وقتی درهای دانشگاه بسته شد؛ فرشته زندگی را از نو ساخت

1 ساعت قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

هیچ‌کس از روی چهره آرام فرشته نمی‌تواند حدس بزند که پشت هر لباس مهره‌دوزی‌شده‌ای که از دستان او بیرون می‌آید، داستانی از رؤیاهای نیمه‌تمام و امیدهای دوباره نهفته است. هر بار که آخرین مهره را روی یقه یا آستین لباسی می‌دوزد، چند لحظه دست از کار می‌کشد، لباس را از فاصله‌ای دور نگاه می‌کند و سپس با احتیاط آن را تا می‌زند تا برای مشتری آماده شود. این لباس‌ها قرار است از کابل به کشورهای مختلف برسند؛ به دست زنانی که شاید سال‌هاست افغانستان را ترک کرده‌اند، اما هنوز دوست دارند در جشن‌ها و محافل خود لباس‌هایی بپوشند که یادآور زادگاهشان باشد. فرشته می‌گوید هر بار که بسته‌ای آماده ارسال می‌شود، احساس می‌کند بخشی از هنر و فرهنگ افغانستان نیز همراه آن راهی سفر می‌شود.

او بیست‌ودو سال دارد و در یکی از محله‌های کابل همراه پدر، مادر، برادر و دو خواهرش زندگی می‌کند. تا چند سال پیش، زندگی‌اش مانند هزاران دختر دیگر با درس و دانشگاه گره خورده بود. دانشجوی صنف سوم دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه کابل بود و بیشتر روزهایش میان صنف‌های درسی، کتابخانه و خانه سپری می‌شد. از همان سال‌های مکتب به مسائل اجتماعی علاقه داشت و همیشه می‌گفت دوست دارد پس از پایان تحصیلاتش در بخش حمایت از زنان و کودکان کار کند. حتی موضوع پایان‌نامه‌اش را نیز در ذهن انتخاب کرده بود و آرزو داشت روزی در یکی از نهادهای اجتماعی افغانستان مشغول به کار شود.

اما روزی که دروازه‌های دانشگاه به روی دختران بسته شد، همه برنامه‌هایش در یک لحظه تغییر کرد. تا هفته‌ها باور نمی‌کرد که دیگر نتواند به همان صنفی برگردد که سه سال از عمرش را در آن گذرانده بود. کتاب‌هایش را از کیف بیرون آورد، روی قفسه چید و با خود گفت شاید چند هفته دیگر دانشگاه دوباره باز شود. اما هفته‌ها به ماه، و ماه‌ها به یک سال تبدیل شد و هیچ تغییری رخ نداد.

آن یک سال برای فرشته یکی از سخت‌ترین دوره‌های زندگی‌اش بود. صبح‌ها زود بیدار می‌شد، اما دیگر عجله‌ای برای رفتن به دانشگاه نداشت. گاهی کتاب‌های دانشگاه را ورق می‌زد و گاهی ساعت‌ها کنار پنجره می‌نشست و به رفت‌وآمد مردم خیره می‌شد. بسیاری از دوستانش نیز شرایط مشابهی داشتند؛ بعضی‌ها به آموزش آنلاین روی آوردند، برخی خانه‌نشین شدند و عده‌ای هم تلاش کردند مهارتی تازه بیاموزند. اما فرشته هنوز نمی‌دانست چه راهی را باید انتخاب کند.

در همان روزها، وضعیت اقتصادی خانواده نیز دشوارتر شد. پدرش درآمد ثابتی نداشت و برادرش، با وجود کار کردن، نمی‌توانست همه هزینه‌های خانواده شش‌نفری را تأمین کند. افزایش قیمت مواد غذایی و سایر نیازهای زندگی باعث شده بود هر ماه نگرانی تازه‌ای به خانه راه پیدا کند. فرشته از دیدن خستگی پدرش ناراحت می‌شد. بارها با خود فکر می‌کرد اگر اجازه ادامه تحصیل داشت، شاید هم‌زمان می‌توانست کاری پیدا کند و بخشی از بار سنگین زندگی را از دوش خانواده بردارد.

سرنوشت او زمانی تغییر کرد که یکی از هم‌صنفی‌های سابقش با او تماس گرفت و از گروه کوچکی از دختران در کابل گفت؛ دخترانی که در خانه لباس‌های سنتی را با مهره‌دوزی و گلدوزی تزیین می‌کردند و سفارش‌هایشان از سوی افغان‌های مقیم خارج از کشور دریافت می‌شد. فرشته ابتدا تصور می‌کرد این کار درآمد چندانی ندارد، اما تصمیم گرفت دست‌کم آن را امتحان کند. او از کودکی دوخت‌ودوزهای ساده را از مادرش آموخته بود و به همین دلیل یادگیری مهره‌دوزی برایش چندان دشوار نبود.

هفته‌های نخست با آزمون و خطا سپری شد. گاهی ساعت‌ها روی بخش کوچکی از یک لباس کار می‌کرد تا نقش‌ها کاملاً منظم شوند. بارها مجبور می‌شد بخشی از کار را باز کند و دوباره از نو بدوزد. نوک انگشتانش بر اثر برخورد مداوم سوزن زخم می‌شد، اما هر بار با خود می‌گفت این زخم‌ها ارزشش را دارد. او نمی‌خواست دوباره احساس کند که هیچ کاری از دستش ساخته نیست.

کم‌کم مهارتش بیشتر شد و سفارش‌های بیشتری به او سپرده شد. اکنون همراه با چند دختر دیگر، هر روز روی لباس‌های سنتی زنانه کار می‌کند؛ لباس‌هایی از پارچه‌های مخمل، با نقش‌های ظریف و مهره‌هایی که با دقت کنار هم قرار می‌گیرند. بیشتر سفارش‌ها از کشورهای اروپایی، کانادا، استرالیا و گاهی نیز از امریکا می‌رسد. مشتریان، افغان‌هایی هستند که می‌خواهند در جشن‌ها و مراسم خانوادگی، لباس‌هایی با هنر دست زنان داخل افغانستان بپوشند.

امروز درآمد ماهانه فرشته به حدود ده تا دوازده هزار افغانی رسیده است. او می‌گوید شاید این مبلغ برای بعضی‌ها زیاد نباشد، اما برای خانواده‌شان بسیار باارزش است. بخشی از این پول صرف خرید مواد غذایی می‌شود، بخشی برای پرداخت هزینه‌های خانه و گاهی نیز برای خرید دوا یا لوازم مورد نیاز خواهرانش هزینه می‌شود. پدرش همیشه با افتخار می‌گوید دخترش، با وجود همه دشواری‌ها، توانسته دوباره روی پای خود بایستد و سهمی در تأمین مخارج خانه داشته باشد.

با وجود همه این‌ها، هیچ روزی نیست که فرشته به دانشگاه فکر نکند. هنوز کتاب‌های علوم اجتماعی را نگه داشته و دفترچه یادداشت‌های صنف سومش را دور نینداخته است. گاهی شب‌ها چند صفحه از همان کتاب‌ها را می‌خواند؛ نه برای امتحان، بلکه برای اینکه احساس کند هنوز ارتباطش با رؤیایی که سال‌ها برای آن زحمت کشیده بود، قطع نشده است. او باور دارد اگر روزی فرصت ادامه تحصیل فراهم شود، بدون تردید دوباره به دانشگاه بازخواهد گشت.

فرشته می‌گوید مهره‌دوزی برای او فقط یک شغل نیست؛ پلی است میان گذشته و آینده. گذشته‌ای که در آن دانشجوی علوم اجتماعی بود و آینده‌ای که هنوز امیدوار است دوباره بتواند در همان رشته درس بخواند و برای جامعه‌اش خدمت کند. تا آن روز، هر لباسی که از زیر دستان او بیرون می‌آید، تنها محصولی برای فروش نیست؛ بلکه نشانه‌ای از استقامت دختری است که اجازه نداد بسته شدن دروازه‌های دانشگاه، پایان زندگی و آرزوهایش باشد. او باور دارد شاید مسیر زندگی‌اش تغییر کرده باشد، اما هدفش همچنان همان است؛ ایستادن روی پای خود، کمک به خانواده و حفظ امید برای روزی که دوباره بتواند با کیف دانشگاه از خانه بیرون شود.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=30389
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد