صبح هنوز بهطور کامل بر شهر مزارشریف سایه نیفکنده است. صدای اذان از مسجد محل به گوش میرسد و کوچههای باریک، آرامآرام از سکوت شبانه بیرون میآیند. در یکی از محلههای نسبتاً دور از مرکز شهر، جایی که خانههای خشتی و دیوارهای گلی هنوز بخشی از چهره محل را تشکیل میدهند، دختری جوان روز خود را زودتر از بسیاری از همسالانش آغاز میکند. او پس از ادای نماز صبح، حویلی کوچک خانه را جارو میکند، برای اعضای خانواده چای دم میکند و سپس راهی کارگاهی میشود که در چند سال گذشته نهتنها زندگی خودش، بلکه زندگی چندین زن و دختر دیگر را نیز تغییر داده است.
چند سال پیش، زمانی که دروازههای مکاتب به روی دختران بسته شد، او دانشآموز یکی از صنفهای متوسطه بود. مانند بسیاری از دختران افغانستان، آرزوهای بزرگی در سر داشت. میخواست درس بخواند، تحصیلات عالی خود را ادامه دهد و روزی معلم، داکتر یا کارمند یکی از نهادهای دولتی شود. او کتابهایش را دوست داشت و از شاگردان ممتاز صنف به شمار میرفت. اما با بسته شدن مکتب، زندگیاش وارد مرحلهای شد که هرگز تصور آن را نمیکرد.
او روزهای نخست را بهخوبی به یاد دارد؛ روزهایی که هر صبح از خواب بیدار میشد، اما دیگر لباس مکتب را بر تن نمیکرد. کتابهایش روی طاقچه اتاق باقی مانده بودند و دفترهایش آرامآرام زیر لایهای از گرد و خاک پنهان میشدند. هر بار که صدای زنگ مکتب همسایه را میشنید، قلبش فشرده میشد. او میگوید در آن روزها احساس میکرد بخشی از آیندهاش از او گرفته شده است.
اما در خانوادهای که با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکرد، فرصت زیادی برای غرق شدن در ناامیدی وجود نداشت. پدر خانواده کارگر روزمزد بود و درآمد اندکی داشت. قیمت مواد خوراکی روزبهروز افزایش مییافت و تأمین هزینههای زندگی دشوارتر میشد. او بارها شاهد بود که مادرش برای مدیریت مخارج خانه ساعتها فکر میکند و گاهی ناچار میشود برخی نیازهای ضروری را به زمان دیگری موکول کند.
در همان روزها بود که او و برادرش درباره راهاندازی یک کار کوچک خانوادگی گفتوگو کردند. آنان سرمایه چندانی نداشتند و تجربهشان نیز محدود بود، اما باور داشتند که با اراده و پشتکار میتوانند راهی برای کسب درآمد پیدا کنند. پس از بررسی چندین گزینه، تصمیم گرفتند تولید مایع ظرفشویی را آغاز کنند؛ محصولی که تقریباً در هر خانه مورد استفاده قرار میگیرد و همواره بازار مصرف دارد.
آغاز کار بسیار دشوار بود. آنان بخشی از پسانداز اندک خانواده را جمعآوری کردند و با آن مقدار کمی مواد اولیه خریدند. در یکی از اتاقهای خانه چند بشکه پلاستیکی، تعدادی بوتل خالی و وسایل ساده تهیه کردند. روزهای نخست ساعتها صرف یادگیری شیوه تولید، ترکیب مواد و آزمایش کیفیت محصول میشد. گاهی یک اشتباه کوچک باعث میشد تمام زحمات یک روز از بین برود و گاهی نیز محصول کیفیت لازم را نداشت و ناچار بودند دوباره از ابتدا شروع کنند.
با این حال، ناامید نشدند. شبها پس از صرف شام کنار هم مینشستند و درباره راههای بهبود کار گفتوگو میکردند. برادرش مسئول تهیه مواد اولیه و بازاریابی شد و او بیشتر بر تولید و بستهبندی تمرکز کرد. کمکم نخستین سفارشهای کوچک از دکانهای محل دریافت شد. هرچند سود چندانی در میان نبود، اما همان سفارشها برای آنان نشانهای از امید و موفقیت به شمار میرفت.
چند ماه بعد، کارگاه کوچک آنان در میان مردم محل شناخته شد. کیفیت محصولات بهبود یافت و مشتریان بیشتری به دست آوردند. دکاندارانی که در ابتدا با تردید به محصول آنان نگاه میکردند، اکنون سفارشهای بیشتری ثبت میکردند و تولید نیز افزایش یافت.
در روزهای نخست، بسیاری از اطرافیان با دیده تردید به این کار نگاه میکردند. برخی باور نداشتند که یک دختر جوان بتواند در شرایط دشوار اقتصادی، کسبوکاری هرچند کوچک را مدیریت کند. اما او و برادرش تصمیم گرفتند به جای توجه به قضاوت دیگران، تمام انرژی خود را صرف پیشبرد کار کنند. با گذشت زمان، اعتماد مردم محل افزایش یافت و مشتریان دوباره برای خرید مراجعه کردند. هر موفقیت کوچک، انگیزه آنان را بیشتر میکرد.
امروز نیز با وجود بهتر شدن وضعیت کارگاه، مشکلات همچنان وجود دارد. افزایش قیمت مواد اولیه، هزینههای حملونقل و رقابت در بازار از چالشهای روزمره آنان است. با این حال، زنان و دخترانی که در این کارگاه فعالیت میکنند باور دارند داشتن درآمد، هرچند اندک، بهتر از بیکاری است.
در این زمان تصمیم گرفتند چند زن و دختر نیازمند محل را نیز به کار جذب کنند. نخستین زنی که به آنان پیوست، مادری بیوه بود که مسئولیت تأمین زندگی سه فرزندش را بر عهده داشت. پس از او زنان دیگری نیز به کارگاه آمدند.
امروز در این کارگاه شش زن و سه دختر مشغول کار هستند. فضای کارگاه ساده است، اما در پس این سادگی، دهها داستان از تلاش و امید نهفته است.
نویسنده: سارا کریمی