وقتی مأموران پاکستانی نیمههای شب دروازه خانه را کوبیدند، عبدالرحمان نخست تصور کرد یکی از همسایهها برای کمک آمده است. هوا سرد بود و سه کودک او در گوشه اتاق، زیر یک پتوی نازک، به هم چسبیده بودند. همسرش، زینب، تازه دختر کوچکشان را خوابانده بود و خودش نیز کنار او دراز کشیده بود. با بلند شدن دوباره صدای کوبیدن دروازه، عبدالرحمان از جا برخاست و با نگرانی به همسرش نگاه کرد. هیچکدام چیزی نگفتند، اما هر دو میدانستند که این روزها ممکن است هر صدایی پشت دروازه، خبر بدی با خود داشته باشد.
عبدالرحمان نزدیک به بیست سال در پاکستان زندگی کرده بود. همانجا ازدواج کرده و دو فرزند بزرگترش نیز در پاکستان به دنیا آمده بودند. خانهای کوچک در حاشیه شهر داشتند که سالها با درآمد ناچیز عبدالرحمان از کارگری و باربری، کرایه آن را پرداخت کرده بودند. زندگیشان هیچگاه آسان نبود، اما برای خانوادهای که همه داراییاش به یک اتاق کوچک، چند ظرف آشپزخانه و وسایل ابتدایی زندگی خلاصه میشد، همان خانه معنای همه چیز را داشت.
آن شب اما، صدای کوبیدن دروازه، آغاز پایان زندگیای بود که عبدالرحمان سالها برای ساختنش زحمت کشیده بود.
وقتی دروازه را باز کرد، چند مأمور در بیرون ایستاده بودند. از عبدالرحمان اسناد اقامت خواستند. او با دستهای لرزان چند برگهای را که داشت نشان داد، اما مأموران گفتند باید همراه آنان برود. عبدالرحمان تلاش کرد توضیح بدهد که همسرش بیمار است، کودکانش کوچکاند و خانوادهاش جایی برای رفتن ندارند، اما حرفهایش فایدهای نداشت. چند دقیقه بعد، زینب در حالی که دختر کوچکشان را در آغوش گرفته بود، کنار دروازه ایستاده بود و به شوهرش نگاه میکرد. پسر دوازدهسالهشان نیز با چشمانی سرشار از ترس، پشت سر مادرش پنهان شده بود.
عبدالرحمان آن شب به بازداشتگاه منتقل شد و چند روز بعد، خانوادهاش نیز مجبور شدند خانهای را که نزدیک به دو دهه در آن زندگی کرده بودند، ترک کنند.
زینب میگوید سختترین لحظه زندگیاش زمانی بود که مجبور شد در کمتر از چند ساعت تصمیم بگیرد کدام وسایل خانه را با خود ببرد و کدام را جا بگذارد. لباسهای کودکان، چند پتوی کهنه، مقداری ظرف و یک قابلمه کوچک، تقریباً تمام چیزی بود که توانستند با خود ببرند. بسیاری از وسایلی که عبدالرحمان طی سالها با زحمت خریده بود، در همان خانه باقی ماند. حتی عکسهای قدیمی فرزندانشان را نیز نتوانستند با خود بردارند.
زینب بعدها میگفت: «آدم وقتی خانهاش را ترک میکند، فکر میکند همه چیز را با خودش میبرد؛ اما وقتی به مرز رسیدیم، فهمیدم ما فقط لباسهایی را که پوشیده بودیم با خود آوردیم. خانهمان، خاطراتمان و تمام سالهایی که آنجا زندگی کرده بودیم، پشت سرمان ماند.»
خانواده پس از روزها سرگردانی، سرانجام به افغانستان بازگشتند. عبدالرحمان پیش از آن بارها به افغانستان آمده بود، اما این بار بازگشت او با سفرهای قبلی فرق داشت. او این بار نه برای دیدن اقوام و نه برای چند روز ماندن، بلکه با خانوادهای پنجنفره و بدون خانه و کار به کشوری برگشته بود که خودش نیز دیگر آن را بهخوبی نمیشناخت.
وقتی موتر حامل خانواده به نقطهای در افغانستان رسید، عبدالرحمان مدت زیادی به اطراف نگاه کرد. پسر بزرگش از او پرسید: «پدر، حالا خانه ما کجاست؟»
عبدالرحمان جواب نداشت.
چند ساعت نخست پس از ورود، برای خانواده بیش از هر چیز با حس سردرگمی و بیگانگی سپری شد. کودکان با کنجکاوی به اطراف نگاه میکردند؛ به جادههایی که برایشان ناآشنا بود، به مردمی که لهجه و چهرههایشان با آنچه سالها دیده بودند تفاوت داشت و به آیندهای که هیچ تصویری از آن در ذهن نداشتند. عبدالرحمان تلاش میکرد آرامش خود را حفظ کند، اما در دلش سنگینی مسئولیتی را احساس میکرد که هر لحظه بیشتر میشد. او نه میدانست از کجا باید کار پیدا کند و نه میدانست شبهای آینده را در کجا خواهند گذراند. زینب نیز در سکوت، دست دختر کوچکشان را محکم گرفته بود؛ گویی تنها چیزی که هنوز میتوانست از آن محافظت کند، همان دستان کوچک کودک بود. بازگشت، آنگونه که سالها تصور میکردند، به معنای رسیدن به نقطهای امن نبود؛ بلکه آغاز رویارویی با واقعیتی بود که در آن باید همه چیز، از سرپناه و کار گرفته تا امید و احساس تعلق، دوباره از نو ساخته میشد.
او سالها در پاکستان زندگی کرده بود و در افغانستان خانهای نداشت. پدر و مادرش سالها پیش فوت کرده بودند و بیشتر نزدیکانش نیز به شهرهای دیگر یا کشورهای همسایه رفته بودند. تنها کسی که میتوانستند به او پناه ببرند، برادر کوچکتر عبدالرحمان بود که خودش با خانوادهای پرجمعیت، در خانهای کرایی زندگی میکرد.
خانواده به خانه برادر عبدالرحمان رفتند؛ خانهای کوچک که پیش از آمدن آنان نیز برای هشت نفر جا نداشت. با ورود پنج نفر دیگر، اتاقها شلوغتر شد و شبها چند نفر مجبور بودند روی زمین بخوابند. کودکان عبدالرحمان در روزهای نخست هنوز تصور میکردند این وضعیت موقتی است و پدرشان بهزودی خانهای پیدا خواهد کرد.
اما روزها گذشت و عبدالرحمان نتوانست کاری پیدا کند.
او در پاکستان کارگر ساختمانی بود و گاهی نیز باربری میکرد. در افغانستان نیز به دنبال همان کارها رفت، اما هر روز با دست خالی به خانه برمیگشت. گاهی از صبح تا شام در بازارها و ساختمانهای نیمهکاره میگشت، اما کاری پیدا نمیکرد. اگر هم کاری پیدا میشد، دستمزدی که دریافت میکرد آنقدر اندک بود که حتی هزینه رفتوآمد و غذای روزانهاش را به سختی تأمین میکرد.
زینب نیز تلاش میکرد به خانواده کمک کند. او در پاکستان خیاطی آموخته بود و گاهی برای همسایهها لباس میدوخت، اما در افغانستان نه چرخ خیاطی داشت و نه کسی را میشناخت که برایش کار بدهد. چند بار از برادر شوهرش خواست برایش چرخ خیاطی پیدا کند، اما خانواده آنان نیز با مشکلات اقتصادی دستوپنجه نرم میکردند.
کودکان بیش از همه از این بازگشت آسیب دیده بودند. پسر دوازدهساله عبدالرحمان در پاکستان به مکتب میرفت. او در روزهای نخست بازگشت، بارها از پدرش پرسید که چه زمانی دوباره به مکتب خواهد رفت. عبدالرحمان هر بار وعده میداد که بهزودی برایش مکتبی پیدا میکند، اما خودش میدانست که وضعیت مالی خانواده اجازه نمیدهد به این آسانی چنین کاری انجام دهد.
دختر دهساله خانواده نیز که تا صنف چهارم درس خوانده بود، دیگر به مکتب نمیرفت. دختر کوچکترشان بیشتر روزها را در کنار مادرش میگذراند و با عروسکی کهنه بازی میکرد؛ عروسکی که از پاکستان با خود آورده بود و تنها یادگار ارزشمند زندگی گذشتهاش به شمار میرفت.
چند هفته بعد، عبدالرحمان تصمیم گرفت برای خانواده اتاقی جداگانه کرایه کند. او میگفت زندگی در خانه برادرش برای همه دشوار شده است. کودکان شبها به دلیل شلوغی و سروصدا خواب آرامی نداشتند و زینب نیز از اینکه بار سنگینی بر دوش خانواده برادر شوهرش شده بودند، احساس شرمندگی میکرد.
عبدالرحمان با پولی که از چند روز کارگری جمع کرده بود، اتاقی کوچک در حاشیه شهر کرایه کرد. اتاق تقریباً خالی بود؛ یک دروازه فلزی زنگزده، پنجرهای کوچک و دیوارهایی که بخشی از گچ آنها فرو ریخته بود. همان شب، همه روی زمین خوابیدند.
زینب پتو را روی کودکان کشید و خودش در تاریکی به سقف خیره ماند. ذهنش مدام به خانهای برمیگشت که در پاکستان جا گذاشته بودند. خانهشان بزرگ نبود، اما هر وسیلهای جای خودش را داشت. کودکان اتاقی برای خوابیدن داشتند و پسر بزرگش هر صبح با یونیفورم مکتب از خانه بیرون میشد. اکنون اما همه چیز تغییر کرده بود و آینده، مبهمتر از همیشه به نظر میرسید.
مشکل تنها نداشتن خانه نبود. عبدالرحمان برای پیدا کردن کار نیز هر روز با دشواری بیشتری روبهرو میشد. یک روز که از شدت ناامیدی دیرتر از همیشه به خانه برگشت، زینب متوجه شد حال او خوب نیست. عبدالرحمان چیزی نگفت و فقط کنار دیوار نشست. دختر کوچکشان از او خواست برایش نان بیاورد. عبدالرحمان دست در جیبش برد، اما پولی نداشت.
آن شب، شام خانواده تنها نان خشک و چای بود.
نویسنده: سارا کریمی