وقتی صدای دروازه حویلی بلند میشود، «مریم» ناخودآگاه از کنار کلکین اتاقش دور میشود. نمیخواهد کسی ببیند که پشت کلکین ایستاده است. پدرش بارها به او گفته که بدون اجازه از اتاق بیرون نشود و با کسی که به خانه رفتوآمد ندارد، صحبت نکند. تلفن همراهی هم که زمانی تنها راه ارتباطش با دوستان و همصنفیهایش بود، دیگر در اختیار او نیست. مریم میگوید پدرش بعد از اتفاقی که برای او افتاد، محدودیتها را بیشتر کرد؛ رفتوآمد، صحبت با دوستان، استفاده از موبایل و حتی نشستن طولانی کنار کلکین برایش به موضوعی حساس تبدیل شده است.
مریم ۲۲ ساله است و در کابل تا صنف دوازدهم درس خوانده است. هنوز چند کتاب و کتابچه از سالهای مکتبش در گوشه اتاق نگه داشته شده است؛ کتابهایی که هر بار آنها را میبیند، روزهایی را به یاد میآورد که صبحها یونیفورم مکتب میپوشید، کتابهایش را در کیف میگذاشت و همراه دختران دیگر راهی مکتب میشد. آن روزها برایش عادی بود که درباره آینده حرف بزند. میخواست بعد از فراغت از مکتب دانشگاه برود و در رشتهای که دوست داشت تحصیل کند، اما وقتی محدودیتها بر آموزش دختران افزایش یافت، درهای دانشگاه نیز به روی او بسته شد. مریم میگوید آن زمان هنوز فکر میکرد شاید شرایط تغییر کند و بتواند درسش را ادامه دهد؛ اما چند سال گذشته و دفترچههای درسیاش همچنان در اتاق ماندهاند.
مشکل اصلی مریم اما تنها ناتمام ماندن درسهایش نبود. در خانوادهای که تصمیمهای مهم زندگی بیشتر از سوی بزرگترها گرفته میشود، موضوع ازدواج به میان آمد. پدرش میخواست او را به مردی ۳۵ ساله شوهر بدهد. مریم این مرد را برای زندگی مشترک انتخاب نکرده بود و نمیخواست با او ازدواج کند. او به پسرخالهاش علاقه داشت و میخواست اگر قرار است ازدواج کند، با کسی باشد که خودش میشناسد و دوستش دارد.
مریم میگوید چند بار تلاش کرد خواستهاش را به پدرش بگوید، اما پاسخ روشنی که میخواست نشنید. در فضای خانواده، حرف پدر تصمیم نهایی شمرده میشد و مخالفت یک دختر با تصمیمی که درباره ازدواجش گرفته شده بود، به آسانی پذیرفته نمیشد. ازدواج، تصمیمی است که سالها از زندگی یک انسان را در بر میگیرد و وقتی بدون رضایت و انتخاب او تعیین شود، میتواند احساس بیاختیاری، ترس و فشار روانی را بیشتر کند. برای مریم نیز مسئله فقط انتخاب یک همسر نبود؛ او احساس میکرد اختیار تصمیمگیری درباره آیندهاش از او گرفته شده است. مریم میگوید هرچه صحبتها درباره ازدواج بیشتر میشد، فشار روحی او نیز بیشتر میشد. او نمیخواست زندگیاش را با مردی آغاز کند که انتخاب خودش نبود، اما احساس میکرد راه دیگری نیز پیش رویش قرار ندارد.
در روزهایی که موضوع ازدواج جدیتر شده بود، مریم به اندازهای تحت فشار قرار گرفت که اقدام به خودکشی کرد. خانواده او را به داکتر رساندند و پس از درمان، جانش نجات یافت. مریم از آن روز با جزئیات زیادی صحبت نمیکند. تنها میگوید آن لحظه به این فکر میکرد که دیگر توان تحمل فشارهایی را که بر او وارد میشد، ندارد. او زنده ماند، اما به گفته خودش، بعد از برگشتن از شفاخانه زندگی برایش آسانتر نشد.
برخلاف چیزی که مریم انتظار داشت، پس از بازگشت به خانه، پدرش محدودیتهای بیشتری بر او اعمال کرد. پدر نگران بود که دخترش دوباره دست به کاری بزند و به همین دلیل رفتوآمد او را محدود کرد. اما مریم میگوید این محدودیتها برای او به نوع دیگری از فشار تبدیل شده است. او حالا بیشتر وقتش را در خانه میگذراند و اگر بخواهد از خانه بیرون برود، باید اجازه بگیرد. دوستان قدیمیاش را کمتر میبیند و ارتباطش با همصنفیهای سابق تقریباً قطع شده است.
او میگوید: «بعد از مکتب دیگر زندگیام همان زندگی قبلی نبود.»
این دختر جوان در خانه نیز احساس آرامش نمیکند. میگوید برخوردهای خشن و تند پدر و دیگر اعضای خانواده در برخی مواقع او را بیشتر از قبل تحت فشار قرار میدهد. گاهی یک بحث کوچک در خانه به مشاجره تبدیل میشود و او ترجیح میدهد سکوت کند تا وضعیت بدتر نشود. مریم میگوید در چنین لحظاتی به اتاقش میرود، در را میبندد و تا زمانی که فضای خانه آرام شود، بیرون نمیآید.
در خانوادههای زیادی در افغانستان، موضوع ازدواج دختران تنها یک تصمیم فردی نیست؛ خواست خانواده، نظر پدر، وضعیت اقتصادی، حرف مردم و مناسبات میان خانوادهها نیز در آن دخیل است. مریم هم در میان همین فشارها قرار گرفته است. او میگوید هیچوقت نگفته بود که نمیخواهد ازدواج کند؛ تنها میخواست درباره کسی که قرار است با او سالهای زندگیاش را بگذراند، خودش نیز حق انتخاب داشته باشد.
وقتی از پسرخالهاش صحبت میکند، صدایش آرامتر میشود. میگوید او را از قبل میشناخت و تصور میکرد اگر روزی ازدواج کند، زندگی در کنار کسی که با او آشنایی دارد برایش قابل تحملتر خواهد بود. اما این خواسته با تصمیم پدرش همخوانی نداشت. مریم میگوید حتی فرصت پیدا نکرد که خواستهاش را به شکل جدی و آرام با خانواده مطرح کند و درباره آیندهاش گفتوگویی داشته باشد که نظر خودش نیز در آن اهمیت داشته باشد.
حالا چند سال از فراغت او از مکتب گذشته است. دخترانی که با او یکجا صنف میخواندند، هرکدام راهی جداگانه پیدا کردهاند؛ بعضی ازدواج کردهاند، برخی در خانه ماندهاند و برخی نیز به کارهای مختلف روی آوردهاند. مریم اما بیشتر روزها در خانه پدرش است. نه دانشگاهی در انتظارش است و نه کاری که بتواند از طریق آن درآمد داشته باشد. تلفن همراه ندارد تا با دوستانش صحبت کند و اجازه رفتوآمد آزادانه نیز ندارد.
او گاهی کتابهای قدیمیاش را از داخل صندوق بیرون میکند، گرد آنها را میگیرد و چند صفحه میخواند. میگوید هنوز بعضی درسها را به یاد دارد، اما بسیاری از چیزهایی که در مکتب آموخته بود، به مرور زمان از ذهنش دور شده است. بیشتر از فراموش شدن درسها، از این ناراحت است که فرصت استفاده از آنها را پیدا نکرده است.
مریم میگوید اگر شرایط عادی میبود، احتمالاً حالا دانشجو یا شاغل بود. شاید در یک دفتر کار میکرد، شاید معلم میشد یا شاید در رشتهای که دوست داشت ادامه تحصیل میداد. اما هیچکدام از این احتمالها برایش به واقعیت تبدیل نشد. یک بار محدودیتهای آموزشی، مسیر تحصیلش را متوقف کرد و بار دیگر تصمیم خانواده درباره ازدواج، اختیار تصمیمگیری درباره زندگی شخصیاش را از او گرفت.
او اکنون بیشتر به آیندهای فکر میکند که در آن بتواند از خانه بیرون برود و دوباره چیزی یاد بگیرد. میگوید حتی اگر امکان رفتن به دانشگاه برایش فراهم نشود، حاضر است یک حرفه یاد بگیرد؛ خیاطی، کمپیوتر یا هر کاری که بتواند با آن درآمد داشته باشد. برای او داشتن درآمد تنها مسئله پول نیست. میگوید اگر بتواند خودش درآمد داشته باشد، شاید بتواند بخشی از تصمیمهای زندگیاش را نیز خودش بگیرد.
اما در حال حاضر حتی همین آرزو هم برایش دور به نظر میرسد. او باید برای بیرون رفتن اجازه بگیرد و استفاده از موبایل نیز برایش ممنوع است. میگوید گاهی ساعتها کنار کلکین مینشیند و به صدای کوچه گوش میدهد؛ صدای موترها، کودکان، فروشندگان دورهگرد و دخترانی که از مکتب یا کورس برمیگردند. برای او این صداها یادآور زندگیای است که زمانی خودش بخشی از آن بود.
مریم نمیخواهد درباره مرگ زیاد صحبت کند. میگوید از زمانی که از آن اتفاق جان سالم به در برده، بیشتر از گذشته میفهمد که آنچه میخواست، در واقع پایان زندگی نبود؛ او فقط میخواست از شرایطی که توان تحملش را نداشت، نجات پیدا کند. حالا میخواهد فرصتی داشته باشد تا زندگی دیگری را تجربه کند؛ زندگیای که در آن مجبور نباشد میان خواسته خانواده و خواسته خودش یکی را انتخاب کند.
با این حال، آثار آن روز هنوز در زندگی او باقی مانده است. رابطهاش با خانواده مانند گذشته نیست. اعتماد میان آنها کم شده و مریم احساس میکند بعد از آن اتفاق، بیشتر به عنوان دختری که باید کنترل شود با او برخورد میشود تا دختری که باید حرفش شنیده شود. او میگوید وقتی خانواده با خشونت با او رفتار میکنند، دوباره همان احساس تنهایی گذشته به سراغش میآید.
در یکی از عصرها، مریم کتابچهای کهنه و تاخورده را از داخل الماری بیرون میآورد. روی صفحه اول نامش با خط خودش نوشته شده است. تاریخ مربوط به سالهای مکتب است. چند صفحه را ورق میزند و بعد کتابچه را میبندد. میگوید آن زمان فکر میکرد بعد از صنف دوازدهم، بزرگترین تصمیم زندگیاش انتخاب رشته دانشگاه خواهد بود؛ اما حالا بزرگترین خواستهاش این است که بتواند از خانه بیرون برود و بدون ترس درباره آینده خودش حرف بزند.
او هنوز ۲۲ ساله است؛ سنی که برای بسیاری از دختران و پسران، آغاز زندگی مستقل و ساختن آینده است. اما مریم در اتاقی نشسته که دیوارهایش پر از خاطرات مکتب است و دروازهاش به روی دنیایی باز میشود که خودش کمتر اجازه ورود به آن را دارد.
مریم میگوید نمیداند در نهایت چه اتفاقی برایش خواهد افتاد. نمیداند آیا روزی پدرش با خواستههایش کنار خواهد آمد یا دوباره برای ازدواجش تصمیم خواهد گرفت. نمیداند آیا میتواند تحصیلش را ادامه دهد یا نه. تنها چیزی که میداند این است که نمیخواهد دوباره همان روزهایی را تجربه کند که احساس میکرد هیچ راهی برای انتخاب ندارد.
او میگوید: «من فقط میخواهم یک بار در زندگی خودم تصمیم بگیرم.»
این جمله کوتاه، شاید تمام چیزی باشد که مریم در این سالها خواسته است؛ نه زندگی تجملی، نه پول زیاد و نه حتی یک آینده خاص. فقط حق انتخاب. حق اینکه درباره درس خواندن، کار کردن، بیرون رفتن و مهمتر از همه، درباره کسی که قرار است شریک زندگیاش باشد، صدای خودش نیز شنیده شود.
مریم از آن روزی که داکتران او را نجات دادند، دوباره زنده است؛ اما هنوز برای برگشتن به یک زندگی عادی تلاش میکند. زندگی او اکنون میان چهار دیوار خانه پدرش جریان دارد؛ جایی که هم پناه اوست و هم به گفته خودش، محل بسیاری از فشارهایی که تحمل میکند.
پشت همان کلکینی که مریم از آن دور میشود، کابل همچنان شلوغ است. مردم به کارهای روزمرهشان میرسند، کودکان در کوچه بازی میکنند و دخترانی از کنار خانه عبور میکنند. مریم اما هنوز منتظر روزی است که بتواند خودش دروازه خانه را باز کند، قدم به کوچه بگذارد و احساس کند آیندهاش متعلق به خودش است.
نویسنده: سارا کریمی