فقط به‌خاطر دختر بودن؛ روایتی از یک پایان دردناک

2 ساعت قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

آن شب، هوا در کابل به‌طرز عجیبی سنگین بود؛ نه بادی می‌وزید و نه صدایی از کوچه‌های تنگ و خاکی به گوش می‌رسید. فقط سکوت بود—سکوتی که گاهی از هر فریادی بلندتر است. در یکی از همان خانه‌های گِلی، خانه‌ای که دیوارهایش ترک خورده و پنجره‌هایش سال‌هاست رنگ آفتاب را درست ندیده‌اند، دختری نشسته بود که تمام عمرش را در میان همین دیوارها نفس کشیده بود؛ دختری به نام «شگوفه». او مثل بسیاری از دختران این شهر، نه قهرمان بود و نه کسی که داستانش جایی ثبت شود. فقط دختری بود که آهسته آهسته، در میان بی‌توجهی، تبعیض و خشونت، خاموش شد.

شگوفه از همان کودکی فهمیده بود که در این خانه، چیزی کم دارد؛ چیزی که هیچ‌وقت نتوانست نامش را دقیق بداند، اما حسش می‌کرد. وقتی برادرش به دنیا آمد، خانه پر از شادی شد؛ پدرش برای اولین‌بار خندید، مادرش شیرینی پخش کرد، و همسایه‌ها تبریک گفتند. اما او، که چند سال قبل‌تر به دنیا آمده بود، هیچ‌وقت چنین روزی را به یاد نداشت. مادرش گاهی زیر لب می‌گفت: «قسمت ما همین بود»، و پدرش هر بار که عصبانی می‌شد، می‌گفت: «اگر تو پسر می‌بودی، امروز زندگی‌ام فرق می‌کرد.» این جمله، مثل میخی در ذهن شگوفه فرو رفته بود—میخی که هر سال عمیق‌تر می‌شد.

خانه‌شان پر از قانون‌های نانوشته بود؛ قانون‌هایی که فقط برای او وجود داشت. او باید زودتر بیدار می‌شد، آب می‌آورد، نان می‌پخت، ظرف می‌شست و در عین حال، همیشه ساکت می‌ماند. اگر خسته می‌شد، کسی نمی‌پرسید چرا. اگر مریض می‌شد، کسی داکتر نمی‌بردش. اما اگر کوچک‌ترین اشتباهی می‌کرد، تنبیهش حتمی بود. برادرش می‌توانست آزادانه بیرون برود، بازی کند، بخندد و حتی درس نخواند؛ اما شگوفه اگر چند دقیقه دیرتر به خانه می‌رسید، با چشمان پر از خشم پدرش روبه‌رو می‌شد.

با این‌همه، او هنوز امید داشت. وقتی به مکتب می‌رفت، دنیایش کمی تغییر می‌کرد. در صنف، وقتی معلم از آینده حرف می‌زد، شگوفه خودش را در جایی دورتر می‌دید—جایی که دیگر کسی او را با برادرش مقایسه نمی‌کند، جایی که می‌تواند خودش باشد. اما این رؤیا هم دوام نیاورد. یک روز، بدون هیچ مقدمه‌ای، پدرش گفت: «دیگر مکتب نمی‌روی.» دلیلش ساده بود: «دختر زیاد درس بخواند، سرکش می‌شود.» آن روز، شگوفه چیزی نگفت. فقط به زمین نگاه کرد و آرام سر تکان داد. اما در درونش، چیزی خاموش شد—چیزی که دیگر هیچ‌وقت روشن نشد.

از آن روز به بعد، روزهایش شبیه هم شد؛ روزهایی که در آن، زمان فقط می‌گذشت، بدون اینکه چیزی تغییر کند. خشونت در خانه بیشتر شد. گاهی به خاطر سوختن نان، گاهی به خاطر دیر شستن لباس‌ها، و گاهی بدون هیچ دلیلی. پدرش دیگر حتی نیاز به بهانه هم نداشت. مادرش هم، که خودش سال‌ها زیر همین فشار زندگی کرده بود، به‌جای حمایت، سکوت می‌کرد یا حتی گاهی به جمع سرزنش‌کنندگان می‌پیوست. شگوفه دیگر نه اعتراض می‌کرد و نه گریه؛ فقط تحمل می‌کرد. تحملی که آرام‌آرام او را از درون خالی می‌کرد.

شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، شگوفه بیدار می‌ماند. به سقف ترک‌خورده خیره می‌شد و در ذهنش زندگی دیگری را تصور می‌کرد. زندگی‌ای که در آن، او ارزش داشت. اما هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، صدای پدرش را می‌شنید، یا صحنه‌ای از تحقیرهای روزانه در ذهنش تکرار می‌شد. کم‌کم، این شب‌های بیداری بیشتر شد و روزهایش سنگین‌تر. دیگر حتی برای خودش هم حرفی نداشت. فقط سکوت بود—سکوتی که به‌مرور تبدیل به تصمیم شد.

چند هفته قبل از آن شب، شگوفه شروع به نوشتن کرد. نه برای این‌که کسی بخواند، بلکه برای این‌که خودش بتواند آن‌چه را که سال‌ها در دلش مانده بود، بیرون بریزد. او هر شب، بعد از خاموش شدن چراغ‌ها، دفترچه‌ای کهنه را از زیر تشکش بیرون می‌آورد و می‌نوشت. از روزهایی که گرسنه خوابیده بود، از دفعاتی که بدون دلیل لت‌وکوب شده بود، از لحظه‌هایی که فقط یک کلمه محبت می‌خواست و هیچ‌وقت نشنید. او حتی از چیزهای کوچک هم نوشت؛ مثل آرزوی داشتن یک لباس نو، یا یک روز بدون ترس.

اما مهم‌تر از همه، او درباره «تفاوت» نوشت. تفاوتی که بین او و برادرش بود. تفاوتی که نه به خاطر رفتارشان، بلکه فقط به خاطر جنسیتشان ایجاد شده بود. او نوشت که چگونه هر روز با این تفاوت زندگی کرده، چگونه هر بار که برادرش تشویق می‌شد، او تحقیر می‌شد، و چگونه این مقایسه‌ها، آرام‌آرام او را به این باور رسانده که هیچ ارزشی ندارد.

آن شب، آخرین شب بود.

شگوفه آرام از جا برخاست. خانه در سکوت کامل فرو رفته بود. صدای نفس‌های سنگین پدرش از اتاق کناری می‌آمد، و مادرش مثل همیشه بی‌حرکت خوابیده بود. او به اطراف نگاه کرد؛ به دیوارهایی که شاهد تمام دردهایش بودند، به گوشه‌ای که بارها در آن گریه کرده بود، و به دری که هیچ‌وقت برایش راه نجاتی باز نکرده بود.

سپس نشست و آخرین نامه‌اش را نوشت.

او این‌بار مستقیم خطاب کرد:

«پدرم…
من تمام عمرم تلاش کردم دختری باشم که تو می‌خواهی. ساکت بودم، کار کردم، هیچ‌وقت جواب ندادم. اما هیچ‌وقت کافی نبود. چون مشکل من کارهایم نبود—مشکل این بود که من دختر بودم. و این چیزی بود که نمی‌توانستم تغییرش بدهم.»

دستش می‌لرزید، اما ادامه داد:

«مادرم…
من همیشه منتظر بودم که تو یک‌بار بگویی که حق با من است. یک‌بار بگویی که من هم انسانم. اما تو هم مثل دیگران، مرا ندیدی. شاید تو هم قربانی بودی، اما من هم بودم…»

و در آخر نوشت:

«من دیگر نمی‌توانم این زندگی را تحمل کنم. نه به خاطر یک روز یا یک اتفاق، بلکه به خاطر تمام سال‌هایی که هیچ‌کس مرا نخواست. اگر رفتنم باعث شود که شما برای لحظه‌ای فکر کنید، شاید این اولین باری باشد که من واقعاً دیده می‌شوم.»

وقتی نوشتنش تمام شد، نفس عمیقی کشید. برای اولین‌بار، احساس کرد که سبک شده—نه به خاطر امید، بلکه به خاطر پایان.

صبح که شد، خانه دیگر همان خانه نبود. فریادها، گریه‌ها و آشفتگی، جای سکوت شب را گرفت. اما شگوفه دیگر آنجا نبود که بشنود. دفترچه‌اش، تنها چیزی بود که از او باقی مانده بود—دفترچه‌ای پر از حقیقت‌هایی که سال‌ها نادیده گرفته شده بود.

پدرش آن را خواند، و برای اولین‌بار، کلماتش را فهمید. مادرش گریه کرد، اما نه مثل قبل—این‌بار گریه‌اش از جایی عمیق‌تر می‌آمد. برادرش، ساکت گوشه‌ای نشسته بود، با ذهنی پر از سوال‌هایی که هیچ‌کس پاسخی برایش نداشت.

اما حقیقت این بود که هیچ‌کدام از این‌ها دیگر مهم نبود.

چون شگوفه، سال‌ها قبل از آن شب، در همان خانه، در همان سکوت، آرام‌آرام از بین رفته بود… و آن شب، فقط پایان چیزی بود که مدت‌ها پیش شروع شده بود.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=28181
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد