هیچکس نفهمید اولین چیزی که در وجود مریم شکست، صدا بود؛ نه صدای فریاد و نه صدای گریه، بلکه صدای زنگ مکتب. همان زنگی که سالها صبحها در گوشش میپیچید و به او میفهماند که دیر شده، که باید بدود، که زندگی منتظرش نمیماند. روزی که آن صدا خاموش شد، همه فکر کردند فقط مکتب بسته شده است، اما مریم خوب میدانست چیزی عمیقتر از یک دروازه آهنی بسته شده؛ انگار درونش را قفل کرده باشند و کلیدش را با خود برده باشند.
آن صبح، کابل مثل همیشه بیدار میشد. دکاندارها کرکرهها را بالا میکشیدند، موترها بوق میزدند و گرد و خاک در هوا میرقصید، اما برای مریم، شهر ایستاده بود. او کنار پنجره نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و به کوچه خیره مانده بود. پسرکی با کیف مکتب از مقابل خانهشان گذشت، بعد یکی دیگر و بعد چند نفر دیگر. مریم نگاه کرد؛ فقط نگاه کرد، بیآنکه پلک بزند. انگار اگر پلک میزد، این صحنه محو میشد و او نمیخواست حتی این درد کوچک را از دست بدهد، چون آخرین پیوندش با چیزی بود که زمانی زندگیاش را معنا میداد.
مریم در کابل به دنیا آمده بود و در همانجا بزرگ شده بود. چهارده سال از عمرش میگذشت، اما زندگیاش پر از مکثهای ناخواسته بود؛ مکثهایی که هیچوقت انتخابشان نکرده بود. خانهشان در یکی از محلههای فقیرنشین شهر بود؛ خانهای با دیوارهای رنگباخته، دری که خوب بسته نمیشد و اتاقهایی که یا همیشه سرد بودند یا همیشه گرم، اما هیچوقت راحت نبودند. پدرش کارگر روزمزد بود و مادرش خیاطی میکرد. آنها آدمهای بدی نبودند، حتی بیرحم هم نبودند؛ فقط خسته بودند، خسته از زندگیای که هیچوقت با آنها آسان نگرفته بود.
زمانی که مریم مکتب میرفت، خستگی خانواده شکل دیگری داشت. پدرش وقتی میدید دخترش با کتاب از خانه بیرون میرود، شانههایش کمی صافتر میشد. مادرش وقتی لباس مکتب مریم را اتو میکرد، انگار آینده را صاف میکرد. آن روزها فقر هنوز درد داشت، اما امید هم کنارش نشسته بود. حالا امید رفته بود و فقر مانده بود؛ تنها و سنگین.
اولش گفتند موقتی است. مریم به همین «موقتی» دل بسته بود. هر روز صبح، مثل قبل بیدار میشد، لباسهایش را مرتب میکرد، موهایش را میبافت و کیفش را آماده نگه میداشت. مادر نگاهش میکرد و چیزی نمیگفت. پدر از خانه بیرون میرفت و چیزی نمیپرسید. همه منتظر بودند، اما انتظار هم خسته میشود. هفتهها گذشت، ماهها آمد، فصلها عوض شد و دروازه مکتب باز نشد.
یک روز، مریم فهمید دیگر کسی منتظر نیست. آن روزی بود که مادرش گفت: «دیگه خودت را عادت بده، درس فعلاً نیست.» همین یک جمله، آرام و کوتاه، مثل ضربهای آهسته اما عمیق، در دل مریم نشست. «فعلاً» یعنی چه؟ فعلاً تا کی؟ هیچکس جواب نداشت.
از آن روز، زمان شکل عجیبی گرفت. صبحها بیهدف شروع میشدند و شبها بینتیجه تمام. مریم در خانه کمک میکرد، آب میآورد، ظرف میشست و خیاطی مادر را تماشا میکرد. کارها تمام میشدند، اما روز نه؛ روز همیشه ادامه داشت، کش میآمد و سنگین میشد. او گاهی کنار دیوار مینشست و به نقطهای خیره میماند که خودش هم نمیدانست چیست؛ انگار مغزش دنبال چیزی میگشت که دیگر وجود نداشت.
