ازدواج زودهنگام پایان راه نبود؛ مادری که امید را به نسل بعد سپرد

6 ساعت قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

گاهی وقت‌ها وقتی دختر دو ساله‌اش در میان حویلی کوچک خانه می‌دود، دست‌هایش را باز می‌کند و بی‌هدف دور خودش می‌چرخد، فرشته بی‌اختیار لبخند می‌زند؛ اما این لبخند تنها چند لحظه دوام می‌آورد. خیلی زود نگاهش به جایی دور خیره می‌شود؛ به سال‌هایی که خودش نیز دختری پرجنب‌وجوش و سرشار از آرزو بود. در ذهنش بارها همان صحنه‌ها تکرار می‌شوند؛ روزهایی که پس از پایان درس‌های مکتب، با شتاب کتاب‌هایش را کنار می‌گذاشت، لباس سفید تکواندو را می‌پوشید و با شوق به باشگاهی می‌رفت که برایش تنها یک سالن ورزشی نبود، بلکه دنیایی بود که در آن احساس قدرت، آزادی و امید می‌کرد.

هر بار که وارد تشک مسابقه می‌شد، باور داشت آینده‌اش می‌تواند با تلاش خودش ساخته شود. آن روزها تصور می‌کرد اگر سخت تمرین کند، روزی در مسابقات بزرگ شرکت خواهد کرد، مدال خواهد گرفت و ثابت خواهد ساخت که دختران افغانستان نیز می‌توانند قهرمان باشند.

فرشته در خانواده‌ای معمولی بزرگ شده بود. پدرش کارگر بود و درآمد اندکی داشت، اما با وجود دشواری‌های زندگی، هیچ‌گاه مانع علاقه دخترش به ورزش نشد. مادرش نیز هرچند گاهی از آسیب دیدن او نگران می‌شد، اما وقتی شوق و شادی را در چشمان دخترش می‌دید، سکوت می‌کرد. فرشته شاگرد خوبی در مکتب بود و معلمانش همیشه از پشتکار و علاقه‌اش به درس تعریف می‌کردند. او میان کتاب و ورزش تعادل برقرار کرده بود و باور داشت می‌تواند هم تحصیل کند و هم ورزشکار موفقی شود. آینده برایش پر از تصویرهای روشن بود؛ دانشگاه، مسابقات ورزشی و زندگی‌ای که خودش برای آن تصمیم می‌گرفت.

اما یک روز همه چیز ناگهان تغییر کرد. خبر بسته شدن مکتب‌ها برای دختران، مانند سایه‌ای سنگین بر زندگی او افتاد. روزی که آخرین بار از دروازه مکتب بیرون آمد، هرگز تصور نمی‌کرد آن خداحافظی شاید سال‌ها ادامه پیدا کند. چند روز بعد، تمرین‌های تکواندو نیز متوقف شد و باشگاهی که همیشه پر از صدای تشویق و هیجان بود، به سکوت فرو رفت. لباس سفید تکواندویش روی چوب‌لباسی ماند و هر روز که از کنار آن عبور می‌کرد، احساس می‌کرد بخشی از وجودش نیز همان‌جا بی‌حرکت مانده است.

آن روزها برای فرشته تنها از دست دادن مکتب و ورزش نبود؛ گویی بخشی از هویت و آینده‌ای که برای خودش ساخته بود، از او گرفته شده بود. او ناگهان از دختری که هر روز برای رسیدن به هدف‌هایش برنامه داشت، به کسی تبدیل شد که بیشتر وقت‌ها باید منتظر تصمیم دیگران می‌ماند. گاهی کتاب‌های درسی‌اش را ورق می‌زد و به صفحه‌هایی نگاه می‌کرد که دیگر فرصت آموختن از آن‌ها را نداشت. دوستانش نیز هر کدام به سرنوشت‌های متفاوتی رفتند و فاصله میان آرزوهای گذشته و واقعیت امروز، برایش سنگین‌تر می‌شد. با این حال، در دلش هنوز امید کوچکی زنده بود؛ امیدی که به او می‌گفت شاید مسیر زندگی تغییر کرده باشد، اما علاقه‌اش به یادگیری و پیشرفت هنوز از بین نرفته است.

خانه نیز دیگر مانند گذشته نبود. مشکلات اقتصادی هر روز بیشتر می‌شد و نگرانی آینده، ذهن همه اعضای خانواده را درگیر کرده بود. چند ماه پس از بسته شدن مکتب، صحبت از خواستگاری مردی شد که چند سال از او بزرگ‌تر بود. فرشته هنوز امیدوار بود شرایط تغییر کند و دوباره بتواند به مکتب برگردد، اما کسی از امیدهای او نمی‌پرسید. تصمیم‌ها یکی پس از دیگری گرفته شدند و او فقط نظاره‌گر سرنوشتی بود که دیگران برایش نوشته بودند.

خیلی زود لباس عروسی جای لباس تکواندو را گرفت؛ تغییری که برای دیگران شاید عادی بود، اما برای فرشته به معنای پایان دنیایی بود که سال‌ها برای ساختنش تلاش کرده بود.

امروز او نوزده سال دارد و مادر دختری دو ساله است. مسئولیت خانه و فرزند، تمام ساعت‌های روزش را پر کرده است، اما هیچ‌کدام از این مسئولیت‌ها نتوانسته‌اند علاقه او به یادگیری را از بین ببرند. اگرچه از ادامه تحصیل بازمانده است، اما هر بار که کتابی به دستش می‌رسد، با اشتیاق آن را می‌خواند. کتاب برای او تنها چند صفحه کاغذ نیست؛ پلی است میان زندگی امروز و آینده‌ای که هنوز به آن امید دارد.

او داستان می‌خواند، کتاب‌های تربیت کودک را مطالعه می‌کند، درباره روان‌شناسی، اخلاق و تاریخ می‌آموزد تا هر روز چیزی تازه یاد بگیرد. باور دارد مادری که آگاه باشد، می‌تواند آینده بهتری برای فرزندانش بسازد.

همسرش گاهی با تعجب می‌پرسد چرا این همه مطالعه می‌کند، در حالی که دیگر مکتبی وجود ندارد که به آن برگردد. فرشته در پاسخ فقط لبخند می‌زند و می‌گوید: «اگر نتوانستم شاگرد مکتب باشم، هنوز می‌توانم شاگرد زندگی باشم.»

او نمی‌خواهد دخترش مادری داشته باشد که پاسخ پرسش‌هایش را نداند یا او را از یادگیری دور کند. آرزو دارد روزی فرزندانش به او افتخار کنند؛ نه به خاطر ثروت یا مقام، بلکه به خاطر دانشی که با سختی و امید به دست آورده است.

هر بار که دختر کوچکش با ذوق می‌پرد یا دستانش را مانند ورزشکاران تکان می‌دهد، قلب فرشته تندتر می‌تپد. او ساعت‌ها به آینده دخترش فکر می‌کند. در ذهنش بارها تصویر روزی را می‌سازد که دست دخترش را بگیرد و او را به یک باشگاه ورزشی ببرد.

برای او مهم نیست آن باشگاه تکواندو باشد یا رشته‌ای دیگر؛ مهم این است که دخترش فرصت انتخاب داشته باشد، فرصت تجربه کردن، یاد گرفتن و رسیدن به رؤیاهای خودش. فرشته نمی‌خواهد دخترش زندگی او را تکرار کند. نمی‌خواهد روزی او نیز با حسرت از آرزوهای ناتمامش سخن بگوید.

گاهی شب‌ها، وقتی دخترش خوابیده است، صندوقچه کوچکی را باز می‌کند که هنوز لباس تکواندویش در آن نگهداری می‌شود. پارچه سفید لباس دیگر مانند گذشته درخشان نیست، اما برای او ارزشمندترین یادگار سال‌های نوجوانی است. لباس را روی زانوهایش می‌گذارد، با دست روی آرم باشگاه می‌کشد و خاطرات روزهایی را به یاد می‌آورد که صدای تشویق مربی، انگیزه ادامه راهش بود.

اشک‌هایش آرام روی لباس می‌چکد، اما آن را دوباره با دقت تا می‌کند و در صندوق می‌گذارد؛ نه به این دلیل که گذشته را فراموش کرده، بلکه چون می‌خواهد آن را به عنوان یادآوری آرزوهایش حفظ کند.

با وجود همه این حسرت‌ها، فرشته نمی‌گذارد ناامیدی وارد دلش شود. او باور دارد شاید نتوانسته باشد زندگی دلخواهش را تجربه کند، اما هنوز فرصت دارد آینده فرزندانش را بهتر بسازد.

امروز بزرگ‌ترین آرزوی فرشته دیگر ایستادن روی سکوی قهرمانی نیست. او آرزو دارد روزی در کنار میدان مسابقه بنشیند، دخترش را در حالی که با اعتمادبه‌نفس وارد رقابت می‌شود تشویق کند و از دور با افتخار نگاهش کند.

شاید آن روز هیچ‌کس نداند که اشک‌های شوق مادر، از سال‌ها حسرت و امید سرچشمه می‌گیرد، اما خود فرشته خواهد دانست که هر صفحه کتابی که خوانده، هر سختی‌ای که تحمل کرده و هر امیدی که در دلش زنده نگه داشته، بیهوده نبوده است. او باور دارد اگر بتواند فرزندانی آگاه، مهربان، بااخلاق و موفق به جامعه تقدیم کند، بخشی از آرزوهای ازدست‌رفته‌اش دوباره جان خواهند گرفت و زندگی‌اش، با همه تلخی‌ها، معنایی تازه پیدا خواهد کرد.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=30637
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد