شرکتی کوچک در دل بحران؛ داستان دختران برنامه‌نویس

3 ساعت قبل
زمان مطالعه 4 دقیقه

صدای کیبورد در اتاق کوچک ملیکا، بیشتر از هر صدای دیگری در خانه شنیده می‌شد. بیرون، کوچه هنوز در تاریکی سحر فرو رفته بود و برق، برای چندمین بار در آن هفته، قطع شده بود. تنها روشنایی اتاق، نور کم‌رنگ لپ‌تاپی بود که با باتری نیمه‌جان کار می‌کرد. ملیکا شالش را محکم‌تر دور شانه‌هایش پیچید و دوباره به صفحهٔ مانیتور خیره شد. چند خط کد هنوز مشکل داشت و باید پیش از طلوع آفتاب اصلاح می‌شد، چون مشتری منتظر بود وب‌سایتش صبح فعال شود.

در گوشهٔ اتاق، مادرش روی تشک نازکی خوابیده بود و سرفه‌های خشک پدرش، هرچند دقیقه یک‌بار، سکوت خانه را می‌شکست. بوی چای سیاه و دود بخاری زغالی در هوا پیچیده بود. این اتاق کوچک حالا هم دفتر کار بود، هم صنف آموزشی، هم محل جلسه‌های آنلاین و هم جایی که پنج دختر جوان تلاش می‌کردند زندگی‌شان را از فروپاشی نجات دهند.

سه سال پیش، هیچ‌کدام از آن‌ها تصور نمی‌کردند روزی سرنوشت‌شان به چنین جایی برسد.

ملیکا و دوستانش در دانشکده کامپیوتر ساینس دانشگاه هرات درس می‌خواندند. آن‌ها از معدود دخترانی بودند که خانواده‌هایشان اجازه داده بودند در رشته‌ای تخنیکی تحصیل کنند. بیشتر روزها تا عصر در لابراتوارهای دانشگاه می‌ماندند؛ پروژه می‌ساختند، روی طراحی وب‌سایت کار می‌کردند و دربارهٔ آینده حرف می‌زدند. ملیکا همیشه می‌گفت بعد از فراغت می‌خواهد یک شرکت تکنالوژی بسازد تا دختران افغان بتوانند بدون وابستگی در آن کار کنند. دوستانش به شوخی می‌گفتند: «اول بگذار فارغ شویم، بعد شرکت هم جور می‌کنیم.»

اما آن شوخی، خیلی زود به حسرت تبدیل شد.

وقتی دروازهٔ دانشگاه‌ها به‌روی دختران بسته شد، همه‌چیز ناگهان متوقف گردید. آن روز، فضای دانشگاه هرات شبیه خانه‌ای بود که عزادار شده باشد. دختران آرام از دهلیزها عبور می‌کردند و هیچ‌کس نمی‌دانست چه باید بگوید. بعضی‌ها گریه می‌کردند و بعضی‌ها فقط به زمین نگاه می‌دوختند. ملیکا هنوز آخرین باری را که از دروازهٔ دانشگاه بیرون شد به یاد دارد؛ روزی سرد که باد، خاک را در صحن دانشگاه می‌چرخاند و او احساس می‌کرد بخشی از زندگی‌اش همان‌جا جا مانده است.

فقط یک سال تا فراغت‌شان باقی مانده بود.

پس از آن، روزهای طولانی و سنگینی آغاز شد. ملیکا بیشتر وقتش را در خانه می‌گذراند. صبح‌ها صدای رفت‌وآمد مردم در کوچه را می‌شنید و تا ظهر در اتاق خاموش می‌نشست. لپ‌تاپش روی میز خاک می‌خورد. گاهی مادرش آهسته می‌گفت: «کاش حداقل درست تمام می‌شد.» پدرش چیزی نمی‌گفت، اما سکوتش سنگین‌تر از هر حرفی بود.

وضعیت اقتصادی خانواده نیز هر روز بدتر می‌شد. پدرش که سال‌ها کارگر ساختمانی بود، دیگر توان کار سنگین نداشت. قیمت آرد، روغن و مواد اولیه پیوسته بالا می‌رفت. بسیاری از شب‌ها، مادرش تلاش می‌کرد غذا کمتر مصرف شود تا برای فردا هم چیزی باقی بماند. در همان روزها، چندین بار صحبت فروش لپ‌تاپ ملیکا پیش آمد. مادرش می‌گفت شاید بتوانند با پول آن، چند ماه مواد غذایی بخرند.

همین ترس باعث شد ملیکا دوباره لپ‌تاپش را روشن کند.

او شبی به چهار دوست نزدیکش ــ شبنم، سارا، نادیه و فرشته ــ پیام فرستاد. هر پنج نفر هنوز در شوک تعطیلی دانشگاه بودند. بعضی‌هایشان حتی برای مدتی کاملاً درس و برنامه‌نویسی را کنار گذاشته بودند. اما وقتی دوباره باهم صحبت کردند، متوجه شدند هنوز چیزی در وجودشان خاموش نشده است.

آن‌ها ساعت‌ها دربارهٔ وضعیت‌شان حرف زدند؛ دربارهٔ ترس، بیکاری، فشار خانواده‌ها و آینده‌ای که ناگهان نامعلوم شده بود. در پایان همان تماس، ملیکا گفت: «اگر کسی برای ما فرصت نمی‌سازد، شاید مجبور شویم خودمان آن را بسازیم.»

چند هفته بعد، آن‌ها کارشان را آغاز کردند.

نه دفتری وجود داشت و نه سرمایه‌ای. تنها چیزی که داشتند، پنج لپ‌تاپ قدیمی، اینترنت ضعیف و مهارت‌هایی بود که در دانشگاه آموخته بودند. آن‌ها یک شرکت کوچک مجازی ساختند؛ تیمی که از خانه‌های مختلف در هرات باهم کار می‌کرد. ملیکا بیشتر مسئول هماهنگی پروژه‌ها شد، شبنم طراحی وب انجام می‌داد، سارا روی دیتابیس کار می‌کرد، نادیه فرانت‌اند می‌ساخت و فرشته آموزش و ارتباط با شاگردان را مدیریت می‌کرد.

شروع کار بسیار دشوار بود. پیدا کردن مشتری در جامعه‌ای که هنوز به کار آنلاین و مخصوصاً کار دختران اعتماد نداشت، ساده نبود. بعضی‌ها وقتی می‌فهمیدند اعضای تیم دختر هستند، دیگر پاسخ نمی‌دادند. برخی مشتری‌ها نیز حاضر نبودند پول کامل بپردازند. اما آن‌ها مجبور بودند ادامه دهند، چون راه دیگری نداشتند.

نخستین پروژه‌شان طراحی یک وب‌سایت ساده برای یک فروشگاه کوچک بود. پول آن پروژه آن‌قدر کم بود که حتی به‌سختی هزینهٔ اینترنت‌شان را جبران می‌کرد، اما برای آن پنج دختر معنای دیگری داشت. آن پروژه ثابت کرد که هنوز می‌توانند کار کنند، هنوز می‌توانند درآمد داشته باشند و هنوز زندگی‌شان کاملاً متوقف نشده است.

پس از آن، کم‌کم پروژه‌های بیشتری رسید. یک مرکز آموزشی از آن‌ها سیستم ثبت شاگردان خواست. یک تجارت محلی نیز درخواست کرد دیتابیس محصولاتش را تنظیم کنند. بعضی شب‌ها تا سحر بیدار می‌ماندند تا پروژه‌ها را تحویل دهند، چون اینترنت شب‌ها بهتر بود. در زمستان، هنگام کار، دست‌هایشان از شدت سرما بی‌حس می‌شد. گاهی برق می‌رفت و آن‌ها مجبور بودند با پاوربانک یا اینترنت موبایل، کار را ادامه دهند.

اما چیزی که این شرکت را متفاوت ساخت، فقط پروژه‌های آنلاین نبود.

روزی یکی از دختران هم‌دانشگاهی سابق‌شان به ملیکا پیام داد و نوشت: «من دیگر هیچ امیدی ندارم؛ حداقل اگر بتوانم کدنویسی یاد بگیرم، شاید کاری پیدا کنم.» همین پیام باعث شد ایده‌ای تازه در ذهن ملیکا شکل بگیرد.

آن‌ها تصمیم گرفتند برای دخترانی که از دانشگاه و مکتب محروم شده‌اند، صنف‌های آنلاین برگزار کنند. در آغاز، فقط چند شاگرد داشتند؛ دخترانی خجالتی که بیشترشان دوربین را روشن نمی‌کردند. بعضی‌ها از ترس مخالفت خانواده، در سکوت درس می‌خواندند. برخی دیگر فقط با یک موبایل ساده وارد صنف می‌شدند. اما همان صنف‌های کوچک، به‌تدریج بزرگ‌تر شد.

اکنون دخترانی از ولایت‌های مختلف افغانستان در صنف‌های آنلاین آن‌ها شرکت می‌کنند. آن‌ها طراحی وب‌سایت، مبانی برنامه‌نویسی، دیتابیس و کار با کمپیوتر را آموزش می‌دهند. بعضی از شاگردان، پس از چند ماه، توانسته‌اند پروژه‌های کوچک بگیرند و درآمد پیدا کنند.

برای ملیکا، مهم‌ترین لحظه زمانی است که یکی از شاگردانش می‌گوید توانسته با درآمد خودش برای خانواده‌اش مواد غذایی بخرد یا هزینهٔ مکتب خواهرش را بپردازد. او می‌گوید: «ما شاید نتوانستیم سند فراغت بگیریم، اما نمی‌خواستیم تمام چیزهایی را که یاد گرفته بودیم، دفن کنیم.»

امروز، آن پنج دختر هنوز مدرک دانشگاهی ندارند. هنوز وقتی از کنار دانشگاه هرات عبور می‌کنند، قلب‌شان فشرده می‌شود. هنوز حسرت صنف‌های نیمه‌تمام و روز فراغت را در دل دارند. اما در میان تمام دشواری‌های زندگی در افغانستان، آن‌ها راه کوچکی برای ادامه دادن ساخته‌اند.

در اتاقی که روزی فقط محل ناامیدی بود، حالا هر روز صدای کیبورد شنیده می‌شود؛ صدایی آرام اما مداوم، شبیه تلاش دخترانی که نمی‌خواهند زندگی‌شان در سکوت خاموش شود.

نویسنده: سارا کریمی

لینک کوتاه : https://gowharshadmedia.com/?p=29497
اشتراک گذاری

نظرت را بنویس!

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش های مورد نیاز علامت گذاری شده اند *

نظرات
هنوز نظری وجود ندارد