دوازده سال پیش، زمانی که به خانهی شوهر رفت، شاید تصور میکرد زندگی تازهای را آغاز کرده است؛ زندگیای که در آن میتوانست در کنار همسرش روزهای آرامی بسازد، فرزندانش را بزرگ کند و مانند هر زن دیگری برای آیندهی خانوادهاش امید داشته باشد. اما سالها گذشت و آنچه برای این زن حدوداً سیساله باقی ماند، نه آرامش و امنیت، بلکه خشونتی بود که به گفتهی او، از همان آغاز زندگی مشترک از سوی شوهر و مادرشوهرش تجربه میکرد. او در خانهای زندگی میکرد که باید پناهگاهش میبود، اما بهتدریج به مکانی تبدیل شد که تحمل روزهایش برایش دشوارتر میشد. خانوادهی پدریاش نیز حمایت چندانی از او نمیکردند و همین وضعیت، راه رهایی از شرایط دشوار را برایش محدودتر ساخته بود.
دوازده سال زمان کوتاهی نیست. در این مدت، یک دختر میتواند بزرگ شود، به جوانی برسد و صاحب فرزند شود؛ اما برای این زن، سالهای زندگی مشترک با رنجهایی همراه بود که سرانجام او را به نقطهای رساند که دیگر توان تحمل شرایطش را نداشت. او مادر دو دختر و یک پسر است؛ سه کودکی که در جریان این سالها بخش مهمی از زندگیاش شدند و اکنون سرنوشتشان با وضعیت مادرشان گره خورده است. با وجود مسئولیت مادری، فشارهای زندگی و خشونتی که تجربه میکرد، ظاهراً نتوانسته بود راهی مطمئن برای رهایی از این وضعیت پیدا کند.
وقتی زنی در زندگی مشترک با خشونت روبهرو میشود، همیشه این امکان را ندارد که بهسادگی خانه را ترک کند و زندگی مستقلی برای خود بسازد. مسئولیت فرزندان، وابستگی اقتصادی، نگرانی از آینده و نبود حمایت خانوادگی میتوانند تصمیمگیری را برای او دشوار کنند. گاهی زن به امید تغییر رفتار همسرش به زندگی ادامه میدهد؛ گاهی برای جلوگیری از فروپاشی خانواده سکوت میکند و گاهی نیز از ترس اینکه پس از بازگشت به خانهی پدر با سرزنش یا بیمهری روبهرو شود، دردهایش را پنهان نگه میدارد. دربارهی تمام جزئیات زندگی این زن اطلاعاتی در دست نیست، اما آنچه از وضعیت او روشن است، این است که طی سالهای طولانی با خشونت خانوادگی مواجه بوده و از حمایت کافی خانوادهی پدریاش نیز برخوردار نبوده است.
برای او، خانهی پدر نیز نتوانسته بود به پناهگاهی مطمئن تبدیل شود. در شرایطی که زنی از سوی شوهر و مادرشوهرش خشونت را تجربه میکند، حمایت خانوادهی خودش میتواند نقشی اساسی در حفاظت از او داشته باشد. شنیدن حرفهایش، جدی گرفتن شکایتهایش و فراهم کردن زمینهی زندگی امن میتواند به او کمک کند تا پیش از آنکه شرایط به مرحلهای خطرناک برسد، راه دیگری برای ادامهی زندگی پیدا کند. اما وقتی زنی احساس کند که در خانهی شوهر آرامش ندارد و در خانهی پدر نیز کسی نیست که بهطور جدی از او حمایت کند، ممکن است خود را میان دو راه دشوار گرفتار ببیند: ماندن در محیطی آزاردهنده یا رفتن به جایی که نمیداند آیا پذیرفته خواهد شد یا نه.
حدود ده روز پیش، فشارهای زندگی این زن به مرحلهای خطرناک رسید. او که سالها با خشونت خانوادگی روبهرو بوده است، تصمیم گرفت با نوشیدن تیزاب به زندگی خود پایان دهد. این اقدام نشاندهندهی بحرانی جدی در وضعیت او بود؛ لحظهای که به نظر میرسید رنجهای انباشتهشده، او را به جایی رساندهاند که دیگر راهی برای رهایی نمیدید. او تیزاب نوشید، اما جانش را از دست نداد. زنده ماند، هرچند پیامدهای این اقدام بسیار سنگین بود و اکنون در یکی از شفاخانههای دولتی کابل بستری است.
بر اساس اطلاعات ارائهشده، تیزاب به بخشهای مهم بدن او آسیب رسانده و لبها و معدهاش بهشدت صدمه دیدهاند. وضعیت او چنان دشوار است که ادامهی درمان و مراقبتهای پزشکی برایش اهمیت حیاتی دارد. آنچه در این میان دردناک است، این است که زنی که سالها در جستوجوی آرامش بوده، اکنون برای زنده ماندن و بهبود آسیبهایش به مراقبتهای درمانی نیاز دارد. اقدامی که در اوج ناامیدی انجام داده بود، بهجای پایان دادن به رنجهایش، او را با آسیبهای شدید جسمی روبهرو کرده است.
در چنین شرایطی، نباید رنج این زن را تنها به اقدامی که حدود ده روز پیش انجام داده است، محدود کرد. پرسش مهمتر این است که چه شرایطی در زندگی او وجود داشت که به چنین نقطهای رسید؟ چرا خشونتی که به گفتهی او از سالهای نخست ازدواج ادامه داشته، نتوانسته بود بهموقع متوقف شود؟ چرا او احساس میکرد که از سوی خانوادهی پدریاش نیز حمایت کافی ندارد؟ پاسخ به این پرسشها به بررسی دقیق وضعیت زندگی او نیاز دارد، اما همین اطلاعات نشان میدهد که خشونت خانوادگی را نمیتوان موضوعی ساده یا اختلافی عادی میان اعضای خانواده دانست.
خشونت در زندگی مشترک ممکن است شکلهای گوناگونی داشته باشد؛ از تحقیر و تهدید گرفته تا آزار جسمی و محدود کردن آزادی فرد. تداوم چنین شرایطی میتواند سلامت روانی و احساس امنیت زن را بهشدت تحت تأثیر قرار دهد. وقتی این وضعیت سالها ادامه پیدا کند و فرد راهی برای دریافت کمک نداشته باشد، فشارها ممکن است بهتدریج انباشته شوند و احساس درماندگی را در او افزایش دهند. به همین دلیل، رسیدگی به خشونت خانوادگی نباید تا زمانی به تعویق بیفتد که قربانی با آسیب جدی جسمی یا بحرانی روانی روبهرو شود. شنیدن صدای قربانیان، جدی گرفتن نشانههای خشونت و فراهم کردن راههای دسترسی به حمایت میتواند در جلوگیری از پیامدهای جبرانناپذیر نقش مهمی داشته باشد.
اکنون این زن در شفاخانه بستری است و به درمان، مراقبت و حمایت نیاز دارد. آسیبهای ناشی از نوشیدن تیزاب ممکن است به درمان تخصصی و طولانیمدت نیاز داشته باشند و پیامدهای آنها میتوانند زندگی روزمرهی او را برای مدت زیادی تحت تأثیر قرار دهند. در کنار درمان جسمی، رسیدگی به وضعیت روانی او نیز اهمیت دارد؛ زیرا او پس از سالها تجربهی خشونت و اقدامی که جانش را به خطر انداخته است، به حمایت حرفهای و محیطی امن نیازمند است. تأمین امنیت او باید بخشی جداییناپذیر از روند کمکرسانی باشد تا پس از درمان دوباره در معرض همان شرایط آزاردهنده قرار نگیرد.
سه فرزند این زن نیز در این میان نباید فراموش شوند. دو دختر و یک پسر او اکنون با بستری بودن مادرشان روبهرو هستند؛ مادری که سالها بخشی از زندگی روزمرهی آنها بوده است. کودکان در چنین شرایطی ممکن است با ترس، سردرگمی و نگرانی دربارهی آینده مواجه شوند. آنان نیز به مراقبت و حمایت نیاز دارند تا از پیامدهای این رویداد آسیب کمتری ببینند. کمک به مادر و حمایت از فرزندانش باید همزمان مورد توجه قرار گیرد؛ زیرا سلامت و امنیت کودکان نیز به شرایط خانوادگی و وضعیت مراقبت از آنان وابسته است.
این رویداد همچنین یادآور اهمیت حمایت خانوادهها از زنانی است که خشونت را تجربه میکنند. زنی که به دلیل آزار از خانهی شوهر بیرون میآید، نباید با سرزنش، تحقیر یا بیتوجهی روبهرو شود. او بیش از هر چیز به شنیده شدن، امنیت و فرصتی برای تصمیمگیری دربارهی آیندهی خود نیاز دارد. حمایت خانوادهی پدری، دسترسی به خدمات اجتماعی و روانی و پیگیری قانونی خشونت میتوانند در جلوگیری از تکرار چنین رویدادهایی نقش مهمی داشته باشند. حمایت واقعی زمانی معنا پیدا میکند که زن در لحظههای دشوار تنها گذاشته نشود و برای یافتن راهی امن، فرصت و امکانات لازم را در اختیار داشته باشد.
او اکنون زنده است، اما زنده ماندنش به معنای پایان رنجهایش نیست. زخمهای جسمی او نیازمند درماناند و سالهای خشونت نیز نباید نادیده گرفته شوند. آنچه این زن به آن نیاز دارد، تنها بهبود جسمی نیست؛ او باید بتواند در محیطی امن زندگی کند، از حمایت برخوردار باشد و بدون ترس برای آیندهی خود و فرزندانش تصمیم بگیرد. بهبود وضعیت او زمانی امکانپذیرتر خواهد بود که در کنار مراقبتهای پزشکی، عوامل خشونت نیز جدی گرفته شوند و برای حفاظت از او در برابر آسیبهای بیشتر اقدام شود.
دوازده سال پس از آغاز زندگی مشترکش، این زن اکنون بر بستر شفاخانهای در کابل افتاده است؛ مادری که روزگاری برای ساختن زندگی تلاش میکرد، اما پس از سالها تجربهی خشونت، به مرحلهای از ناامیدی رسید که جان خود را در معرض خطر قرار داد. او از مرگ نجات یافته است، اما پرسشهای بسیاری دربارهی امنیت، آینده و حمایت از او و فرزندانش همچنان باقی ماندهاند. پاسخ به این پرسشها تنها به بررسی گذشتهی او محدود نمیشود، بلکه به این بستگی دارد که اکنون چه کسانی برای درمان، امنیت و بازگشت امید به زندگی او و فرزندانش گام برمیدارند.