سحر هنوز بهدرستی از راه نرسیده بود که چشمهایش باز شد. هوا تاریک بود و سکوت خانه سنگین. چند لحظه همانطور نشست، دستهایش را روی زانو گذاشت و نفس عمیقی کشید. این عادت هرروزهاش شده بود؛ پیش از آنکه از جا بلند شود، چند نفس بکشد، انگار خودش را برای یک روز دیگرِ تحمل آماده میکرد. در این خانه، زود بیدار شدن انتخاب نبود، وظیفه بود. عروسی که دیر از خواب بیدار میشد، از همان اول روز متهم بود. در گوشهای از شهر بلخ، در خانهای کهنه و خاموش، زنی زندگی میکند که ۲۹ سال دارد؛ اما اگر کسی به چهرهاش نگاه کند، سنش را بیشتر حدس میزند. نه بهخاطر چینوچروک، بلکه بهخاطر خستگیای که در نگاهش لانه کرده؛ خستگیای که نه از کار، بلکه از سالها تحقیر، انتظار و بیپناهی آمده است. هشت سال از روزی میگذرد که به این خانه عروس شد؛ هشت سالی که هرکدامش سنگینتر از قبلی بوده است.
آن روز که برای اولینبار از خانه پدر بیرون آمد، هنوز دختر بود؛ دختری که باور داشت ازدواج آغاز زندگی است. مادرش هنگام خداحافظی اشک ریخت، اما گفت: «دخترم، زن که شدی، دیگر گریهات را قورت بده. زندگی زن همین است.» او سرش را پایین انداخت؛ چون در فرهنگ ما دختر حق سؤال ندارد. آن روز نمیدانست همین جمله سالها بعد مثل طناب دور گلویش سفت خواهد شد. ماههای اول عروسیاش با ترس و شرم گذشت. هنوز به خانه عادت نکرده بود، هنوز نمیدانست کدام گوشه خانه خط قرمز است، کدام حرف را نباید بزند و کدام نگاه خطرناک است. سعی میکرد همهچیز را درست انجام دهد؛ صبحها زود بیدار میشد، نان میپخت، حویلی را جاروب میکرد و ظرفها را میشست. فکر میکرد اگر عروس خوبی باشد دوستش خواهند داشت، اما در این خانه خوبیِ زن معیار دیگری داشت.
هنوز یک سال کامل نشده بود که نگاهها تغییر کرد. دیگر کسی با مهربانی صدایش نمیزد. زنهای فامیل وقتی میآمدند با کنجکاوی به شکمش نگاه میکردند و سؤالها شروع شد؛ اول آرام، بعد پیدرپی: «چرا اولاد نمیشی؟ شاید دوا نمیخوری؟ فلانی زود مادر شد، تو چرا نه؟» او اول لبخند میزد، بعد بهانه میآورد و بعد شبها پنهانی گریه میکرد. کمکم خودش هم ترسید. به شوهرش گفت بهتر است به داکتر بروند، اما شوهرش گفت: «فعلاً خودت برو، ببین مشکل از کجاست.» همین جمله مرز تنهاییاش را کشید.
از آن روز، رفتن به داکتر بخشی از زندگیاش شد. تنها میرفت؛ با پولی که گاهی از کم کردن خرج خانه جمع میکرد. در کلینیکهای شلوغ مینشست، میان زنهایی که هرکدام داستان خودشان را داشتند، آزمایش میداد، جوابها را میگرفت و دوا میخورد. بعضی داکترها با حوصله حرف میزدند، بعضی بیحوصله، بعضی طوری نگاه میکردند که انگار او مقصر همهچیز است. آمپولها درد داشت و دواها بدنش را ضعیف میکرد. بعضی شبها از درد شکم تا صبح خوابش نمیبرد، اما صبح که میشد باز هم باید بلند میشد. کسی حالش را نمیپرسید و اگر میگفت درد دارم، جواب میشنید: «زن درد را تحمل میکند.»
سالها گذشت. هر سال امیدش کمتر شد و فشار بیشتر. خانواده شوهر دیگر پنهان هم نمیکردند و در جمعها میگفتند: «این زن خیر ندارد.» مادرشوهرش گاهی مستقیم میگفت: «خانه بدون اولاد قبرستان است.» شوهرش کمکم سرد شد؛ دیگر نه همصحبتی، نه دلداری، فقط سکوت. سال پنجم عروسی، حرف زن دوم جدی شد. اول از زبان دیگران شنید، بعد مادرشوهرش گفت: «پسرم جوان است، حق دارد نسلش را داشته باشد.» آن شب دلش فرو ریخت، تا صبح گریه کرد، قرآن خواند و دعا کرد. صبح به شوهرش گفت: «من مقصر نیستم. همه داکترها گفتند شاید مشکل مشترک باشد.» شوهرش گفت: «سرنوشت همین است.»
چند ماه بعد زن دوم آمد؛ جوانتر، شادتر و با حمایت کامل. از همان روز اول معلوم بود جایگاهش فرق دارد، کسی از او کار نخواست و همهچیز روی دوش زن اول افتاد. وقتی زن دوم حامله شد، خانه پر از شادی شد؛ شیرینی آوردند، دعا خواندند و خندیدند، اما او گوشهای ایستاده بود و حس میکرد دیگر هیچکس او را نمیبیند. وقتی طفل به دنیا آمد، همهچیز تغییر کرد. حالا زن دوم «مادر» بود و او فقط «زن بیاولاد». تمام کارهای خانه به عهدهاش افتاد؛ اگر خسته میشد میگفتند: «تو که درد زایمان نکشیدی» و اگر اشتباه میکرد تحقیر میشد. زن دوم کاری نمیکرد و طفل بهانه همهچیز بود.
شبها، وقتی شوهرش در اتاق زن دوم میخوابید، او تنها میماند. روی فرش کهنه مینشست، به سقف نگاه میکرد و به خودش میگفت: «گناه من چی بود؟» سؤالی که هیچوقت جواب نگرفت. چند بار تصمیم گرفت به خانه پدرش برگردد. یک بار رفت و با گریه گفت: «من دارم میشکنم.» پدرش گفت: «طلاق ننگ است» و مادرش گفت: «زن باید بسازد.» هیچکس نگفت حق داری؛ هیچکس نگفت بمان یا برو، فقط گفتند تحمل کن. برگشت، چون راه دیگری نداشت.
حالا هر روزش شبیه روز قبل است؛ صبح زود بیدار میشود، کار میکند، خاموش است و تحقیر میشود. شب که میشود، خسته و خالی به گوشهای میرود؛ نه جایی برای شکایت دارد، نه گوشی برای شنیدن. او قربانی ناباروری نیست؛ قربانی فرهنگی است که زن را فقط در مادر شدن خلاصه میکند؛ قربانی سکوت مردان، قضاوت زنان و دیواری به نام «آبرو». در گوشهای از بلخ، زنی زندگی میکند که هنوز نفس میکشد، اما زندگی برایش فقط دوام آوردن است؛ او هنوز ایستاده، نه چون قوی است، بلکه چون اجازه نشستن ندارد.
نویسنده: سارا کریمی