یک سال از آن حادثه گذشته، اما هنوز وقتی از آن روزها حرف میزند، صدایش تغییر میکند. او میگوید بعد از آن اتفاق دیگر فهمید که هیچ سفری ارزش این را ندارد که انسان جانش را به خطر بیندازد. او میگوید در گذشته شاید به دلیل مشکلات اقتصادی خطرات را کوچک میدید، اما حالا میداند که یک لحظه کافی است تا زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کند.
پس از آزادی، تصمیم گرفت دیگر راه قاچاق را انتخاب نکند. به هرات برگشت و تلاش کرد کاری برای خودش پیدا کند. کار زیادی نبود و درآمدها نیز کم بود، اما او نمیخواست دوباره از خانوادهاش دور شود. نمیخواست بار دیگر همسرش شبها با نگرانی بخوابد و پنج فرزندش هر صبح با این سؤال بیدار شوند که آیا پدرشان زنده است و برمیگردد یا نه.
در نهایت، یک گادی خرید و شروع به فروش آب سرد و آبلیمو کرد.
شاید برای کسی که سالها آرزوی رفتن به ایران و پیدا کردن درآمد بیشتر را داشت، این کار در نگاه اول یک عقبگرد باشد، اما برای خودش چنین نیست. او میگوید امروز از زندگیاش راضی است. درآمدش شاید کم باشد، اما آرامشی دارد که در گذشته نداشت. هر روز صبح میداند کجا میرود و شب میداند که به خانه برمیگردد. میداند اگر روزی فروشش کم باشد، باز هم میتواند روز بعد کار کند.
او میگوید زمانی فکر میکرد پول زیاد میتواند زندگیاش را نجات دهد، اما بعد فهمید که برای یک پدر، بزرگترین سرمایهاش زنده ماندن و در کنار فرزندانش بودن است.
هر روز که گادیاش را به خیابان میبرد، سه دختر و دو پسرش در خانه منتظر برگشتن او هستند. او میگوید وقتی شب به خانه میرسد و صدای فرزندانش را میشنود، تمام خستگی روز از یادش میرود. شاید جیبش پر از پول نباشد، اما دلش آرام است که امروز نیز توانسته سالم به خانه برگردد.
با این حال، زندگی برای او هنوز آسان نیست. پنج فرزند هزینههای زیادی دارند. نیازهای خانواده هر روز بیشتر میشود و درآمد فروش آب سرد و آبلیمو همیشه ثابت نیست. در روزهای سرد، مشتری کمتر میشود و درآمد او پایین میآید. در روزهای گرم، اگرچه فروش بیشتر است، اما کار کردن زیر آفتاب نیز آسان نیست. او ساعتها کنار سرک میایستد، گاهی بدون اینکه مشتری زیادی داشته باشد، اما باز هم ناامید نمیشود.
او میگوید بعد از آنچه بر سرش آمده، دیگر از سختی کار نمیترسد. چیزی که از آن میترسد، دوباره گرفتار شدن در راهی است که یک بار نزدیک بود جانش را بگیرد.
او اکنون از جوانانی که قصد دارند برای کار و درآمد از راه قاچاق به ایران بروند، میخواهد پیش از هر تصمیمی خوب فکر کنند. او میگوید خودش چندین مرتبه این راه را رفته بود و تصور میکرد چون قبلاً سالم به مقصد رسیده، پس در سفرهای بعدی نیز اتفاقی برایش نخواهد افتاد، اما همین تصور اشتباه بود که او را به یکی از تلخترین تجربههای زندگیاش رساند.
به گفته او، در سالهای اخیر، دزدان و گروههای مسلح در بخشهایی از مسیرهای قاچاق در افغانستان، پاکستان و مسیرهای منتهی به ایران حضور و قدرت بیشتری پیدا کردهاند و مسافران غیرقانونی ممکن است در هر نقطه با خطر مواجه شوند. او میگوید کسانی که قصد سفر دارند، نباید تنها به وعدههای قاچاقبر اعتماد کنند.
او از جوانان میخواهد اگر ناچار به رفتن هستند، نخست درباره قاچاقبری که آنان را انتقال میدهد تحقیق کنند و مطمئن شوند که فرد مورد نظر قابل اعتماد است. دوم، درباره مسیر راه و خطرهایی که در آن وجود دارد، اطلاعات به دست بیاورند. به گفته او، بسیاری از مسافران فقط به این فکر میکنند که چه مقدار پول باید به قاچاقبر بدهند، اما نمیدانند در طول مسیر چه خطرهایی ممکن است در انتظارشان باشد.
او میگوید: «من خودم چندین مرتبه رفتم. فکر میکردم راه را میشناسم و قاچاقبر هم آدم مطمئنی است. اما یک بار گرفتار شدم. خانوادهام پنج لک افغانی برای آزادی من دادند. این پول را شاید یک خانواده در چندین سال هم نتواند دوباره جمع کند. اگر آن روز خانوادهام پول نمیداشتند، شاید امروز سه دختر و دو پسرم بدون پدر میماندند.»
وقتی این جمله را میگوید، لحظهای سکوت میکند. نگاهش به جایی دور خیره میماند. شاید در ذهنش دوباره همان جادهها، همان روزهای ترس و همان لحظاتی که نمیدانست سرنوشتش چه خواهد شد، زنده میشود. بعد به گادیاش نگاه میکند و میگوید که حالا همین کار ساده را دوست دارد.
او میگوید: «من امروز شاید پول زیاد نداشته باشم، اما از زندگی خود راضی هستم. هر روز کار میکنم، نان حلال به دست میآورم و شب به خانه برمیگردم. بچههایم پیش من هستند. برای من همین کافی است.»
