رؤیای دانشگاه ناتمام ماند؛ دختری که هنوز با کتاب‌هایش زندگی می‌کند

53 دقیقه قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

صدای ورق خوردن کتاب، تنها صدایی بود که سکوت اتاق را می‌شکست. بیرون، چند کودک در کوچه خاکی روستا با هیاهو بازی می‌کردند، اما زهره انگار هیچ‌یک از آن صداها را نمی‌شنید. کتاب زبان انگلیسی را که سال‌ها پیش یکی از دوستانش به او هدیه داده بود، آرام بست، دستش را بر جلد رنگ‌ورورفته آن کشید و لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. روی نخستین صفحه کتاب، با خطی کودکانه نوشته شده بود: «زهره؛ صنف نهم». هر بار که نگاهش به این نوشته می‌افتاد، احساس می‌کرد زمان همان‌جا متوقف شده است؛ در روزهایی که هنوز با کیف مکتب از خانه بیرون می‌رفت، برای امتحان‌ها درس می‌خواند و آینده را روشن‌تر از امروز می‌دید.

اکنون اما همان کتاب، سال‌هاست که تنها همدم شب‌های اوست؛ نه برای آماده شدن به امتحان و نه برای رسیدن به دانشگاه، بلکه برای زنده نگه داشتن خاطره روزهایی که هنوز حق آموزش از او گرفته نشده بود.

زهره دختری از یکی از روستاهای ولایت بلخ است؛ جایی که بیشتر خانه‌ها از خشت و گل ساخته شده‌اند، کوچه‌ها در تابستان زیر گرد و غبار و در زمستان در گل‌ولای فرو می‌روند و بیشتر خانواده‌ها از راه کشاورزی، دامداری یا کارگری روزمزد امرار معاش می‌کنند. پدر او نیز سال‌ها با کار روی زمین‌های مردم و کارگری فصلی، هزینه زندگی خانواده را فراهم می‌کرد. درآمدشان اندک بود، اما آرزویی بزرگ در خانه‌شان نفس می‌کشید؛ اینکه دخترشان درس بخواند و آینده‌ای بهتر از پدر و مادرش بسازد.

از همان سال‌های نخست مکتب، زهره به درس علاقه فراوانی داشت. هر روز پس از بازگشت از مکتب، لباسش را عوض می‌کرد، به مادرش در کارهای خانه کمک می‌کرد و سپس گوشه‌ای می‌نشست و درس‌هایش را مرور می‌کرد. معلمانش بارها به پدرش گفته بودند که دخترش استعداد کم‌نظیری دارد و اگر فرصت ادامه تحصیل برایش فراهم باشد، می‌تواند تا دانشگاه پیش برود.

اما همه آن امیدها، ناگهان در یک روز متوقف شد.

روزی که دروازه‌های مکتب به روی دختران بسته شد، زهره تا ساعت‌ها باور نمی‌کرد که دیگر اجازه رفتن به صنف را ندارد. همان روز کیفش را کنار اتاق گذاشت و هفته‌ها به آن دست نزد. هر صبح، بی‌اختیار زود از خواب بیدار می‌شد، نگاهش را به لباس مکتبش می‌دوخت و دوباره در سکوت می‌نشست؛ گویی هنوز منتظر بود کسی بیاید و بگوید همه این اتفاق‌ها تنها یک سوءتفاهم بوده است.

اما هفته‌ها به ماه و ماه‌ها به سال تبدیل شد.

در آن روزهای دشوار، زهره تصمیم گرفت درس را رها نکند. یکی از دوستانش به او خبر داد که برخی آموزگاران و نهادهای آموزشی، صنف‌های آنلاین برگزار می‌کنند. خانواده تنها یک تلفن همراه ساده داشتند که بیشتر اوقات در اختیار پدر بود. شب‌ها، وقتی پدر از کار بازمی‌گشت، زهره گوشی را برمی‌داشت و تا نیمه‌های شب، با اینترنت ضعیف و قطع‌ووصلی‌های مداوم، درس‌های زبان انگلیسی، کمپیوتر و برنامه‌های آموزشی دیگر را دنبال می‌کرد.

گاهی برای پیدا کردن آنتن بهتر، ناچار می‌شد به پشت‌بام خانه برود. زمستان، سرمای سوزناک استخوان‌هایش را می‌لرزاند و تابستان، گرمای طاقت‌فرسا نفس کشیدن را دشوار می‌کرد، اما او همچنان هدفون را در گوش می‌گذاشت و تلاش می‌کرد حتی یک جمله از درس را از دست ندهد.

در طول دو سال، ده‌ها کتاب الکترونیکی دانلود کرد، واژه‌های تازه انگلیسی را در دفترچه‌ای کوچک نوشت و هر روز ساعت‌ها تمرین کرد. تنها آرزویش این بود که اگر روزی درهای مکتب دوباره گشوده شد، از هم‌صنفی‌هایش عقب نمانده باشد.

اما در همان روزها، زندگی خانواده نیز هر روز دشوارتر می‌شد. خشکسالی، کاهش درآمد، گرانی و بیکاری، فشار سنگینی بر دوش خانواده گذاشته بود. پدر دیگر مانند گذشته توان کار کردن نداشت و مادر با خیاطی ساده برای همسایه‌ها، تنها درآمد اندکی به دست می‌آورد. برادر کوچک‌تر زهره نیز برای کمک به تأمین هزینه‌های خانه، درس را رها کرد و در بازار شاگردی پیشه گرفت.

زهره بارها از پدرش خواست اجازه دهد کاری پیدا کند؛ حتی اگر خیاطی، آموزش کودکان یا هر کار ساده دیگری باشد. او می‌خواست سهمی در تأمین مخارج خانواده داشته باشد، اما فرصت‌های شغلی برای دختران بسیار محدود بود و هر دری که کوبید، بسته ماند.

روزها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و نگرانی خانواده بیشتر از گذشته سایه می‌انداخت. هزینه خوراک، دوا و دیگر نیازهای اولیه زندگی هر روز افزایش می‌یافت و درآمد اندک خانواده دیگر پاسخگوی مخارج روزمره نبود.

در همین روزها، یکی از بستگان نزدیک برای خواستگاری زهره آمد. خانواده داماد نیز زندگی مرفهی نداشتند، اما دست‌کم پسرشان شغلی داشت و می‌توانست زندگی ساده‌ای را اداره کند.

پدر زهره شب‌های زیادی را تا دیروقت بیدار می‌ماند. او بارها با همسرش درباره آینده دخترشان گفت‌وگو کرد. هیچ‌کدام نمی‌خواستند زهره در آن شرایط ازدواج کند، اما هر بار که سفره شام کوچک‌تر می‌شد و نگرانی از فردا بیشتر، احساس می‌کردند انتخاب دیگری پیش رویشان باقی نمانده است.

شبی که پدر موضوع خواستگاری را با زهره در میان گذاشت، دختر تنها سکوت کرد. نه مخالفتی کرد و نه اشکی ریخت. فقط نگاهش را به قفسه کتاب‌هایش دوخت؛ همان کتاب‌هایی که دو سال تمام با امید بازگشایی مکتب‌ها کنارشان مانده بود.

چند هفته بعد، مراسمی ساده برگزار شد و زهره خانه پدر را ترک کرد. هنگام جمع کردن وسایلش، پیش از هر چیز کتاب‌هایش را در صندوقچه گذاشت. مادرش با تعجب پرسید: «این‌ها را هم می‌بری؟»

زهره لبخند تلخی زد و گفت: «اگر همه‌چیز را از آدم بگیرند، نباید دانش را از خودش بگیرند.»

امروز، هرچند مسئولیت‌های زندگی مشترک بخش بزرگی از وقت او را گرفته است، اما هنوز هر شب، پس از پایان کارهای خانه، کتابی را باز می‌کند. گاهی زبان انگلیسی تمرین می‌کند، گاهی کتاب‌های ادبی می‌خواند و گاهی دفترچه یادداشت‌های قدیمی‌اش را ورق می‌زند. او می‌گوید مطالعه برایش تنها درس خواندن نیست، بلکه راهی برای زنده نگه داشتن امید است؛ امیدی که اگر خاموش شود، احساس می‌کند بخشی از وجودش را از دست داده است.

گاهی دختران کوچک همسایه نزد او می‌آیند تا خواندن و نوشتن بیاموزند. زهره با حوصله هر آنچه را آموخته است به آنان یاد می‌دهد. او باور دارد اگر حتی یک دختر فرصت سوادآموزی پیدا کند، آینده یک خانواده نیز می‌تواند دگرگون شود.

با وجود همه آنچه بر او گذشته، هنوز آرزوهایش را کنار نگذاشته است. می‌گوید اگر امروز درهای مکتب‌ها و دانشگاه‌ها دوباره باز شوند، بی‌درنگ کتاب و قلمش را برمی‌دارد و از همان جایی که ناچار به توقف شد، ادامه می‌دهد.

او از مسئولان می‌خواهد دختران افغانستان را از حق آموزش محروم نکنند. به باور او، آموزش تنها آینده یک دختر را نمی‌سازد، بلکه آینده یک خانواده، یک جامعه و حتی یک کشور را دگرگون می‌کند. او همچنین خواهان فراهم شدن فرصت‌های آموزشی و شغلی برای زنان است تا هیچ دختری تنها به دلیل فقر، ناچار نشود میان ادامه تحصیل و ازدواج یکی را انتخاب کند.

زهره در پایان می‌گوید: «من هنوز هر شب کتاب می‌خوانم، چون باور دارم روزی دوباره درهای مکتب و دانشگاه باز می‌شود. آرزو دارم آن روز، هیچ دختری مجبور نباشد مانند من رؤیاهایش را میان صفحه‌های کتاب پنهان کند. ما چیز زیادی نمی‌خواهیم؛ فقط فرصت می‌خواهیم؛ فرصت درس خواندن، کار کردن و ساختن آینده‌ای که سال‌ها برایش تلاش کرده‌ایم.»

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=31249
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد