از محبت تا خشونت؛ سقوط یک زندگی مشترک

3 هفته قبل
زمان مطالعه 5 دقیقه

در یکی از کوچه‌های خاکی و کم‌رفت‌وآمد شهر هرات، جایی که دیوارهای کاه‌گلی هنوز رازهای بسیاری را در سینه پنهان کرده‌اند و شب‌ها زودتر از هر جای دیگر فرود می‌آیند، زنی زندگی می‌کند که سرگذشتش نه با فریاد، بلکه با سکوتی طولانی و فرساینده نوشته شده است. نامش را بگذاریم «شکیلا»؛ زنی که شش سال پیش، با دلی سرشار از امید و چشمانی روشن از رؤیا، قدم به خانه‌ای گذاشت که گمان می‌کرد قرار است پناهگاهش باشد؛ جایی برای محبت، صمیمیت و شاید روزی صدای خنده کودکی که به زندگی‌اش معنا ببخشد. آرزوهای شکیلا ساده بود؛ نه خانه‌ای بزرگ می‌خواست و نه زندگی‌ای تجملی. تنها می‌خواست دوست داشته شود و در کنار مردی که انتخاب کرده بود ـ یا برایش انتخاب شده بود ـ احساس امنیت کند.

سال‌های نخست زندگی‌شان، هرچند خالی از دشواری نبود، اما برای شکیلا قابل تحمل و گاه دلگرم‌کننده بود. شوهرش در آن سه سال اول، مردی به نظر می‌رسید که می‌خواهد زندگی را بسازد. گاهی با دست خالی به خانه می‌آمد، اما با لبخند؛ گاهی خسته بود، اما برای او وقت می‌گذاشت. شب‌ها کنار هم می‌نشستند، چای می‌نوشیدند و از روزی که گذشته بود سخن می‌گفتند. شکیلا در همان لحظه‌های کوچک، آینده‌ای بزرگ برای خود می‌ساخت؛ آینده‌ای که در آن کودکی میانشان می‌دوید، او را «مادر» صدا می‌کرد و مردی که کنارش نشسته بود، با افتخار به آن زندگی نگاه می‌کرد. او با همین خیال‌ها روزها را می‌گذراند و شب‌ها با امید فردایی بهتر به خواب می‌رفت.

اما زمان گذشت و آنچه باید می‌آمد، نیامد. سه سال از ازدواجشان گذشته بود و هنوز خانه‌شان صدای کودکی را نشنیده بود. در آغاز، شکیلا چندان به این موضوع نمی‌اندیشید. با خود می‌گفت هنوز وقت هست، خدا بزرگ است و هر چیز در زمان خودش رخ می‌دهد. اما جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، مجال نادیده گرفتن این مسئله را به او نمی‌داد. نگاه‌های مردم، حرف‌های فامیل و کنایه‌های زنان همسایه، همه چون سوزن‌هایی بودند که هر روز در قلبش فرو می‌رفتند. هر بار که به مهمانی می‌رفت، کسی پیدا می‌شد که با لبخندی مصنوعی بپرسد: «هنوز بچه‌دار نشدید؟» یا با لحنی ظاهراً دلسوزانه اما آکنده از سرزنش بگوید: «دکتر رفتی؟ شاید مشکلی داشته باشی.»

شکیلا هر بار لبخندی می‌زد، سر به زیر می‌انداخت و چیزی نمی‌گفت، اما در درونش طوفانی برپا می‌شد. بارها از شوهرش خواست با هم نزد داکتر بروند تا دلیل این ماجرا روشن شود، اما مرد همیشه بهانه‌ای می‌آورد. گاهی می‌گفت: «لازم نیست»، گاهی می‌گفت: «خدا خودش می‌دهد» و گاهی با عصبانیت بحث را پایان می‌داد. شکیلا آن روزها این رفتار را به حساب غرور مردانه یا بی‌اعتنایی می‌گذاشت و بیشتر سکوت می‌کرد؛ زیرا از کودکی آموخته بود زن باید صبر کند، تحمل کند و زندگی را حفظ نماید.

اما تغییرات به همین‌جا ختم نشد. از سال سوم به بعد، رفتار شوهرش آرام‌آرام تغییر کرد؛ نه ناگهانی، بلکه مانند چراغی که کم‌کم نورش را از دست می‌دهد. دیگر کمتر با او سخن می‌گفت، کمتر به چشمانش نگاه می‌کرد و لبخندهایی که زمانی مایه دلگرمی شکیلا بود، آرام‌آرام محو شد. شکیلا ابتدا این تغییر را جدی نگرفت. با خود می‌اندیشید شاید خسته است، شاید گرفتار مشکلات کاری شده، شاید فشار زندگی بر او سنگینی می‌کند. تلاش کرد مهربان‌تر باشد، بیشتر سکوت کند، کمتر سؤال بپرسد؛ شاید همه چیز دوباره مانند گذشته شود.

اما نشد.

سال چهارم، فاصله‌ای میانشان افتاد که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت. آنان دیگر نه چون دو همسر، بلکه مانند دو غریبه زیر یک سقف زندگی می‌کردند. سخنانشان کوتاه و بی‌روح شده بود، نگاه‌ها خالی از احساس و شب‌ها سرد و طولانی. شکیلا گاهی در تاریکی شب، وقتی مرد خواب بود، به چهره‌اش خیره می‌شد و از خود می‌پرسید: «چه شد که این‌قدر تغییر کرد؟» اما پاسخی نمی‌یافت.

