برچسب: کارخانه

8 ساعت قبل - 23 بازدید

شب‌ها در خانه‌ی شکریه زودتر از هر جای دیگر تاریک می‌شود؛ نه فقط به‌خاطر خاموشی چراغ، بلکه به‌خاطر فکری که مثل دود در همه‌جا پخش است. اتاق کوچک‌شان بوی دوا و نم می‌دهد. پدرش در گوشه‌ای روی یک توشک نازک دراز کشیده؛ سرفه‌هایی که از سینه‌اش بیرون می‌آید خشک و بریده‌بریده است، طوری که هر بار شکریه حس می‌کند شاید این سرفه آخرین باشد. او همیشه قبل از خواب چند دقیقه کنار پدر می‌نشیند، دستش را روی سینه‌اش می‌گذارد؛ نه از سر محبت ساده، بلکه از ترس… ترس از این‌که یک‌وقت نفسش دیگر بالا نیاید. در همان حال، صدای آهسته‌ی مادر از حویلی می‌آید که هنوز ظرف می‌شوید؛ با دست‌هایی که پوستش از مواد شوینده ترک خورده، و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند؛ شاید دعا، شاید درد. شکریه دختر کلان خانه است. این جمله در ظاهر ساده است، اما در زندگی او یعنی این‌که هیچ‌وقت فرصت نکرده فقط «دختر» باشد. یعنی از همان وقتی که مکتب بسته شد، انگار کسی نام او را از روی لیست شاگردان پاک کرد و به جایش نوشت: نان‌آور، مراقب، صبور. صبح‌ها قبل از همه بیدار می‌شود، چای را می‌جوشاند، نان خشک را با آب نرم می‌کند تا برای خوردن قابل شود، خواهرهای کوچکش را بیدار می‌کند، موهای‌شان را با دقت می‌بافد، به برادرش می‌گوید که از خانه دور نرود، و در همین میان، گاهی یک نگاه کوتاه به کتاب‌هایش می‌اندازد که گوشه‌ی اتاق خاک گرفته‌اند. کتاب‌هایی که هنوز بوی گذشته را می‌دهند؛ بوی روزهایی که دغدغه‌اش فقط امتحان و مشق بود، نه این‌که امشب نان دارند یا نه. وقتی از خانه بیرون می‌رود تا به کارخانه برسد، راهی را طی می‌کند که قبلاً با بکس مکتبش می‌رفت. حالا دست‌هایش خالی است، اما دلش سنگین‌تر از همیشه. در راه، دخترهای هم‌سنش را می‌بیند که بعضی هنوز امیدوارانه درباره‌ی مکتب حرف می‌زنند، اما او دیگر در آن حرف‌ها شریک نیست. او وارد دنیایی شده که در آن سن مهم نیست، نیاز مهم است. کارخانه در حاشیه‌ی شهر است؛ ساختمانی خاکستری با دیوارهای بلند و پنجره‌هایی که همیشه نیمه‌بازند، اما هیچ‌وقت هوای تازه وارد نمی‌شود. داخلش بوی مواد و عرق و خستگی درهم آمیخته، و صدای ماشین‌ها آن‌قدر بلند است که آدم گاهی صدای فکر خودش را هم نمی‌شنود. کار شکریه ساده به نظر می‌رسد، اما ساده نیست؛ ساعت‌ها ایستادن، بدون این‌که حق داشته باشد بنشیند، بدون این‌که بتواند با کسی راحت حرف بزند. دست‌هایش زود زخم شد، ناخن‌هایش شکست، و پاهایش هر شب آن‌قدر درد می‌کرد که گاهی نمی‌توانست درست راه برود. اما هیچ‌کدام از این‌ها به اندازه‌ی چیزی که بعداً شروع شد آزاردهنده نبود؛ نگاه‌هایی که اول فقط سنگین بودند، بعد آهسته‌آهسته معنی پیدا کردند. نگاه‌هایی که او را نه به‌عنوان یک کارگر، بلکه به‌عنوان چیزی دیگر می‌دیدند؛ چیزی که خودش از گفتن نامش هم شرم داشت. کارفرما مردی بود که خیلی زود فهمید شکریه چه کسی است. او فهمید این دختر انتخاب ندارد. فهمید پشت این چهره‌ی خاموش یک خانه است، یک پدر مریض، یک مادر خسته، چند کودک گرسنه. و همین فهمیدن او را خطرناک‌تر کرد. اول با مهربانی ساختگی شروع کرد؛ گاهی از کارش تعریف می‌کرد، گاهی می‌گفت: «تو با بقیه فرق داری.» شکریه اول این حرف‌ها را جدی نگرفت، فقط سرش را پایین می‌انداخت و کارش را ادامه می‌داد. اما کم‌کم فاصله‌ها کمتر شد، حرف‌ها آهسته‌تر شد و معنی‌ها واضح‌تر. یک روز که همه رفته بودند و او مانده بود تا کارش را تمام کند، مرد صدایش کرد. صدای ماشین‌ها هنوز در فضا بود، اما آن لحظه برای شکریه همه‌چیز ساکت شد. نزدیک رفت، بدون این‌که سرش را بالا کند. مرد با لحنی آرام اما سنگین گفت که می‌تواند کمکش کند، می‌تواند معاشش را زیاد کند، می‌تواند کارش را سبک‌تر کند… اما در عوض چیزی می‌خواست که گفتنش را مستقیم بلد نبود، یا شاید نمی‌خواست مستقیم بگوید. شکریه اول وانمود کرد نفهمیده؛ گفت که فقط می‌خواهد کار کند. اما مرد لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه هشدار بود تا مهربانی. از آن روز به بعد فشار بیشتر شد. هر بار که او را تنها پیدا می‌کرد، حرف‌ها واضح‌تر می‌شد. شکریه دیگر مطمئن بود که چه می‌خواهد، اما نمی‌دانست چه کند. هر بار که به خانه برمی‌گشت، نگاه به پدرش می‌کرد که با سختی نفس می‌کشد، به مادرش که شب‌ها با پاهای ورم‌کرده می‌خوابد، به خواهرهایش که هنوز معصومانه درباره‌ی مکتب سؤال می‌کنند، و به برادرش که کفش ندارد. این‌ها فقط تصویر نبودند؛ این‌ها دلیل بودند. دلیل برای این‌که نتواند به‌سادگی بگوید: «کار را رها می‌کنم.» شبی که همه خواب بودند، شکریه بیدار ماند. صدای نفس‌های بریده‌ی پدرش، صدای سرفه‌ای که گاه‌گاهی می‌آمد، صدای باد که از لای درزهای دیوار می‌گذشت… همه‌ی این‌ها با فکرهایش قاطی شده بود. او به خودش فکر نمی‌کرد، یا شاید جرأتش را نداشت. فقط به این فکر می‌کرد که اگر کارش را از دست بدهد، فردا چه می‌شود؟ نان از کجا می‌آید؟ دوا از کجا؟ و اگر قبول کند… آن‌وقت چه چیزی از خودش باقی می‌ماند؟ این سؤال‌ها ساده نبودند و جواب‌شان هم آسان نبود. روز بعد، وقتی دوباره به کارخانه رفت، بدنش آن‌جا بود، اما ذهنش نه. کارفرما دوباره صدایش کرد. این‌بار دیگر صبر نداشت. مستقیم گفت: «یا قبول کن، یا دیگر نیا.» این جمله کوتاه بود، اما برای شکریه مثل حکم بود؛ نه فرصت فکر، نه راه سوم. فقط دو انتخاب که هر دو شبیه سقوط بودند. وقتی از کارخانه بیرون شد، هوا روشن بود، اما برای او همه‌چیز تیره به نظر می‌رسید. در راه، از کنار مکتبی گذشت که دروازه‌اش بسته بود. چند لحظه ایستاد. به دیوار نگاه کرد، به پنجره‌هایی که زمانی از آن‌ها صدای شاگردها می‌آمد. به یاد آورد روزی را که آخرین بار از آن دروازه بیرون شد، با این فکر که چند روز بعد دوباره برمی‌گردد. حالا اما می‌فهمید که آن «چند روز» شاید هیچ‌وقت تمام نشود. وقتی به خانه رسید، مادرش از کرایه‌ی عقب‌مانده گفت. پدرش دوباره سرفه کرد. خواهر کوچکش از مکتب پرسید. همه‌چیز همان بود، اما شکریه دیگر همان نبود. او دیگر فقط یک دختر نبود که از مکتب محروم شده؛ او دختری بود که در نقطه‌ای ایستاده که هیچ راهی در آن روشن نیست. آن شب، وقتی همه خوابیدند، شکریه آرام گریه کرد؛ نه با صدای بلند، نه با شکایت. فقط اشک‌هایی که بی‌صدا روی بالش می‌ریخت. او نمی‌دانست فردا چه تصمیمی می‌گیرد. نمی‌دانست تا کجا می‌تواند مقاومت کند. فقط یک چیز را می‌دانست: زندگی‌ای که باید می‌داشت از او گرفته شده، و حالا در جایی ایستاده که مجبور است برای چیزی بجنگد که حتی نباید مسئله‌اش می‌بود. و شاید دردناک‌ترین بخش همین باشد؛ این‌که شکریه هنوز در سنی است که باید درباره‌ی آرزوهایش فکر کند، نه دربارهٔ این‌که چگونه از خودش محافظت کند… در برابر دنیایی که هیچ رحمی ندارد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب