برچسب: حمیرا قادری

14 ساعت قبل - 45 بازدید

کتاب «Dancing in the Mosque: An Afghan Mother's Letter to Her Son» اثر «حميرا قادری» از مهم‌ترین آثار روایی معاصر افغانستان به شمار می‌رود که در قالب نامه‌ای بلند و صمیمی از یک مادر به فرزندش نوشته شده است. نویسنده در این اثر نه یک داستان تخیلی، بلکه بخشی از زندگی واقعی خود را روایت می‌کند؛ روایتی که میان خاطره، اعتراف و گفت‌وگو قرار می‌گیرد. قادری، نویسنده و استاد دانشگاه اهل هرات، بیشتر آثارش را با تمرکز بر تجربه‌های زنان در جامعه سنتی نوشته و در این کتاب نیز با زبانی ساده و صادقانه تلاش می‌کند فاصله‌ای را توضیح دهد که میان او و پسرش به وجود آمده است. در واقع، کتاب پاسخی است به پرسشی ناگفته؛ این‌که چرا مادری ناچار شد از فرزند خود دور بماند و چگونه شرایط اجتماعی می‌تواند بر احساسات انسانی غلبه کند. حميرا قادری در سال ۱۳۵۸ خورشیدی در شهر هرات، افغانستان به دنیا آمد. او نویسنده و استاد دانشگاه است و از چهره‌های شناخته‌شده ادبیات معاصر افغانستان به شمار می‌رود. کودکی و نوجوانی‌اش همزمان با سال‌های جنگ و تحولات اجتماعی سپری شد و همین تجربه‌ها بعدها به موضوع اصلی نوشته‌هایش تبدیل گردید. قادری از جوانی به ادبیات علاقه داشت و با وجود محدودیت‌های فرهنگی برای زنان، به نوشتن ادامه داد و به تدریج به عنوان داستان‌نویسی مطرح شناخته شد. آثار او بیشتر درباره زندگی زنان، مادری، ازدواج اجباری، جدایی و تلاش برای حفظ هویت فردی در جامعه سنتی است. نوشته‌هایش اغلب بر پایه تجربه‌های واقعی و مشاهدات اجتماعی است و به همین دلیل لحن صمیمی و تاثیرگذاری دارد. شهرت جهانی او با انتشار کتاب «رقص در مسجد» افزایش یافت؛ اثری که به زبان‌های مختلف ترجمه شد و توجه بسیاری از خوانندگان را به وضعیت زنان افغان جلب کرد. او علاوه بر نویسندگی، سال‌ها در دانشگاه نیز تدریس کرده و از صداهای مهم ادبیات زنانه افغانستان محسوب می‌شود. ساختار کتاب بر پایه خطاب مستقیم به پسر شکل گرفته است. نویسنده گویی سال‌ها فرصت گفتن نداشته و اکنون در قالب نوشتن می‌خواهد گذشته را بازسازی کند. او از کودکی خود آغاز می‌کند؛ از روزهایی که هنوز مفهوم محدودیت را نمی‌شناخت و تنها آرزو داشت درس بخواند و آینده‌ای متفاوت داشته باشد. اما خیلی زود درمی‌یابد که برای دختران مرزهایی وجود دارد که نانوشته‌اند اما بسیار قدرتمند عمل می‌کنند. این بخش از روایت، فضای اجتماعی را بدون شعار و توضیح مستقیم نشان می‌دهد؛ خواننده از خلال تجربه‌های ساده کودکی به تدریج با جهانی آشنا می‌شود که انتخاب در آن محدود است و مسیر زندگی اغلب پیشاپیش تعیین می‌شود. بخش مهمی از کتاب به ازدواجی می‌پردازد که انتخاب شخصی نویسنده نبود. این ازدواج در متن اثر نه به عنوان آغاز خوشبختی، بلکه نقطه شروع تضاد درونی تصویر می‌شود. نویسنده تلاش می‌کند نقش همسر مطلوب را ایفا کند، اما میان خواسته قلبی و واقعیت زندگی فاصله‌ای عمیق احساس می‌کند. او نه شورشی آشکار است و نه تسلیم کامل؛ بلکه انسانی است که میان سازگاری و مقاومت در رفت‌وآمد است. همین وضعیت تدریجاً او را به نقطه‌ای می‌رساند که ناچار به ترک زندگی مشترک می‌شود، اما این جدایی بهای بسیار سنگینی دارد: دور شدن از فرزند. دردناک‌ترین بخش روایت به لحظه جدایی از پسر مربوط می‌شود؛ لحظه‌ای که هسته اصلی کتاب را تشکیل می‌دهد و تمام صفحات بعدی به نوعی بازگشت به همان نقطه است. نویسنده بارها توضیح می‌دهد که این دوری نتیجه بی‌علاقگی یا بی‌مسئولیتی نبود، بلکه پیامد شرایطی بود که اختیار او را محدود می‌کرد. او در طول نامه می‌کوشد تصویری کامل از آن شرایط بسازد تا فرزندش روزی بداند ترک شدن همیشه به معنای دوست نداشته شدن نیست. این توضیح تدریجی، خواننده را نیز از قضاوت سریع بازمی‌دارد و نشان می‌دهد حقیقت انسانی اغلب پیچیده‌تر از برداشت‌های ساده است. یکی از عناصر مهم کتاب، نقش نوشتن به عنوان پناهگاه است. وقتی امکان گفت‌وگو وجود ندارد، کلمات جای رابطه را می‌گیرند. نویسنده با نوشتن تلاش می‌کند هم خود را حفظ کند و هم پلی میان گذشته و آینده بسازد. در اینجا ادبیات نه سرگرمی و نه صرفاً هنر، بلکه وسیله‌ای برای ادامه حیات روحی است. او با هر خاطره‌ای که بازگو می‌کند، در واقع فاصله میان خود و پسرش را کمتر می‌کند و امید دارد این نامه روزی بتواند سکوت سال‌ها را بشکند. زبان اثر بسیار ساده و روان است و همین سادگی بیشترین تاثیر احساسی را ایجاد می‌کند. جملات کوتاه و مستقیم‌اند و از پیچیدگی ادبی پرهیز شده است، به گونه‌ای که خواننده احساس می‌کند با متنی خصوصی روبه‌روست نه یک اثر رسمی. روایت خط زمانی کاملاً منظم ندارد و میان گذشته و حال حرکت می‌کند؛ همان‌گونه که ذهن انسان هنگام یادآوری خاطرات عمل می‌کند. یک تصویر کوچک می‌تواند نویسنده را به سال‌ها قبل ببرد و سپس دوباره به زمان نوشتن نامه بازگرداند. این شیوه باعث می‌شود روایت طبیعی و باورپذیر به نظر برسد. در کتاب شخصیت‌های زیادی حضور ندارند و تمرکز بیشتر بر تجربه درونی نویسنده است. پسر مخاطب اصلی نامه است و جامعه حضوری نامرئی اما تعیین‌کننده دارد؛ نیرویی که بدون چهره مشخص، مسیر زندگی افراد را شکل می‌دهد. به همین دلیل شخصیت‌ها بیشتر نمادین‌اند و هر کدام نماینده بخشی از واقعیت اجتماعی به شمار می‌روند. اثر بیش از آنکه درباره افراد خاص باشد، درباره موقعیتی انسانی است که می‌تواند برای بسیاری از زنان قابل درک باشد. پیام اصلی کتاب درباره حق انتخاب و پیچیدگی مفهوم مادری است. نویسنده نشان می‌دهد مادر بودن فقط حضور فیزیکی در کنار فرزند نیست و گاهی عشق در فاصله نیز ادامه دارد. همچنین اثر خواننده را به احتیاط در قضاوت دعوت می‌کند؛ زیرا بسیاری از تصمیم‌ها در شرایطی گرفته می‌شوند که بیرونی‌ها از آن آگاه نیستند. روایت بدون شعار، مخاطب را وادار می‌کند درباره رابطه خانواده، سنت و فردیت دوباره فکر کند. اهمیت این کتاب در ادبیات افغانستان از آن روست که تجربه زن را از درون روایت می‌کند. به جای تصویر کلیشه‌ای زن خاموش، با زنی روبه‌رو هستیم که روایت‌گر زندگی خود است و از طریق گفتن، هویت خویش را بازمی‌سازد. این اثر تصویری انسانی و نزدیک از واقعیت اجتماعی ارائه می‌دهد و به خواننده غیر افغان نیز امکان می‌دهد شرایط فرهنگی را در سطح فردی درک کند، نه صرفاً به عنوان یک گزارش اجتماعی. در پایان، «رقص در مسجد» بیش از هر چیز داستان فاصله است؛ فاصله‌ای میان مادر و فرزند که نه از نبود محبت بلکه از محدودیت‌های بیرونی شکل گرفته است. نویسنده با صداقت تلاش می‌کند حقیقت را بازگو کند، حتی اگر دردناک باشد، و نشان دهد برخی جدایی‌ها انتخاب نیستند بلکه نتیجه شرایط‌اند. کتاب نامه‌ای دیرهنگام اما ضروری است؛ تلاشی برای ترمیم رابطه‌ای که زمان آن را خاموش کرده بود و یادآوری این نکته که گاهی گفتن حقیقت، هرچند پس از سال‌ها، تنها راه باقی‌مانده برای نزدیک شدن دل‌هاست. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


1 سال قبل - 634 بازدید

جایزه و تندیس «نویسندگی زریاب» در مراسم اهدای جوایز سالانه روزنامه ۸صبح، به حمیرا قادری، نویسنده‌ و رمان‌نویس برجسته اهل افغانستان اهداء شده است. مراسم اهدای جوایز سالانه ۸صبح که در باشگاه ملی مطبوعات واشنگتن دی‌سی برگزار شده بود، تندیس «نویسندگی زریاب» به حمیرا قادری، نویسنده و رمان‌نویس کشور اهداء شد. مراسم اهدای این جوایز (جمعه‌شب، ۳۰ سنبله) در باشگاه ملی مطبوعات واشنگتن دی‌سی برگزار شده بود. در این مراسم، تندیس «نویسندگی زریاب» به حمیرا قادری، نویسنده رمان «نقره؛ دختر دریای کابل»، اهدا شد. خانم قادری با مدرک دکتورای زبان و ادبیات فارسی، در حال حاضر فیلوشیپ دانشگاه هاروارد را دارد. همچنین او از پیش‌کسوتان داستان‌نویسی افغانستان است که نخستین گام‌ها را در این عرصه در کارگاه سوزن طلایی در هرات، که در خانه استاد محمدناصر رهیاب برگزار می‌شد، برداشت. رمان‌های رقص در مسجد، نقره؛ دختر دریای کابل، اقلیما، نقش شکار آهو، مجموعه‌ی داستان کوتاه گوشوارۀ انیس، جنگ و غربت در ادبیات داستانی افغانستان و روند داستان‌نویسی در افغانستان از آثار چاپ شده خانم قادری هستند. باید گفت که مراسم اهدای جوایز سالانه ۸صبح با سه سال تأخیر برگزار می‌شود. اولین مراسم اهدای جوایز ۸صبح در سال ۱۴۰۰ در دفتر روزنامه در منطقه تایمنی شهر کابل برگزار شد. در دور نخست تنها سه تندیس به سه شخصیت برجسته عرصه‌های روشنگری، تاریخ و نویسند‌گی اهدا شد.

ادامه مطلب


1 سال قبل - 584 بازدید

رمان ‌نقره، دختردریای کابل‌ اثر ‌حمیرا قادری، ‌یکی از رمان‌های برجسته‌ی نوشته‌شده توسط نویسنده‌ی زن افغانستانی ‌است که در آن از دیدگاه زنانه و با تمرکز بر نقش‌آفرینی زنان به مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی افغانستان پرداخته شده است. این رمان در کنار پرداختن به زندگی زنان و دختران، نگاهی به رویدادهای پنج‌ دهه‌ی حساس و پرفراز و نشیب از تاریخ سیاسی افغانستان (۱۳۰۸ تا ۱۳۵۷) ‌نیز دارد. ‌نقره، دختردریای کابل‌ در سال ۱۳۸۸ توسط انتشارات ‌روزگار‌ در تهران به چاپ رسیده است‌. حمیرا قادری در سوم حوت ۱۳۵۸ از پدر و مادری هراتی در کابل به دنیا آمد. وی از سال ۱۳۷۱ به نوشتن داستان روی آورد. داستانی از وی در اولین جلسه نقد و بررسی داستان در هرات خوانده شد و مورد نقد و بررسی قرار گرفت. وی که از سال ۱۳۷۱ به نوشتن روی آورده، در سال ۱۳۷۹ برای ادامه تحصیل به ایران آمده تا دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد را سپری نمود و در سال ۱۳۸۹ از پایان نامه خود با عنوان «نقد و بررسی روند داستان نویسی در هرات» به راهنمایی دکتر سیروس شمیسا دفاع کرد. داستان‌های وی در نشریاتی چون روزنامه اتفاق اسلام، اورنگ هشتم، هفت قلم، هزار و یک شب و مجله هری چاپ شده‌ است. همچنین مجموعه داستان کوتاهی به نام گوشواره انیس به چاپ رساند. وی به خاطر داستان «باز باران اگر می‌بارید» موفق به دریافت لوح تقدیر در سومین دوره جایزه ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۸۳ شد و به همین خاطر از سوی سید مخدوم رهین وزیر فرهنگ وقت افغانستان مورد تقدیر قرار گرفت. او نخستین نویسنده افغان است که موفق به دریافت این لوح می‌شود. خلاصه رمان رمان «نقره دختر دریای کایل» روایتی از زندگی زنان افغان است. این زنان که در ارگ شاهی زندگی و کار می‌کنند، هر یک به نوبه خود داستان زندگی را روایت می‌کنند، اما غالب روایت مربوط به دختری به نام نقره است که از زبان دخترش «اقلیما» نقل می‌شود. نقره در ارگ زند‌گی می‌کند و در همانجا عاشق جوانی به نام «ازمری» می‌شود. این دو بدون اطلاع خانواده ازدواج می‌کنند و «ازمری» برای انجام کاری به غزنین می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد و نقره تا آخر عمر انتظارش را می‌کشد. نقره دختری به دنیا می‌آورد که مجبور می‌شود او را در همان آشپزخانه ارگ شاهی در میان زنان دیگر بزرگ کند. همین دختر است که راوی این داستان می‌شود و هر چه از زنان دور و اطرافش می‌شنود یا بعدها خودش به چشم می‌بنید روایت می‌کند. رمان حکایت زنانی را می‌کند که قربانی سیاست‌های شاهانه شده‌اند. هفت زن قربانی از زنانی هستند که در روزگاری دراز پشت دیوارهای بلند ارگ سلطنتی عمر خود را پای دیگ‌های غذای سلاطین جبار سر کرده‌اند. راوی گرچه ابتدا کودکی است در میان اطرافیانش آنچه می‌بیند زنانی کلانی هستند که حرف‌های بزرگتر از او می‌زنند، هم‌‌بازی کودکی ندارد، هم‌بازی‌هایش اگر رمقی باقی مانده باشد همان کلان زنانند و گاهی مورچه‌ها و موسیچه‌ها اما از میان همین دنیای خالی آنقدر چیزها آموخته که بتواند کل تاریخ افغانستان را تعریف کند. احمد شاه، نادرشاه، ظاهر شاه، بچه سقا، ظلم‌هایشان، کاغذ اخبار، دروغ‌های شاخدار آن بوی گوشت سوخته مبارزان مخالف حکومت از لای خوشه‌های سبز، همه اینها خاطراتی است که اقلیما راوی داستان از زمانی که هنوز نطفه‌ای هم نبوده در شکم مادرش تا سنین کهنسالی‌اش مو به مو تعریف می‌کند. سبک داستان بیشتر به خاطر نوع روایت است که جذابیت پیدا کرده است. داستان از زبان اول شخص نقل می‌شوند و این شخص گاهی جنین است، گاهی نوزاد، گاهی جوان و در انتها پیری رنجور و در کنار این گوینده روایتی چند صدایی هم وجود دارد که بر روایت اول شخص اثر گذاشته و آنرا از تک بعدی بودن نجات داده است. گاهی اقلیما از زمانی روایت می‌کند که در شکم مادر است مثل اینکه همه چیز را حس می‌کند ویا بعدها برایش تعریف کرده‌اند «من چندک زده بودم روی پاهایم. هنوز استخوانهایم نرم بود هر قسم خودم را چرخ می‌دادم برابر می‌آمد. یک بار دلم شد کمی بازی کنم و پایم را تا پشت گردنم برسانم. پایم که نرسید کمی گردنم را پیش آوردم نقره ناله کرد. دیگر هرگز دلم نشد شوخی کنم. آن روز هم چندک زده بودم روی پاهایم و گوشم به قصه بی بی کو بود.» «ماه هفتم امیدواری نقره بود من می‌توانستم پنجه‌هایم را بشمرم.» اولین بار نام نقره را کنار دریای کابل شنیدم از زبان ازمری. در این روایت جلوه‌های سورئالیسم بسیار به چشم می‌خورد. روایت تخیلی اقلیما از زمانی که در شکم مادر بوده و یا کابوس‌هایی که می‌بیند «ناگهان دریای کابل ریخت زیر پایم. ازمری پشتش را دور داده بود و نقره خاموش، چیغ می‌کشید: با من بمان. ابر به ابر دویدم. سر عروسک نقره روی آب دیده می شدهراس کرده بودم نقره روی ابر نازک نشست و دست برد طرف پر طاووسی که سر شانه ازمری طرف دشت‌ها می‌رفت. باد شد. من در باد پیچیده شدم نقره پیچیده شد. عروسک پیچیده شدآب‌ها پیچیده شدند. گر‌چه شخصیت‌ها داخل چهار دیواری ارگ و محیط بسته زندگی می‌کنند اما روایت کاملاً باز است و فضا گسترده. حوادث مهمی که بیرون اتفاق افتاده نقل می‌گردد و کمتر حوادث داخلی هم. به همین دلیل احساس محدود بودن زمان و مکان و شخصیت‌ها به وجود نمی‌آید. مکان گستره کشور افغانستان است و داستان نمایی از زندگی زنانی است که شخصیتهای اصلی نمونه‌ای از آنهایند. خیلی از حرف‌ها را اقلیما از همان زمانی که بغل زن‌ها و دخترها بوده به یاد دارد، حرف‌ها را می‌شنود بعد می‌گذارندش داخل دیگ تا بخوابد. او گوش‌های تیزی دارد که در حال شیر خوردن هم همه چیز را می‌فهمد. زبان داستان آنقدر لطیف و زنده است که همه چیز را رودر روی خواننده قرار می‌دهد. گره‌ها اینجا پیدا می‌شود که اقلیما و نقره چگونه سر از خانه ازمری در آوردند وقتی خود او بازنگشته است» «سال‌های سال از آن روزها می‌گذرد. من اینجا تکیه زده به دیواره چاه خانه ازمری بی نقره گم می‌شوم.» این گره کم کم در میانه داستان گشوده می‌شود. این خانه‌ای است که پدر و مادر ازمری در آن سکونت دارند و سال‌ها بعد وقتی از آمدن جوانشان ناامید می‌شوند برای همیشه خانه را ترک کرده به شهر دیگری می‌روند بدون این که از وجود عروس و نوه خود اطلاعی داشته باشند. زنان افغانستانی اعتقاداتی درباره زن‌ها دارند که از زبان راوی بیان می‌شود، دیدگاه خوبی نسبت به جنس زن وجود ندارد و آنها را سیاه سر می‌نامند: بی بی کو می‌گوید: «ما که نمی‌فهمیدیم. زن سیاه سر چی می‌فهمد به این گپ‌ها؟ جوان که بودم وقتی به اتاق مردها چای روان می‌کردم خبرهای مملکت را از پدرم می‌شنیدم باز همینطور که حالی به شما اختلاط می‌کنم به همسایه‌ها اختلاط می‌کردم.» اینگونه حرف‌ها نشان می‌دهد زنان افغانستانی هم چندان بی‌خبر از جامعه و سیاست نبوده و حرف‌هایی برای گفتن داشته‌اندد و با این که حق درس خواندن و حضور در جامعه ندارند از زبان پدران و برادران خود چیزهایی شنیده و در خاطر سپرده‌اند. این رمان روایت تاریخی است که خود مردم روایت کرده‌اند و در جایی نوشته نشده. شوهر دلارام می‌گوید «این کاغذهای اخبار از مطبعه شخصی خود نادر شاه و برادرهایش است افرادی که این چیزها را می‌نویسند دروغ می‌نویسند نفرهای خود پادشاه هستند.» رمان نقره دختر دریای کابل، پیش زمینه‌هایی از تاریخ و سیاست افغانستان دارد و شخصیت‌های اندکی در آن نقش دارند که نمادهایی از همه ملت افغانستان هستند. چه شاهان و بزرگان و چه مردم عادی و چه مبارزان آزادی. این رمان که ظاهراً از دریچه چشم یک زن روایت می‌شود در اصل در برگیرنده تاریخ افغانستان در برهه‌ای از زمان است که به پیش از تولد او تا زمان روایت داستان مربوط است. بنابراین روایتی چند بعدی و چند صدایی است. بُعد مهم داستان مسایل سیاسی و ظلم‌های است که از زبان زنان بیان می‌شود. این زنان با وجود مخالفت با رژیم حاکم، از نظر فیزیکی به دربار نزدیکند و زودتر از دیگران از قضایا با خبر می‌شوند به طوری حتی بوی سوختگی گوشت اعدامیان را هم می‌شنوند. اقلیما به عنوان راوی این داستان در ابلاغ پیام موفق عمل کرده و زوایای مختلف ساختارهای اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را کاویده و به تصویر کشیده است. نکته دیگر در روش زندگی این زنان است که با وجود مشقت‌های فراوان سعی می‌کنند شاد باشند و به زندگی عادی خود برسند و در بند غم‌هایی که راه چاره‌ای ندارد نباشند. این رمان ‌یک اثر کاملاً زن‌محور است و شخصیت‌های مرد در آن کمرنگ و در حاشیه ظاهر می‌شوند. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب


2 سال قبل - 913 بازدید

حمیرا قادری، تاسیس کننده‌ی انجمن (سوزن طلایی) در ۳ حوت ۱۳۵۸خورشیدی از یک پدر و مادر هراتی در کابل زاده شد. قادری در مورد فضای خانواده‌اش چنین بیان می‌دارد: «پدرم نزدیک سی سال است معلم است و مادرم همواره زن خانه بوده است. هر دو به عقایدم احترام گذاشته‌اند با وجود تفاوت‌های بسیار. پدرم مردی بسیار روشنی است. معمولاً تمام دختران فامیل برای حل مشکلات‌شان به پدرم زنگ می‌زنند، پدرم هیچگاه با زن به عنوان جنس دوم برخورد نکرده است. یقین دارم مرا از چهار پسرش بیشتر دوست دارد.» قادری در مورد انگیزه‌ی نوشتارش چنین می‌گوید: «بیش از حد عاطفی هستم و احساسی. خیلی دوست داشتم احساساتم را بروز بدهم و در موردشان حرف بزنم. ساعت کلاس‌های انشاء بهترین فرصت بود تا خودی نشان بدهم.  بعد هم کتابخانه کوچک پدرم مرا با دنیای داستان و رمان آشنا کرد. خواندن‌های بسیار و دنیایی احساسی خودم مرا به  داستان نویسی شوق داد. البته در همان دوره‌ای که دخترهای دوره طالبان در هرات خامک دوزی می‌کردند و مادرم هم گلدوز ماهری بود، من تلاش می‌کردم بیشتر بنویسم، تا کم نیاییم. آخر دخترها یخن‌های دوخته شده را به یک عالمه پول می‌فروختند، اما داستان‌های مرا کسی یک پول هم نمی‎‌خرید.» حمیرا از سال۱۳۷۰ قلم نویسندگی به دست گرفت و در پایان داستانش در یکی از جلسات مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در سال ۱۳۷۹ برای ادامه‌ی تحصیل روانه‌ی ایران شد و دوره‌ای کارشناسی و کارشناسی ارشد را در رشته‌ی زبان و ادبیات دری سپری نمود. حمیرا قادری از پایان نامه‌اش تحت عنوان( نقد و بررسی روند داستان نویسی در هرات از ۱۲۹۸تا ۱۳۸۰) به رهنمایی سیروس شمیسا در دانشکده زبان و ادبیات فارسی و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی دفاع نمود. دوکتور حمیرا جهت کسب سند دوکتورا وارد دانشگاه تهران شد و در رشته زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخ.ت باید یادآور شد که او یکی از محصلین فعال دوکتور شفیع کدکنی بود. او  هنگامی‌ که محصل دوره‌ی دوکتورا بود، توانست سه کتاب خود را که حاصل سه دهه فعالیت‌های او در عرصه‌ی زبان و ادبیات بود را به چاپ برساند. همچنان توانست تحت عنوان مدیر انجمن هنرمندان و فرهنگیان افغان مقیم ایران فعالیت خود را آغازکند. پس از اتمام دوره‌ی دوکتورا به افغانستان بازگشت و به حیث استاد دانشگاه و مشاور وزیر کار و امور اجتماعی ایفای وظیفه نمود. دوکتور حمیرا قادری جهت کسب دوکتورای دوم خود وارد جامعه‌‌ی علمی هند شد و در سال ۲۰۱۴ این دوره را نیز موفقانه به اتمام رسانید. و در هنگام فعالیت در وطن سه کتاب دیگر را به کارنامه‌ی ادبی‌اش افزود. داستان‌های حمیرا قادری در نشریاتی چون روزنامه‌ی اتفاق اسلام، اورنگ هشتم، هفت قلم، هزار و یک شب و مجله‌ هری چاپ شده است. دو داستان بانو حمیرا در کتابی زیر عنوان گنبد کبود که مجموعه‌ای از نوشته‌های داستان نویسان معاصر هرات است به چاپ رسیده است‌. (نقش شکار آهو) اثری دیگر از بانو حمیرا است که در ویژه برنامه‌ی شب‌های کابل که از سویخانه ادبیات افغانستان برگزار شده بود، مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در این جلسه ضیا قاسمی، شاعر و منتقد ادبی و خسرو مانی، نویسنده به نقد از آثار حمیرا قادری پرداختند. حمیرا قادری بیان داشته است که محتوا (نقش شکار آهو) در برگیرنده‌ی مسائل و مشکلات مربوط به زنان بوده که آن را به زبان نامتعارف بیان کرده است. این کتاب مانند دیگر آثار او که در عرصه‌ی ادبیات داستانی داشته به مصایب و مشکلاتی که زنان چه در جوانی و چه در سن بالاتر آنرا تحمل می‌کنند، پرداخته است. در این اثر با دو نسل متفاوت برخور می‌کنیم. یک نسل به عنوان دختر و یک نسل به عنوان مادر که مادر هم قربانی عرف اجتماع است و دختر هم به نوعی قربانی این رسم و عادات می‌باشد. خانم حمیرا قادری در مورد کتابش بیان می‌دارد که این اثر تلاشی بود برای متفاوت نوشتن. زبان معیار و بومی در این نوشته برایم بسیار ارزش داشت همچنین تکنیکی که من در زاویه دید این اثر به کار برده بودم. رقص در مسجد کتاب حمیرا قادری از سوی «یواسای تودی» میان پنج بهترین کتابی معرفی شد که نباید از دست داده شود. نیویارک تایمز آن را در صدر کتاب‌هایی قرار داده که برای ادب‌دوستان سفارش می‌شود. این کتاب به شکل خاطره‌نویسی-یکی از ژانرهای مشهور- نوشته شده است و دارای سیزده فصل می‌باشد. نویسنده تلاش کرده تا با روایت زن‌ستیزی‌های موجود در افغانستان، نگاه دنیا را به سمت این پدیده جلب کند. نامه‌های حمیرا قادری به فرزندش، راوی درد دوری از فرزند و فرهنگ مردسالار افغانستان است. قوانین و سنت‌هایی که او را از دیدن و شنیدن صدای فرزندش سال‌ها محروم ساخت. مانند هر اثر ادبی، این کتاب نیز دارای نکات مثبت و منفی خاص خودش است. اما با نگاهی کلی می‌توان گفت که حمیرا قادری روایت‌گر ماهر و توانمندی است. روایت‌های او شاید برای مخاطب خارجی شبیه فیلم‌های هالیوود باشد. ولی او توانسته با نظم خاص و ماهرانه، گوشه‌های مختلفی از دردهای بانوان کشور و مبارزه آن‌ها برای تغییر را بیان کند. نکته‌ی مهم حضور مردانی چون پدرکلان، پدر و برادر حمیرا است که او را در مقاطع مختلف زندگی حمایت کردند. از مجموعه آثار گهربار دیگر این بانو می‌توانیم به گوشواره‌ی انیس، بررسی روند داستان نویسی افغانستان، نقره دختر دریای کابل، اقلیما، گزیده اشعار معاصر افغانستان و... اشاره کنیم. وی به خاطر داستان (باز باران اگر می‌بارید) موفق به دریافت لوح تقدیر در سومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی صادق هدایت در سال ۱۳۸۳ شد و به همین خاطر از سوی سید مخدوم رهین وزیر فرهنگ وقت افغانستان مورد تقدیر قرار گرفت. بانو قادری نخستین نویسنده‌ی افغان است که موفق به دریافت این لوح شده است. بانو حمیرا در مورد مشکلات نویسنده‌گی بیان می‌دارد که من به عنوان یک نویسنده و نه یک نویسنده زن، اولین مشکلی را که احساس می کنم، حوزه بسیار خالی از منتقد است. یعنی در جامعه ما منتقد ادبی به صورت تخصصی اصلا وجود ندارد. این مساله عرصه ادبیات داستانی را به شدت رنج می دهد. حالا من یا یک دوست دیگر که به عنوان نویسنده، نقد هم می کنیم، ممکن است به خطا برویم و ممکن است سرنوشت یک نویسنده یا یک اثر را با نقد اشتباه تغییر بدهیم. (سوزن طلایی) انجمن ادبی است که بانو حمیرا قادری موسس آن می‌باشد. که به گونه‌ی آنلاین به دختران و پسران افغان دوره آموزش داستان نویسی و کتاب خوانی را برگزار می‌کند. مستوره مهاجر یکی از اشتراک کننده‌گان انجمن در این زمینه بیان می دارد که: عضویت در انجمن سوزن طلایی تجربه خیلی خیلی خوبی بود. من توانستم مطالب ارزنده‌ی بیاموزم و همچنان آموختم که چه کتاب های بخوانم که روی داستان نوشتنم تاثیر خوبی بگذارد. و اینکه رعایت چه اصولی می‌تواند من را در آینده به یک داستان نویس خیلی موفق تبدیل کند. نویسنده: قدسیه امینی

ادامه مطلب