کتابهایش هنوز همانجا بودند. او نمیتوانست آنها را دور بیندازد. شبها، وقتی همه خواب بودند، چراغ کوچک را روشن میکرد و یکی از کتابها را باز میکرد. بعضی صفحهها را از حفظ بود و بعضی تمرینها را قبلاً حل کرده بود، اما حالا هر خطی که میخواند، به سوالی تازه تبدیل میشد: اگر قرار نیست ادامه بدهم، اینها به چه درد میخورد؟ اگر آیندهای نیست که برایش آماده شوم، دانستن چه فایدهای دارد؟ همین سوالها کتاب را از دستش میگرفت و اشک را جای آن میگذاشت.
کمکم نگاهها عوض شد و حرفها آرامآرام راهشان را به خانه باز کردند؛ خالهای که گفت دختر بیمکتب زیاد میماند، همسایهای که گفت سنش بالا میرود و زنی که گفت بهتر است زودتر سر و سامان بگیرد. هیچکدام مستقیم با مریم حرف نمیزدند، اما همه حرفها به او میرسید. او یاد گرفت گوش بدهد و وانمود کند نمیشنود؛ این سختترین نوع شنیدن بود.
شبها، وقتی در بستر دراز میکشید، به سقف نگاه میکرد و فکر میکرد اگر مکتب میرفت، حالا چه کسی بود. شاید صنف نهم، شاید دهم؛ شاید شاگردی که معلم نامش را میدانست، شاید دختری که هنوز از آینده نمیترسید. این «شاید»ها مثل سایه دورش میچرخیدند و خواب را از چشمهایش میگرفتند.
خواب که میآمد، مهربان نبود؛ همیشه یک خواب تکراری. خودش را میدید که دوباره به مکتب رسیده، دروازه باز است و حویلی پر از صدا. قدم برمیدارد، اما هرچه جلوتر میرود، زمین کش میآید. وقتی به درِ صنف میرسد، زنگ میخورد و همه داخل میشوند، جز او. او پشت در میماند؛ تنها و بیصدا. درست همانجا بیدار میشد، با قلبی که تند میزد و چشمانی که خیس بودند.
کابل برایش تغییر کرده بود. خیابانها همان بودند، اما نگاه او عوض شده بود. دیگر شهر را با امید نمیدید؛ با مقایسه میدید. هر دختری که میخندید، هر دختری که آزادانه راه میرفت، هر دختری که از آینده حرف میزد، آینهای میشد که مریم نمیخواست در آن نگاه کند. او کمکم خودش را جمع کرد؛ صدایش را، نگاهش را، آرزوهایش را.
گاهی فکر میکرد اگر هیچوقت مکتب نمیرفت، شاید اینقدر درد نداشت؛ اما رفته بود، چشیده بود، فهمیده بود و حالا محرومیت برایش فقط نداشتن نبود، از دست دادن بود.
پدرش کمتر حرف میزد و مادرش بیشتر آه میکشید. خانه پر از سکوتهایی شده بود که کسی جرئت شکستنشان را نداشت. مریم حس میکرد باری است روی دوش خانواده؛ نه بهخاطر کاری که کرده بود، بلکه بهخاطر کاری که دیگر اجازه نداشت بکند. این احساس، آرامآرام ستون فقراتش را خم کرد.
اما با همه اینها، چیزی درونش هنوز کاملاً نمرده بود؛ نه امیدی بزرگ و نه رویایی واضح، فقط حسی مبهم، شبیه نفسکشیدن در تاریکی. حسی که میگفت اگر کاملاً تسلیم شود، دیگر هیچچیزی از خودش باقی نمیماند. او گاهی زیر لب، بیآنکه کسی بشنود، میگفت: «من هنوز هستم.» همین جمله کوتاه، گاهی تنها چیزی بود که نگهش میداشت.
مریم هنوز در کابل زندگی میکند؛ هنوز همان خانه، همان کوچه، همان پنجره. هنوز دختر است، اما دختری که زودتر از وقتش سنگینی دنیا را یاد گرفته. او از مکتب باز ماند، اما قصهاش آنجا تمام نشد؛ قصهاش کش آمد و طولانی شد، مثل روزهایش، مثل انتظارش.
او یکی از هزاران دختری است که زندگیشان بیصدا تغییر کرد؛ نه با انفجار و نه با فریاد، بلکه با یک تصمیم، با یک درِ بسته، با یک زنگی که دیگر به صدا درنیامد. روایت مریم، روایت سکوت است؛ سکوتی که هر روز بلندتر میشود و اگر شنیده نشود، یک نسل را در خود خفه میکند.
و مریم، هر صبح که بیدار میشود، هنوز ناخودآگاه گوش میدهد؛ شاید جایی، خیلی دور، زنگی دوباره به صدا درآید.
نویسنده: سارا کریمی