روایت اسراء از جایی آغاز نمیشود که معمولاً روایتها شروع میشوند؛ نه از یک صبح روشن، نه از یک اتفاق بزرگ، و نه از لحظهای که کسی تصمیمی قاطع میگیرد. روایت او از جایی آغاز میشود که بسیاری آن را پایان میدانند؛ از همانجا که دروازهها بسته میشوند، صداها آهستهتر میگردند و زندگی، بهجای پیش رفتن، در خود جمع میشود.
در یکی از کوچههای خاکی و آرام شهر مزار شریف، جایی که دیوارها هنوز قصههای سالهای دور را در خود نگه داشتهاند، خانهای است که در نگاه اول تفاوتی با دیگر خانهها ندارد. اما اگر کمی نزدیکتر شوی، اگر لحظهای در سکوت آن کوچه بایستی، صدایی را خواهی شنید؛ صدایی یکنواخت، پیوسته و خستگیناپذیر: صدای چرخ خیاطی.
این صدا، صدای نفس کشیدن اسراء است؛ صدای زنده ماندن او و ۱۸ دختر دیگر که در دل همین خانه، چیزی را میسازند که شاید در هیچ کتابی نوشته نشده باشد: امیدی که با دست دوخته میشود.
اسراء دختری است که اگر او را در خیابان ببینی، شاید در نگاه اول هیچچیز خاصی توجهت را جلب نکند؛ چهرهای ساده، لباسهایی معمولی و نگاهی که بیشتر از آنکه به اطراف باشد، در درون خودش فرو رفته است. اما پشت همین ظاهر ساده، داستانی پیچیده نهفته است؛ داستانی از روزهایی که آرامآرام تغییر کردند، از رؤیاهایی که بیصدا شکستند، و از تصمیمی که در سکوت گرفته شد.
او هم مانند هزاران دختر دیگر، زمانی کتاب در دست داشت؛ دفترهایش پر از نوشته بود و آینده، چیزی قابل تصور. اما روزی رسید که دیگر هیچچیز مثل قبل نبود. دروازههایی که باید باز میماندند، بسته شدند و آنچه باقی ماند، سکوت بود؛ سکوتی که نهفقط در کوچهها، بلکه در دلها نیز جا گرفت.
روزهای نخست برای اسراء شبیه سرگردانی بیپایان بود. صبحها بیدار میشد، اما جایی برای رفتن نداشت. کتابهایش را نگاه میکرد، اما دیگر دلیلی برای گشودنشان نمیدید. گاهی کنار پنجره مینشست و به رفتوآمد مردم خیره میشد؛ گویی بهدنبال چیزی میگشت که خودش هم نمیدانست چیست. در خانه، فشارها آرامآرام بیشتر میشد؛ نه لزوماً در قالب کلمات، بلکه در نگاهها، سکوتها و نگرانیهایی که بر چهره پدر و مادرش نشسته بود.
اما پاسخ آن سؤال سنگین «حالا چه؟»، نه در یک لحظه، بلکه در روندی آهسته شکل گرفت.
اسراء از کودکی با خیاطی بیگانه نبود. مادرش گاهی لباسها را ترمیم میکرد و او کنار دستش مینشست و تماشا میکرد. آن زمان، این کار فقط مهارتی ساده بود؛ چیزی برای گذران وقت، نه برای ساختن آینده. اما حالا، همان مهارت کوچک به تنها تکیهگاه او تبدیل شده بود.
او کار را از جایی آغاز کرد که تقریباً هیچچیز نداشت؛ نه سرمایه، نه مشتری و نه حتی اطمینان. روزهای اول به تمرین گذشت؛ پارچههایی که بارها دوخته و باز شدند، طرحهایی که تغییر کردند، و ساعتهایی که در سکوت، تنها با صدای چرخ خیاطی پر میشدند.
در دل این مسیر، چیزی فراتر از یادگیری یک مهارت شکل گرفت؛ نوعی بازتعریف «توانستن». برای اسراء و دخترانی که بعدها به او پیوستند، خیاطی فقط یک کار دستی نبود، بلکه راهی بود برای بازپسگیری کنترلی که از زندگیشان گرفته شده بود. در شرایطی که بسیاری از انتخابها محدود شده بود، همین انتخاب کوچک، یعنی نشستن پشت چرخ خیاطی، معنایی بزرگ پیدا میکرد.
این کارگاه کوچک، بهمرور به فضایی تبدیل شد که در آن، زمان شکل دیگری پیدا میکرد. ساعتها دیگر صرفاً نمیگذشتند، بلکه ساخته میشدند. هر کوک، هر برش پارچه و هر لباسی که کامل میشد، نوعی پیشروی در برابر ایستایی بود. حتی اشتباهها هم معنا داشتند، چون نشانهای از تلاش و تجربه بودند.
از سوی دیگر، این فضا به پناهگاهی روانی نیز تبدیل شد. جایی که دختران میتوانستند در کنار هم باشند، حرف بزنند، بخندند و برای لحظاتی سنگینی بیرون را فراموش کنند. در جامعهای که گاهی صداها خاموش میشود، همین همنشینی ساده، خود نوعی مقاومت است.
کارگاه اسراء، اگرچه از بیرون فقط اتاقی پر از چرخهای خیاطی به نظر میرسد، اما در درون، شبکهای از پیوندهای انسانی است؛ اعتماد، همکاری و امیدی که میان این دختران شکل گرفته است.
شاید مهمترین چیزی که در این میان ساخته میشود، لباسها نباشند، بلکه احساسی است از مفید بودن و توانستن. احساسی که بهسادگی دیده نمیشود، اما تأثیری عمیق دارد.
کمکم، اولین سفارشها رسیدند؛ ابتدا از همسایهها، سپس از آشنایان. لباسهای ساده، ترمیمها و کارهای کوچک، اما همینها اولین قدمها بودند.
با گذشت زمان، ارتباط با دنیای بیرون شکل گرفت؛ از طریق یک گوشی ساده، پیامهای واتساپ و صداهایی از آنسوی مرزها. مشتریان حالا فقط از داخل کشور نبودند. افغانهای خارج از کشور سفارش میدادند؛ لباسهای محفلی، لباس عروس و لباسهایی که باید خاص و دقیق میبودند.
اما پشت این روند، پیچیدگیهای زیادی وجود داشت؛ اندازههایی که از راه دور ارسال میشد، پارچههایی که بدون لمس انتخاب میشدند، و مهمتر از همه، اعتمادی که باید ساخته میشد. اسراء این را بهخوبی فهمیده بود؛ هر لباس برای او فقط یک کار نبود، بلکه بخشی از اعتبارش بود.
با افزایش سفارشها، کار از توان یک نفر خارج شد. اینجا بود که کارگاه شکل گرفت. دخترانی که مانند او در خانه مانده بودند، یکییکی پیوستند. اکنون ۱۸ دختر در این خانه کار میکنند؛ هرکدام با داستانی متفاوت، اما با دردی مشترک.
فضای کارگاه ترکیبی از کار و زندگی است؛ جایی که صدا، سکوت، خنده و خستگی در هم تنیدهاند. اما یک چیز همواره ثابت است؛ حرکت.
اسراء حالا فقط یک خیاط نیست؛ او مدیر، هماهنگکننده و تصمیمگیرنده است. مسئولیتی سنگین، اما پذیرفتهشده.
لباسهایی که در این کارگاه دوخته میشوند، فقط پارچه و نخ نیستند؛ حاصل ساعتها تمرکز و تلاشاند. از این خانه ساده به شهرها و کشورهایی دور فرستاده میشوند؛ به جاهایی که شاید این دختران هرگز نبینند، اما بخشی از شادی آنها میشوند.
در حالی که اینجا زندگی با دشواری میگذرد، آنجا همین لباسها در جشنها پوشیده میشوند. اما شاید همین کافی باشد؛ اینکه چیزی از اینجا به آنجا میرسد.
در خانه، اسراء دیگر فقط یک دختر نیست؛ او ستون خانواده است. اما هنوز در دلش چیزی باقی مانده؛ حسی ناتمام، رؤیایی نیمهکاره.
گاهی، در سکوت شب، شاید دوباره به همان سؤال فکر کند: «اگر همهچیز طور دیگری میبود چه؟»
اما حالا، پاسخ این سؤال چندان مهم نیست.
چرا که او، در دل همین واقعیت، چیزی ساخته است که کمتر کسی توانش را دارد.
کارگاه اسراء فقط یک محل کار نیست؛ یک روایت است؛ روایتی از ایستادن، از ساختن، از ادامه دادن.
در شهری که بسیاری از دروازهها بسته شدهاند، او دروازهای کوچک گشوده است.
نه بزرگ، نه پرزرقوبرق، بلکه واقعی.
و در همان دروازه، نوری کمرنگ میتابد؛
نوری که بر دستان ۱۸ دختر میافتد؛
دستانی که هنوز میدوزند.
نویسنده: سارا کریمی