دوستان مریم نیز دیگر مانند گذشته در تماس نبودند. بعضی درگیر کارهای خانه شده بودند، برخی مجبور به کار شده بودند و درباره سرنوشت بعضی دیگر نیز خانوادههایشان تصمیم گرفته بودند. یک روز یکی از دوستان نزدیکش تلفن کرد و گفت: «دیگر نمیتوانم درس بخوانم. پدرم میگوید مکتب که نیست، باید در خانه باشم.» مریم پرسید: «تو چه میخواهی؟» دوستش چند لحظه سکوت کرد و گفت: «من هم میخواهم درس بخوانم، اما خواستن من کافی نیست.» این جمله برای مریم بسیار سنگین بود. آن شب وقتی به اتاقش رفت، کتاب علومش را باز کرد، اما نتوانست مطالعه کند. کتاب را بست و به دیوار خیره شد. برای نخستین بار به این فکر کرد که شاید مشکل فقط بستهشدن یک دروازه نیست؛ شاید چیزی که از دختران گرفته میشود، سالهای زندگی و فرصت ساختن آینده آنان است.
با این حال، مریم تصمیم گرفت کاملاً منتظر نماند. از طریق یکی از دوستانش درباره کلاسهای آنلاین شنید و با وجود اینترنت ضعیف و هزینههایی که خانواده به سختی میتوانستند پرداخت کنند، شروع به یادگیری از طریق اینترنت کرد. تلفن هوشمندی که در خانه داشتند قدیمی بود و گاهی برنامههای آموزشی روی آن بهدرستی باز نمیشد. اینترنت نیز همیشه قابل اعتماد نبود. بعضی شبها مریم ساعتها منتظر میماند تا بتواند وارد کلاس شود و درست زمانی که معلم تدریس را آغاز میکرد، ارتباط قطع میشد. او دوباره تلاش میکرد، اما گاهی تا پایان درس نمیتوانست برگردد. با این حال، دفترش را کنار خود میگذاشت و هرچه میتوانست یادداشت میکرد. برای یادگیری زبان انگلیسی نیز دفتر جداگانهای داشت و هر روز چند واژه جدید مینوشت. در صفحه نخست دفترش نوشته بود: «من هنوز دانشآموز هستم.» این جمله را برای خودش نوشته بود تا هر روز فراموش نکند که بستهشدن دروازه مکتب نباید باعث شود خودش را از دنیای آموزش کنار بگذارد.
اما ادامه این مسیر آسان نبود. هزینه اینترنت برای خانواده سنگین بود و گاهی مریم مجبور میشد چند روز از کلاسهایش دور بماند. یک بار چند هفته نتوانست به درسهای آنلاین دسترسی پیدا کند و وقتی دوباره برگشت، بسیاری از مطالب را از دست داده بود. احساس میکرد از همسنوسالانش عقب مانده است. دوستانی که زمانی در کنار او در یک صنف مینشستند، حالا هر کدام در مسیر متفاوتی قرار گرفته بودند. بعضی دیگر علاقهای به درس نداشتند، چون آنقدر از مکتب دور مانده بودند که امیدشان کمرنگ شده بود. مریم نیز روزهایی داشت که میخواست کتابها را ببندد و دیگر به آینده فکر نکند. گاهی با خودش میگفت: «وقتی معلوم نیست چه زمانی دوباره میتوانم درس بخوانم، چرا اینقدر تلاش کنم؟» اما هر بار که این فکر به سراغش میآمد، به یاد پدرش میافتاد که سالها گفته بود: «اگر چیزی یاد بگیری، هیچکس نمیتواند آن را از تو بگیرد.» همین جمله دوباره او را پای کتاب مینشاند.
دو سال از زمانی که مریم آخرین بار وارد مکتب شده بود، گذشت. در این دو سال، او از یک دختر مکتبرو به دختری تبدیل شده بود که بیشتر وقتش را در خانه میگذراند. بعضی روزها خودش را در آینه نگاه میکرد و باورش نمیشد همان دختری است که زمانی هر صبح با شوق لباس مکتب میپوشید. دیگر لباس مکتب برایش اندازه نبود. یک روز آن را از کمد بیرون آورد و روی تخت پهن کرد. مادرش وارد اتاق شد و وقتی لباس را دید، چیزی نگفت. مریم به لباس نگاه کرد و گفت: «مادر، ببین چقدر برایم کوچک شده.» مادر لبخند غمگینی زد و جواب داد: «دخترم، تو بزرگ شدی.» مریم گفت: «من فقط بزرگ نشدم، مادر. دو سال هم از درسهایم عقب ماندم.» مادر کنارش نشست و دستش را گرفت. مریم سرش را روی شانه مادر گذاشت و برای نخستین بار بعد از مدتها گریه کرد و گفت: «من نمیخواهم تمام آیندهام در همین اتاق خلاصه شود.» مادر آرام جواب داد: «من هم نمیخواهم.»
بعد از آن روز، مریم بیشتر تلاش کرد. درسهای قبلی را مرور کرد، کتابهایی را که در خانه داشت خواند و از دوستانش جزوههای قدیمی گرفت. گاهی برای خودش امتحان میگرفت و پاسخها را در دفتر مینوشت. اگر چیزی را نمیفهمید، ساعتها در منابع آموزشی جستوجو میکرد. او دیگر فقط برای این درس نمیخواند که روزی دوباره مکتب باز شود؛ برای این درس میخواند که خودش را از دست ندهد. در خانواده نیز همه میدانستند مریم نمیخواهد آموزش را کنار بگذارد. پدرش با وجود مشکلات اقتصادی، تا جایی که میتوانست هزینه اینترنت و کتابهای مورد نیازش را فراهم میکرد. یک شب که پدر خسته از کار برگشته بود، مریم درباره آیندهاش با او صحبت کرد و گفت: «پدر، اگر روزی مکتب باز شود، من میروم. اگر دانشگاه هم باز باشد، میخواهم ادامه بدهم.» پدر چند لحظه به او نگاه کرد و گفت: «تو فقط درس بخوان. تا وقتی من توان داشته باشم، نمیگذارم آرزویت را فراموش کنی.» مریم چیزی نگفت، اما همان شب احساس کرد هنوز کسی در کنار او ایستاده است.
با این همه، چیزی که بیش از همه مریم را آزار میداد، ترس از فراموششدن بود. او میترسید جامعه روزی به این وضعیت عادت کند؛ به اینکه دختران در خانه باشند، به اینکه صدای زنگ مکتب برای آنان فقط خاطره شود و به اینکه کودکی که روزی آرزوی داکتر، مهندس یا معلمشدن داشت، آرامآرام از رؤیایش دست بکشد. از خودش میپرسید اگر چند سال دیگر بگذرد، آیا هنوز میتوانم به دانشگاه فکر کنم؟ آیا هنوز میتوانم خودم را دانشآموز بدانم؟ آیا کتابهایی که امروز میخوانم، روزی به کارم خواهند آمد؟ پاسخ این سؤالها را نمیدانست، اما یک چیز را میدانست؛ اگر خودش نیز تسلیم شود، دیگر چیزی برایش باقی نمیماند. به همین دلیل، هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن میکرد و کتابش را باز میگذاشت. گاهی فقط چند صفحه میخواند و گاهی چند ساعت، اما تلاش میکرد هر شب چیزی یاد بگیرد.
یک شب، مریم کنار پنجره نشسته بود و به کوچه نگاه میکرد. چند دختر کوچک از کنار خانه عبور کردند. یکی از آنها کیف مکتب بر دوش داشت و با عجله دست مادرش را میکشید. مریم مدت زیادی به آنها نگاه کرد. صدای خنده دوستانش، زنگ مکتب، صدای معلم و حتی نیمکت چوبی صنف را به یاد آورد. برای لحظهای همه آن روزها دوباره زنده شدند؛ روزهایی که هنوز نمیدانست رفتن به مکتب میتواند روزی به یک آرزوی دور تبدیل شود. سپس به اتاق برگشت. روی میز، همان دفتر انگلیسی قرار داشت؛ دفتری که مدتها پیش در صفحه نخست آن نوشته بود: «من هنوز دانشآموز هستم.» مریم قلم را برداشت و زیر آن جمله نوشت: «و خواهم ماند.»
شاید مریم نمیداند چه زمانی دوباره اجازه خواهد داشت وارد صنف شود، چه زمانی میتواند امتحان بدهد و چه زمانی رؤیای داکترشدن از یک آرزو به یک برنامه واقعی تبدیل خواهد شد. شاید حتی نداند چند سال دیگر باید منتظر بماند. اما هر بار که کتابی را باز میکند، به خودش یادآوری میکند که زندگیاش نباید فقط با تصمیمهایی که دیگران دربارهاش میگیرند تعریف شود. او هنوز همان دختر نوجوانی است که روزی با شوق از خانه بیرون میشد و میگفت میخواهد داکتر شود؛ با این تفاوت که حالا دو سال از آن روزها گذشته و در این دو سال، مریم فهمیده است که محرومیت تنها گرفتن یک فرصت نیست؛ گاهی وادارکردن یک انسان به جنگیدن برای چیزی است که پیش از آن، سادهترین حق زندگیاش به شمار میرفت.
حالا هر شب چراغ کوچک اتاقش را روشن میکند، کتابش را باز میگذارد و درس میخواند؛ نه به این دلیل که مطمئن است فردا دروازه مکتب باز خواهد شد، بلکه به این دلیل که نمیخواهد روزی که آن دروازه باز شد، خودش دیگر همان دختر مشتاق یادگیری نباشد. برای مریم، هر صفحهای که میخواند، یک قدم کوچک به سوی آیندهای است که هنوز نمیبیند، اما حاضر نیست از آن دست بکشد؛ آیندهای که در آن دوباره کیفش را بر دوش میاندازد، از خانه بیرون میشود و از دروازه یک مکتب یا دانشگاه عبور میکند. روزی که دیگر مجبور نباشد از خودش بپرسد چرا اجازه درسخواندن ندارد و بتواند از خودش بپرسد: «حالا برای رسیدن به رؤیایم چقدر باید تلاش کنم؟» شاید تمام امید مریم همین باشد؛ اینکه روزی دوباره انتخاب آینده به دست خودش باشد.
نویسنده: سارا کریمی