برچسب: گدا

4 هفته قبل - 86 بازدید

صبح هنوز کاملاً روشن نشده که زن، چادر کهنه‌اش را محکم‌تر به دور خود می‌پیچد. هوای کابل سرد است؛ بادی که از میان کوچه‌های خاکی می‌گذرد، گرد و غبار شب را به صورتش می‌زند. دختر هفت‌ساله‌اش با پیراهنی نازک و کفش‌هایی که کمی از پایش بزرگ‌تر است، کنار او ایستاده و دستان کوچکش را به گوشه‌ی چادر مادر گره زده است. زن سی‌وچهار سال دارد، اما چین‌های عمیق صورتش، نگاه خسته و شانه‌های خمیده‌اش، او را بسیار پیرتر نشان می‌دهد. نامش مهم نیست؛ در این شهر، کسی نام او را نمی‌پرسد. او فقط «یک زن گدا» است. او هر روز صبح از اتاق کوچکی که در حاشیه‌ی شهر کابل با کرایه‌ای ناچیز گرفته، بیرون می‌شود؛ اتاقی با سقف حلبی که در زمستان سرما از در و دیوارش می‌ریزد. سه کودک دارد؛ دو پسر خردسال و همین دختر هفت‌ساله که همیشه همراهش است. پسرها را نزد زن همسایه می‌گذارد؛ زنی که خودش هم چیزی ندارد، اما دلش هنوز از سنگ نشده است. راهش را به سمت چهارراهی‌های شلوغ شهر می‌گیرد؛ جایی که موترها توقف می‌کنند، آدم‌ها عجله دارند و نگاه‌ها یا بی‌تفاوت‌اند یا پر از قضاوت. او کنار پیاده‌رو می‌ایستد، دستش را جلو می‌آورد و با صدایی آرام که بیشتر شبیه نجواست تا درخواست، می‌گوید: «به خدا رحم کنین… سه طفل دارم…» گاهی کسی سکه‌ای می‌اندازد، گاهی نانی، و بیشتر وقت‌ها فقط نگاه است؛ نگاه‌هایی که یا از سر ترحم‌اند یا از سر تحقیر. بعضی‌ها حتی زحمت نگاه‌کردن هم به خود نمی‌دهند. انگار او بخشی از سنگفرش شهر است؛ چیزی که همیشه بوده و کسی به آن فکر نمی‌کند. هفت سال پیش، زندگی‌اش مسیر دیگری داشت. آن زمان هنوز شوهر داشت؛ مردی که با همه‌ی سختی‌ها، نان‌آور خانه بود. ازدواج‌شان از روی عشق بود، اما بدون رضایت خانواده‌ی دختر. خانواده‌ی پدرش هرگز این انتخاب را نبخشیدند. وقتی دستش را در دست مرد گذاشت و از خانه بیرون رفت، پشت سرش همه‌ی درها بسته شد. او فکر می‌کرد عشق کافی است، فکر می‌کرد با هم می‌توانند زندگی بسازند. اما کابل، شهر انفجار و ناامنی، فرصتی برای رؤیا باقی نگذاشت. یک روز، شوهرش برای کار بیرون رفت و دیگر برنگشت. انفجاری در یکی از نقاط شهر. نامش در فهرست کشته‌شدگان آمد؛ بی‌صدا، بی‌مراسم، بی‌عدالت. وقتی خبر را آوردند، زن هنوز باور نمی‌کرد. چند روز تمام منتظر ماند؛ شاید اشتباه شده باشد، شاید زنده باشد. اما حقیقت مثل پتک بر سرش فرود آمد: مرده بود. و با مرگ او، تمام ستون‌های زندگی زن فرو ریخت. بعد از آن، همه‌چیز به دوش او افتاد؛ نان، کرایه، دوا، لباس، آینده‌ی کودکان. خانواده‌ی شوهرش فقیرتر از آن بودند که کمکی کنند. خانواده‌ی پدرش هم، همان‌طور که سال‌ها پیش تهدید کرده بودند، او را «مرده» حساب کردند. نه تلفنی، نه خبری، نه کمکی. زن تنها ماند؛ تنها با سه کودک و شهری که برای زنان بی‌پناه رحم ندارد. او اول تلاش کرد کار پیدا کند. در خانه‌های مردم برای پاک‌کاری رفت؛ روزی پنجاه، روزی صد افغانی. اما کار دوام نداشت. بعضی خانه‌ها وقتی می‌فهمیدند بیوه است، نگاه‌شان تغییر می‌کرد. بعضی‌ها دستمزد نمی‌دادند، بعضی تحقیر می‌کردند. یک بار، مردی در خانه‌ای که برای پاک‌کاری رفته بود، با نگاه و حرف‌هایی مواجه‌اش کرد که بدنش لرزید. همان‌جا کار را رها کرد و بیرون آمد. گریه کرد، اما گریه نان نمی‌شد. وقتی هیچ کاری نماند، گدایی آخرین راه بود. راهی که دلش را شکست، غرورش را له کرد، اما شکم کودکانش را سیر نگه داشت. اولین روزی که دست دراز کرد، تمام بدنش می‌لرزید. احساس می‌کرد همه‌ی شهر به او نگاه می‌کنند. اما وقتی شب با نان برگشت و کودکانش با ولع خوردند، فهمید که دیگر حق انتخاب ندارد. او می‌گوید: «در سرک، آدم فقط فقیر نیست، بی‌دفاع هم است.» بارها شده که مردانی با لبخندهای آلوده نزدیک شده‌اند. بعضی آهسته گفته‌اند: «اگر بخواهی، پول خوب می‌دهم.» بعضی مستقیم‌تر، شرم‌آورتر. او هر بار سرش را پایین انداخته و دور شده، اما ترس همیشه با اوست؛ ترس از اینکه روزی کسی جلو راهش را بگیرد یا دخترش چیزی ببیند که نباید ببیند. دختر هفت‌ساله‌اش حالا گدایی را یاد گرفته است. می‌داند کِی دست دراز کند، کِی بگوید: «کاکا، نان نداریم.» زن وقتی این را می‌بیند، دلش آتش می‌گیرد. می‌گوید: «من نمی‌خواستم طفل‌ام این‌طور بزرگ شود، اما چه کنم؟ مکتب پول می‌خواهد، لباس می‌خواهد، نان می‌خواهد.» شب‌ها، وقتی کودکان خواب‌اند، زن به آینده فکر می‌کند؛ به این‌که اگر مریض شود، چه می‌شود؟ به این‌که اگر دیگر نتواند در سرک بایستد، چه کسی نان می‌دهد؟ هیچ بیمه‌ای، هیچ نهادی، هیچ حمایتی نیست. او یکی از هزاران زن بی‌سرپرست در کابل است؛ زنانی که دیده نمی‌شوند مگر وقتی دست دراز می‌کنند. او از دولت گله دارد، از نهادها، از کسانی که فقط وعده می‌دهند. می‌گوید: «ما صدقه نمی‌خواهیم، کار می‌خواهیم. امنیت می‌خواهیم. مکتب برای طفل‌ها می‌خواهیم.» صدایش آرام است، اما خشم در آن موج می‌زند؛ خشمی که سال‌ها در سینه‌اش جمع شده. با همه این‌ها، هنوز زنده است، هنوز هر صبح بلند می‌شود، هنوز برای کودکانش می‌جنگد. او نماد رنجی است که در گوشه‌گوشه کابل جریان دارد؛ رنج زنانی که شوهران‌شان را جنگ و انفجار گرفت و جامعه پشت‌شان را خالی کرد. وقتی غروب می‌شود، زن دست دخترش را می‌گیرد و به اتاق سردشان برمی‌گردد. پول امروز را می‌شمارد؛ شاید برای نان کافی باشد، شاید نه. اما فردا دوباره می‌آید، دوباره کنار جاده می‌ایستد. چون مادری که انتخابی ندارد، تسلیم نمی‌شود؛ فقط ادامه می‌دهد، حتی اگر هر روز کمی بیشتر بشکند. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 470 بازدید

دفتر معاونت اقتصادی رییس‌الوزرای حکومت سرپرست اعلام کرده است که کمیته جمع‌آوری گداها طی حدود دو سال اخیر ۶۲ هزار و ۱۹۳ گدا را از شهر کابل و نه ولایت دیگر جمع‌آوری کرده است. این دفتر امروز (یک‌شنبه، ۲۹ میزان) با نشر این آمار گفته است که تنها از شهر کابل ۵۷ هزار و ۸۴۱ گدا جمع‌آوری شدند. دفتر معاونت اقتصادی رییس‌الوزرای حکومت سرپرست تاکید کرد که آمارها نشان می‌دهد که ۲۷ هزار و ۷۱۵ نفر گداهای مستحق و ۳۱ هزار و ۱۲۶ نفر دیگر گداهای حرفه‌ای هستند. این دفتر به جنسیت گداها اشاره نکرده است، اما بخش عمده‌ای از افرادی که دست به تکدی‌گری می‌زنند، کودکان و زنان بی‌سرپرست هستند. همچنین براساس اعلامیه‌های قبلی این دفتر، بخشی از گداها را افراد دارای معلولیت تشکیل می‌دهند. قابل ذکر است که حکومت فعلی پیش از این اعلام کرده بود که برای گداهای مستحق کمک مالی می‌کنند. این در حالی است که حکومت فعلی در سال ۱۴۰۱ گدایی‌گری را منع و اقدام به جمع‌آوری گدایان کردند. ملا هبت‌الله آخوندزاده، رهبر حکومت فعلی سندی را تحت عنوان «قانون جمع‌آوری گداها و جلوگیری از گدایی» نیز امضا کرده است. براساس این قانون، اشخاصی که «صحت‌مند و یا کاسب باشند و خوراک یک روز را داشته باشند از عمل گدایی منع شده‌اند و همچنین استفاده از اطفال، معلولان و اشخاص معیوب توسط این افراد به هدف عمل گدایی ممنوع می‌باشد.» به‌گفته‌ی وزارت عدلیه‌، «در این قانون گدایی به‌عنوان حرفه، ممنوع شده و برای مرتکبان آن حبس در نظر گرفته شده است». همچنین برای کسانی که از کودکان، افراد «مجنون» و «معلول» جهت جلب ترحم برای گدایی استفاده کنند و اشخاصی که بعد از دریافت مساعدت گدایی کنند، حبس در نظر گرفته شده است. پس از تسلط حکومت سرپرست در افغانستان فقر و بیکاری در کشور گسترش یافته است. براساس آمار سازمان ملل متحد، ۲۳.۷ میلیون نفر در این کشور به کمک‌های بشردوستانه نیاز دارند. فقر و بیکاری از عوامل گدایی‌گری دانسته می‌شود.

ادامه مطلب


2 سال قبل - 604 بازدید

هوای این روزهای کابل سرد و جنب و ‌جوش مردمانش گرم است. مردمی که از هرسو در پی یافتن لقمه‌ای نان است و نانی که نایاب شده و هیچ‌جایی یافت نمی‌شود. راستش را بخواهید با دیدن حال و هوای این روزهای کابل و مردمانش، آدم خود را وسط سرزمینی ناشناخته و ناشناس می‌بیند. بین مردمی که به جز نان، به چیز دیگری فکر نمی‌کنند. انگار نداشتن نان و گرسنگی، توان فکر کردن را از آدم‌های کابل گرفته است. هیچ روزی در کابل عادی نیست؛ روزها و هفته‌ها متفاوت ازهم اند. همه‌چیز در این شهر زود عوض می‌شود، به‌جز گرسنگی‌ای که روی یک دایره در حال چرخش است و هیچ زمانی این شهر و آدم‌هایش را ترک نمی‌کند. اگر یک روز در شهر و یا گوشه‌ای از آن و یا هم حاشیه‌ شهر کابل چند دقیقه‌ای پیاده قدم بزنید، با بیش از ده تا پانزده نفر سر می‌خورید که دستش به سوی عابران دراز است و گردنش به‌طور عجیبی کج و زبانش به‌قدری التماسانه درخواست کمک می‌کند که قلب هر رهگذری را نرم و به درد می‌آورد. این آدم‌ها از هر طیف، سن و جنسیتی هستند‌. بیش‌ترین‌شان اما زنان هستند. کودکان در رده دوم و مردان در رده‌های بعدی. روش درخواست کمک هر کس، هر جنس و هر طبقه، منحصر به فرد است و متفاوت. تکدی‌گران سال‌مند، برای خودشان یک روش دارند، میان‌سال‌ها روش دیگری و خردسالان روش متفاوت‌تر و به‌روزتری نسبت به گروه‌های دیگر. زنان التماس می‌کنند و بی‌سرپرست بودن و یتیم داشتن‌شان را بهانه می‌کنند و کودکی که روی زمین و یا روی زانوی‌شان خوابانده اند را گواه می‌گیرند. کودکانی که همیشه قربانی‌ ماجراهای از این دست هستند: در اول قربانی هوس‌های زن و مرد و حالا طعمه‌ای برای نان و حتی بعضی وقت‌ها، سودایی برای فروش و دلیلی برای سیر کردن شکم‌ بقیه اعضای خانواده. روش مردان تکدی‌گر متفاوت‌تر از زنان است. عده‌ای از این مردان کج و کوله راه می‌روند و یا عصا به‌دست می‌گیرند و یا هم نسخه‌ و چند برگ کاغذ را با چند بوتل شربت و تابلیت (قرص) درون یک پلاستیک انداخته و به بهانه بیماری و نداشتن توان تداوی، درخواست کمک می‌کنند. رهایی یافتن از حقه و نیرنگ جوان‌تر‌ها و آنانی‌که سن و سال کم‌تری دارند، آسان نیست. آنان خودشان را به دست و دامن رهگذران گلاویز می‌کنند و تا کمکی از طرف مقابل دریافت نکنند، رهایش نمی‌کنند. فرقی نمی‌کند چه مسافتی را باید این‌گونه بپیمایند و یا هم با ترش‌رویی آدم‌ها روبرو شوند. این جمع و جماعت را بیش‌تر دختران و پسران خردسالی تشکیل می‌دهد که اکنون از مادر و پدر تکدی‌گرشان، استقلال کار گرفته‌اند و با کوله‌باری از تجربه وارد بازار تکدی‌گری شده‌اند. عصر یکی از روزهای سرد فصل پاییز است. محل کارم را به مقصد یکی از مراکز آموزش زبان، ترک می‌کنم. فاصله‌ا‌ی بین محل کارم و مرکز آموزش زبان، ده دقیقه پیاده‌روی بیشتر نیست. در این فاصله‌ی زمانی و مسیر ناپیموده، کم از کم با سه مورد روبرو می‌شوم، هر کدام از پسران خردسال به روش خودش، از رهگذران خیرات (کمک) می‌طلبند. دختران خردسالی که پیش روی یکی از شیرینی فروشی‌های پل‌سرخ ایستاده‌اند، پاپیچ هر رهگذری تا چندمتری فروشگاه می‌شوند و از هر طریقی می‌کوشند تا سکه‌ای یا چیزی از فرد مورد نظر بگیرند. چیزی در کیسه داشتن و ندادن به این جماعت، کار آسانی نیست. با مورد دومی در چندمتری دختران سر می‌خورم. روبروی کتاب‌فروشی امیری، پسر بچه‌ای روی پیاده‌رو نشسته است. ترازوی برقی وزن‌سنج پیش روی خود گذاشته و دو سه خریطه «ماسک» هم در کنار دستش قرار دارد. با گردنی کج و دستی دراز، با چنین جملاتی از رهگذران پول می‌خواهد: «امروز هیچ کار نکدیم، یک دهی خو بتی. خیر است کاکا بخدا گشنه استم. چاشت چیزی نخوردیم.» چند قدم ‌پیش‌تر، پیش‌روی موترفروشی‌ای، پسربچه‌ای هم‌سن و سال و هم‌قد پسری که ترازو داشت، روی زمین پیاده‌رو نشسته است. کار او متفاوت از دیگران است و روش صدا کردنش هم با بقیه فرق دارد: «اینه، اینه او کاکا، جوراب نمی‌گیری؟ بگی که زمستان میشه. ارزان ارزان می‌فروشم! یک دانه خو بگی.» و اشاره می‌کند به بسته‌ی جوراب‌های پیش‌رویش. او این حرف‌ها را به هرکسی می‌گوید. فرقی ندارد؛ زن، مرد، پیر و یا جوان. چند قدم دورتر از این پسر، مردی‌ سر چهارراه ایستاده است. چهارراهی پایین‌تر از چهارراهی شهید. این مرد موی پرپشت، ریش منظم و جثه‌ا‌ی بزرگ دارد‌. او نیز با آن جثه و ظاهر منظم‌اش از رهگذران خیرات می‌طلبد: «بیادر یک کمک خو بکو. بخدا اولاد دار استم. مریض استم، کار نمیتانم. از خیرت یک کمک خو بکو.» اگر در کابل زندگی کنید و جیب‌تان هم خالی باشد، باید نشنیدن، ندیدن و آسان رد شدن از کنار آدم‌ها را یاد بگیرید. باید یاد بگیرید حرف‌های این چنینی را پشت گوش بیاندازید و به دیدن صحنه‌‌های این چنینی عادت کنید. دیدن این صحنه‌ها و شنیدن این حرف‌ها کار هر روزه‌ی مردمان کابل است. نویسنده: ضیا جویا

ادامه مطلب