شهلا لطیفی در چهاردهی کابل زمانی زاده شد که صفایی طبیعت هنوز هم جوان بود، مادرش “لیلا عظیمی” فقط هفده سال داشت که با فامیلش در چهاردهی مسکن گزین شدند، اما پدرش “رحمان لطیفی” زاده آنجا بود و اولین جوانی که خود به دانشگاه رفت تا با شوق ادبیات را بیاموزد.
ازدواج با توافق هر دو صورت گرفت که حاصل پیوندشان پرثمر بود. بعد از یکسال پیوند، ثمره اول زندگی مشترک شان شهلا بود. نوزادی کوچکتر از دیگر نوزادان با چشمان سیاه که او را شهلا نامیدند .
شهلا لطیفی از خردسالی بینهایت علاقهمند به کتاب بود. نخستین رهنمای ذهنی او به عالم شگفتانگیز ادبیات، پدرش بود با آن همه قصهخوانی، نوازش روحی و هدایای چون: کلکسیون مجله سخن ، گلستان و بوستان حضرت سعدی، گلچین ادبی “گلزار ادب” و در امتدادش یک سلسله کتاب ها و دیوان های بیشمار دیگر.
به گفتهی شهلا گرچه – زن منطقی با دسپلین مستحکم – مادرش نخستین آموزگار او بود، اما بیشتر گرایش فطری او بسوی پدرش بود شهلا با همهی شیرینزبانی و ملاحت کلام پدراش در محیط سالم و ساده به سن پنج سالگی رسید و روانه مکتب( ابتدائیه- متوسطه بی بی ایمنی) گردید. که در مورد مکتب و علاقهاش چنین بیان میدارد: مدرسهی که تا هنوزهم دوستش دارم. اگر چه دانشآموز خوبی بودم، لیکن بیشتر شیفته ساعت ادبیات فارسی بوده که در سال های متمادی بوسیله آموزگارم سعدیه جلالی، تشویق گردیده و بهتر و فصیحتر با خواندن و نوشتن ادبیات فارسی آشنا شدم.
لیسه( آریانا ) تقریباً جدید بود که بعد ها وارد آن شدم. در واقعیت مدرسهای بود با برگزیده ترین آموزگاران. در مکتب هم درجاتم را در مضامین حفظ میکردم، لیکن ذوق روح و دلم پیرامون کتابهای ادبیات فارسی و انگلیسی پیچیده بود و خوی و عادتم با آن آموزگار شیرینسخن مضمون ادبیات فارسی بیشتر هماهنگی داشت.
بر اساس گفتههای شهلا لطیفی، زمانی که شامل دانشکده فارمسی شد، مأیوس بود. چون خواندن و آموختن اجباری در یک ساحه کاملاً متغیر از احساس برای انسان دشوار است. اگر چه میکوشید توازن را در بین ذوق ادبیاش با خواندن و پیگیری داستانهای بلند و دیوانهای شعرای مختلف و آن کتابهای ضخیم داروسازی با همه تخنیک و مزایای آموزشی که برایاش صرف بهجز نامهای مغلق گیاهان و فرمولهای رنگ رنگ چیزی دیگری نبودند برقرار کند، اما بازهم بعضی اوقات توازن برهم میخورد. نشر سروده هایش در مجله جوانان با اسم عاریتی “شهلا دانشجو” رونق میگرفت، اما درجات در دانشگاه به دیاری یاس نالان بودند وسرگردان .
سال اول دانشگاه بود که شامل کار چند ساعته در کلینیک( شفا) به حیث همکار دکتر لابراتوار شد. اما باز هم در فرصتی که داشت به تخیل پناه میبرد، به کتابهای رنگین کتابخانه کابل، به قدری نوشتار و هم دکلمهی اشعار که این میل سبب شد رفته رفته با شوق پروگرام خانهگی تهیه کند به نام (سخن) که حاوی مطالب برگزیده ادبی و اشعار، که با آواز خودش ثبت نموده، ترتیبش می نمود و با یک عشق وافر خیلی دوستش داشت .
تا اینکه از آن همه خیالات معصومانه و احساس صادقانه، یک بارگی جدا شد و روانهی منزل بخت گردید که این احساس برایش خیلی ناخوش بود و حس تنهای میکرد. زندگیاش به شدت دگرگون شد. از بی باکیهای فطری و از آغوش پُر محبت پدر و مادر به یک محیط کاملاً جدید با مردی نا آشنا، که زن را جز وسیله چیز دیگری نمی دانست و مسلک طبابتش را همه چیز، زندگی زناشویی را آغاز کرد.
اما او آموخت که چگونه باید رشد کند و با نابسامانیها پنجه نرم کند. به سبب خلق و خوی سرد شوهرش به خیالات خود مشغول میشد و از برای گرمی قلباش در مقابل زشتی و کدورت شوهر، به کتاب پناه میبرد تا بتواند از علاقه و احساسات خود محافظت کند. همچنان کوشید تا لسان دوم” انگلیسی” را بیاموزد البته با حفاظت از اصالت لسان اولی که در پهلوی آن به زودی مادر شد.
عبدالله فرهاد کوچک، تبسم را دوباره به زنده گی آنها آورد. سه سال اول زندگیاش پیوسته با پسرش بود. بعدش روانه کودکستان شد و شهلا هم شامل کار در کلینیک شوهرش شد و سالیان زیادی را به حیث سرپرست کلینیک، ایفای وظیفه نمود .
درطول آن همه سال پیگیرانه، به همه مسؤولیت ها رسیدهگی کرده در ضمن دوباره به مطالعه کتابهای فارسی و انگلیسی آغاز کرد تا اینکه بعد چهار سال بالاخره به عشق پرشورش نگارش و دکلمه رو آورد.
وی در مورد سبک شعرهایش بیان میدارد که: اشعارم از سادگی قلب منشاء میگیرند و دوست دارم خودم باشم، سبک نویسندگیام هم مختص به خودم-عاری از هر نوع تقلید کردن و نقش و نگار مصنوعی- است که کتابهایش نیز با همین مشخصات نشر گردید. که بوسیله دیگر سایتهای انترنتی فعال چون آوای زنان افغانستان، کابل نات، جام غور، وطندار و آریایی، متواتر نشرگردیدند.
خوشبختانه اولین مجموعه اشعار او (پرستوها)، در کابل به چاپ رسید که برای او و علاقهمندانش ارمغانی بود شادی آفرین.
تقریظ مجموعه پرستوها را شاعر و ادیب روحانی جناب حیدری وجودی با لطف نوشته بود. و نقد مجموعه را دانشمند و شاعر گرامی دکتر بیژن باران در چهار بخش: ساختاری، زبان ،عشق و زنانگی، با صفایی و حوصلهمندی خاص قلم زدند.
عشق به کتاب و هنر در او از کودکی نهادینه شده بود و کتابها با تمام جدیت و زیباییشان شهلا را به عمیقترین جای هستی فرو برد؛ درهای بسته را به رویش میگشود و او را به ناشناخته ترین حقایق علم و فلسفه و ادب آشنا میساخت.
نمونهای از شعر شهلا لطیفی
گاهی اوقات،
من خودم را فقط یک مادر میبینم.
لبخندی روی شانهام میگیرم،
روزم را فقط با یک حس مادرانه به دوش میکشم.
گاهی، در لایههای پیاده روی در خیابان شلوغ،
من خودم را خالی میبینم
و سعی میکنم معنای وظایف زندگی را بفهمم.
با این حال، دائما، در وجودم و خارج از وجودم
سرشار از عشق و زندگی
من خودم را حافظ سرنوشتم میبینم
معلم برای خِرد من
دوست تنهایی من
عاشق ذهن من
و خون داغی که آزادانه در رگهای من جاری است
نویسنده: قدسیه امینی