صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنهاش را محکمتر به دور خود میپیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچههای خاکی میگذرد، گرد و غبار شب را به صورتش میزند. دختر هفتسالهاش با پیراهنی نازک و کفشهایی که کمی از پایش بزرگتر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشهی چادر مادر گره زده است. زن سیوچهار سال دارد، اما چینهای عمیق صورتش، نگاه خسته و شانههای خمیدهاش، او را بسیار پیرتر نشان میدهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمیپرسد. او فقط «یک زن گدا» است.
او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیهی شهر کابل با کرایهای ناچیز گرفته، بیرون میشود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش میریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفتساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه میگذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است.
راهش را به سمت چهارراهیهای شلوغ شهر میگیرد؛ جایی که موترها توقف میکنند، آدمها عجله دارند و نگاهها یا بیتفاوتاند یا پر از قضاوت. او کنار پیادهرو میایستد، دستش را جلو میآورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، میگوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…»
گاهی کسی سکهای میاندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقتها فقط نگاه است؛ نگاههایی که یا از سر ترحماند یا از سر تحقیر. بعضیها حتی زحمت نگاهکردن هم به خود نمیدهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمیکند.
هفت سال پیش، زندگیاش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همهی سختیها، نانآور خانه بود. ازدواجشان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانوادهی دختر. خانوادهی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همهی درها بسته شد. او فکر میکرد عشق کافی است، فکر میکرد با هم میتوانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت.
یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشتهشدگان آمد؛ بیصدا، بیمراسم، بیعدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمیکرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستونهای زندگی زن فرو ریخت.
بعد از آن، همهچیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آیندهی کودکان. خانوادهی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانوادهی پدرش هم، همانطور که سالها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بیپناه رحم ندارد.
او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانههای مردم برای پاککاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانهها وقتی میفهمیدند بیوه است، نگاهشان تغییر میکرد. بعضیها دستمزد نمیدادند، بعضی تحقیر میکردند. یک بار، مردی در خانهای که برای پاککاری رفته بود، با نگاه و حرفهایی مواجهاش کرد که بدنش لرزید. همانجا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمیشد.
وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش میلرزید. احساس میکرد همهی شهر به او نگاه میکنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد.
او میگوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بیدفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شدهاند. بعضی آهسته گفتهاند: «اگر بخواهی، پول خوب میدهم.» بعضی مستقیمتر، شرمآورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند.
دختر هفتسالهاش حالا گدایی را یاد گرفته است. میداند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را میبیند، دلش آتش میگیرد. میگوید: «من نمیخواستم طفلام اینطور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول میخواهد، لباس میخواهد، نان میخواهد.»
شبها، وقتی کودکان خواباند، زن به آینده فکر میکند؛ به اینکه اگر مریض شود، چه میشود؟ به اینکه اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان میدهد؟ هیچ بیمهای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بیسرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمیشوند مگر وقتی دست دراز میکنند.
او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده میدهند. میگوید: «ما صدقه نمیخواهیم، کار میخواهیم. امنیت میخواهیم. مکتب برای طفلها میخواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج میزند؛ خشمی که سالها در سینهاش جمع شده.
با همه اینها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند میشود، هنوز برای کودکانش میجنگد. او نماد رنجی است که در گوشهگوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهرانشان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشتشان را خالی کرد.
وقتی غروب میشود، زن دست دخترش را میگیرد و به اتاق سردشان برمیگردد. پول امروز را میشمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره میآید، دوباره کنار جاده میایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمیشود؛ فقط ادامه میدهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند.
نویسنده: سارا کریمی