برچسب: میکروفون

2 ساعت قبل - 42 بازدید

هر بار که صدای چرخ خیاطی در اتاق کوچک خانه بلند می‌شود، خاطرات روزهایی در ذهنش زنده می‌شوند که به‌جای نشستن پشت چرخ خیاطی، میکروفون به دست می‌گرفت، به میان مردم می‌رفت و از دردها، امیدها و مشکلات آنان گزارش تهیه می‌کرد. روزهایی که باور داشت، با وجود دشواری‌های خبرنگاری در افغانستان، می‌تواند با تلاش و پشتکار به کارش ادامه دهد و صدای کسانی باشد که کمتر فرصت شنیده‌شدن دارند. اکنون اما، در ولایت غزنی، زندگی او مسیر دیگری پیدا کرده است؛ مسیری که نه از روی علاقه، بلکه از سر ناچاری انتخاب کرده تا خانواده‌اش را از گرسنگی و تنگ‌دستی نجات دهد. او دختری است که مدتی با یکی از رسانه‌های محلی در ولایت غزنی کار می‌کرد. خبرنگاری برایش تنها یک وظیفه یا راهی برای دریافت معاش نبود؛ بلکه بخشی از هویت و رؤیای زندگی‌اش به شمار می‌رفت. از همان روزهای نخست کار، هنگامی که برای تهیه گزارش از مشکلات مردم بیرون می‌رفت، احساس می‌کرد حرفه‌اش معنایی فراتر از یک شغل دارد. با خانواده‌هایی گفت‌وگو می‌کرد که با فقر دست‌وپنجه نرم می‌کردند، از زنانی گزارش تهیه می‌کرد که با دشواری‌های فراوان روبه‌رو بودند و روایت کسانی را ثبت می‌کرد که صدایشان کمتر به گوش دیگران می‌رسید. گاهی برای تهیه یک گزارش، ساعت‌ها در رفت‌وآمد بود و گاهی ناچار می‌شد با دشواری‌های مسیر، کمبود امکانات و نگرانی‌های امنیتی کنار بیاید. با این همه، هنگامی که گزارشش نشر می‌شد و می‌دید مشکلات یک خانواده یا صدای زنی در رسانه بازتاب یافته است، احساس می‌کرد تلاش‌هایش بی‌نتیجه نمانده‌اند. معاش خبرنگاری‌اش شاید چندان زیاد نبود، اما برای خانواده‌ای که به درآمد او نیاز داشت، اهمیت فراوانی داشت. او باور داشت که با ادامه کار می‌تواند هم به خانواده‌اش کمک کند و هم جایگاه خود را در حرفه‌ای که دوستش دارد، محکم‌تر سازد. برای آینده‌اش برنامه‌هایی داشت؛ می‌خواست تجربه بیشتری به دست بیاورد، گزارش‌های گسترده‌تری تهیه کند و روزی بتواند درباره مشکلات زنان و دختران افغانستان، به‌ویژه کسانی که در شرایط دشوار زندگی می‌کنند، بیشتر بنویسد. اما زندگی همیشه مطابق برنامه‌های انسان پیش نمی‌رود؛ به‌خصوص در کشوری که تغییرات سیاسی و محدودیت‌های اجتماعی می‌توانند در زمانی کوتاه مسیر زندگی افراد را دگرگون کنند. با افزایش محدودیت‌ها بر فعالیت رسانه‌ها و دشوارترشدن کار خبرنگاران، فضای کاری او نیز روزبه‌روز تنگ‌تر شد. رسانه‌ای که در آن کار می‌کرد، با مشکلات جدی روبه‌رو شد و سرانجام فعالیتش متوقف گردید. با بسته‌شدن رسانه، او نیز شغلش را از دست داد. دیگر خبری از رفتن به دفتر، تهیه گزارش، گفت‌وگو با مردم و آماده‌کردن خبر برای نشر نبود. وسایلی که زمانی ابزار کارش بودند، کم‌کم در گوشه‌ای ماندند و روزهایی که با امید به آینده آغاز می‌شدند، جای خود را به نگرانی درباره فردایی نامعلوم دادند. در آغاز تصور می‌کرد این وضعیت موقتی باشد و بتواند دوباره به خبرنگاری برگردد. گاهی به این فکر می‌کرد که شاید رسانه دیگری دروازه‌هایش را به روی او باز کند یا فرصتی فراهم شود تا بار دیگر به حرفه‌اش ادامه دهد. اما با گذشت زمان، انتظار به بخشی از زندگی روزمره‌اش تبدیل شد؛ انتظاری که نه درآمدی برایش داشت و نه می‌توانست نیازهای خانواده‌اش را برآورده کند. مشکل اصلی تنها بیکاری او نبود. خانواده‌اش برای تأمین هزینه‌های روزانه به درآمد نیاز داشت و با ازدست‌رفتن معاش او، فشار اقتصادی بیشتر شد. هزینه مواد غذایی، کرایه خانه، لباس و دیگر نیازهای ضروری همچنان پابرجا بودند، اما منبع درآمدش از میان رفته بود. در چنین شرایطی، علاقه به خبرنگاری نمی‌توانست جای نان سفره را بگیرد و آرزوهایش نیز توان پرداخت هزینه‌های زندگی را نداشتند. او ناچار شد برای یافتن راهی دیگر جهت کسب درآمد تلاش کند. این تصمیم در ظاهر ساده به نظر می‌رسید، اما برای دختری که بخش مهمی از زندگی‌اش را با خبرنگاری و روایت‌کردن داستان دیگران سپری کرده بود، آسان نبود. سرانجام به خیاطی روی آورد؛ کاری که می‌توانست در خانه انجام دهد و از طریق آن، هرچند اندک، درآمدی به دست بیاورد. او خیاطی را نه از آن رو انتخاب کرد که رؤیای خبرنگاری را فراموش کرده بود، بلکه به این دلیل که زندگی از او پاسخی فوری می‌خواست. وقتی خانواده به نان نیاز دارد، هزینه‌های روزانه منتظر نمی‌مانند و هیچ تضمینی برای بازگشت به شغل پیشین وجود ندارد، انسان گاهی ناچار می‌شود میان علاقه و نیاز، راهی را برگزیند که خانواده‌اش را از دشواری بیشتری نجات دهد. اکنون بخش زیادی از روزهای او در کنار چرخ خیاطی می‌گذرد. پارچه‌ها را اندازه می‌کند، برش می‌زند، لباس‌ها را می‌دوزد و سفارش‌هایی را که به دستش می‌رسند، با دقت آماده می‌سازد. درآمدش به تعداد سفارش‌ها و توانایی مشتریان در پرداخت هزینه دوخت بستگی دارد. بعضی روزها کار بیشتر است و می‌تواند پولی برای نیازهای خانه کنار بگذارد؛ روزهای دیگر اما، سفارش چندانی ندارد و نگرانی‌های مالی دوباره بر زندگی‌اش سایه می‌اندازند. با وجود این دشواری‌ها، او می‌کوشد شکایت از زندگی را به عادت روزانه‌اش تبدیل نکند. می‌داند که خانواده‌اش به او چشم دوخته‌اند و همین احساس مسئولیت باعث می‌شود به کارش ادامه دهد. هر لباسی که می‌دوزد، برایش تنها یک سفارش نیست؛ بخشی از تلاش او برای حفظ زندگی خانواده‌اش است. با درآمد خیاطی می‌کوشد سهم خود را در تأمین نیازهای خانه ادا کند، هرچند این درآمد همیشه برای پاسخ‌گویی به تمام هزینه‌ها کافی نیست. با این همه، آنچه بیش از خستگی کار آزارش می‌دهد، فاصله‌ای است که میان زندگی امروز و آرزوهای گذشته‌اش ایجاد شده است. او هنوز خبرنگاری را دوست دارد. هنوز هم وقتی خبری درباره وضعیت زنان، بسته‌شدن رسانه‌ها یا مشکلات مردم می‌شنود، ذهنش به روزهایی برمی‌گردد که خودش در میان مردم حضور داشت و تلاش می‌کرد واقعیت‌های زندگی آنان را ثبت کند. گاهی هنگام کار به گزارش‌هایی فکر می‌کند که می‌توانست تهیه کند؛ به زنانی که می‌توانست با آنان گفت‌وگو کند و به داستان‌هایی که هنوز ناگفته باقی مانده‌اند. او می‌داند که خیاطی شغلی ارزشمند است و با کار خود می‌تواند به خانواده‌اش کمک کند، اما دردش این است که فرصت ادامه حرفه‌ای را که برای آن زحمت کشیده بود، از دست داده است. برای او، بسته‌شدن رسانه تنها به معنای ازدست‌دادن یک شغل نبود؛ بلکه به معنای دورماندن از فضایی بود که در آن احساس می‌کرد می‌تواند توانایی‌هایش را به کار بگیرد و در جامعه نقش داشته باشد. سال‌هایی که می‌توانست صرف آموختن، کسب تجربه و پیشرفت در خبرنگاری کند، اکنون با نگرانی‌های معیشتی، تلاش برای یافتن مشتری و تأمین هزینه‌های خانه سپری می‌شوند. وضعیت او بازتاب بخشی از دشواری‌هایی است که شماری از زنان خبرنگار در افغانستان پس از محدودشدن فعالیت‌های رسانه‌ای با آن روبه‌رو شده‌اند. زنانی که در شرایط دشوار وارد حرفه خبرنگاری شدند، تجربه اندوختند و برای رساندن صدای مردم تلاش کردند، اما ازدست‌دادن فرصت‌های کاری آنان را وادار کرده است برای تأمین زندگی به مشاغل دیگری روی بیاورند. برای برخی، این تغییر راهی برای ادامه زندگی است؛ اما برای بسیاری، با ازدست‌رفتن فرصت رشد حرفه‌ای و دورشدن از علاقه‌هایشان همراه بوده است. در جامعه‌ای که فرصت‌های شغلی برای زنان محدود است، ازدست‌دادن یک شغل می‌تواند پیامدهایی فراتر از مشکلات اقتصادی داشته باشد. زنی که شغلش را از دست می‌دهد، ممکن است برای یافتن کار تازه با موانع بیشتری روبه‌رو شود و ماه‌ها یا حتی سال‌ها نتواند به حرفه خود بازگردد. برای یک خبرنگار زن، این دشواری زمانی بیشتر می‌شود که فرصت‌های کاری در رسانه‌ها کاهش یابد و امکان فعالیت حرفه‌ای نیز با محدودیت روبه‌رو باشد. با این حال، دختر خبرنگار غزنی هنوز تمام امیدش را کنار نگذاشته است. او چرخ خیاطی‌اش را به کار می‌اندازد، سفارش‌هایش را انجام می‌دهد و برای خانواده‌اش تلاش می‌کند؛ اما در گوشه ذهنش، هنوز جایی برای خبرنگاری باقی مانده است. امیدوار است روزی شرایط تغییر کند و بتواند دوباره به رسانه برگردد، گزارش بنویسد و با مردم گفت‌وگو کند. شاید بار دیگر فرصتی پیدا شود تا تجربه‌هایی را که به دست آورده است، در خدمت آگاهی‌رسانی قرار دهد. تا آن روز، زندگی او میان دو جهان می‌گذرد؛ جهانی که در آن خبرنگار بود و با قلم و میکروفون از واقعیت‌های جامعه سخن می‌گفت، و جهانی که اکنون در آن با نخ و سوزن برای تأمین نیازهای خانواده تلاش می‌کند. در جهان نخست، روایت زندگی دیگران را ثبت می‌کرد و در جهان امروز، با هر بخیه می‌کوشد بخشی از دشواری‌های زندگی خودش را پشت سر بگذارد. او هنوز کار می‌کند، هنوز مسئولیت خانواده‌اش را بر دوش دارد و هنوز می‌خواهد زندگی را ادامه دهد. اما پشت صدای چرخ خیاطی، آرزوی خبرنگاری زنده است؛ آرزوی دختری که نمی‌خواست حرفه‌اش را ترک کند، اما شرایط او را به مسیری دیگر کشاند. داستان او تنها روایت تغییر شغل یک دختر نیست؛ روایت انسانی است که میان علاقه و مسئولیت خانوادگی، ناچار شده است مسئولیت را در اولویت قرار دهد. او با خیاطی تلاش می‌کند نگذارد سفره خانواده‌اش خالی بماند، اما همچنان امید دارد روزی به کاری بازگردد که برایش معنا، انگیزه و احساس اثرگذاری داشت. برای او، چرخ خیاطی وسیله‌ای برای ادامه زندگی است؛ اما خبرنگاری هنوز رؤیایی است که نمی‌خواهد از دست بدهد. نویسنده: سارا کریمی

ادامه مطلب