سه دختر و دو پسرش شاید هنوز نتوانند تمام آنچه را که پدرشان در آن سفر بر سرش آمده بود، درک کنند. شاید تنها بدانند که پدرشان یک روز رفت و مدت زیادی برنگشت و بعد با چهرهای خستهتر از گذشته به خانه آمد. اما برای او، هر نگاه فرزندانش یادآور همان روزهایی است که در اسارت به آینده آنان فکر میکرد.
او میگوید بعد از آن حادثه، بیش از گذشته قدر خانوادهاش را میداند. پیش از آن شاید تصور میکرد که باید برای به دست آوردن پول بیشتر، هر خطری را تحمل کند، اما حالا میفهمد که اگر پول باشد و انسان خانوادهاش را نداشته باشد، بسیاری از چیزها معنای خود را از دست میدهد.
او هنوز هم آرزو دارد روزی وضعیت اقتصادیاش بهتر شود. میخواهد گادی بزرگتری بخرد، شاید بتواند یک دکان کوچک باز کند و درآمد بیشتری داشته باشد. میخواهد سه دختر و دو پسرش آیندهای بهتر از خودش داشته باشند. اما این بار میخواهد به این هدف از راهی برسد که مجبور نباشد جانش را در برابر چند هزار افغانی یا وعده یک کار بهتر به خطر بیندازد.
او میگوید اگر روزی فرزندانش بزرگ شوند و بخواهند برای کار به کشور دیگری بروند، به آنان خواهد گفت که راه قانونی و امن را انتخاب کنند. به آنان خواهد گفت هیچ درآمدی ارزش آن را ندارد که انسان جانش را در جادههای ناشناخته به خطر بیندازد.
برای او، آن پنج لک افغانی که خانوادهاش برای آزادیاش پرداخت کردند، هنوز هم سنگینی خاصی دارد. او میداند که خانوادهاش برای فراهم کردن آن پول چه سختیهایی کشیدند و چه چیزهایی را از دست دادند. هر بار که به آن مبلغ فکر میکند، به این نتیجه میرسد که رفتن او به راه قاچاق نه تنها زندگی خودش، بلکه زندگی تمام خانوادهاش را نیز در معرض خطر قرار داده بود.
حالا یک سال پس از آن حادثه، زندگی او آرامتر شده است، اما زخم آن روزها هنوز در دلش باقی مانده است. صبحها گادیاش را برمیدارد، آب سرد و آبلیمو میفروشد و شبها به خانه برمیگردد. در خانه، سه دختر و دو پسرش منتظر او هستند؛ همان کودکانی که در سختترین روزهای زندگیاش، تنها دلیل امیدش برای زنده ماندن بودند.
شاید زندگی او امروز پر از رفاه نباشد، اما خودش میگوید دیگر چیزی بیشتر از این نمیخواهد؛ یک کار کوچک، یک لقمه نان حلال و خانهای که شب بتواند با خیال راحت به آن برگردد.
او از جوانان میخواهد پیش از آنکه راه قاچاق را انتخاب کنند، به خانوادههایشان فکر کنند. به مادر و پدری که ممکن است ماهها چشمبهراه آنان بمانند، به همسری که هر شب با نگرانی به تلفن نگاه کند و به کودکانی که ممکن است یک روز دروازه خانه را باز کنند و بفهمند پدرشان دیگر برنمیگردد.
او میگوید: «من راه قاچاق را چندین بار رفتم، اما یک بار نزدیک بود همه چیزم را از دست بدهم. امروز اگرچه با گادی کار میکنم و درآمدم زیاد نیست، اما خوشحال هستم که زندهام و کنار خانوادهام هستم. به جوانان میگویم اگر میخواهید بروید، اول خوب درباره قاچاقبر تحقیق کنید و دوم درباره مسیر راه معلومات بگیرید. اما اگر راه امن و قانونی پیدا کردید، همان را انتخاب کنید. هیچکس نمیداند در راه چه اتفاقی برایش میافتد.»
او دوباره گادیاش را به حرکت درمیآورد. چند بوتل آب سرد روی آن تکان میخورد و صدای برخوردشان با یکدیگر در میان صدای موترها گم میشود. مردی که روزگاری برای پیدا کردن زندگی بهتر، راهی جادههای خطرناک شده بود، حالا در همان شهر خود برای یک زندگی ساده تلاش میکند. شاید هنوز قرضهایی داشته باشد که باید پس بدهد، شاید درآمدش کم باشد و شاید مشکلات خانوادهاش تمام نشده باشد، اما وقتی شب به خانه میرود و سه دختر و دو پسرش به استقبالش میآیند، میداند چیزی را دارد که در آن روزهای اسارت بیش از هر چیز آرزویش را داشت؛ فرصت دوباره برای دیدن خانوادهاش.
برای این مرد، راه قاچاق دیگر یک مسیر رسیدن به آینده نیست؛ خاطره تلخی است که هنوز با او زندگی میکند. خاطره جادههایی که در آنها آزادیاش را از دست داد، خاطره پنج لک افغانی که خانوادهاش برای نجاتش پرداخت کردند و خاطره پنج فرزندی که روزها و شبها چشمبهراه بازگشت پدرشان بودند. او حالا میگوید شاید زندگی در افغانستان دشوار باشد، اما برای او، زنده ماندن در کنار خانواده و کار کردن با دستهای خودش، حتی اگر درآمدش کم باشد، بهتر از هر سفری است که پایانش نامعلوم و راهش پر از خطر باشد.
نویسنده: سارا کریمی