کوچههای خاکی و تنگِ حاشیه شهر هرات در زمستان بوی دود چوب و زغال میداد؛ بویی که با سوز سرد هوا مخلوط میشد و تا عمق سینه مینشست. در یکی از همین کوچهها، خانهای گِلی با دروازه آهنی زنگزده وجود داشت که از بیرون مثل صدها خانه دیگر به نظر میرسید، اما پشت آن دیوارها، زندگی دختری جریان داشت که هر روز کمی بیشتر از درون میشکست. نامش شکیلا بود؛ دختری هجدهساله با چهرهای ظریف و چشمهایی که همیشه انگار چیزی را پنهان میکرد — ترس، خستگی و غمی که هیچوقت فرصت بیان پیدا نکرده بود.
شکیلا تا چند سال پیش زندگی متفاوتی داشت. او دانشآموز مکتب بود و از شاگردان خوب صنفش محسوب میشد. معلمش همیشه میگفت اگر ادامه بدهد، میتواند روزی داکتر شود. خودش هم همین آرزو را داشت. وقتی کتاب بیولوژی را باز میکرد، انگار وارد دنیایی میشد که در آن همهچیز قابل فهم بود؛ بدن انسان، بیماریها، درمانها — همهچیز منطقیتر از زندگی خودش به نظر میرسید. اما با تغییر شرایط اجتماعی و بستهشدن فرصتهای آموزشی برای دختران، مکتبرفتن او متوقف شد. همان روزی که فهمید دیگر اجازه رفتن ندارد، ساعتها گریه کرد، اما آن گریهها فقط آغاز یک سقوط آرام بود.
پدرش مردی کارگر بود که سالها در ایران کار کرده و بعد از اخراج اجباری برگشته بود. بیکاری، فقر و حس شکست در وجودش جمع شده بود و این فشارها اغلب به خشونت تبدیل میشد. او باور داشت که دختر باید مطیع باشد و هرچه خانواده تصمیم بگیرد، همان سرنوشت اوست. مادر شکیلا زنی خاموش و ترسیده بود؛ خودش قربانی سالها خشونت و تحقیر، و دیگر توان ایستادن در برابر شوهر را نداشت. در چنین فضایی، شکیلا کمکم احساس کرد که نه صدایش شنیده میشود و نه خواستههایش اهمیتی دارد.
خشونتها ابتدا لفظی بود؛ توهین، تحقیر و سرزنشهای مداوم. اما بعد جسمی شد. کوچکترین مخالفت یا حتی سکوت او میتوانست باعث سیلی یا ضربه شود. چند بار آنقدر لتوکوب شد که مجبور شد روزها در خانه بماند تا کبودیهای صورتش محو شود. هیچکس بیرون از خانه چیزی نمیدانست یا اگر میدانست، دخالت نمیکرد. در بسیاری از خانوادهها، چنین رفتارهایی «مسئله داخلی» محسوب میشود و دختر جایی برای پناه بردن ندارد.
نقطه اوج فشار زمانی بود که پدر تصمیم گرفت او را به مردی حدود چهلساله بدهد؛ مردی که همسر داشت اما میخواست زن دوم بگیرد. در مقابل، پولی به خانواده پرداخت میکرد که میتوانست بخشی از مشکلات مالی را حل کند. برای پدر، این معامله منطقی بود؛ برای شکیلا، کابوس.
او بارها مخالفت کرد. گریه کرد. گفت حاضر است کار کند، خیاطی یاد بگیرد یا هر کاری انجام دهد، اما ازدواج نکند. اما مخالفتش فقط خشونت بیشتری به همراه داشت. یک شب، بعد از بحث شدید، پدرش او را آنقدر زد که نفسش بند آمد. همان شب، وقتی در گوشه اتاق نشسته بود و بدنش درد میکرد، حس کرد دیگر هیچ راهی ندارد. آیندهای که پیش رویش بود، تاریک و اجتنابناپذیر به نظر میرسید: ازدواج اجباری، خشونت بیشتر و زندگیای که هیچ کنترلی بر آن ندارد.
در روزهای بعد، شکیلا تغییر کرد. کمتر حرف میزد، کمتر غذا میخورد و بیشتر وقتش را تنها میگذراند. گاهی ساعتها به یک نقطه خیره میشد. درونش ترکیبی از ترس، ناامیدی و خشم شکل گرفته بود. او احساس میکرد زندانی است — زندانی بدون کلید.
شبی که اقدام به خودکشی کرد، خانه ساکت بود. همه خواب بودند. او آرام به آشپزخانه رفت. در گوشهای، بوتل مایع سمی که برای کشتن حشرات استفاده میشد، قرار داشت. دستش میلرزید. چند دقیقه فقط به آن نگاه کرد. در ذهنش صحنههای آینده مرور میشد: عروسی اجباری، خانه مردی غریبه، تحقیر و ادامه همان چرخه خشونت. بعد فکر دیگری آمد: «اگر بمیرم، همهچیز تمام میشود.»
او بوتل را برداشت و نوشید.
لحظات بعد، بدنش واکنش نشان داد؛ سوزش، سرگیجه و ضعف شدید. ترس ناگهانی در وجودش دوید — نه ترس از مرگ، بلکه ترس از درد. زمین خورد و صدای افتادنش مادرش را بیدار کرد. وقتی مادرش او را دید، فریاد کشید. همسایهها آمدند و با عجله او را به شفاخانه رساندند. داکتران ساعتها تلاش کردند تا جانش را نجات دهند.
او زنده ماند.
وقتی هوشیاریاش برگشت، احساس سنگینی عجیبی داشت. گلویش میسوخت و بدنش بیرمق بود. مادرش کنار تخت گریه میکرد. اولین جملهای که شکیلا گفت، آرام و شکسته بود: «چرا نجاتم دادید؟»
این جمله خلاصه عمق ناامیدی او بود.
اما داستان به همینجا ختم نشد. بعد از برگشت به خانه، او با سرزنش و خشم بیشتری مواجه شد. پدرش میگفت آبروی خانواده را برده است. هیچکس درباره دلیل کارش صحبت نمیکرد؛ فقط درباره شرم و بدنامی حرف میزدند. این همان واقعیتی است که بسیاری از دختران در افغانستان تجربه میکنند: درد اصلی دیده نمیشود، فقط پیامد اجتماعی اهمیت پیدا میکند.
با این حال، در درون شکیلا چیزی تغییر کرده بود. او مرگ را لمس کرده و برگشته بود. در روزهای بعد، آرامآرام فهمید که هنوز زنده است — و زندهبودن، هرچند دردناک، هنوز امکان تغییر را در خود دارد. یک روز به مادرش گفت: «من نمیخواهم بمیرم… اما نمیخواهم اینگونه هم زندگی کنم.»
این جمله ساده، نقطه عطفی در زندگی او شد. مادرش که سالها سکوت کرده بود، برای اولین بار گریهکنان گفت: «من هم نمیخواستم اینگونه زندگی کنم.» آن لحظه، میان مادر و دختر نوعی همدلی شکل گرفت؛ دو زن در دو نسل، هر دو قربانی خشونت، اما هر دو هنوز زنده.
سرنوشت شکیلا هنوز نامعلوم است. او هنوز با همان چالشها روبهروست، هنوز ترس دارد، هنوز آیندهاش قطعی نیست. اما اقدام ناموفقش فقط یک حادثه نبود؛ فریادی بود از عمق رنج، فشاری که سالها جمع شده بود. فریادی که اگر شنیده نشود، ممکن است برای بسیاری دیگر به پایانهای تلختری منجر شود.
داستان او، داستان یک فرد نیست؛ بازتاب واقعیتی است که در گوشههای مختلف جامعه وجود دارد — جایی که خشونت خانوادگی، فقر، محدودیتهای اجتماعی و نبود حمایت روانی دست به دست هم میدهند و دختران جوان را تا مرز نابودی پیش میبرند. و شاید مهمترین حقیقت این باشد: بسیاری از این دختران نمیخواهند بمیرند؛ آنها فقط میخواهند دردشان تمام شود.
نویسنده: سارا کریمی