در این میان، فشار نداشتن فرزند هر روز سنگین‌تر می‌شد. دیگر تنها یک سؤال ساده نبود؛ به اتهامی تبدیل شده بود که همه انگشت‌ها را به سوی او نشانه می‌رفت. حتی در خانواده شوهرش نگاه‌ها عوض شده بود. گاه سخنانی می‌شنید که مستقیم نبود، اما معنایش روشن بود: «زن اگر بچه نداشته باشد، چه ارزشی دارد؟» این جمله‌ها چون خوره به جانش افتاده بود.

سال پنجم، شکیلا به نقطه‌ای رسید که دیگر نتوانست تحمل کند. روزی، پس از مهمانی‌ای که بار دیگر در آن آماج سؤال و کنایه قرار گرفته بود، به خانه آمد، در را بست و برای نخستین بار با صدای بلند گریست. آن شب، وقتی شوهرش بازگشت، با صدایی لرزان از شدت بغض گفت: «بیا برویم داکتر. هرچه هست، باید بفهمیم مشکل چیست.» این بار، برخلاف همیشه، مرد سکوت کرد؛ سکوتی که برای شکیلا عجیب بود. چند روز بعد، سرانجام پذیرفت.

روز مراجعه به داکتر، یکی از سنگین‌ترین روزهای زندگی شکیلا بود. در اتاقی کوچک، با دیوارهای سفید و بوی دارو، نشسته بود و دست‌هایش را در هم گره کرده بود. قلبش تند می‌زد و ذهنش لبریز از ترس بود. وقتی نتایج آماده شد، داکتر با لحنی آرام آغاز به سخن کرد، اما جمله‌ای که بر زبان آورد، جهان شکیلا را در یک لحظه فرو ریخت: «مشکل از شما نیست… مشکل از همسرتان است.»

برای چند ثانیه، همه چیز متوقف شد. صداها دور شدند، تصویرها تار گشتند و تنها یک سؤال در ذهنش شکل گرفت. به شوهرش نگاه کرد؛ انتظار داشت تعجب کند، شوکه شود، پرسشی بپرسد. اما چهره مرد بی‌تفاوت بود، گویی این سخن را پیش‌تر شنیده باشد. همین بی‌تفاوتی، بیش از خود خبر، شکیلا را لرزاند.

وقتی از کلینیک بیرون آمدند، سکوتی سنگین میانشان حاکم بود. شکیلا دیگر نتوانست خود را نگه دارد. با صدایی لرزان پرسید: «تو از قبل می‌دانستی؟» مرد لحظه‌ای مکث کرد، سپس بی‌آنکه به او نگاه کند، گفت: «بعضی چیزها را لازم نیست همه بدانند.» این جمله، چون ضربه‌ای سهمگین، همه چیز را در وجود شکیلا خرد کرد. در همان لحظه فهمید که نه فقط با یک مشکل، بلکه با دروغی بزرگ زندگی کرده است.

از آن روز به بعد، همه چیز بدتر شد. مردی که پیش‌تر تنها سرد شده بود، اکنون خشن شده بود. کوچک‌ترین بهانه‌ای کافی بود تا صدایش بلند شود، فریاد بزند و سکوت‌های طولانی‌اش را با خشم پر کند. گاهی وسایل را به زمین می‌کوبید، گاهی روزها با او سخن نمی‌گفت و گاهی با کلماتی که از هر ضربه‌ای دردناک‌تر بودند، شکیلا را تحقیر می‌کرد. عجیب آنکه هنوز هم او را مقصر جلوه می‌داد، گویی حقیقتی که روشن شده بود، هیچ اهمیتی ندارد.

شکیلا دیگر نمی‌دانست چه باید بکند. حقیقت را می‌دانست، اما نمی‌توانست آن را فریاد بزند؛ زیرا در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کرد، سخن زن هرگز به اندازه مرد باور نمی‌شد. اگر چیزی می‌گفت، شاید متهمش می‌کردند، شاید می‌گفتند دروغ می‌گوید، شاید سرزنش بیشتری نصیبش می‌شد.

سال ششم، خانه‌ای که زمانی برایش لبریز از امید بود، به جایی بدل شد که هر دیوارش بوی غم می‌داد. دیگر هیچ صمیمیتی باقی نمانده بود. دو انسان در کنار هم زندگی می‌کردند، اما نه حرفی میانشان بود، نه احساسی، نه آینده‌ای. تنها روزها می‌گذشتند، یکی پس از دیگری، بی‌آنکه چیزی تغییر کند.

شب‌ها، وقتی همه چیز ساکت می‌شد، شکیلا در گوشه‌ای از اتاق می‌نشست و به زندگی‌اش می‌اندیشید؛ به آن دختر شش سال پیش که چه ساده و امیدوار بود، به لبخندهایی که دیگر وجود نداشتند و به سال‌هایی که اگر حقیقت را می‌دانست، شاید می‌توانست جور دیگری زندگی کند. او نه فقط برای کودکی که هرگز به دنیا نیامد گریه می‌کرد، بلکه برای خودش، برای عمرش و برای اعتمادی که شکسته شده بود.

اکنون در جایی ایستاده بود که نه رفتن برایش آسان بود و نه ماندن قابل تحمل. رفتن یعنی روبه‌رو شدن با جامعه، با حرف مردم، با خانواده‌ای که شاید حمایتش نکنند؛ و ماندن یعنی ادامه دادن به زندگی‌ای که هر روز بخشی از وجودش را خاموش‌تر می‌کرد.

قصه شکیلا، قصه یک زن تنها نیست. قصه حقیقت‌هایی است که پنهان می‌شوند، قصه دروغ‌هایی که سال‌ها زندگی را شکل می‌دهند و قصه زنانی که در میان همه این‌ها، بی‌صدا می‌شکنند؛ بی‌آنکه کسی صدای شکستنشان را بشنود.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=28997
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد