در یکی از پسکوچههای قدیمی شهر هرات، جایی که کوچهها باریکاند و دیوارها بلند، زنی زندگی میکند که ده سال است نام خودش را کمتر به زبان آورده. این کوچه شبیه صدها کوچهی دیگر است؛ دیوارهای گِلی، درهای آهنیِ رنگباخته، صدای پای مردم، صدای کودکان، بوی نان تازه و گاهی بوی نمِ قالین. اما پشت یکی از همین درها، زندگی زنی جریان دارد که هر روزش شبیه روز قبل است؛ بیتفاوت، سنگین و پر از سکوت. او حدود ده سال پیش عروس شد. آن زمان هنوز باور داشت که ازدواج میتواند راه نجات باشد. از خانهی پدر به خانهی شوهر رفت، با همان تصور سادهای که خیلی از دختران این سرزمین دارند: اینکه بعد از عروسی، زن صاحب خانه میشود، حرمت پیدا میکند و زندگیاش شکل تازهای میگیرد. هیچکس به او نگفت که بعضی خانهها فقط چهاردیواری نیستند؛ زنداناند.
از همان ماههای اول فهمید که جایگاهش در این خانه مشخص است: پایینتر از همه. مادرشوهرش زنی بود با زبان تند و نگاهی سنگین؛ زنی که عروس را نه بهعنوان انسان، بلکه بهعنوان نیروی کار میدید. خواهرشوهرها از همان روزهای نخست، رفتوآمدهایش را زیر نظر داشتند. هر خندهاش زیادی بود و هر سکوتش مشکوک. شوهرش، که باید پناهش میبود، اغلب خاموش بود؛ یا اگر حرفی میزد، بیشتر برای آرام نگهداشتن خانوادهاش، نه برای دفاع از زن خودش.
بهتدریج، محدودیتها شکل گرفت. اول گفتند: «فعلاً زیاد به خانهی مادرت نرو.» بعد شد: «اصلاً ضرور نیست بروی.» بعدتر، بیرون رفتن بدون اجازه ممنوع شد. زن فهمید که آزادیاش آرامآرام از او گرفته میشود، بدون اینکه کسی نامش را ظلم بگذارد. خانهی اقوامش حالا جایی دور شده بود؛ نه از نظر فاصله، بلکه از نظر دسترسی. مادرش بیمار شد، اما او نتوانست کنارش باشد. خواهرش زایمان کرد، اما فقط خبرش را شنید. هر بار که نام خانوادهی خودش را میآورد، با نگاه سرد یا حرفی تلخ روبهرو میشد. کمکم یاد گرفت کمتر حرف بزند، کمتر بخواهد و کمتر اعتراض کند.
زندگیاش به داخل همان خانه خلاصه شد: حیاطی کوچک، اتاقی تاریک و دارِ قالینی که گوشهی خانه بسته شده بود. قالینبافی کاریست که در خیلی از خانههای هرات جریان دارد؛ کاری که زنها از کودکی یاد میگیرند. اما برای او، قالینبافی فقط کار نبود؛ تنها راهی بود که اجازه داشت با آن نفس بکشد. هر روز صبح، پیش از آنکه آفتاب کامل بالا بیاید، از خواب بیدار میشد. طفلها هنوز خواب بودند. دست و رویش را با آب سرد میشست، چادر کهنهاش را سر میکرد و کنار دار قالین مینشست. ساعتها همانجا میماند؛ نخها را گره میزد و رنگها را مرتب میکرد، بدون اینکه بداند قالینی که میبافد، آخرش به کجا میرود و پولش به دست چه کسی میرسد.
انگشتانش همیشه زخم بود. بعضی زخمها کهنه شده بودند و بعضی تازه. گاهی خون لای نخها میرفت و کسی متوجه نمیشد. کمرش درد میکرد و گردنش خشک میشد، اما حق نداشت شکایت کند. اگر آهی میکشید، میگفتند: «زن هستی، عادت کن.» در این ده سال، سه طفل به دنیا آورد؛ دو دختر و یک پسر. هر بارداری برایش هم ترس بود و هم امید؛ ترس از اینکه اگر باز هم دختر شود، تحقیرها بیشتر شود، و امید به اینکه شاید طفلها زندگیاش را کمی معنا بدهند.
دختر بزرگش حالا مکتب نمیرود؛ نه بهخاطر اینکه استعداد ندارد، بلکه چون خانوادهی شوهر اجازه نمیدهد. میگویند: «دختر است، آخرش شوهر میکند.» دختر دوم هنوز کوچکتر است، اما او هم بیشتر وقتها کنار مادر مینشیند و قالینبافی را نگاه میکند. پسرش تنها کسیست که کمی فرق دارد؛ چون پسر است. اما حتی همین پسر هم شاهد رنج مادرش بوده، بدون اینکه بتواند کاری بکند.
شبها، وقتی خانه آرام میشود، زن به پشتبام یا گوشهی اتاق میرود. همانجا مینشیند، زانوهایش را بغل میگیرد و فکر میکند؛ فکر به زندگیای که میتوانست داشته باشد و نداشت، فکر به روزهایی که گذشت و هیچوقت برنگشت. در این فکرها، مرگ مثل یک راه فرار آرام جلوه میکند؛ نه با خشونت، نه با ترس، فقط بهعنوان پایان.
او بارها با خودش گفته: «اگر نباشم، همه چیز تمام میشود.» اما بعد، صورت دخترها جلوی چشمش آمده؛ پسرش که صبحها صدایش میزند: «مادر.» و همین صدا او را دوباره به این دنیا برگردانده است؛ نه از روی عشق به زندگی، بلکه از روی ترس از رها کردن طفلهایی که هیچ پناهی جز او ندارند. شوهرش گاهی میبیند که زنش ساکتتر از همیشه است، اما نمیپرسد چرا. شاید نمیخواهد بداند، شاید هم فکر میکند این سکوت طبیعی است. در این خانه، حرف زدن زن بیشتر دردسر میآورد تا راهحل.
سالها گذشته و زن حالا دیگر چیزی نمیخواهد؛ نه خوشبختی، نه آزادی کامل. فقط میخواهد «خلاص» شود. خودش دقیق نمیداند این خلاص شدن یعنی چه؛ شاید یعنی یک روز بیدار شود و ببیند این زندگی تمام شده، شاید یعنی بچههایش بزرگ شوند و دیگر محتاج او نباشند، شاید یعنی مرگی آرام که صدایش در این خانه نپیچد.
او یکی از هزاران زن افغانستان است؛ زنی که نه نامش در جایی ثبت شده و نه رنجش تیتر خبر شده. زندگیاش در پسکوچهها جریان دارد، آرام و خاموش، مثل قالینی که سالها طول میکشد تا بافته شود، اما هیچکس به زحمت بافندهاش فکر نمیکند. این زن هنوز زنده است. هر روز صبح بیدار میشود، قالین میبافد، غذا میپزد، طفلها را آرام میکند و شب، با خستگی میخوابد. هیچکس نمیداند در دلش چه میگذرد. فقط خودش میداند که ده سال است دارد دوام میآورد؛ نه برای خودش، بلکه برای سه طفلی که اگر او نباشد، دنیا برایشان بیرحمتر میشود.
نویسنده: سارا کریمی