برچسب: روایت

2 سال قبل - 333 بازدید

دانشکده‌ی مطالعات دین و صلح در کالج ترینیتی دوبلین، نمایشگاهی از ۲۱ قالین دست‌باف زنان افغان را برگزار کرده‌ است. این نمایشگاه زیر نام «زیبایی‌شناسی آشوب» برگزار شده و نشان می‌دهد که زنان و دختران افغانستان چگونه جنگ را در نقش‌ونگار قالین‌ها روایت می‌کنند. در اعلامیه‌ی کالج ترینیتی دوبلین آمده است که این نمایشگاه با همکاری سامان خدایاری‌فرد، کارشناس فرش و کلکسیونر ایرانی برگزار شده‌ است. برگزار کنندگان نمایشگاه «زیبایی آشوب» می‌گویند این قالین‌ها برای نخستین بار در دوبلین به نمایش گذاشته شده‌اند. به گفته آن‌ها این قالین‌ها نمادی از رنج جنگ است که به زیباترین شکل به هنر بدل شده‌اند. اعلامیه به نقل از پروفیسور گیلیان وایل، رییس دانشکده مطالعات دین و صلح نوشته است که این فرش‌ها می‌تواند گونه‌ای از هنر اعتراضی به شمار آیند. وی تصریح کرد که نقش‌های هندسی و طرح‌های گلدار این فرش‌ها با در آمیختگی با اشکال تانک‌ها و سلاح‌ها، منعکس‌کننده اختلال جنگ در زندگی روزمره است. برگزار کنندگان، این نمایشگاه هنری را در نوع خودش منحصر به فرد خوانده و هنر قالین‌بافی زنان و دختران افغانستان را ستایش کرده‌اند. در همین حال، سامان خدایاری‌فرد، نقش زنان در تولید قالین‌های راوی جنگ را ارزنده خوانده و گفت که بافت‌قالین از هنرهای خانگی و زنان افغانستان است که ریشه در سنت دیرینه آن سرزمین دارد. در حالی قالین دست‌باف زنان افغان در نمایشگاه «زیبایی‌شناسی آشوب» به نمایش گذاشته می‌شود که حکومت در بیش از دو سال گذشته، محدودیت‌های شدیدی علیه دختران و زنان وضع کرده است. در حال حاضر دختران و زنان به مکتب و دانشگاه نمی‌توانند. این اقدام حکومت فعلی باعث شده است که میلیون‌ها دانش‌آموز دختر از آموزش باز بماند. در کنار آن زنان از رفتن به‌ باشگاه‌های ورزشی، رستورانت‌ها، حمام‌های عمومی، معاینه توسط پزشکان مرد، سفر بدون محرم و کار در موسسات غیردولتی داخلی و بین‌المللی و حتی دفاتر سازمان ملل در افغانستان منع شده‌اند.

ادامه مطلب


2 سال قبل - 324 بازدید

چند روز پس از هفتم و هشتم ثور بهار امسال، گذرم به چهارراهی پُل‌سرخ می‌افتد. طرف ریاست پاسپورت می‌روم. همین‌طور که پیش می‌روم، به چهار اطرافم نظر می‌اندازم. رنگ‌وبوی همه‌چیز و همه‌کس در پل‌سرخ تبدیل شده؛ پل‌سرخ مرکز آدم‌های فرهنگی کابل، در نظام پیشین بود. کافه‌های شیک، رستورانت‌های مجلل، کتاب‌فروشی‌های بزرگ و مراکز فرهنگی بسیاری در پل‌سرخ فعالیت می‌کردند و شب و روز، میزبان آدم‌های فرهنگی، برنامه‌های فرهنگی و جوانانی بودند که به جز ادبیات، سینما، شعر و فلسفه به چیز دیگری نمی‌اندیشیدند. همه‌چیز را از عینک روشن‌فکری‌شان می‌دیدند. از شاملو، شکسپیر، آرنت، حراری و محفوظ می‌گفتند. «اسامه»، «بودا از شرم فرو ریخت» و «نیمه‌شب در پاریس» را تحلیل می‌کردند. از مکتب‌های سیاسی می‌گفتند، نظریه‌های دانشمندان را مطرح می‌کردند و نسخه‌های بسیاری برای دولت و نظام موفق می‌پیچیدند. جنب‌و‌جوش، فضای آن روزها و آدم‌های فرهنگی پل‌سرخ، تمامی کسانی که گذرشان به کابل افتاده بود، آن روزگار را به یاد دارند. کسی را نمی‌توان سراغ داشت که کابل را در آن روزها و این روزها دیده باشد، از فضای پل‌سرخ، مرکزهای فرهنگی و آدم‌هایش چیزی نگوید و تاسف نخورد. به سر پل پل‌سرخ می‌رسم. روی پُل، مردان بسیاری با دوچرخه‌های‌شان در قسمت پیاده‌رو پل، چشم به‌راه ایستاده‌‌اند. روی پل ایستادن کار هر روزه‌ی شان‌ است. بعضی‌ از آن مردان، بیل، کلنگ و وسایل رنگ با خود دارند و تعدادی هم، ابزار چاه‌کنی. بدون استثنا همه‌ی ‌شان کارگر اند. آدم‌های روی پل تا گرم شدن هوا آن‌جا می‌مانند، هوا که گرم می‌شود، سبزی‌فروش‌ها و میوه‌فروش‌ها با آن بلندگوهای همیشه روشن‌شان به جمع کارگران روی پل می‌پیوندند و تا شب نرخ میوه‌ها و سبزی‌های‌شان را تبلیغ می‌کنند. با زبان ساده و عام فهم، هر کدام واژه «لیلام» را در تبلیغ محصول‌شان استفاده می‌کنند. مقصد همه‌ی آدم‌های روی پُل یکی‌ست: نان! یکی چشم به‌راه مشتری است و دیگری چشم به‌راه کار. و صد البته حکومتی‌ها هم دنبال اخاذی از این قشر همیشه‌ گرسنه. برای این‌که بیشتر حال و اوضاع آدم‌های روی پل را بفهمم، در گوشه‌ای می‌ایستم. آدم‌ها، چشم‌ها و حرکت‌شان را زیرنظر می‌گیرم. از آن‌سوی پل دو مرد با ریش‌ بلند و یک مرد مسلح را می‌بینم که کنار هر سبزی‌فروش و میوه‌فروش روی پل می‌ایستد. آن‌که مسلح است به دنبال یکی از آن دو راه می‌رود. دنبال آنی که پول به دست دارد. یکی از آن دو با خودکار روی دفترچه چیزی می‌نویسد و می‌دهد دست آن یکی و خودش می‌رود سراغ آدم بعدی، میوه فروش و سبزی فروش بعدی. آن دیگری که پول به دست دارد و فرد مسلح پشت سر اوست، کاغذ نوشته شده را به سبزی فروش و به میوه فروش می‌دهد و به اندازه رقم نوشته شده روی کاغذ، از آن‌ها پول می‌گیرد. پنجاه افغانی، صد، دو صد، کمتر و یا بیشتر. هرکسی به اندازه سبزی‌ها و میوه‌های روی گاری‌اش. آن یکی که مسوول جمع آوری پول است، دستش پر شده از پول. کسی جرأت نداشت اعتراض کند. نه میوه فروش‌ها و نه سبزی فروش‌ها. همگی به اندازه‌ی رقم‌ نوشته شده روی کاغذ، پول‌های‌شان را شمرده شمرده کف دست او می‌گذاشتند. آن روز میوه‌فروش‌ها و سبزی‌فروشی‌ها چه دست‌ودل باز شده بودند. تعجب کرده بودم. پس از اینکه آن دو مرد با ریش بلند و مرد مسلح از آن‌جا رفتند، پیش یکی از میوه‌فروش‌های روی پل رفتم و پرسیدم که به چه دلیلی به آن‌ها پول داده اند. او گفت آن دو، مأمور اداره شهرداری بودند: «هر ماه از ما پول می‌گیرند، گاهی صد افغانی می‌گیرند و گاهی بیشتر. کاش کار و بار باشه. ما آنقدر درآمد نداریم. مجبور استیم پیسه را بتیم وگرنه ما ره کار کدن نمی‌مانن. کراچی ما ره قید می‌کنند.» با دیدن این صحنه، جمله‌ی «نان از هرکجا که آید، مقدس است.» یادم آمد. ذهنم هنوز برای این پرسش‌ که نان کدام یک مقدس است؟ نان آن‌که با زور شانه به دست می‌آید یا آن‌که با زور تفنگ؟ پاسخی ندارد. نویسنده: سینا 

ادامه مطلب


2 سال قبل - 912 بازدید

هوا نسبتا خشک بود، گرد و غباری که با پاهای ساره بلند شده بود، در هوا می‌چرخید. برخلاف چرخش‌های بازیگوش غبار در فصل بادبادک‌بازی، آسمان ابری آن روز، هوای سنگین و ظالمانه‌ای را در خود نگه داشته بود. ساره ۱۴ ساله که حالا باید مشغول کتاب‌های درسی‌اش می‌بود و معادلات ریاضی، فیزیک شاید هم آزمایش‌های مضمون کیمیا را حل می‌کرد، اما سبدی سنگینی از لباس‌های شسته شده را به سمت بازار شلوغ حمل می‌کرد، وزن رویاهای ازدست‌ رفته‌اش از لباس‌های نمدار داخل سبد، سنگین‌تر بود. بازگشت حکومت فعلی، قالیچه را از زیر پای دنیای ساره ربوده بود. مکتب از جنب و جوش دانش‌آموزان، پچ پچ دختران، هیاهوی رقابت‌های درسی ساکت شده بود و دیگر از کتاب‌های درسی که زمانی همراهان او در سفرهای اکتشافی بودند، خبری نبود. دلش برای آن زمزمه‌های درون صنفی با هم‌صنفی‌هایش تنگ شده بود، رویاهای مشترک پزشک، معلم و نویسنده شدن. دیگر از آن رویا و آرزوها خبری نبود، گویا کسی تمام آن‌ها را از روزگار ساره دزدیده بود. مثل هوای سنگین آن روز، پر از بغض بود. در بازار، او به طرز ماهرانه‌ای در میان انبوه مردم حرکت می‌کرد و چشمانش روی چهره‌های آشنا می‌چرخید. ننه عایشه، چراغ مهربانی در منظره‌ای خشن، در گوشه همیشگی خود نشسته و سخت مشغول ترمیم لباس‌ها بود. ساره زیر لب سلامی گفت، نگاه هر دو درد را فریاد می‌زد. ساره در دستان چروکیده ننه عایشه، انعکاسی از آرزوهای ازدست رفته‌اش را دید. روزها به هفته‌ها تبدیل شدند، هر کدام یک چرخه یکنواخت از کارها و یک خلاء خراشنده. ساره با داستان‌هایی که ننه عایشه در زیر ردای شب‌های پر ستاره به اشتراک می‌گذاشت، آرامش پیدا می‌کرد. قصه‌های مکاتب پنهان، زنان شجاعی که از محدودیت‌ها برای یادگیری سرپیچی می‌کردند، مانند شعله‌های کوچک در قلب ساره سوسو می‌زد و از خاموش شدن خودداری می‌کرد. یک شب، ننه عایشه، زیر درخشش ملایم نور شمع، پرده از رازی برداشت. او از یک کلاس درس مخفی که به شکل یک کارگاه کوچک گلدوزی مبدل شده بود، صحبت کرد. هرچه بود، قلب ساره را به جست و خیز وادار کرد، بذر کوچک امیدی در میان غبار شکوفا شد. روز بعد، ساره، در حالی که خود را با شال سنگینی پوشانده بود، وارد کلاس موقت شد. چشمان او با ده‌ها جفت چشم درخشان روبرو شد که هر کدام، همان آتش سرکشی را در خود داشتند. زن جوانی که زمانی دانشجوی دانشگاه بود و اکنون معلمی مخفیانه، آن‌ها را به سفری در دانش هدایت کرد و داستان‌های تاریخ، علم و ادبیات را زمزمه کرد. در آن فضای کوچک و پنهان، ساره دختری را که همیشه در اعماق وجودش نفس می‌کشید، دوباره کشف کرد. گرد و غبار بیرون، نتوانست نور درون او را کم کند. درخشش آرام صفحات کتاب و زمزمه‌های خاموش دانش، همه برایش فوق‌العاده بود، ساره می‌دانست که حاکمان فعلی ممکن است جهان بیرون را کنترل کنند، اما آن‌ها هرگز نمی‌توانند ذهن، روح و رویاهای او را بدزدند. آن‌ها نتوانستند شعله ی یادگیری را که به خوبی در درونش سوسو می زد، خاموش کنند، شعله‌ای که روزی مسیر را برای او و افراد بی‌شماری روشن خواهد کرد. درس‌ها لحظات کوتاه و دزدیده شده در زندگی دیکته شده توسط واقعیت‌های خشن بود. با این حال، آن‌ها یک راه نجات بودند، گواهی بر روح پایدار انسانی. ساره تک تک تکه‌های دانش ربوده شده را مانند گوهری گران‌ها گرامی می‌داشت، یادداشت‌هایش را در میان چین‌های شالش پنهان می‌کرد، قلبش با زبانی مخفی که فقط او و دختران دیگر می‌فهمیدند، با آرامش می‌تپید. او اکنون خوشحال بود. سفر، مملو از خطر بود. ترس همیشگی از کشف، سنگین بود، اما دختران استقامت کردند و تشنگی آن‌ها برای دانش، سپری در برابر تاریکی خفه کننده بود. آن‌ها نه تنها از معلم موقت خود، بلکه از یکدیگر یاد گرفتند، روح جمعی خود را نیرویی به قدرتمندی هر سلاح دیگری کردند. زیرا در سرپیچی آرام از یادگیری، ساره قدرتی را کشف کرد که هرگز نمی‌دانست از آن برخوردار است، قدرتی که او را بسیار فراتر از محدودیت‌های دنیایش می‌برد.  نویسنده: معصومه پارسا

ادامه مطلب