ازدواج؛ آخرین ایستگاه رؤیای یک دختر

4 ساعت قبل
زمان مطالعه 3 دقیقه

او وقتی کودک بود، هنوز نمی‌دانست که در افغانستان به دنیا آمدنِ دختر، خودش یک سرنوشت است؛ سرنوشتی که نه با تولد شروع می‌شود و نه با مرگ تمام، بلکه مثل سایه‌ای سنگین، از همان روز اول روی زندگی می‌افتد و قدم‌به‌قدم جلو می‌آید. در قریه‌ای بزرگ شد که خانه‌های گِلی‌اش بیشتر شبیه زخم‌های باز روی زمین بودند تا سرپناه. پدرش کارگر روزمزد بود، مادری داشت که جوانی‌اش زیر بار فقر و زایمان‌های پی‌درپی خم شده بود، و او دختری که از همان کودکی یاد گرفت زیاد نپرسد، زیاد نخواهد و زیاد دیده نشود.

وقتی برای نخستین بار به مکتب رفت، هنوز قدش به نیمکت نمی‌رسید. پایش را روی آجر می‌گذاشت تا بتواند بنشیند. کتاب‌هایش بوی نو نمی‌داد؛ بیشترشان دست‌دوم بود، اما برای او حکم دروازه‌ای را داشت که به دنیایی دیگر باز می‌شد. استادش گاهی می‌گفت: «درس بخوانید که آینده‌تان روشن شود.» او این جمله را باور کرد؛ ساده، بی‌محافظه، با تمام دل. شب‌ها کنار چراغ تیل‌سوز می‌نشست، صدای باد از لای درز دیوارها می‌آمد و او کلمه‌ها را هجی می‌کرد؛ بی‌آن‌که بداند همین رؤیا روزی بزرگ‌ترین جرمش خواهد شد.

سال‌ها گذشت. او بزرگ شد، اما هنوز کودک بود. وقتی به صنف‌های بالاتر رسید، فهمید مکتب فقط جای درس نیست؛ جای نفس‌کشیدن است. بیرون از آن دیوارها، دنیا از او فقط سکوت می‌خواست. در خانه، کار. در قریه، حیا. در جامعه، اطاعت. اما در مکتب می‌توانست سؤال بپرسد، جواب بدهد، حتی اشتباه کند. آینده‌ای که در ذهنش می‌ساخت ساده بود: می‌خواست معلم شود، تا دخترانی مثل خودش مجبور نباشند رؤیاهای‌شان را پنهان کنند.

بعد، همه‌چیز تغییر کرد. تغییر نه با فریاد آمد و نه با اعلامیه‌ای که مردم بفهمند چه چیزی را از دست می‌دهند؛ تغییر آرام آمد، اما ویرانگر. گفتند مکاتب دخترانه بسته است. گفتند «فعلاً». همین کلمه، زندگی هزاران دختر را معلق کرد. او آن روز با کتاب‌هایش به خانه برگشت و منتظر ماند؛ فردا، هفته بعد، ماه بعد. اما دروازه‌ای که بسته شد، دیگر باز نشد.

اولش خانواده گفتند: «عیب ندارد، صبر کن.» بعد گفتند: «شاید سال آینده.» بعد دیگر چیزی نگفتند. سکوت، جای امید را گرفت. پدرش که پیش‌تر به درس‌خواندنش افتخار می‌کرد، حالا با نگاه دیگری به او می‌دید؛ نگاه مردی که حساب نان را می‌کند. مادرش بیشتر آه می‌کشید و کمتر حرف می‌زد. خانه برای او تنگ‌تر شد، روزها طولانی‌تر و شب‌ها سنگین‌تر.

او هنوز درس می‌خواند؛ پنهانی. کتاب‌ها را زیر رخت‌خواب پنهان می‌کرد. وقتی همه می‌خوابیدند، بیدار می‌ماند. اما ترس همیشه همراهش بود؛ ترس از این‌که کسی ببیند، کسی بفهمد، کسی بگوید: «دختر را چه به کتاب؟» و این ترس، کم‌کم شبیه واقعیت شد.

یک شب، وقتی فکر می‌کرد خواب است، صدای صحبت پدرش را شنید. حرف از قرض بود، از نداشتن کار، از فشار زندگی. بعد نام او آمد؛ نامش، در کنار عدد و معامله. همان‌جا فهمید که دیگر موضوع درس نیست؛ موضوع زنده‌ماندن خانواده است، به قیمت نابودشدن او.

خواستگار مردی بود که حتی نمی‌توانست با او حرف بزند. سنش بیشتر از دو برابر او بود. زن قبلی داشت، زندگی‌ای که از قبل شکل گرفته بود. اما پول داشت، و در این جامعه پول از رضایت مهم‌تر است. کسی از او نپرسید آماده است یا نه. فقط گفتند: «قسمتت همین است.» او خواست حرف بزند، اما کلمه‌ها در دهانش مردند. یاد گرفته بود سکوت، امن‌ترین راه است.

از آن روز، نفس‌کشیدن برایش سخت شد. هر روز که می‌گذشت، بیشتر حس می‌کرد دارد از خودش دور می‌شود. دیگر اجازه نداشت به کتاب‌ها دست بزند. گفتند: «زن شوهردار درس نمی‌خواند.» هنوز شوهر نکرده بود، اما زن حساب شده بود. کتاب‌ها را جمع کردند؛ بعضی را پاره کردند، بعضی را سوزاندند. وقتی دود بالا رفت، انگار آینده‌اش هم سوخت.

شب‌ها کابوس می‌دید. صبح‌ها با سردرد بیدار می‌شد. بدنش ضعیف شده بود، اما کسی اهمیت نمی‌داد. در این خانه، درد دختر چیز عادی است. روز عروسی نزدیک شد. لباس سفید آوردند. گفتند خوشحال باش. اما او فقط فکر می‌کرد این لباس شبیه کفن است؛ تمیز، سفید، اما نشانه پایان.

روز عروسی، خانه شلوغ بود. زن‌ها می‌خندیدند، موسیقی می‌زدند. کسی گریه او را جدی نگرفت. گفتند: «طبیعی است، همه عروس‌ها گریه می‌کنند.» اما گریه او از ترس بود، نه از دلتنگی. وقتی از خانه پدری بیرون رفت، حس کرد چیزی در درونش شکست که دیگر درست نمی‌شود.

خانه شوهر، دنیای دیگری بود؛ دنیایی که در آن او نه دختر بود و نه انسان مستقل؛ فقط «زن». هر حرکتش زیر نظر بود. هر اشتباهش حساب می‌شد. شب‌ها به سقف خیره می‌شد و به این فکر می‌کرد که اگر مکتب بسته نمی‌شد، اگر مجبور نمی‌شد، اگر فقط یک انتخاب داشت، زندگی‌اش چقدر می‌توانست متفاوت باشد.

او حالا زنده است، اما زندگی نمی‌کند. نفس می‌کشد، اما آینده ندارد. داستان او، داستان هزاران دختر در افغانستان است؛ دخترانی که با بسته‌شدن مکاتب، فقط از آموزش محروم نشدند، بلکه به‌سوی ازدواج‌های اجباری، خشونت و خاموشی هل داده شدند. این روایت اغراق نیست؛ واقعیتِ روزمره کشوری است که در آن، رؤیاهای دختران یکی‌یکی دفن می‌شود.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=27288
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد