند که خودش تحمل کرده بود.
اما زندگی همچنان بیرحم بود. شوهرش نهتنها تغییر نکرد، بلکه اعتیادش روزبهروز شدیدتر شد. وسایل خانه یکی پس از دیگری فروخته میشدند و گاهی حتی پول خرید نان نیز وجود نداشت. شبهای بسیاری مریم گرسنه میخوابید تا سارا بتواند غذایی بخورد.
سه سال از ازدواجشان گذشته بود که اوضاع به نقطهای رسید که دیگر تحمل آن ممکن نبود. شبی شوهرش در حالی به خانه بازگشت که بهشدت تحت تأثیر مواد مخدر قرار داشت. او فریاد میکشید و هیچ کنترلی بر رفتار خود نداشت. سارا که در آن زمان کودکی خردسال بود، از ترس گریه میکرد و به آغوش مادرش پناه برده بود.
مریم آن شب تا صبح بیدار ماند. در سکوت تاریک خانه، به گذشته، حال و آیندهی خود فکر کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید بر پنجره تابید، تصمیمش را گرفته بود. چند دست لباس را جمع کرد، دخترش را در آغوش گرفت و بیآنکه بداند آینده چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد زد، خانه را ترک کرد.
او با هزار امید به خانهی پدرش رفت. تصور میکرد خانوادهاش از او حمایت خواهند کرد و پس از آن همه رنج و سختی، پناهی امن برای او و دخترش خواهند بود. اما خیلی زود فهمید که اشتباه میکرد.
در روزهای نخست، همه با او همدردی کردند و از وضعیتش ابراز تأسف نمودند، اما این همدردی دیری نپایید. بهتدریج نگاهها تغییر کرد و رفتارها رنگ دیگری به خود گرفت. برادرانش حضور او را خوش نمیداشتند و برخی از بستگان آشکارا او را سرزنش میکردند که چرا خانهی شوهرش را ترک کرده است. بارها شنید که میگفتند زن باید به هر قیمتی زندگیاش را حفظ کند و مشکلاتش را تحمل نماید. حتی مادرش که دلش برای دخترش میسوخت، جرئت نداشت در برابر دیگران از او دفاع کند.
ماهها سپری شد و زندگی در خانهی پدر نیز به شکنجهای خاموش تبدیل گردید. مریم احساس میکرد سربار خانواده است. هنگام صرف غذا، سکوتی سنگین میان او و دیگران حاکم بود. هر روز سخنی میشنید که قلبش را میآزرد و غرورش را جریحهدار میکرد. او بهخوبی میدانست که نمیتواند تا ابد در آن خانه بماند.
سرانجام تصمیم گرفت روی پای خود بایستد؛ تصمیمی که شاید بزرگترین و دشوارترین انتخاب زندگیاش بود. نه سرمایهای داشت و نه کسی که از او حمایت کند، اما برای آیندهی دخترش باید راهی پیدا میکرد.
در همان روزها نزد زنی که در همسایگیشان زندگی میکرد، خیاطی آموخت. ساعتهای طولانی پشت چرخ خیاطی مینشست و تمرین میکرد. بارها انگشتانش زیر سوزن زخمی شدند و گاهی از شدت خستگی چشمانش تار میدید، اما هرگز دست از تلاش برنداشت. او میدانست که تنها راه نجاتش، یاد گرفتن مهارتی است که بتواند با آن زندگی خود و دخترش را تأمین کند.
پس از مدتی توانست درآمد اندکی به دست آورد. پول ناچیزش را با صبر و صرفهجویی جمع کرد و سرانجام اتاق کوچکی را در کابل اجاره نمود. روزی که برای نخستین بار کلید آن اتاق را در دست گرفت، احساسی را تجربه کرد که سالها از آن محروم بود؛ احساس آزادی.
اتاق کوچک بود. دیوارهایش ترک داشت و امکاناتش بسیار محدود بود، اما برای مریم همان اتاق ساده نماد استقلال، عزت و آغاز دوبارهی زندگی به شمار میرفت. برای نخستین بار پس از سالها احساس میکرد سرنوشتش را با دستان خودش میسازد.
سالها گذشت. سارا بزرگتر شد و مریم بیشتر وقت خود را صرف خیاطی میکرد. هر روز پیش از طلوع آفتاب از خواب بیدار میشد، برای دخترش صبحانه آماده میکرد و سپس راهی کارگاه خیاطی میشد. گاهی تا نیمههای شب پشت چرخ مینشست و کار میکرد. لباسهای زنانه میدوخت، پردهها را تعمیر میکرد، یونیفورم شاگردان را آماده میساخت و هر سفارشی را که به دستش میرسید میپذیرفت.
درآمدش اندک بود، اما همان درآمد ناچیز چرخ زندگی آنها را میگرداند. او آموخته بود چگونه با کمترین امکانات زندگی کند و هر افغانی را با دقت خرج نماید.
با این حال، گذشته هنوز دست از سرش برنداشته بود.
شوهرش هر چند وقت یکبار دوباره ظاهر میشد. گاهی روبهروی محل کارش میایستاد و ساعتها او را زیر نظر میگرفت. گاهی به خانهاش میآمد و در میزد. گاهی نیز از طریق دیگران پیام میفرستاد و او را تهدید میکرد که باید به زندگی سابقش بازگردد.
این تهدیدها سالها ادامه یافت. هر بار که صدای در بلند میشد، قلب مریم از اضطراب به تپش میافتاد. هر بار که فردی ناشناس سراغش را میگرفت، نگران میشد که شاید خبری از شوهرش آورده باشد.
اما با وجود تمام ترسها، هرگز حاضر نشد به آن زندگی بازگردد. او بهای آزادی خود را با سالها رنج، تنهایی و مبارزه پرداخته بود و نمیخواست دوباره به همان تاریکی بازگردد.
مریم بهخوبی میدانست که راهی که انتخاب کرده آسان نیست، اما باور داشت که سختیِ زندگی در آزادی، بسیار بهتر از اسارت در خانهای است که در آن نه محبت وجود دارد و نه احترام.
به همین دلیل، با تمام توان ایستادگی کرد؛ برای خودش، برای عزتش و مهمتر از همه، برای آیندهی دختری که تمام امید زندگیاش بود.
شبها زمانی که از کار به خانه بازمیگشت، خستگی تمام وجودش را فرا میگرفت. پاهایش از ساعتها ایستادن درد میکرد و دستهایش بر اثر کار مداوم زخم و پینه بسته بود. اما همین که سارا را میدید که در گوشهی اتاق نشسته و مشقهای مکتبش را مینویسد، خستگیهایش برای لحظهای رنگ میباخت.
سارا با وجود تمام دشواریهای زندگی، شاگردی کوشا و بااستعداد بود. او درس خواندن را دوست داشت و با پشتکاری مثالزدنی برای رسیدن به آرزوهایش تلاش میکرد. مریم همیشه به او میگفت:
«تنها چیزی که هیچکس نمیتواند از تو بگیرد، دانش است.»
این جمله برای سارا تنها یک نصیحت نبود؛ چراغ راهی بود که هر روز مسیر آیندهاش را روشنتر میکرد.
زمستانهای کابل از همه سختتر بودند. سرما از شکافهای دیوار به درون اتاق نفوذ میکرد و فضای کوچک خانه را به جایی سرد و طاقتفرسا تبدیل میساخت. گاهی پول خرید زغال یا گاز را نداشتند و ناچار بودند شبهای طولانی زمستان را با کمترین امکانات سپری کنند.
در آن شبهای سرد، مادر و دختر زیر چند پتوی کهنه کنار هم میخوابیدند و با گرمای حضور یکدیگر سرما را تحمل میکردند. بسیاری از اوقات مریم سهم غذای خود را کمتر میکرد تا سارا سیر بماند. او بارها گرسنگی را تحمل کرد، اما هرگز نگذاشت دخترش از این فداکاریها آگاه شود.
یک شب که برق قطع شده بود و تنها نور لرزان شمع اتاق را روشن میکرد، سارا سرش را از روی کتاب بلند کرد و گفت:
«مادر، وقتی بزرگ شدم میخواهم داکتر شوم.»
مریم لبخندی زد و پرسید:
«چرا داکتر؟»
سارا لحظهای سکوت کرد و سپس با اطمینان پاسخ داد:
«چون میخواهم به زنانی کمک کنم که مثل تو سختی کشیدهاند. میخواهم کاری کنم که هیچ زنی احساس تنهایی نکند.»
اشک در چشمان مریم حلقه زد. او سالها جنگیده بود تا دخترش بتواند رؤیا داشته باشد؛ رؤیایی که خود هرگز فرصت دنبال کردن آن را پیدا نکرده بود. در آن لحظه احساس کرد تمام رنجها، تمام شبهای گرسنگی، تمام ساعتهای خستگی و تمام اشکهایی که در سکوت ریخته بود، بیهوده نبودهاند.
امروز مریم هنوز در همان گوشهی فراموششدهی کابل زندگی میکند. هنوز هر صبح پیش از طلوع خورشید از خواب برمیخیزد و تا غروب برای تأمین زندگی تلاش میکند. هنوز نگران اجارهی خانه، هزینههای روزمره و آیندهی دخترش است. هنوز سایهی تهدیدهای شوهر معتادش گاهوبیگاه بر زندگی او سنگینی میکند.
اما با وجود همهی این دشواریها، مریم زنی شکستخورده نیست.
او زنی است که روزی در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت؛ تسلیم شدن یا مبارزه کردن. و او راه مبارزه را برگزید.
سالها پیش، زمانی که از آن خانه بیرون آمد، هیچ تضمینی برای موفقیت نداشت. نمیدانست فردا چه خواهد شد و چگونه از پس مشکلات برخواهد آمد. تنها چیزی که داشت، ارادهای بود که اجازه نمیداد در برابر سرنوشت سر خم کند.
همین اراده بود که او را از میان سالهای تاریک عبور داد؛ از میان تحقیرها، تنهاییها، ترسها و محرومیتها. همین اراده بود که به او آموخت چگونه از دل ویرانی، زندگی تازهای بسازد.
اکنون هرگاه شبها کنار پنجرهی کوچک خانهاش میایستد و به چراغهای پراکندهی کابل خیره میشود، به گذشته میاندیشد؛ به دختری نوجوان که روزگاری آرزوهای بسیاری در سر داشت و ناگهان در مسیر زندگیاش طوفانی سهمگین وزیدن گرفت.
او میداند که زندگی هرگز با او مهربان نبوده است. میداند که بسیاری از آرزوهایش در همان سالهای جوانی از میان رفتند. اما در عین حال میداند که چیزی ارزشمندتر از بسیاری آرزوها به دست آورده است؛ چیزی که با پول، قدرت یا جایگاه اجتماعی سنجیده نمیشود.
او استقلالش را به دست آورده است. عزتش را حفظ کرده است. و امید را در دل دخترش زنده نگه داشته است.
مریم آموخته بود که گاهی پیروزی به معنای رسیدن به همهی خواستهها نیست؛ گاهی پیروزی یعنی تسلیم نشدن، یعنی ایستادن در برابر سختیها و ادامه دادن، حتی زمانی که هیچکس به موفقیتت باور ندارد.
و همین امید است که هر صبح، پیش از طلوع خورشید، او را دوباره از جا برمیخیزاند؛ امیدی که در نگاه سارا موج میزند، در رؤیاهای او نفس میکشد و آیندهای روشنتر را نوید میدهد.
شاید زندگی هنوز آسان نباشد، اما مریم دیگر از آینده نمیترسد. زیرا میداند دختری را پرورش داده است که میتواند راهی را ادامه دهد که او با رنج و فداکاری آغاز کرده بود.
در آن گوشهی کوچک و فراموششدهی کابل، زنی زندگی میکند که ثروتی ندارد، خانهای مجلل ندارد و زندگیاش خالی از درد نیست؛ اما چیزی در وجود او هست که هیچ سختیای نتوانسته آن را از بین ببرد:
امید.
و همین امید، هر روز داستان زندگی او را از نو آغاز میکند.
نویسنده: سارا کریمی